|
روزگار رفته عمر
نگاهي به زندگي و فعاليت مطبوعاتي نعمت الله جهانبانويي مدير مجله فردوسي
نويسنده: ايرج باباحاجي
نكته پرداخت هاي فردوسي باعث شد كه نشريات ديگر براي از دست ندادن نويسندگان خود بجنبند. جهانبانويي در ميان اين يادآوري ها به فروغ فرخزاد هم اشاره مي كند. در آغاز كار فروغ هم به فردوسي مي آمد و صفحات شعر و ادبيات امروز را داشت. با آمدن او خيلي از شعراي ديگر چون كارو و نصرت رحماني به فردوسي كشش پيدا كردند و اين دوره اي بود كه من سعي مي كردم روش مجله باب ميل روشنفكران و دانشجويان باشد و تغيير نكند. دوره اي كه ما رقيب نداشتيم و مي كوشيديم خوانندگان خود را حفظ كنيم. هوا سرد شده، بر كوه ها برف نشسته است. سربالايي تيز جمشيديه را نفس زنان بالا مي روم. خيره به كوه هاي روبه رو كه مانند تصوير قاب شده اي در ذهنم بالا و پائين مي شود به ياد مي آورم كه هميشه اول قله ها خبر مي دهند كه خزان مي رود و بهار فرداي سبز در راه است. به ديدار روزنامه نگاري قديمي مي روم. مديري كه هشتاد و سه خزان و بهار را به چشم ديده و به امروز رسيده. انگار كه يك رسم نانوشته و جاودان است. زماني آنها در صف اول مطبوعات اين مملكت قرار داشتند و بعد آن را به ما سپردند و ما نيز به آيندگان خواهيم سپرد. روزنامه نگاراني كه زماني با تمام وجود و با شدت و حرارت گاهي اوقات به بهاي جان به دنبال سوژه اي مي دويدند و امروز خود سوژه شده اند. سوژه اي با وسوسه اي كيف آور و تمام نشدني كه بنشيني و خاطراتشان را ورق بزني و از لابه لاي آن روزگار رفته عمر و بخشي از تاريخ اين كشور را تصوير كني. در ميان راه كه مي آمدم خيره به كوچه باغي هاي نياوران مجذوب جادوي خزان زرد و زمستان سپيد شده بودم. جادوي خزان زرد، شنگرفي، نارنجي و سرخ وقتي زير آبي آسمان تهران گسترده مي شود هراس پايان مجال را در وجودت به لرزه درمي آورد. نعمت الله جهانبانويي مدير سابق مجله فردوسي با وجود گذشت هشتاد و سه بهار و خزان از زندگي اش زير همين آبي آسمان تهران از پس پنجره اتاقش خيره به چناري قديمي در كنار خانه اي كه حداقل چهل سال پيش آن را با دستان خود كاشته، دچار افسون خزان زرد و شنگرفي و سرخ شده. درست مثل خود او كه در اين سن و سال هنوز از ديروزش دل نكنده و هر روز روي پرده جادويي خيالش تصوير تحريريه مجله اي شكل مي گيرد كه خود تاسيس اش كرد و نام فردوسي بر آن گذاشت و در گذشت زمان به بالاترين نقطه رساندش. جايي از او خوانده بودم كه نوشته من افتخار دارم كه نخبه ترين و باسوادترين نويسندگان جوان ايران در آن دوران در مجله فردوسي قلم زدند. فرزانه نويسندگاني كه در اوج خفقان و ديكتاتوري از وقت و زندگي خود مايه گذاشتند تا با نوشته هاي خود مردم ايران را از وقايعي كه روزانه در سرزمين آنها مي گذشت آگاه نمايند. سربالايي جمشيديه را تمام مي كنم و به در منزل مي رسم. آپارتماني در طبقه دوم كه در نهايت سادگي تزيين شده. در ورودي خانه با تابلويي جاودانه از محسن دولو (كاريكاتوريست مطبوعات قديم) روبه رو مي شوم كه در نوع خود شاهكار است. تصوير يك جفت كفش كتاني وصله دار و مندرس كه زينت بخش ورودي و كفش كن خانه شده. زن و شوهري مهربان و دلسوز كه در آرامش محله جمشيديه و دلخوش به خاطرات قديمي روزگار مي گذرانند. روي ميز پذيرايي سربرگ مجله اي قديمي را مي بينم كه سفيدي آن وسوسه اي براي نوشتن است. مجله فردوسي براي او همه چيز بود و هنوز هم در عالم خيال با آن زندگي مي كند، نفس مي كشد و شب را روز و روز را شب مي كند. تمام دوران كار را خوب به ياد دارد، از شروع تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را كه تيتر زدند «ظل الله ذليل الله شد» و تاوانش را پس داد تا روز ۲۶ دي ماه ۱۳۵۷ كه آن تجربه را دوباره تكرار كرد. مطبوعاتيان تاريخ سازان جامعه اند و دانسته هايشان از صحنه و پشت صحنه حوادث هميشه ماندني و خواندني است. خاطرات نعمت الله جهانبانويي نيز با اولين شماره مجله در تيرماه ۱۳۲۸ شروع و تا انتشار ۱۲۱۷شماره مجله تا ۲۶ تير ۱۳۵۸ ادامه مي يابد. دوره مجله فردوسي را براي آشنايي بيشتر با نوع و روش كار برايم مي آورد. در شماره ويژه هزار مصاحبه اي با او نظرم را جلب مي كند. نويسنده در ليد مصاحبه نوشته: مدير آدم قدبلندي است با موهاي جوگندمي، خيلي محكم راه مي رود، شيك پوش است، اگر عصباني نباشد خيلي شمرده صحبت مي كند و مشرب سخن و انديشه اش به دل مي نشيند. صراحت و رك گويي، هرچند گاهي اوقات افراد پيرامونش را از كوره به در مي برد. اخلاقي كه از محسنات اوست و اين برايش دشمني مي آفريند. از خواندن مطلب دست مي كشم و به مديري مي نگرم كه حالا ۳۵ سال از آن مشخصات و مصاحبه را رد كرده و به امروز رسيده و آن موهاي جوگندمي به سپيدي برف شده و آن قد بلند خميده و به كمك عصا گام برمي دارد. هنوز هم شمرده شمرده صحبت مي كند و تعارف جاي رك گويي و صراحت را گرفته و رعايت خيلي از مسائل و دوستان و همكاران گذشته را مي كند. دوستاني كه يا مهاجرت كرده اند يا بيكار در گوشه اي روزگار مي گذرانند و يا اينكه از دنيا رفته اند و نامي از آنها باقي مانده. نعمت الله جهانبانويي متولد سال ۱۳۰۱ شمسي در تهران است. تهراني كه در آن روزگار منحصر به خيابان ري و اميريه و سنگلج و بازار بود. او هم در يكي از همين محلات به دنيا آمد. مي گويد: از روزگار كودكي خاطرات خوشي ندارم. هفت ساله بودم كه پدر را از دست دادم. پدري كه نگهبان كاخ گلستان و شمس العماره بود و با درآمد جزيي زندگي مان را مي چرخاند. نه فقير بوديم و نه ثروتمند. اما متوسط هم نبوديم. امروزه كه زير خط فقر مشهور شده ما زير متوسط بوديم. پدر از دست رفت و من ماندم و مادر و دو خواهر كه به علت اوضاع نابسامان مالي در دوازده سالگي ترك تحصيل كردم و سرپرستي آنها را برعهده گرفتم. با ياد مادر از ادامه خاطرات باز مي ماند و عكس او را نشانم مي دهد. قطره اشكي روي صورتش مي دود و مي گويد هربار كه ياد مادرم مي افتم بغض شديدي امانم را مي برد. مادري كه در آن روزگار فقر و نداري مي كوشيد تا هوس هاي كودكانه فرزندش را مهيا كند و خوشحالش نمايد. مي گويد: چهارسال ابتدايي را در مدرسه بصيرت درس خواندم اما به علت اوضاع نابسامان مالي ترك تحصيل كردم. در همسايگي محل سكونت مان دوستي داشتيم به نام استاد محمد كه يك كارگاه مختصر آهنگري داشت. دست مرا گرفت و برد در دروازه دولت كارخانه تخت خواب سازي بدر و من در آنجا مشغول به كار شدم. يكي ديگر از دوستان مرحوم پدرم نيز به نام آخوند سهيلي به من گفت كه عصرها يك ساعت من به تو دروس مدرسه را آموزش مي دهم تا از درس و مشق عقب نماني. اين داستان نسل آنهاست. تهران قديم و سادگي، روزگاري كه از زرق و برق و ماشينيسم خبري نبود. تهران و چهار كوچه و خيابان خاكي كه به باغ هاي بزرگ سبز ختم مي شد نسلي كه بعدها در اولين گام هاي جواني در زمان جنگ جهاني دوم، قحطي تهران و اشغال ايران توسط قواي روس و انگليس را لمس كرد و در مرداد ۱۳۳۲ به دنبال قهرمان دويد و گرفتار كودتاي بيست و هشت مرداد گشت و به زندگي در برهوت پرزرق و برق ايران بعد از كودتا ادامه داد. جواناني كه گردش عصر خيابان هاي لاله زار و فردوسي و ديدن تئاتر هايش را از دست نمي دادند و در كافه هاي مشهور شهر دلخوش به بحث هاي روشنفكري روزگار مي گذراندند. جهانبانويي در ادامه خاطرات از انتقالش به فروشگاه تخت خواب سازي بدر ياد مي كند و اينكه بعد از سال ها كار و آموزش در نزد آخوند سهيلي به جايي مي رسد كه شادروان امير شرفي مدير فروشگاه بدر كليه اختيارات مغازه اعم از مالي و غيرمالي را به او مي سپارد. همزمان با آغاز جنگ جهانگير و پيشروي آلماني ها و تاثير آن بر دنيا به خدمت سربازي احضار مي شود. مي گويد: در همين حال وارد خدمت نظام وظيفه شدم و بعد از سه ماه تمرين و آموزش به ستاد لشگر منتقل شدم. جنگ جهاني شروع شده بود و آلماني ها تا دروازه استالينگراد پيشروي كرده بودند. صبح ها به محل خدمتم مي رفتم و بعدازظهرها نيز به خانه مي رفتم. بعد از پايان خدمت براي كار به روزنامه «اقدام» كه محل آن در خيابان رفاهي لاله زار بود رفتم و مدت پنج سال در روزنامه اقدام عباس خليلي پدر شاعره بلندقدر سيمين بهبهاني مشغول به كار شدم. دوباره به ويژه نامه هزارمين شماره مجله فردوسي فلاش بك مي زنم. درباره چگونگي ورود به مطبوعات رك و پوست كنده و با صراحت اعلام كرد كه بر حسب اتفاق وارد اين عرصه شده. اينكه توي زندگي ما برنامه اي نبود كه بنشينيم و تصميم بگيريم، جواني بود و جست وجو براي يافتن يك شغل و روحيه اي كه بيشتر مرا سوق مي داد به سوي مدير شدن و سر و كله زدن با آدم ها و همچنين بعدها با مشغوليت در روزنامه اقدام متوجه شدم كه براي شروع زندگي كاري روزنامه نگاري كار خوبي است. به همين علت بود كه با كار در اقدام از صبح تا شب در اين فكر بودم كه چگونه يك تشكيلات مستقل مطبوعاتي راه اندازي كنم. چنين است حكايت آغاز نعمت الله جهانبانويي در جاده مطبوعات كه گام به جاده اي پرپيچ و خم مي گذارد كه به امروز رسيده. پنج سالي در اقدام سپري و از رهگذر همكاري با خليلي با بسياري از نويسندگان و روزنامه نگاران و دوستان قلم به دست خليلي آشنا مي شود. آشنايي به نام فرج الله نوحي كه اولين سردبير مجله او، فردوسي مي شود درباره شروع فردوسي اين گونه مي گويد: وسوسه راه اندازي يك مجله و تشكيلات مستقل رهايم نمي كرد. در آن موقع گهگاه به ديدن برنامه هاي تئاتر فردوسي مي رفتم. آقاي وثيقي مدير تئاتر از دوستان و آشنايان بود. او در آن زمان سخت گرفتار رقابت با تئاتر دهقان و تهران بعدي بود. آنها مجله اي به نام تهران مصور داشتند كه انواع و اقسام كارشكني را براي تئاتر فردوسي مي كردند. اعمال نفوذ داشتند و جلوي برنامه ها را مي گرفتند. وثيقي درصدد مقابله با آنها بود كه من پيشنهاد انتشار فردوسي را دادم. خيلي راحت قبول كرد و قرار شد در مشي سياسي مجله دخالت نكند. به او پيشنهاد دادم خودش صاحب امتياز، من مديرمسئول و فرج الله نوحي سردبير مجله شود. جهانبانويي آن روز را خوب به ياد دارد كه يكي از اتاق هاي تئاتر فردوسي در كوچه فردوسي در اختيار آنها قرار گرفت تا تشكيلات تحريريه و اداري مجله را درست كنند. بعد هم به همراه وثيقي به وزارت فرهنگ مراجعه و امتياز مجله را به نام وثيقي دريافت مي كنند. يكي از شرايط صدور مجوز داشتن حداقل ۳۰سال سن است كه جهانبانويي دو سال كم دارد تا بتواند به نام خود مجوز را دريافت كند. مجله در ساختمان فردوسي، خيابان فردوسي و چاپخانه فردوسي متولد مي شود. اين هم نامي ها اين طور وانمود مي كرد كه صاحبان مجله بايد با نفوذ و گردن كلفت باشند كه همه تشكيلات و تاسيسات و مجله شان نام بزرگ فردوسي را يدك مي كشد. علاوه بر آن وثيقي دو رديف لژ بالكن تئاتر را هر شب در اختيار مجله مي گذارد تا علاوه بر چاپ در مجله و قرعه كشي كارت هاي دعوتي هم براي صاحبان مشاغل و صنايع ارسال شود تا مهمان ها علاوه بر ديدن نمايش و پذيرايي آگهي هاي خود را از مجله دريغ نكنند. بليت هاي شماره دار مجله نيز با استقبال خوانندگان مواجه شد. اقدامي كه براي تئاتر هم سود داشت چرا كه برنده بليت ها مجبور بود با همسر و فرزندان و برادر و خواهر و دوستان براي تماشاي تئاتر بيايد. مدير گاهي اوقات به ياد آن روزها دفاتر گذشته را نگاهي مي كند. آنجا كه از بابت چاپ آگهي يك نمك طبي بيش از ۱۳۰ هزار تومان درآمد داشته اند. تئاتر فردوسي به مرور زمان كم كم حالت ركود پيدا مي كند و بالاخره در سال ۱۳۳۰ پيشنهاد جدايي پيش مي آيد. مي گويد: ما وضعمان روبه راه شده بود. دست به كار شديم كاملاً مستقل راه خود را برويم. طبق قراردادي محضري امتياز فردوسي را از او تحويل گرفتم. ولي باز چون سنم اقتضا نمي كرد شش ماه امتياز به نام خواهرم بود. متاسفانه در دومين ماه كار مستقل مان فرج الله نوحي سردبير مجله دچار عارضه سرطان خون شد و بستري گرديد. پس از چندي به فرانسه رفت و بعد از ۱۲ روز اطلاع يافتيم كه فوت كرده و اين در آغاز كار براي من ضربه بزرگي بود. نمي دانستم چه كار كنم. بدون نوحي مانده بودم. مدتي با ايرج مستعان كار را ادامه دادم. او نويسنده جواني بود و بر كار مجله نظارت مي كرد. به هر حال چند وقتي گذشت تا با دكتر اميرهوشنگ عسگري آشنا شدم. او جوان بود و تازه از فرانسه با درجه دكتراي دندانپزشكي به ايران بازگشته بود. قبل از مرداد ۱۳۳۲ همكاري خود را با ما شروع كرد. مرداد سال ۳۲ و نام دكتر محمد مصدق درهم گره خورده است. با شروع روز بيست و پنجم و فاش شدن كودتاي لورفته و فرار شاه از رامسر به بغداد ناگهان همه چيز به مرز انفجار رسيد. مقالات و تيترهاي ضدشاهي زينت بخش مطبوعات شد. او هم از قافله عقب نماند و تيتر «ظل الله ذليل الله شد» را روي دكه فرستاد. تا روز ۲۸ مرداد كه قدرت هاي زمانه دست در دست هم دادند و خانه شماره ۱۰۹ خيابان كاخ تهران را ويران كردند و كودتايي را شكل دادند كه در پي پيروزي آن بگير و ببندها شروع شد. در اين باره مي گويد: آن روزها فضا مصدقي بود و ما هم با استفاده از اين موقعيت مقالات و تيترهاي خود را انتخاب مي كرديم. اين دروغ است كه من خودم را مصدقي و حزبي و چي چي معرفي كنم. ما تاجر و به فكر كسب و كار خود بوديم. با توجه به علايق و ذائقه مردم مطالب مجله خود را تنظيم و منتشر مي كرديم. بنابراين با فضاي آن روزها آن تيتر را چاپ كرديم. بعد از كودتا و سقوط مصدق محرمعلي خان و چند سرباز به خانه ام ريختند و مرا به بازداشتگاه شهرباني كل بردند.بعد از چند هفته از بند فرمانداري نظامي خلاص شدم و به دفتر مجله برگشتم. بار ديگر با دكتر عسگري شروع كرديم. دكتر عسگري صبح ها به عنوان دندانپزشك در بهداري مجلس شوراي ملي كار مي كرد و بعدازظهرها سردبير مجله فردوسي بود. الحق جوان باذوقي بود و به زبان هاي انگليسي و فرانسه تسلط داشت. بهترين ترجمه ها را از مطبوعات خارجي نقل مي كرد و قلم جذابي داشت. او نوشته هاي خود را با نام مستعار مي نوشت كه مورد استقبال بود. متاسفانه بعدها از ما جدا شد و مجله خوشه را راه اندازي كرد. در زمان همكاري با او مدتي مجله را به صورت چهار ورقي روزانه چاپ مي كرديم و تيراژ بالايي داشتيم. وضع ما طوري بود كه به عسگري حدود چهار هزار تومان حقوق مي داديم و نويسندگان ديگر هم بابت مطالب شان دستمزد دريافت مي كردند. پرداخت هاي فردوسي باعث شد كه نشريات ديگر براي از دست ندادن نويسندگان خود بجنبند. جهانبانويي در ميان اين يادآوري ها به فروغ فرخزاد هم اشاره مي كند. در آغاز كار فروغ هم به فردوسي مي آمد و صفحات شعر و ادبيات امروز را داشت. با آمدن او خيلي از شعراي ديگر چون كارو و نصرت رحماني به فردوسي كشش پيدا كردند و اين دوره اي بود كه من سعي مي كردم روش مجله باب ميل روشنفكران و دانشجويان باشد و تغيير نكند. دوره اي كه ما رقيب نداشتيم و مي كوشيديم خوانندگان خود را حفظ كنيم. جهانبانويي بعد از گذر از عسگري و مجله خوشه به سردبيري دكتر محمود عنايت اشاره مي كند. عنايت هم دكتر دندانپزشك بود. مطالب او خشك و يك دست ادبي است. كم كم مجله افت مي كند. مطالب سياسي مجله قابل مقايسه با مطالب دكتر عسگري نيست. بعد از يك سال و چند ماه همكاري مجله تعطيل مي شود. تنوع سياسي مجله از دست رفته و خواننده هاي دنباله رو سياست خواست هاي خود را در مجله پيدا نمي كنند. نوسانات حكومتي به چشم مي آمد. نخست وزيران مي آمدند و مي رفتند و وضع هم معلوم نبود. اميراسدالله علم حالت يك پيشخدمت را داشت. روزنامه نگاران با او مراوده داشتند و بيشتر صبح ها در منزل او مهمان صرف صبحانه بودند و درباره مسائل روز گپ مي زدند. دولت اميني آمد و انتقاد كرد و رفت. دسته بندي ها شروع شده بود. يك عده سازشكار بودند. يك عده بي تفاوت بودند و راه خود را مي رفتند و يك جمعي هم نان را به نرخ روز مي خوردند. من با تندروي ها موافق نبودم. يادم هست يك زماني محمدمسعود براي سر نخست وزير جايزه مي گذاشت و يا كريم پورشيرازي كه گرد و خاك مي كرد. من اينها را قبول نداشتم و نمي پسنديدم كه روزنامه ها جبهه گيري حزبي كنند. من معتقدم روزنامه نگار بايد با منطق نقش ارشادي خود را ايفا كند. به هر حال يك مدتي مجله تعطيل شد تا اينكه پس از شش ماه با كمك يكي از دوستان به نام ناصر نير محمدي دوباره روزنامه درآورديم تا اينكه عنايت دوباره آمد و مجله شديم. دوره دوم همكاري با عنايت دوره موفقيت بود و ديگر اشتباهات گذشته تكرار نشد. محمود عنايت هم پس از چندي به دنبال استقلال و مجله خودش به نام نگين، فردوسي را رها مي كند و نعمت الله جهانبانويي را تنها مي گذارد. سومين سردبير با پيشنهاد فريدون خادم در دفتر مجله سپيد و سياه دكتر علي بهزادي انتخاب مي شود. پيشنهاد خادم، عباس پهلوان است. نامه اي از عباس پهلوان را در مجله بخارا شماره بيست ديده ام كه در تاريخ ۲۶ فروردين سال ۱۳۸۰ براي نعمت الله جهانبانويي تحرير شده با اين مضمون «مدير و هميشه مدير جهانبانويي عزيز مرد سال هاي پرافتخار و مثال زدني. سال خوبي هاي ماندني و بدي هاي زودگذر، سال هاي درد و تسكين، سال هاي حباب روي آب و تفاهم هاي ماندني، سال هاي بغض و غصه و قصه سال هايي كه استكان چاي داغ قندپهلويمان را به همديگر تعارف مي كرديم، هر روز زندگي را به غروبي كوك مي زديم كه فرداي آن را نمي دانستيم.» جهانبانويي خاطرات خوشي را با پهلوان دارد. در ويژه شماره هزار او را اين گونه معرفي كرده: جوان باذوقي كه فردوسي به او امكان عرضه شدن را داد. او فردوسي را تحويل گرفت و مطالب آن را متنوع كرد و مجله را از ركود خارج كرد. روزگار رفته عمر / نگاهي به زندگي و فعاليت مطبوعاتي نعمت الله جهانبانويي مدير مجله فردوسي ايرج باباحاجي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 140 بار
|