|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق85/4/13: عصر مدرن ، در چشم انداز ميشل فوكو
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3363
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 799 13/4/85 > صفحه 20 (انديشه) > متن
 
      


عصر مدرن ، در چشم انداز ميشل فوكو
گفت وگو با دكتر عباس منوچهري درباره آرا و نظريه هاي ميشل فوكو

نويسنده: عليرضا جاويد، محمد نجاري
مترجم: ar_sokut@yahoo.com


    عباس منوچهري متولد ۱۳۳۵ است. وي فارغ التحصيل مديريت دانشگاه شيراز در سال ،۱۳۵۷ فوق ليسانس علوم سياسي از دانشگاه توليدو اوهايو (Toledo Ohio) در سال ،۱۳۵۹ دكتراي علوم سياسي از دانشگاه ميسوري و دوره عالي تاريخ فكري از كالج بوستن (آمريكا) در سال ۱۳۶۷است. دكتر عباس منوچهري از ۱۳۷۱ عضو هيات علمي گروه علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس است. آثار عمده ايشان عبارتند از: «هرمنوتيك رهايي و عرفان مدني»، «نظريه هاي انقلاب»، «ماكس وبر و پرسش مدرنيته»، «هرمنوتيك، دانش و رهايي». همچنين ترجمه مجموعه مقالات هايدگر تحت عنوان «شعر، زبان و انديشه رهايي». از آثار ميشل فوكو كه در ايران منتشر شده اند، ترجمه هاي افشين جهان ديده و نيكو سرخوش دقيق و قابل توجه هستند. اين آثار عبارتند از: مراقبت و تنبيه: تولد زندان (نشر ني/ چ۵/ ۱۳۸۴)، اراده به دانستن (نشر ني/ چ۳/ ۱۳۸۴)، ايران: روح يك جهان بي روح (مجموعه ۱۰ گفت وگو با ميشل فوكو/ نشر ني/ چ۳/ ۱۳۸۳). همچنين در زمينه تحليل و تبيين انديشه فوكو دو كتاب زير قابل توجه است: ميشل فوكو فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك (هيوبرت دريفوس، پل رابينو/ ترجمه حسين بشيريه/ نشر ني/ چ۲/ ۱۳۷۹)، سوژه، استيلا و قدرت (در نگاه هوركهايمر، ماركوزه، هابرماس و فوكو/ پيتر ميلر/ ترجمه افشين جهانديده و نيكو سرخوش/ نشر ني/ چ۲/۱۳۸۴).
    
    •آقاي دكتر همان طور كه مي دانيد برداشت هاي مختلفي از آراي فوكو در بين متفكرين وجود دارد. اما يكي از اين برداشت ها، كه تفسيرها و تعبيرهاي گوناگوني را از آراي فوكو به دست داده است، اختلاف بر سر اين نكته است كه آيا ما مي توانيم فوكو را يك مورخ بدانيم، يا نه؟ ضمناً بعد از توضيح اين سئوال، اشاره اي هم به انديشمنداني كه فوكو از آنها متاثر بوده است، داشته باشيد.
    بله، اما با اين تفاوت كه فوكو يك مورخ فكري (Intellectual Historian) است، نه يك مورخ انديشه (Historian of Ideas). عموماً متأسفانه حوزه تخصصي فوكو كه تاريخ فكري يا Intellectual History است، با تاريخ انديشه يا History of Ideas اشتباه مي شود. همين امر به طور جدي در فهم آراي فوكو اثر سو دارد. زيرا، اينها دو قلمرو معرفتي متفاوتند؛ اگرچه نقاط مشترك برجسته اي هم در آنها هست. در اين ارتباط چند نكته قابل ذكر است، اول اينكه واژه Intellectual دو معنا دارد: يك بار اسم است، كه به معني «روشنفكر» است. و يك بار صفت است، كه به معني «فكري» است. عدم تمايز بين اين دو باعث ايجاد بدفهمي هاي جدي در ترجمه ها و در فهم مطالب مربوطه شده است. عموماً «تاريخ فكري» را «تاريخ سير انديشه» ترجمه كرده اند، كه اين درست نيست. در بسياري موارد، Intellectual را در جاهايي كه به معني «فكري» بوده است، روشنفكر ترجمه كرده اند كه اشتباه است. «تاريخ فكري»، نوعي تاريخ نگاري است. تاريخ فكري، به آرا و افكار و جريان هاي فكري، به عنوان «تاريخ» مي پردازد و تاريخ را مطالعه مي كند. مثلاً به مطالعه ويژگي هاي فكري عصر ارسطو يا دوره آغازين عصر مدرن و يا دوران معاصر مي پردازد. در تاريخ فكري، موضوع «تاريخ» است كه از طريق مطالعه آرا و انديشه ها فهميده مي شود. در نتيجه، تاريخ، چونان قلمرو انديشه فهميده مي شود. تاريخ انديشه، به «انديشه»، در تاريخ مي پردازد. براي مثال، تاريخ انديشه سياسي به مطالعه ابعاد و ويژگي هاي تفكر سياسي ارسطو مي پردازد. يا به مطالعه قرارداد اجتماعي، يا فلسفه سياسي فارابي. موضوع تاريخ انديشه، «عالم انديشه» است؛ و موضوع تاريخ فكري، «عالم زندگي» است. اما به هر حال هر دو، اگر چه به شكل هاي نسبتاً متفاوت، به رابطه عالم زندگي و عالم انديشه مي پردازند. هر دو، در قلمرو انديشه شناسي قرار مي گيرند. اما يكي در راستاي فهم تاريخ است و ديگري در راستاي فهم انديشه. لذا از جنبه روش، تفاوت هايي با يكديگر دارند. مفروضات بنيادين تاريخ فكري، اين است كه تاريخ را نمي توان به سياست و حوادث عمومي محدود كرد. چه، خود اينها بدون ارجاع به فضاي ذهني اي كه در آن حادث شده اند، قابل فهميدن نيستند. تاريخ فكري، معرفي مهمترين نظام هاي فكري و جريان هاي ذهني است كه مي تواند معنايي از تاريخ را ارائه دهد. فوكو يك مورخ فكري و صاحب كرسي «نظام هاي فكري» بود. مباحث گوناگون او بيانگر تحولات تاريخي اروپا است. بنابراين اين پرسش كه «سوژه انساني مدرن چيست؟»، پرسشي«انديشه اي» نيست، بلكه به آنچه در تاريخ حادث شده است و اكنون مهم است مي پردازد. فوكو به انديشه و آراي مربوط به «سوژه مدرن» نپرداخته است، بلكه به شكل گيري اين« سوژه» پرداخته است. اما در مورد جريان هاي فكري تاثير گذار بر فوكو. وي در يكي از آخرين مصاحبه هايش كه در كتابي تحت عنوان Politics Philosophy Culture توسط Kitzma Lawrence آورده شده است، به صراحت بيان مي كند كه بيشترين تاثير را از نيچه و هايدگر پذيرفته است. اين نكته را مي توان در «تبارشناسي» وي كه از «تبارشناسي» نيچه و destruction هايدگر نشأت گرفته است، ديد. مقوله «قدرت» فوكو قرابت بسياري با مقوله «ميل به قدرت» نيچه دارد. ديد تاريخي فوكو نيز، اساساً هايدگري است. هايدگر از Ereignis به عنوان «حدوث» تاريخ، استفاده كرده است. فوكو همين معنا را در نسبيت تاريخي و در تحليل هاي خود، به كار مي برد. هيوبرت دريفوس، كه از شارحان برجسته هايدگر و فوكو است، در «فراسوي ساختارگرايي و هرمنوتيك»، بر اين نكته تأكيد دارد. واسطه تاثير گرفتن فوكو از هايدگر، در ابتدا، بينس وانگر (Bins wanger) روانكاو نامي بود، كه فوكو در زمان مطالعات خود در حوزه روانشناسي، از او بهره فراوان برد. بينس وانگر واضع مكتب تحليل زندگي (Daseinanalytic) بود، كه از روش تحليل اگزيستانسيال هايدگر، براي روان درماني استفاده كرده است. علاوه بر اين دو، فوكو از ماكس وبر نيز تاثير جدي پذيرفته است. مفهوم «انضباط» فوكو متعلق به وبر است كه با مبحث معروف «قفس آهنين» وي در توصيف نظام بوروكراسي يا ديوان سالاري، مرتبط است. تحليل هاي وبر در مورد فرآيند ابزاري شدن عقلانيت نيز به طور جدي مورد استفاده فوكو واقع شده است. آراي موريس مرلوپونتي نيز بر انديشه فوكو تأثير گذار بود. توجه مرلو پونتي به «تن»، در فرآيند بينا انفسي «خود» و «ديگري»، در بحث فوكو در باره «سوژگي تن»، بسيار با اهميت بوده است. جرج باتاي نيز، متفكري تاثير گذار بر فوكو بود.
    •در انديشه ميشل فوكو دو نظريه مهم درباره تاريخ و انسان وجود دارد، كه هر يك، در حقيقت مكمل ديگري است. يكي اينكه فوكو معتقد است كه تاريخ توسط افراد ساخته نمي شود، بلكه تاريخ بستري است كه انسان ها بر اساس آن تابع و مقيد مي گردند. دوم اينكه فوكو انسان جهان مدرن را ابداع تازه اي مي داند، كه به راحتي مي توان آن را محو كرد و از بين برد. به نظر شما آيا مي توان اين دو نظر فوكو را اين گونه استنتاج كرد كه از يك سو، او در پي تبيين و توصيفي ساختاري از تاريخ و انسان است و از سوي ديگر در انديشه او تحليل دكارتي «من مي انديشم، پس هستم» معنايي ندارد؟ اگر اين دو برداشت را بپذيريم، به نظر مي رسد كه در انديشه فوكو هيچ تصور و درك مستقلي براي انسان به جز آنچه ساختارها بر وي تحميل مي كنند وجود نخواهد داشت. شما در اين باره چه تحليلي داريد؟
    قبل از هر چيز، شما بايد اين نكته را مدنظر داشته باشيد كه فوكو روايت كلاني از رابطه انسان با تاريخ، آنگونه كه مثلاً هگل يا ماركس دارند، ندارد. پرسش اصلي فوكو «كيستي» سوژه مدرن است. در نتيجه، انديشه او در پي پاسخ گفتن به چگونگي شكل گرفتن اين «سوژه» است، كه به يك مرز شكني دوگانه مي انجامد: يكي، عجين ديدن «معرفت با قدرت » و ديگري تقرير «تاريخ حال» است. اينها، دو وجه برجسته كار او و وجه مميزه او از ديگر متفكران هم عصر خود ش است. او با «تبار شناسي» نشان مي دهد كه «سوژه مدرن»، در واقع «ابژه»، يعني برساخته گفتمان و محل اعمال قدرت كردارهاي فرهنگي مدرن است؛ كه در تكنولوژي هاي خاصي همچون تكنولوژي هاي انضباط و تكنولوژي اعتراف، تبلور يافته اند. اين بدان معناست كه «سوژه دكارتي» واژگونه شده است. همان طور كه مي دانيد، سوژه دكارتي، چون كانون شناخت به حساب مي آمد، سوژه مرجع محسوب مي شد. اما فوكو در مقاله «سوژه و قدرت» (كه در ضميمه كتاب دريفوس و رابينو آمده است) و نيز در «تاريخ جنسيت» (اراده به دانستن)، سوژه را محصول كردارهاي فرهنگي و در پيوند آنها با گفتمان ها، مي بيند. در حالي كه نزد دكارت، سوژ گي، قائم به «ذهن»شناسا است. اما نزد فوكو سوژ گي، مبتني بر «پيكر آدمي» است. بنابراين، با فوكو در دوران متاخر مدرنيته، فهم اروپايي از «سوژ گي خود»، به «ابژ گي خود» مي رسد. فوكو در «حقيقت و قدرت» مي گويد: «مي بايد خود را از سوژه بنيانگذار و از خود سوژه خلاص كنيم». وي در «انضباط و مجازات»، فرديت را محصول فرآيند تاريخي بسيار طولاني و پيچيده اي توصيف و استدلال مي كند كه در عصر مدرن، هويت واقعي سوژه در پيكر آدمي، چونان نيروي كار ايجاد مي شود و نه در ذهن قانونگذار و شناساي او. بنابراين، موضوع بحث فوكو «سوژه مقهور» است. اما، توجه داشته باشيد كه در اينجا فوكو هيچ اصل انسان شناسانه اي ارائه نكرده است. بلكه آنچه را كه در تاريخ اتفاق افتاده است، آشكار كرده است. دكارت، هابز، كانت و هگل، استدلال بر قاهر بودن سوژه مي كنند. اما فوكو در عالم زندگي و تاريخ اروپا، در دويست و پنجاه سال گذشته، چگونگي شكل گيري يك سوژه مقهور را يافته است. بنابراين، انسان شناسي فوكو نه انسان شناسي فلسفي است كه به چيستي نوع انسان مي پردازد و نه انسان شناسي فرهنگي، كه به سبك و سياق زندگي گروه هايي انساني مي پردازد. بلكه وي به انسان آنگونه كه او را در وضعيت تمدني و زمانه خاصي مي بيند مي پردازد. اين نوعي انسان شناسي است، كه خود شناسي هم هست. با فوكو فرد اروپايي آخر قرن بيستم، «تبار» خويش را مي كاود و از شرايط موجود خويش مي پرسد. او تبار «خود» اروپايي قرن بيستم را در زبان و زمان و كردارهاي معيني مي يابد. فوكو در «نظم اشياء»، از جايگاه ابهام آميز انسان در عصر مدرن سخن مي گويد؛ كه هم موضوع شناخت و هم فاعل شناسا است. سپس در «تاريخ جنسيت»، از سوژه اي كه با سوژه شدنش، مقهور هم شده است، سخن مي گويد. قطعيت (certitude) دكارتي، در محوريت و تعيين كنندگي ذهن شناسنده سوژه مدرن و نيز غايت انگاري فلسفي - تاريخي هگل، كه در بردارنده قطعيت دكارتي نيز هست، سخت توسط فوكو به چالش كشيده شده است. با اينكه دكارت و هگل، دو قله رفيع تاريخ فلسفه و انديشه غرب مدرن محسوب شده اند، اما فوكو يافته هاي هر دو را به ورطه ترديد انداخته است. او به اين نتيجه رسيده است كه قطعيت دانش مدرن، به مغلوب شدن و مقهور شدن سوژه مدرن ختم شده است و نه به رستگاري (deliveration) تاريخي و وجودي او. به نظر فوكو در تاريخ، سوژه نه محوريت داشته است و نه استمرار، بلكه انقطاع بر تاريخ غالب بوده است. وي در تاريخ نگاري خود، «تاريخ حال» را مي كاود. او در جست وجوي امروز، به تاريخ مراجعه مي كند. نه اينكه گذشته را با چشم امروز بجويد. در منظر او «حال»، قله اي نيست تا با ايستادن بر آن بتوان گذشته را ديد. بلكه اين گذشته است كه نشانه هاي وضع امروز را در خود دارد. فوكو بر خلاف هگل يا ماركس، تبار امروز را در گذشته مي جويد، نه اينكه امروز را غايت گذشته بداند. هگل، تاريخ تكامل آدمي و تمدن را نوشته است. در مقابل، فوكو به گفته دريفوس در پي نوشتن تاريخ بالفعل ظهور و شكل يابي و بسط تكنولوژي هاي تن آدمي بوده است. بنابراين مي توان گفت كه موضوع تاريخي براي فوكو شكل گيري سوژه مدرن است. در اين راستا، او به جابه جايي نظام هاي دانايي، نهادها و كردارهاي فرهنگي در سه قرن گذشته پرداخته است. نه همچون هگل يا ماركس و يا فيلسوف هاي روشنگري كه آينده را بهشت مي انگاشتند و تاريخ را روايت رشد و كمال آدمي مي خواندند. فوكو راوي «گسست در تاريخ» شده است. لذا به اين نتيجه مي رسد كه ايده و ماده، هيچ يك در تاريخ، بنياد تعيين كننده نيستند. او فلسفه تاريخ نمي نويسد، بلكه تاريخ اجتماعي كه راوي زندگي در زمان هاي خاصي، با تجربيات معيني است و از هيچ ضرورت غايي (هگلي) يا مادي (ماركسيستي) پيروي نمي كند، تقرير كرده است.
    •پس بحث آزادي انسان چه مي شود؟ بالاخره خود فوكو نيز در همين عصر مدرن و در دانشگاه مدرن تحصيل كرده و با علم و انديشه مدرن به انتقاد از جامعه و انديشه مدرن پرداخته است. اگر دانش و نهادهاي جامعه مدرن را صرفاً ابزاري براي سلطه و به انقياد كشيدن انسان بدانيم و آزادي و خودمختاري انسان را در چنين دوره اي از تمدن بشر، ناديده گرفته و آن را در قالب «جبر» قرار داده و تعبير كنيم، در آن صورت نيز بايد به انديشه و مباني فكري خود فوكو نيز ترديد كرد. چه بسا فوكو و انديشه اش، يك سلطه و جبر و انقيادي جديد، اما از منظري فوكويي، از سوي دانش مدرن نباشد!
    آراي فوكو را مي توان همچون يك گسست گفتماني ديد. او در نتيجه تفحصات خود، مباني و مفروضات مدرنيته را به چالش كشيده است. همانطور كه قبلاً اشاره شد، فوكو انسان شناس فلسفي نيست. او اساساً يك فيلسوف به معناي رايج آن نيست اگرچه، متفكر و محقق است. اتفاقاً شما درست مي گوييد كه او در نظام مدرن زيسته و انديشيده است. او شايد بيش از هر كس ديگري در گفتمان مدرن، به فرانسيس بيكن، كه دانستن را با دقت علمي عجين كرد، شبيه است. منتها، نكته مهم اين است كه او با به كارگيري روش هاي تفحص مدرن، به نتايجي رسيد كه مباني گفتمان مدرن را به چالش كشيد. او به عنوان محققي آزاد، در فرآيند تحقيقات خود، به اين نتيجه رسيد كه در گفتمان مدرن، آزاد است. اما گفتمان مدرن، خود يك كردار مقهوركننده بوده است. گويي يك زنداني كه آزاد است، در باره وضعيت خود تأمل و تفحص كند. گويي يك سوژه شناسا كه مي تواند به آنچه در بودن او آنگونه كه ايجاد شده است وقوف يابد. بحث تمدن و سركوب فرويد را به خاطر بياوريد. اگرچه با قدرت و سلطه فوكويي يكي نيست، اما فرويد، به عنوان يك متفكر مدرن، با به كارگيري روش هاي علمي، به اين نتيجه رسيد كه انسان يك موجودكاملاً شناسا نيست و در بند عواملي است كه از آنها غافل است. هابرماس هم كه مدافع «پروژه مدرنيته» است، قائل به اين است كه در جامعه مدرن، عالم زندگي(Lebenswelt Life world) در عصر مدرن، توسط سيستمي كه مشتمل بر قدرت، ثروت و دستگاهاي ايدئولوژيك، كه باعث مخدوش شدن رابطه بين سوژه ها است، استعمار شده است. فوكو هم به سوژه مقهوري اشاره دارد، كه در نظام هاي گفتماني و نهادها و كردارهاي آنها قرار گرفته است. وي به خودش نيز اشاره دارد و خود را از اين وضعيت فارع نمي بيند. بنابراين، امكان وقوف به وضعيت خويش و اظهار آنچه كه مي خواهد توسط فرويد گفته شده باشد، يا توسط سارتر، هابرماس و يا فوكو نه به معناي وجود «سوژه خود بنياد» است و نه به معناي نفي امكان مقاومت و خروج از وضعيت موجود. فوكو فيلسوف نيست كه جبرگرا يا اختيارگرا باشد. لذا هر حكمي كه بدهد، مبتني بر يافته هاي تحقيقاتي اوست. موضوع اصلي و محوري فوكو سوژه انساني، به عنوان يك پديده تاريخي است. منتها در فرآيند تفحص خود، به اين نتيجه مي رسد كه در عصر مدرن، آن رابطه اي كه يونانيان عصر سقراط بين دانش و نيكي برقرار مي كردند، در مورد دانش در عصر مدرن صادق نيست؛ و چه بسا دانش، با شر سلطه، عجين شده است. اما به هر حال، فوكو هم به گونه اي متفاوت از سقراط، به «خود شناسي» مي رسد. البته شباهت او با سقراط، از اين نيز اساسي تر است. سقراط، عليه نظام دموكراسي آتني و فرهنگ (گفتمان) حاكم بر آتن، شوريد. چون آن را تباه كننده شهروندان آتني مي دانست. او در عين حال، چنان به آن فرهنگ تعلق داشت كه مرگ را بر طرد شدن از آن ترجيح داد. فوكو هم با تبار شناسي خود، به عنوان شهروند آزاد، «تبار» سوژه مدرن را مي كاود؛ و اين سوژه را مقهور قدرت هاي مسلط مي يابد.
    •دكتر حسين بشيريه در مقدمه اي كه بر ترجمه كتاب «ميشل فوكو فراسوي ساختگرايي و هرمنوتيك» نوشته، معتقد است كه از يك سو، چارچوب اصلي انديشه فوكو را پديدار شناسي، هرمنوتيك، ساختگرايي و ماركسيسم تشكيل مي دهند. اما از سوي ديگر، انديشه فوكو با تمامي اين گرايش هاي فكري، متفاوت است. يعني، او ديگر مانند پديدار شناسي، به فعاليت معنابخش «سوژه خودمختار و آزاد» متوسل نمي شود؛ مانند هرمنوتيك، قائل نيست كه «حقيقت غايي» براي كشف وجود دارد؛ مانند ساختگرايي، در پي ايجاد الگوي صوري قاعده مندي، براي «رفتار» انسان نيست؛ و مانند ماركسيسم، بر فرآيندهاي عمومي «تاريخ» تأكيد نمي كند. به نظر شما آيا چنين استنباطي از انديشه فوكو درست است؟ اگر چنين است، فوكو چه عناصري را از اين نظريه ها مي گيرد و در كجا از آنها جدا مي شود، كه توانست بنيان نظريه خود را كه مبتني بر تحليل روابط قدرت و دانش در جامعه مدرن است، پي ريزي كند؟
    فوكو در «جنون و تمدن»، هرمنوتيك را به كار برده است. ولي در كتاب «تولد درمانگاه»، به طور بارزي ساختارگراست. در «نظم اشياء» و «ديرينه شناسي» از هر دو فاصله مي گيرد. در «انضباط و مجازات» و سپس در «تاريخ جنسيت» تبار شناسي را با تاثيرپذيري از نيچه و هايدگر، در وجه تفسيري آنها، نوشته است. اين سه تجربه لحظات سه گانه بصيرت فوكويي هستند. او پديدارشناسانه «به خود چيزها» بازمي گردد. فوكو به شيوه اي پديدارشناسانه، ادراكات «عادي» را در تعليق (در پرانتز- epoche) قرار مي دهد و مقهورشدگي انسان مدرن را كه در لواي قاهريت ظاهري او پنهان است، آشكار مي كند. او از هرمنوتيك نيچه، در «تبارشناسي»اش، استفاده كرده است. در بحث «گفتمان» خود نيز كه بسياري از امور به صورت بندي گفتماني تاويل مي شوند، اهميت «قواعد زباني» در صورت بندي گفتماني را از ساختارگرايان به ارث برده است. از طرف ديگر انديشه فوكو با پديدار شناسي متفاوت است، چون وجود سوژه «معنادهنده» را نفي مي كند. با هرمنوتيك متفاوت است، زيرا وجود «معناي پنهان» قابل كشف را نفي مي كند. با ساختارگرايي نيز متفاوت است، چون وجود «قواعد عام» حاكم بر رفتار انساني را نفي مي كند. فوكو بر خلاف سنت پايداري كه دانش را با حقيقت همسو مي انگاشت، در «انضباط و مجازات» و «تاريخ جنسيت» سعي كرده نشان دهد كه در عصر مدرن، با اينكه دانش داعيه حقيقت را داشته اما محمل قدرت و سلطه بوده است. بدينسان او تقابل ها و يكساني هاي پايدار در تفكر اروپايي (و در بسياري از ديگر تمدن ها) را در عصر مدرن اروپا نقض شده مي بيند. هايدگر در محظورات بودن، از قدرت ورزي چونان بودنِ آدمي در عالم سخن مي گويد. نيچه هم از دانش، چونان ميل به قدرت سخن گفته است. تبار شناسي فوكو كاملاً مبتني بر اين دو منظر است. فوكو از دانش/ قدرت، يعني همساني اين دو در عصر مدرن، استفاده كرده است. پيش از او نيچه از جعل حقيقت سخن گفته بود و هايدگر با مفهوم Gestell، از غلبه تكنولوژي بر زندگي مدرن. بدين معنا تبار شناسي فوكو كاربردي از تبار شناسي نيچه و تعبير هايدگر از تكنولوژي است. فوكو در تبار شناسي، «تكنولوژي هاي قدرت» را آشكار ساخته و بدين طريق مشخص مي كند كه آنها با دانش عجين بوده و چونان كردارهاي فرهنگي، همچون انضباط و اعتراف، سوژه را موضوع اعمال قدرت ساخته اند. در انضباط و در اعتراف كه دو كردار فرهنگي اصلي عصر مدرن هستند، سوژه يك بار «موضوع» و يك بار «شناسا» است. در موضوع بودن، او توسط نهادي غير از خود، نظاره و مراقبت مي شود (زندان)؛ و در شناسا بودن، توسط معاينه و سخن گفتن از خود و در اعتراف با آشنا شدن با خود، به خود وقوف مي يابد.
    • نوع سلطه اي كه در تبار شناسي تبيين مي شود، متفاوت است با سلطه اي كه در ديرينه شناسي مطرح شده است. چراكه فوكو در تبار شناسي، سلطه بر بدن سوژه را تحليل مي كند (كتاب مراقبت و زندان) و در ديرينه شناسي به عواملي اشاره دارد كه چارچوب خاصي براي گفتمان قائل شده و آن را محدود مي كند (كتاب نظم اشياء). اما در نهايت هر دو بيان كننده خواست قدرت در عصر مدرن، از منظر فوكو است. به نظر شما ديرينه شناسي و تبارشناسي در كجا به هم مي پيوندد كه فوكو از طريق آن به تحليل كاركرد نهايي دانش در عصر مدرن مي رسد؟
    در مورد رابطه ديرينه شناسي و تبار شناسي مي توان از فوكو متقدم و فوكو متأخر استفاده كرد. بدين ترتيب نوعي استمرار، در عين تحول را مي توان در كانون توجه فوكو ديد. به تعبير خود فوكو ديرينه شناسي متدولوژي مناسب و تبارشناسي تاكتيك مناسب است. واژه «ديرينه»، از آركه(arche) مي آيد، كه هم به معني خاستگاه است و هم به معني غالب. كتاب «تولد درمانگاه»، ديرينه شناسي علم و درك پزشكي است. در اين كتاب، رابطه متقابل زيست شناسي و قدرت مدرن و نيز قدرت نهفته در نهادهاي خاص اجتماعي مورد بحث قرار گرفته است. كتاب «نظم اشياء» ديرينه شناسي علوم انساني است. «ديرينه شناسي علوم انساني» (عنوان فرعي« نظم اشياء» ) كتابي معرفت شناسانه است و علوم انساني را به عنوان نوعي از دانش «مشكوك» بررسي كرده است. كتاب «ديرينه شناسي دانش»، كتاب روش شناسي فوكو است. او در اين كتاب، به شيوه گفتماني به تحليل دانش هاي معيني پرداخته است. فوكو در ديرينه شناسي دانش، موضوع اصلي تحليل گفتمان را «گزاره» يا «حكم» مي نامد. مثلاً گزاره «نوع تكامل مي بايد» نوعي نقش و كاركرد زباني است. اين سخني است كه اقتضايي و اقتداري است. نوعي بازي زباني است كه در شرايط معيني و در پاسخ به اقتضاي خاصي، توسط كساني كه در موضع تاثيرگذار قرار داشته اند (متخصصان كارشناسان)، گفته شده است. فوكو اين نوع سخن را در تمايز از كنش كلامي (speech act)، در نظريه زبان روزمره «كنش كلامي جدي» مي نامد. «كنش كلامي روزمره»، همان سخن عادي است، اما «كنش كلامي جدي» سخن متخصصان است. گفتمان (discourse) براي فوكو يك ساختار زباني متشكل از گزاره هاي زباني است كه به اقتضاي شرايط و از سوي كساني گفته شده است كه در مقام اقتدارند. در نتيجه، تبادلي در كار نيست. زيرا «كلام يك سويه» است كه تبعيت ايجاد كرده و قدرت طرد و نفي و به حاشيه راندن ديگر گفتمان ها را دارد. فوكو اين گونه سخن را در آثار سه گانه اش، «جنون و تمدن»، «تولد درمانگاه» و «ديرينه شناسي دانش» با عنوان «كردارهاي گفتماني» در كانون توجه خود قرار داده است. همچنين، در اينجا قابل ذكر است كه واژه «ديسكورس» (discourse) كه توسط فوكو و هابرماس استفاده مي شود، دو معناي متفاوت دارد. اگرچه هر دو متكي بر زباني انگاشتن انسان هستند. ديسكورس هابرماس، نيتمند است. يعني انسان سخنگو مقصودي از گفتن آن دارد و با شنيدن مخاطب و سخن گفتن او مرتبط است. بنابراين گفت وگو است.
    
    


 روزنامه شرق، شماره 799 به تاريخ 13/4/85، صفحه 20 (انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1547 بار
    



آثار ديگري از "عليرضا جاويد، محمد نجاري"

  زبا ن و رفتار / با فريدون فاطمي درباره آراي ويتگنشتاين
عليرضا جاويد، محمد نجاري، شرق 13/6/85
مشاهده متن    
  مخالف فلسفه / گفت وگو با فريدون فاطمي درباره آرا و انديشه ويتگنشتاين
عليرضا جاويد، محمد نجاري، شرق 12/6/85
مشاهده متن    
  فوكوي پست مدرن / گفت وگو با دكتر عباس منوچهري
عليرضا جاويد، محمد نجاري، شرق 14/4/85
مشاهده متن    
  مدارا كردن متفاوت بودن را ممكن مي سازد / گفت وگو با صالح نجفي دربارهء كتاب «در باب مدارا» نوشتهء مايكل والزر
عليرضا جاويد، محمد نجاري، سرمايه 21/1/85
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
پژوهش نامه قرآن و حديث
متن مطالب شماره 23، پاييز و زمستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است