|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق85/6/11: اولين كتابم: كيفر آتش
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3364
سه شنبه 23 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 848 11/6/85 > صفحه 18 (كتاب) > متن
 
      


اولين كتابم: كيفر آتش
كيفر آتش از زبان الياس كانتي/بخش اول

نويسنده: الياس كانتي
مترجم: سهراب برازش


    نام آلماني رمان «Die Blendung» است كه تورج رهنما در كتاب «ادبيات امروز آلمان» آن را اغوا ترجمه كرده است. دكتر رهنما درباره الياس كانتي نوشته است: «كانتي در ۲۳ ژوئيه ۱۹۰۵ در شهر كوچك روس چوك در بلغارستان زاده شد. خانواده او اصلا از يهوديان اسپانيايي بودند كه در قرن پانزدهم ميلادي از اسپانيا رانده شده و به بلغارستان كه در آن زمان تحت سلطه تركان عثماني بود مهاجرت كرده بودند. اما زبان مادري او بلغاري نبود، بلكه در خانواده او همه به زبان اسپانيايي صحبت مي كردند. الياس در شش سالگي همراه پدر و مادرش به منچستر انگلستان و در هشت سالگي به وين رفت. او دوران دبيرستان را از ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۱ در زوريخ سوئيس و از ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ در فرانكفورت گذراند سپس به وين رفت و در دانشگاه آنجا در رشته شيمي به تحصيل پرداخت. كانتي در ۱۹۲۹ به دريافت درجه دكترا در رشته شيمي توفيق يافت و ۱۹۳۸ به لندن مهاجرت كرد. بعد به تابعيت انگليس درآمد و تا پايان عمر ۱۹۸۹ در آنجا زندگي كرد. زباني كه كانتي آثارش را در طول عمر خود به آن مي نوشت نه اسپانيايي و نه انگليسي بلكه آلماني بود، زباني كه او ابتدا در هشت سالگي از مادرش آموخته بود. نخستين اثري كه از كانتي انتشار يافت، رماني است به نام اغوا ۱۹۳۵ كه در آن به توصيف زندگي مردي به نام دكتر پتر كين مي پردازد.
    كين چين شناس معروفي است كه در حصار كتابخانه عظيم خود تنها زندگي مي كند. او مرد روشنفكري است كه جهان را تنها از راه كتاب مي شناسد و درك درستي از محيط پيرامونش ندارد و...» ادبيات امروز آلمان، نشر چشمه، ۱۳۷۵، صفحه ۱۰۰
    اين رمان را با ترجمه سروش حبيبي و با نام كيفر آتش با نام فرعي برج بابل انتشارات نيلوفر منتشر كرده است.
    
    عنوان رمانم گمراه كننده است زيرا اين كتاب كه قرار بود اولين كتابم باشد، يكي از هشت كتابي بود كه من طرح همه آنها را در يك سال از پاييز ۱۹۲۹ تا پاييز ۱۹۳۰، ريختم. دست نوشته اولين رمانم كه بعدا روي نوشتنش متمركز شدم و چند سال بعد شكل گرفت عنوان «كانت عاشق مي شود» را بر خود داشت. مدت چهار سال دست نوشته اين رمان را با همين نام پيش خودم نگه داشتم. تا اينكه سال ۱۹۳۵ وقتي كه قرار شد چاپ شود نامش را به «اغوا» تغيير دادم. شخصيت اصلي كتاب كه امروز با نام كين مشهور شده در طرح هاي اوليه «ب» ناميده شده بود كه حروف اول واژه «آدم كتابي» Buchermensch است.
    زيرا او با اين خصلت كتابي اش بود كه برايم اهميت داشت، حتي وابستگي او به كتاب بسيار مهم تر از خودش بود. هويت كتابي اين شخصيت در آن زمان تنها ويژگي او بود. وقتي بالاخره به شكلي منسجم شروع به نوشتن داستان زندگي او كردم اسمش را براند يعني آتش گذاشتم. در اين اسم پايان زندگي اش مستتر بود. قرار بود زندگي او در آتش خاتمه يابد. با وجود اينكه هنوز جزئيات رمان در ذهنم شكل نگرفته بود و نمي دانستم چگونه پيش خواهد رفت، يك چيز از ابتداي كار برايم مسلم بود. او در انتها خودش را به همراه كتاب هايش در كتابخانه اش به آتش مي كشيد. به همين دليل مي خواستم نام او را براند بگذارم و بدين ترتيب اسم هاي اوليه «آدم كتابي» و «براند» تنها امور قطعي بودند كه از همان ابتداي كار در مورد اين شخصيت وجود داشت. چيز ديگري نيز كه احتمالا در كتاب نقش تعيين كننده اي دارد از پيش برايم مسلم بود: تره زه مستخدمه كوته بيني كه نقش مقابل كين را دارد. برخلاف آدم كتابي كين كه ساخته تخيلم بود شخصيتي كه اين مستخدمه از روي آن ساخته شد در واقعيت وجود داشت. در آوريل ۱۹۲۷ در حومه شهر وين روي تپه اي در كوچه اي به نام «هاگن برگر» اتاقي اجاره كرده بودم. پيش از آن در وين ساكن اتاق هاي دانشجويي بودم و اكنون قصد داشتم براي تنوع يك بار هم كه شده خارج از شهر ساكن شوم. باغ وحش منطقه لاينتس با درخت هاي قديمي اش مرا مجذوب مي كرد.
    آگهي اجاره اتاقي كه روي ديوار باغ وحش چسبانده شده بود نظرم را جلب كرد. تصميم گرفتم اتاق را ببينم. خانم صاحبخانه در را به رويم گشود و مرا به طبقه دوم خانه كه فقط همين يك اتاق را داشت راهنمايي كرد. او خودش به همراه خانواده در طبقه همكف ساكن بود. منظره اي كه از پنجره اتاق پيدا بود مرا به هيجان آورد: از يك سو مشرف بودم به درخت هاي باغ اسقف ها، از سوي ديگر به دره اي كه مقابلش اشتاين هف كه به شهر مجانين معروف بود و دور تا دورش را ديواري محصور كرده بود قرار داشت. در همان اولين نگاه تصميم گرفتم اتاق را اجاره كنم. مقابل همان پنجره گشوده درباره جزئيات با خانم صاحبخانه به توافق رسيدم. دامن او تا به زمين مي رسيد، سرش را كج نگه مي داشت و گاهي آن را به سمت چپ يا راست مي انداخت. اولين نطقي را كه برايم ايراد كرد عينا در فصل سوم كيفر آتش آورده ام. موضوع نطقش درباره جوانان امروزي و قيمت سيب زميني بود كه مي گفت دو برابر شده است. واقعيت اين است كه در طول سال بعد اغلب همان كلمات را از او مي شنيدم. در همان اولين ديدار به او گفتم كه دوستم دوشيزه براوت ممكن است گاهي براي ديدارم بيايد. صاحبخانه ام تاكيد كرد كه به جز دوشيزه براوت شخص ديگري اجازه ملاقات مرا در آنجا نخواهد داشت. با خشم به او گفتم كه فقط همين يك دوست به ديدارم خواهد آمد و بدين ترتيب آرام شد. به او گفتم كتاب هاي زيادي نيز دارم. در جواب گفت: «خواهش مي كنم. دانشجويي مثل شما بايد هم كتاب هاي زيادي داشته باشد.» اما در مورد آخرين خواسته ام با او مشكل بيشتري پيدا كردم. مي خواستم تابلوهاي نقاشي ام را كه همه جا با خود مي بردم در اتاقم آويزان كنم، گفت: «حتما بايد از ميخ استفاده كنيد كاغذ ديواري هاي قشنگ اتاق خراب مي شوند.» با صداي سرد و خشكي گفتم كه حتما بايد آنها را آويزان كنم. از سال ها قبل با اين تابلوها كه كپي نقاشي هاي ديواري كليساي سيستين بودند زندگي مي كردم و آن قدر به تصاوير پيامبران و زن هاي پيشگوي ميكل آنژ دلبستگي پيدا كرده بودم كه حاضر نبودم به خاطر اتاق اين زن از نصب آنها صرف نظر كنم. زن كه تصميم راسخم را ديد به رغم ميلش كوتاه آمد.
    شش سال در اين اتاق زندگي كردم و نه تنها به دليل شخصيت تره زه شخصيت زن «كيفرآتش» بلكه به خاطر چشم اندازي كه هر روز به دارالمجانين اشتاين هف داشتم به آن مديونم. در اشتاين هف شش هزار ديوانه زندگي مي كردند و ديدن منظره آنجا باعث رنج هر روزم بود. مطمئنا اگر در اين اتاق زندگي نمي كردم هرگز «كيفر آتش» را نمي نوشتم اما براي نوشتن اين رمان هنوز خيلي زود بود. آن زمان دانشجوي رشته شيمي بودم و هر روز به آزمايشگاه مي رفتم و فقط شب ها وقتم را با نوشتن مي گذراندم. در اينجا دوست ندارم اين تصور غلط را ايجاد كنم كه شخصيت تره زه كه تازه سه سال و نيم بعد در ذهنم جان گرفت به جز طرز صحبت كردن و قيافه ظاهري نقطه اشتراك ديگري با صاحبخانه ام داشته است. زن صاحبخانه ام كارمند بازنشسته اداره پست بود، شوهرش نيز در اداره پست كار مي كرد و دو فرزند بزرگ داشتند كه با آنها زندگي مي كردند. تنها اولين گفت وگوي تره زه در رمان از واقعيت مايه مي گيرد بقيه چيزها كاملا ابداع خودم است.
    چند ماه بعد از اينكه به اتاق جديدم آمده بودم اتفاقي افتاد كه در زندگي آينده ام و نيز در شكل گيري رمان «كيفر آتش» تاثير عميقي گذاشت. از آن اتفاقات نادري كه شهري را چنان متاثر مي سازد كه بعد از پشت سر گذاشتن آن ديگر همان شهري نيست كه قبلا بوده.
    صبح ۱۵ جولاي ۱۹۲۷ طبق معمول هر روز به موسسه شيمي خيابان ورنيگر نرفته بلكه هنوز خانه بودم. بعد بيرون آمدم و در قهوه خانه اي حوالي محل مسكوني ام روزنامه هاي صبح را تورق كردم. هنوز خشمي را كه بعد از به دست گرفتن روزنامه «رايشنرپست»۱ وجودم را فراگرفت احساس مي كنم. صفحه اول روزنامه با عنوان بسيار درشتي نوشته شده بود: «يك حكم عادلانه». در بورگن لند تيراندازي شده بود، كارگرها كشته شده بودند. دادگاه قاتلين را تبرئه كرده بود. تبرئه قاتلين در ارگان حزب حاكم «حكم عادلانه» ناميده شده بود يا بهتر بگويم اين طور تبليغ مي كردند. چيزي كه باعث خشم طبقه كارگر وين شده بود بيش از آنكه تبرئه قاتلين باشد بيشتر به استهزا گرفتن هر گونه احساس عدالت بود. كارگران از سرتا سر شهر دسته دسته به جلوي كاخ دادگستري كه نامش براي آنها تجسم بي عدالتي بود هجوم مي آوردند. واكنش آنها كاملا خودجوش بود حتي من نيز اين احساس را داشتم. سوار دوچرخه ام شدم و به سرعت خودم رابه مركز شهر رساندم و به يكي از اين دسته ها ملحق شدم. طبقه كارگر كه در ساير موارد نظم خوبي داشت، به رهبران سوسيال دموكراتش اعتماد مي كرد و از مديريت آنها راضي بود در اين روز بدون رهبري آنها عمل كرد.
    هنگامي كه كارگران كاخ دادگستري را به آتش كشيدند شهردار زايتس seitz سوار بر ماشين آتش نشاني درحالي كه دست راستش را به جلو دراز كرده بود خودش را سر راه آنها قرار داد، اما هيچ تاثيري نداشت. كاخ دادگستري در آتش سوخت. پليس حكم تير گرفت و ۹۰ نفر كشته شدند.
    از آن روز ۴۶ سال گذشته و خشم آن روز هنوز در من زنده است. آنچه را كه با تمام وجودم تجربه كردم چيزي شبيه به يك انقلاب بود. حتي قادر نيستم در صد صفحه آنچه را كه به چشم ديدم توصيف كنم. به جزيي از توده ها تبديل شده بودم، كاملا در آنها حل شده بودم و كوچك ترين مقاومتي در مقابل آنچه انجام مي دادند در خودم احساس نمي كردم. در حيرتم كه چطور در آن حال توانستم تك تك صحنه هايي را كه پيش چشمم شكل گرفت درك كرده و به حافظه بسپارم.
    يكي از اين صحنه ها را اينجا نقل مي كنم.
    در يكي از اين خيابان هاي فرعي نزديك كاخ دادگستري كه در آتش مي سوخت مردي كه معلوم بود از توده ها مي گريخت ايستاده بود دست هايش را با حالت نااميدي بر سرش مي كوفت و به صورت مكرر فرياد مي زد: «پرونده ها مي سوزند همه پرونده ها خاكستر شده اند»
    به او گفتم: «يعني پرونده ها از انسان ها مهم ترند» اما توجهي به گفته ام نشان نداد، فقط غم پرونده ها را مي خورد. از ذهنم گذشت كه شايد در آنجا با پرونده ها سر و كار داشته، شايد كارمند بخش بايگاني بوده است. غم عجيبي داشت. حتي در آن موقعيت، مضحك به نظر مي آمد. اما باعث ناراحتي من نيز شد. با خشم گفتم: «آنجا مردم را مي كشند و شما از پرونده ها حرف مي زنيد»
    طوري به من نگاه مي كرد كه انگار وجود ندارم. با فرياد ناله مانندي تكرار كرد: «پرونده ها مي سوزند همه پرونده ها خاكستر شده اند» اگر چه كمي از مهلكه دور بود اما برايش بي خطر نيز نبود، چون صدايش به خوبي شنيده مي شد. چند سال بعد هنگامي كه «كمدي انساني مجانين» را طراحي مي كردم نام B. مخفف واژه آدم كتابي را به براند Brand آتش تغيير دادم. آن زمان متوجه نبودم كه نام و سرنوشت او از آن روز ۱۵ جولاي سرچشمه مي گيرد، اگر اين ارتباط را مي دانستم بي شك برايم دردناك مي شد و شايد حتي باعث مي شد كل طرح را كنار بگذارم. به هر حال انتخاب نام براند رفته رفته هنگام نگارش رمان مرا در تنگنا قرار داد. اتفاقات بسيار زيادي در رمان مي افتاد و پايان رمان كه مي بايست غيرقابل حدس بماند با اسمي كه انتخاب كرده بودم لو مي رفت. بنابراين اسمش را به كانت kant تغيير دادم و اين اسم مدت زيادي روي اين شخصيت ماند. در آگوست ۱۹۳۱ يعني چهار سال بعد از آن ۱۵ جولاي كانت كتابخانه اش را آتش زد و با آتش آن نابود شد.
    اما اين اتفاق پيامد بعدي و غيرقابل پيش بيني ۱۵ جولاي بود. اگر آن زمان كسي درباره چنين تاثير ادبي با من سخن مي گفت سخت به او مي تاختم. چون كمي بعد از آن در روزهاي شكست بي حد و حصر روزهايي كه گويي آدم توان انديشيدن به چيز ديگري را نداشت و حوادثي كه در آن روز شاهدش بوده مدام جلوي چشمش ظاهر مي شده، و هر شب خوابش را مي آشفته، در آن روزها تنها يك ارتباط بر حق با ادبيات قابل تصور بود و آن نويسنده اي بود به نام كارل كراوس۲ احترام مريدانه ام به او در آن زمان در نهايت خود بود. سپاسم اين بار در مورد اقدام به خصوصي بود كه از جانب او صورت گرفته بود. او تحت تاثير قتل عام آن روز ترتيبي داده بود تا در كل وين پلاكاردهايي نصب شود. در اين پلاكاردها از رئيس پليس يوهان شوبر كه مسئول فرمان آتش و نود كشته بود خواسته شده بود «استعفا دهد».
    
    
    كارل كراوس به تنهايي اين كار را انجام داده بود، او تنها شخصيت معروفي بود كه اقدام به چنين كاري كرد و در حالي كه شخصيت هاي مشهور ديگر كه در وين كم نبودند، نمي خواستند خود را به خطر بيندازند يا شايد از اينكه مورد تمسخر قرار بگيرند از اين گونه اقدامات ابا داشتند، او يك تنه جرات چنين طغياني را پيدا كرده بود. پلاكاردهاي او تنها چيزي بودند كه در آن روزها آدم را سرپا نگه مي داشت. از يك پلاكارد به سوي پلاكارد ديگري مي رفتم، جلوي هر يك از آنها مي ايستادم و به نظرم مي آمد كه انگار تمام علامت هاي روي زمين در حروف نام او نهفته اند. سالي كه در پي آن اتفاق آمد كاملا تحت تاثير آن بود. تا تابستان ۱۹۲۸ افكارم حول آن اتفاق مي چرخيد. بيش از هر زمان ديگري مشتاق بودم بدانم توده اي كه مرا از درون و بيرون متاثر كرده واقعا چيست. ظاهرا تحصيلم را در رشته شيمي ادامه مي دادم و شروع به كار روي پايان نامه ام كرده بود اما تحصيل برايم هيچ جذابيتي نداشت و حسي نسبت به آن نداشتم. از هر لحظه فراغتم براي مطالعه چيزهايي كه واقعا برايم مهم بودند استفاده مي كردم. از راه هاي مختلف و به ظاهر پرت سعي مي كردم به آنچه كه به عنوان توده ديده بودم نزديك شوم. آن را در تاريخ، در تاريخ همه فرهنگ ها جست وجو كردم. تاريخ و فلسفه كهن چين بيش از همه مرا شيفته كرد. من با فلسفه يونان خيلي پيش از آن زماني كه در فرانكفورت اقامت داشتم آشنا شده بودم: اكنون در نوشته هاي تاريخ نگاران كهن به ويژه توكوديدس۳ و فلاسفه پيش از سقراط عميق شدم. طبعا به مطالعه انقلاب ها نيز پرداختم. انقلاب انگلستان، فرانسه و روسيه. اما اهميت توده ها در مذاهب خيلي چيزها را برايم روشن كرد. اشتياقي كه در شناخت مذاهب پيدا كردم و تاكنون نيز مرا ترك ننموده در اين زمان به وجود آمد. آثار داروين را به اين اميد خواندم تا در آنها مطالبي درباره شكل گيري توده ها بين حيوانات بيابم و به همين منظور با دقت فراواني به مطالعه كتبي در زمينه دولت هاي حشرات پرداختم. احتمالا كم مي خوابيدم چون تمام شب ها را با مطالعه به روز مي رساندم. يادداشت هايي نيز برداشتم و مي كوشيدم مقالاتي از آنها دربياورم. همه اينها برايم حكم مقدمه چيني و زمينه سازي هايي براي كتاب توده ها را داشت اما اكنون كه از جنبه رمان به آنها نگاه مي كنم مي بينم اين مطالعات شيفته وار و همه جانبه چه تاثير فراواني روي كيفر آتش كه چند سال بعد منتشر شد به جا گذاشته است.
    تابستان ۱۹۲۸ براي اولين بار به برلين آمدم و اين رويداد تعيين كننده بعدي بود. ويلند هرتسفلد۴ موسس انتشارات ماليك دنبال جواني مي گشت تا به او در آماده كردن كتابي كمي كند و از طريق دوستي از وجودم مطلع شده بود. در تعطيلات ميان دو ترم از من دعوت كرد تا به برلين بروم و ضمن كار روي آن كتاب نزد او نيز اقامت كنم. با صميميت زيادي به استقبالم آمد و رفتار گشاده اش باعث شد احساس بي تجربگي و ناشناس بودن نكنم. ناگهان خود را در كانون زندگي فرهنگي برلين ديدم. او همه جا مرا با خودش مي برد و من بدين ترتيب با دوستانش و افراد بي شمار ديگري آشنا شدم، گاه در آن واحد تعداد زيادي از آنها را ملاقات مي كردم. من تنها سه تن را كه بيش از ديگران با آنها حشر و نشر داشتم در اينجا نام مي برم. گئورگه گرتس۵ كه از دوران مدرسه ام در فرانكفورت طراحي هايش را تحسين مي كردم، ايزاك بابل كه هر دو كتابش را به تازگي خوانده بودم و تاثيرشان از همه كتاب هاي ادبيات جديد روسيه بر من عميق تر بود و برشت كه تنها چند شعرش را مي شناختم اما به قدري سر زبان ها بود كه آدم نسبت به او كنجكاو مي شد. علاوه بر آن يكي از معدود شاعران جواني بود كه كارل كراوس را قبول داشت. گرتس يكي از آثارش را كه ممنوع بود به من هديه كرد، بابل همه جا مرا همراهش مي برد به خصوص نزد آشينگر كه با او بيش از ديگران راحت بود.
    و من سخت تحت تاثير صراحت شان كه با من از هر دري سخن مي گفتند قرار مي گرفتم. برشت كه فورا متوجه ساده لوحي ام شده بود و «فش سطح بالا» ام او را به شكل قابل دركي از كوره به در مي برد مدام در پي آن بود با اظهارات تمسخر آميز سر به سرم بگذارد. هر بار او را مي ديدم چيزي درباره خودش مي گفت كه پريشانم مي كرد. حس مي كردم بابل از من به خاطر معصوميتم خوشش مي آمد. چون چيز چنداني براي عرضه به او نداشتم، اما همين معصوميت برشت را به كنايه گويي برمي انگيخت. گرتس كه مطالعات كمي داشت از من درباره كتاب هاي مختلف مي پرسيد و بدون تعارف و شرم از من مي خواست در زمينه هاي مختلف كتاب هايي را براي خواندن به او توصيه كنم.
    درباره دوره اي كه در برلين بودم مي توانم بي نهايت بگويم و در واقع در اينجا چيزي نگفته ام و آنچه مايلم در اينجا از آن سخن به ميان آورم مربوط مي شود به حضورم در وين. من در وين نويسنده و شاعري نمي شناختم و تنها زندگي مي كردم و از آنجا كه كارل كراوس تمام محصولات ادبي وين را مضر و بي كيفيت مي دانست حتي نمي خواستم با هيچ اديبي آشنا شوم. درباره موزيل۶ و بروخ۷ در آن زمان هنوز هيچ نمي دانستم. بيشتر آثاري كه در وين معتبر تلقي مي شدند كم ارزش بودند و تازه امروز است كه آدم مي داند چه آثار مهمي تقريبا خارج از عرصه عمومي و به صورت خصوصي در اين دوره خلق شدند و توسط عموم ناديده گرفته شد و يا مورد تحقير قرار گرفت، مانند آثار برگ۸ و وبرن.۹
    اكنون ناگهان خود را در برلين مي ديدم، شهري كه در آن همه چيز صريح و آشكار بود، جايي كه آثار بديع و جالب مشهورترين آثار نيز بودند. من تنها با آدم هاي سرشناس آنجا حشر و نشر داشتم. آنها زندگي پرتحرك و پرجنب و جوشي داشتند، در مكان هاي واحدي به ديدن يكديگر مي رفتند، بدون ترس و واهمه درباره همديگر سخن مي گفتند، در عرصه عمومي عشق و نفرتشان را از هم بروز مي دادند و ويژگي ها و خصايص شان در اولين جملاتي كه به زبان مي آوردند آشكار مي شد.
    هرگز قبل از آن چنين افرادي كه نظراتي تا اين اندازه متفاوت و منحصر به فرد داشته باشند و در عين حال نظراتشان را در حضور هم بگويند نديده بودم. به آساني مي شد تشخيص داد چه كسي چه عيبي دارد و از اين گونه افراد برخلاف وين، كم نيز نبودند. اين فضا مرا بي اندازه هيجان زده و در عين حال وحشت زده مي كرد. آنچنان كه آغوشم را به سوي اين وضعيت جديد گشوده بودم كه امكان سردرگمي ام وجود داشت. اما مصمم بودم در برابر سردرگمي مقاومت كنم و اين مقاومت در برابر سردرگمي اجتناب ناپذير پيامدهاي عذاب آوري برايم به همراه داشت. مشكل ترين مسئله براي يك جوان خشكه مقدس و من به دليل شرايط خاص سال هاي اوليه زندگي ام هنوز چنين بودم مسائل جنسي بود. چيزهايي ما ديديم كه هميشه از آنها انزجار داشتم. اين چيزها دائما در معرض ديد بودند و جزء ويژگي هاي زندگي برلين در آن زمان به شمار مي آمدند. همه چيز ممكن بود و اتفاق مي افتاد، وين فرويد كه در آن درباره بسياري از امور آشكارا صحبت مي شد در مقايسه با آن وضعيت خيلي معمولي و تنها محلي براي وراجي به نظر مي رسيد. قبل از آن هيچ گاه اين احساس را نداشتم كه كل دنيا در هر نقطه اش تا اين حد به آدم نزديك باشد و دنيايي كه نتوانسته بودم در عرض آن سه ماه با آن كنار بيايم به نظرم دنياي مجانين مي آمد. هنگامي كه در ماه اكتبر مجبور به بازگشت به وين شدم اين دنيا چنان مجذوبم كرده بود كه از بازگشتم غمگين بودم. همه چيز در من همچون كلاف عظيمي حل نشده و ناگشوده باقي مانده بود. در زمستان تحصيلم به اتمام رسيد و بهار نيز امتحاناتم را با موفقيت پشت سر گذاشتم. انگار به درستي نمي دانستم چه مي كنم چون آشفتگي تازه اي در من ايجاد شده بود كه آرام نمي شد. به دوستانم قول داده بودم كه تابستان ۱۹۲۹ باز به برلين برگردم. دومين اقامتم نيز حدود سه ماه به طول انجاميد اما كمتر از اقامت اول. تب آلود بود تنها زندگي مي كردم و خود را ملزم به زندگي آرام تري كردم. بسياري از آن اشخاص را دوباره ديدم اما نه همه شان را. به محله هاي ديگر برلين مي رفتم. تك و تنها وارد كافي هاي مختلف مي شدم و در آنجا با انواع ديگري از آدم ها به خصوص كارگرها آشنا مي شدم. همچنين با بورژواها و خرده بورژوا هايي آشنا مي شدم كه نه روشنفكر بودند و نه هنرمند. بدون عجله و سر فرصت يادداشت هايي نيز برمي داشتم. «پاييز هنگامي كه به وين بازگشتم كلاف بي شكل كم كم شروع به باز شدن كرد. شيمي را براي هميشه كنار گذاشتم و قصد داشتم خود را فقط وقف نوشتن كنم. با ترجمه به چند كتاب از آپتون سينكلر كه قرار بود براي انتشارات ماليك انجام دهم مخارج زندگي ام را تامين كردم. آدمي بودم آزاد، مطالعات مختلفي را كه قبلا در برلين شروع كرده بودم ادامه دادم. در واقع همان كارهاي مقدماتي براي نگارش كتابي درباره توده ها. اما آنچه بيش از همه مرا به فكر بازگشت از برلين انداخته بود آنچه رهايم نمي كرد، آدم هاي افراطي و دوآتشه اي بود كه آنجا با آنها آشنا شده بودم. در وين باز در همان اتاقي اقامت گزيدم كه شرحش را قبلا آوردم. تقريبا كسي را نمي ديدم و در تپه مقابل دارالمجانين ، اشتاين هف، را پيش رو داشتم.
    پي نوشت ها:
    Reichspost-1
    Karl Kraus-2۱۹۳۶ ۱۸۷۴ نويسنده اتريشي
    Thukydides-3
    Wieland Herzfelde-4
    George Grosz-5۱۹۵۹ ۱۸۹۳ نقاش و گرافيست آلماني
    Robert Musil-6 نويسنده معروف اتريشي
    Hermann Broch-7 نويسنده ويني ۱۹۵۱ ۱۸۸۶
    Alban Berg-8 آهنگساز ويني ۱۹۳۵ ۱۸۸۵
    Anton von Webern-9 آهنگساز ويني
    
    
    


 روزنامه شرق، شماره 848 به تاريخ 11/6/85، صفحه 18 (كتاب)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 697 بار
    



آثار ديگري از "الياس كانتي"

  دنيا را از بيرون روشن كردم
الياس كانتي، شرق 12/6/85
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله پيشرفت هاي نوين در علوم رفتاري
متن مطالب شماره 27، دي 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است