|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه رسالت85/7/10: حميد زرگر نژاد، کارگردان متعهد صدا و سيما: گيرنده هاي احساس و ادراک ايثارگران قوي تر از ديگران است
magiran.com  > روزنامه رسالت >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 9438
چهار شنبه 1 اسفند 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2829
magiran.com > روزنامه رسالت > شماره 5977 10/7/85 > صفحه 5 (فرهنگي) > متن
 
 


حميد زرگر نژاد، کارگردان متعهد صدا و سيما: گيرنده هاي احساس و ادراک ايثارگران قوي تر از ديگران است




    رشته تحصيلي اش رياضي فيزيک بود. سال 1372 در رشته مهندسي پرواز مشغول به تحصيل شد. اما پس از دو سال دريافت که اين رشته و آموزه هايش نمي تواند توجهش را جلب کند و به روحش آرامش دهد. از اين رشته، انصراف داد و به دنبال علايق مشخص خود تئاتر و تلويزيون رفت. در موسسه رسام هنر، انجمن سينماي جوانان و جهاد دانشگاهي دوره سه ساله کارگرداني را ديد و مشغول به کار شد.
    حميد زرگر نژاد تاکنون ده فيلم کوتاه، فيلم بلند پليسي«ساحل مرگ»، مجموعه سيزده قسمتي مستند پيرامون فيلم کوتاه و بيست فيلم مستند تلويزيوني در زمينه هاي اجتماعي و فرهنگي کارکرده است. او از دو سال قبل براي گروه تلويزيوني شاهد، فيلم مستند و مستند داستاني کار مي کند. «ستاره هاي زميني» او به زندگي وشخصيت جانبازان هنرمند و ورزشکار مي پردازد، کساني که پا ندارند و لي تمام قله هاي بلند را فتح کرده اند، عکاسي که در منطقه ديده بان بوده و از پشت ويزور و دوربين خود تنها جنگ ودفاع مقدس و تکه تکه شدن نيروها را مي ديده و امروز يکي از بهترين تصوير برداران طبيعت است يا جانباز نابينايي که پسرش دچار عارضه مرگ مغزي مي شود و او بدون دريافت هيچ وجهي، با اهداي اعضاي بدن فرزند، سه نفر را از مرگ حتمي نجات مي دهد.
    زرگر نژاد در توصيف او مي گويد: اين فرد در روستاهاي دور افتاده شيراز زندگي مي کند. « پيرمرد نابينايي که هنوز هم در مزرعه اش کشاورزي مي کند اما بينش او به زندگي وراي آن چيزي است که ما مي پنداريم. در «ستاره هاي زميني» به سراغ آدم هايي رفتم که ويژگي منحصر به فردي نسبت به همتايان ديگر خود داشتند. با آقاي عامري جانباز عکاس در جنگل قدم مي زديم، ما فيلمبرداري مي کرديم و او عکس مي گرفت. اما وقتي پايمان روي گلي مي رفت، او عکس العمل نشان مي داد. روح لطيفش چنان ما را تحت تاثير قرار مي داد که اين در فيلم هم بازتاب پيدا کرده، او امروز يکي از مطرح ترين هنرمندان عکاس دنياست يا جانباز « بدري» که ترکش داخل کمر او قرار دارد. دچار بيماري خاصي شده و شيمي درماني مي شود. پزشکان از اوقطع اميد کرده اند. اما او با نقاشي، خود را درمان کرده و حالا روي پاهايش مي ايستد. شيوه نقاشي او با کاردک است، فرانسوي ها اين پديده هنري را کشف کرده و سبک « بدريسم» را به نام خود اين جانباز به ثبت رسانده اند. او تنه درخت را با تمام جزئيات خطوط و رنگ به گونه اي نقاشي مي کند که بيننده را به حيرت مي اندازد. ارتباط او با اين سبک نقاشي به گونه اي است که اگر جلوي چشمش تنه درختي را قطع کنند گريه مي کند در حالي که او در دوره دفاع مقدس، فرمانده تانک بوده است.»
    زرگر نژاد کارديگري را در باره مبارزي که در دوران رژيم شاه، بيشترين شکنجه ها را از سوي ساواک تحمل کرد، ساخته که در اين باره مي گويد: بخش هاي داستاني کار در همان زندان يا شکنجه گاه اين مبارز انقلابي کارگرداني شده، «عزت شاهي» کسي است که توسط «آرش« و «تهراني» شکنجه شد اما لب نکرد. براي اولين بار داخل آن شکنجه گاه رفتيم، شکل مستند شکنجه شدن افراد را بازسازي کرديم . ابزار و ادوات اين کار در فيلم به کار رفته و اميدواريم که پخش شود. نحوه بازداشت زندانيان سياسي، بازجويي آنان، ويژگي هاي شکنجه گرهاي ساواک و ... در بخش مستند فيلم بيان مي شود. آرش و تهراني را خود موساد از کشور خارج مي کند و حسيني دست به خودکشي مي زند، اين اطلاعات که کميته مشترک ضد خرابکاري براي گرفتن اعتراف دست به چه آزارهايي مي زدند، به صورت داستاني در فيلم گنجانده شده است. هر کس را چند شب در بازداشتگاه و شکنجه گاه نگه مي داشتند و اعتراف مي گرفتند. «عزت شاهي» چهار سال زنداني و تحت آزار ساواک بود. شش ماه او را به تخت بسته بودند و پنبه در گوش او کرده و چشمهايش را بسته بودند تا از تنهايي به تنگ بيايد و لب باز کند. او زخم بستر مي گيرد اما اعتراف نمي کند. او را به دستگاه آيونو که وحشتناک ترين نوع آزار جسمي بوده، مي بندند اما حتي اسم يک نفر را هم نمي برد.
    از اين افراد و بلايايي که براي پيروز شدن انقلاب به جان خريدند کسي اطلاع ندارد. امروز «عزت» در گوشه اي از اين شهر، زندگي ساده اي را مي گذارند. نه رياست جايي را پذيرفته و نه حقوقي بالايي دارد. ادعايي نسبت به انقلاب ندارد. او حتي با اصرار بسيار دوستان ما، قبول کرد که جلوي دوربين بيايد و از آن دوران حرف بزند. شايد سخن گفتن از آن دوره را ريا و شخصي کردن موضوع مي پنداشت. جالب اين جاست که بعد از پيروزي انقلاب، آرش و تهراني، زنداني خود اين شخص مي شوند. او مسئول زندان بوده است ولي در روز محاکمه مي گويد: من هيچ شکايتي از اين دو نفر ندارم. جانباز شاهي درباره آن روزها مي گفت: مرا پيش آرش و تهراني بردند. وقتي اين دو نفر نتوانستند کاري کنند، مرا به حسيني سپردند. او هيولايي بود که کمتر کسي زير دستش دوام مي آورد. در جايي که من شکنجه مي شدم، دو سال شهيد رجايي را هم بازجويي و شکنجه کرده بودند.»
    فيلم ديگر زرگرنژاد درباره « درياقلي سوراني» پيرمرد است که اين سوي شط داخل گاراژ اوراق فروشي داشته و متوجه مي شود از آن سوي شط صداي اره برقي مي آيد و نخل ها را مي برند. متوجه مي شود که تهديد عراق براي حمله جدي است و طولي نمي کشد که آبادان به محاصره عراقي ها در مي آيد. اين پيرمرد سوار دوچرخه اش مي شود و نه کيلومتر را تا مقر نظامي ها رکاب مي زند و به نيروها خبر مي دهد که مراقب تهاجم دشمن باشند. از اين قهرمان ملي، در هيچ کتابي نام برده نشده است و اين کارگردان قصد دارد ناجي آبادان را در مستند خود، معرفي کند. فيلم ديگرش درباره نهضت جنگل و چگونگي شکل گيري آن است. در اين باره مي گويد: « حضور ميرزا در نهضت مشروطه و نگرش و عملکرد او در اين باره توسط کارشناسان تاريخ و محققان، بررسي شده و بعد به چگونگي شکل گيري آن پرداخته مي شود. در اين مستند، آرشيو، مصاحبه و تحقيق به کار رفته و زوايايي از زندگي ميرزا را شفاف سازي خواهد کرد. شهادت ميرزا به دلايل مختلف کمتر مطرح شده و نام او به عنوان يکي از مبارزان بزرگ انقلابي کمتر برده مي شود. يکي از دلايل آن، اين است کسي که فرمان قتل او را صادر کرد و براي سر ميرزا جايزه گذاشت، بلافاصله پس از شهادت او به حکومت رسيد. بردن نام اين مبارز در آن زمان از جرم هاي نابخشودني سياسي بود. بعد از شهادت او اسناد مربوط به نهضت جنگل، محرمانه و بايگاني اعلام شد. کار فرهنگي در اين زمينه صورت نگرفت و حتي سخن گفتن از او به برخورد قانوني منجر مي شد.» در سال 1342 کارت پستالي از ميرزا تهيه شد که در گوشه بالاي آن سربريده ميرزا ديده مي شد. با اين کارت پستال، تا حدودي نام ميرزا احياء شد. بعد از آن مردم بيشتر درباره ميرزا دانستند و بعد از انقلاب هم يک مجموعه داستاني درباره فعاليتهاي او ساخته شد که از تلويزيون به نمايش درآمد. ميرزا وطن دوست مذهبي بزرگي است که سخن گفتن از او در حد من نيست. سعي کردم به اسناد و محققان و کارشناسان مراجعه کنم. چيزي که در يکي از اسناد خواندم اين بود که از سوي روس به او پيشنهاد شد که با انگليس ها در بيفتد و امتياز بگيرد. انگليسي ها هم مي خواستند حکومت گيلان را به او بدهند. ولي ميرزا کوچک خان پيشنهادهاي اين دو کشور را رد کرد. اين که با وجود وضعيت دشوار زندگي در جنگل، پيشنهاد رياست و حکومت رد مي شود، فقط و فقط شخصيت مبارز و دين باوري مثل ميرزا را مي طلبيده است. ميرزا مقابل جريان کمونيسم هم ايستادگي کرد و اين حرکت تاثير زيادي در حفظ باورها و مذهب مردم داشت. کم نبودند کساني که به اين سو کشيده شدند ولي ميرزا در آن دوره با موج کمونيسم هم مبارزه کرد. مردم اميد داشتند که روسيه به داد ايران مي رسد و به سمت باورها و تبليغات آنان کشيده مي شدند. شايد اگر در رژيم پهلوي اجازه مي دادند که باورها و عقايد ميرزا در جامعه افشا شود جوانان کمتري به سمت عقايد پوچ آن دوره کشيده مي شدند.»
    زرگر نژاد ادامه مي دهد: « در آن دوره که بسياري کورکورانه، عقايد انگليس و روس را مي پذيرفتند، يک شخص بدون داشتن تحصيلات دانشگاهي و با تکيه بر بينش و بصيرت ديني خود، عقايد توده اي را رد مي کند. « چه گوارا» را که يک مبارز بيگانه است بسياري از جوانان کشور ما مي شناسند اما هنوز خيلي ها درباره « ميرزا يونس خان جنگلي» چيز زيادي نمي دانند. علت شهادت يا مبارزه او را نمي دانند. در حالي که خود «چه گوارا» مي گويد: « من جنگلي دوم هستم.» او طرز فکر و منش ميرزا را به طور کامل پذيرفته بود و خود را مقلد او مي دانست.
    امروز مي بينيد که ميرزا را در خطه شمال هم به طور کامل نمي شناسند. در جايي که پادگان ميرزا قرار داشته و همه رفت و آمدها و مبارزات او از آنجا شروع شده ، بسياري اين مبارز را نمي شناسند. « راه ميرزا» اطراف منجيل است. مردم همين اسم را هم به کار مي برند ولي شايد اگر بپرسيم اکثر آن ها نمي دانند که منظور، ميرزا کوچک خان است. در رشت هنوز هم خانواده هاي سنتي به سر ميرزا قسم مي خورند. اما نياز به کار فرهنگي بيشتري، هم در منطقه و هم در سطح کشور وجود دارد که ياد ميرزا و حرکتش در اذهان احيا شود. »
    اتاق زرگر نژاد پر از وسايل و دستگاههاي ضبط و پخش برنامه است. وقتي براي گرفتن عکس از جا بلند مي شوم، دستپاچه مي شود. گويا تمايل چنداني به اين کار ندارد. کسي که همه را جلوي دوربين فيلمبرداري مي نشاند، به انداختن عکس، اعتراض دارد. براي آن که گرم گفت و گو شود وعکسش را راحت تر بگيرم، مي پرسم « روز سوم» شما فيلمي است که سوژه نابي دارد. اين سوژه ها را به چه شکل کشف مي کنيد؟ پاسخ مي دهد: « سوژه ها يا سفارش داده مي شوند يا از دوستان و آشنايان مي شنويم و تحقيقي در مورد آن انجام مي دهيم و کار را شروع مي کنيم. در « روز سوم» هم جواني که خانه پدرش در خيابان طالقاني تحت اشغال عراقي ها درآمده بود به پايگاه و مقر سپاه مي رود. يک گروه پنج نفره را با دوستانش تشکيل مي دهند و اسلحه مي گيرند. دوستانش به نگراني بيش از حد او مشکوک مي شوند. از او مي پرسند که نگران چه چيزي هستي؟ و او جواب نمي دهد چون مي دانست که خانه اش در اشغال عراقي هاست. طي مبارزه با عراقي ها مجروح مي شود و در روز سوم از دوستانش مي خواهد که به خانه شان بروند و عراقي ها را بيرون کنند. به سختي موفق به بيرون راندن عراقي ها مي شوند. خاک باغچه را کنار مي زنند و مي بينند او باغچه را حفر کرده و خواهرش رادر آن جا پنهان کرده، کمي نان و آب هم براي او گذاشته و روي گودال را با حصير پوشانده و خاک روي حصير ريخته و راهي هم براي جريان هوا گذاشته تا بتواند با کمک دوستانش خواهر را از مرگ يا اسارت عراقي ها نجات بدهد. داستان از اين قرار بوده که بعد از ورود عراقي ها به خرمشهر، برادر مي گويد من براي مبارزه با آنها مي روم. خواهر هم به او مي گويد مرا بکش که به دست اجنبي نيفتم. اما بهترين فکري که به ذهن پسر جوان مي رسد همين پنهان کردن در عمق باغچه بوده که بتواند نيرو بياورد و خواهرش را نجات بدهد.»
    - آيا دختر جوان، زنده مانده بود؟
    - « بله، البته مورچه ها تنش را خورده بودند. از گرماي شديد پوستش سوخته بود. آبي که برادر برايش گذاشته بود تمام شده و تشنه و گرسنه و بي حال بوده، اما سريع او را به بيمارستان منتقل مي کنند. اولين جمله اي که اين دختر مسلمان وغيرتمند مي گويد اين است که چرا آلبوم عکسهايم را از بين نبردي. عراقي ها در مدتي که توي خانه مان بودند به وسايل من و آلبوم عکس هايم نگاه مي کردند. او بيش از آن که فکر نجات جان و سلامتي خود باشد از اين قضيه ناراحت بود، که چرا نا محرم تصوير او را ديده است. اين فيلم با سوژه بکري که داشت از ماهواره پخش شد.»
    - اين افراد در حال حاضر کجا هستند؟
    - « البته بعد از آن که خرمشهر و آبادان به دست عراقي ها افتاد، اهالي آن آواره شدند و به شهرهاي مختلف مهاجرت کردند. ما از طريق دوستان آقاي کريمي (پسر جواني که خواهرش را در باغچه پنهان کرده بود) اين اطلاعات را به دست آورديم. رضا کريمي را پيدا نکرديم. به دنبال سرنخي از او هستيم. اما آقاي راشدي و دوستان ديگري که در بيرون راندن عراقي ها و نجات خانم کريمي همکاري داشتند، حضور دارند.»
    اين ذهنيت که هر کسي براي رسيدن به کمال مطلوب خود، موانعي را پيش رو مي بيند و اگر آن موانع مرتفع شوند، کار بهتري ارائه مي دهد، باعث مي شود که از زرگرنژاد بپرسم: چه عاملي در کار، دغدغه ذهني شماست و يا عامل بازدارنده اي براي رسيدن به نقطه مطلوب و دلخواه کارتان به شمار مي رود؟ جواب مي دهد: « اين که نمي توانم آن چه را که مي خواهم و کمال مطلوب کارم محسوب مي شود، بيان کنم. تمايل دارم که وقتي از شخصيتي فيلم مي سازم، به همه وجوه شخصيتي او بپردازم و او را يک انسان چند بعدي و کامل معرفي کنم. متاسفانه اين کارها در مرحله تصويب و قبل از پخش فيلم، دستخوش تغيير مي شوند و نمي توانم همه آن چه را که در مورد شخص مي دانم وعامل جذب من به سوي او شده، به بيننده هم بگويم. مادر گروه تلويزيوني شاهد با افراد خاصي سر و کار داريم و در مورد گروههاي ايثارگران اعم از خانواده شهدا، اسرا و مفقودين کار مي کنيم و مجاز به گفتن همه حرفها نيستيم. عرضم اين است که براي جذب مخاطب بايد ابعاد سفيد و سياه را کنار هم بگذاريم. فقط نمي شود نکات مثبت را بيان کرد. انسانها از کنار هم قرار دادن ويژگي هاي خوب و بد، کامل مي شوند. ضمن اين که با اين شکل کار، ملموس و باور پذير هم به نظر مي رسند و عوام تصور نمي کنند که اين خانواده ها تافته جدابافته جامعه ما هستند. کسي هست که در حال حاضر، مغازه بستني فروشي دارد ولي در دوران جنگ، جزئي از نيروهاي مردمي بوده و کارهاي مهمي انجام داده است.»
    از زرگرنژاد مي پرسيم طرح ديگري که در دست داريد، چيست؟ و او پاسخ مي دهد: « راجع به « سهام خيام» کار مي کنم. او شهيده اي يازده يا دوازده ساله و اهل هويزه بود و در دوره تصرف زادگاهش به دست عراقي ها، به سمت پايگاه آنها سنگ پرت مي کرد و در نهايت هم روزي توسط يک سرباز عراقي به شهادت رسيد. قصدم اين است که اين واقعه را به صورت تعزيه در حياط خانه پدري « سهام خيام» اجرا کنم. چون خانواده خيام، عرب هستند بايد زبان گفت و گوي بين سهام و دخترهاي هم سن و سالش، عربي باشد. صداي لالايي هاي مادر، تربيت خانوادگي آنها، رفتن کنار آب، پرتاب سنگ و شهادت سهام هم به صورت داستاني در متن فيلم، کار خواهد شد. البته پدر ايشان به شدت بيمار است و حتي توان بلند شدن و ايستادن روي پاهايش را ندارد. مادرش هم به شدت ضعيف و بيمار است. به همين خاطر مصاحبه کوتاهي با خانواده داريم. بقيه کار هم بازسازي شده و شرح خاطرات ديگران است.»
    مي خواهم که اگر صحبتي ناگفته مانده است بگويد، قدري سکوت مي کند و مي گويد: « با توجه به اين که فيلم هاي مستندي که مي سازيم براي پخش از گروه شاهد، آماده سازي مي شوند، پيشنهادم اين است که دست ما را براي بيان مطالب بازتر بگذارند. نسل جوان، بتواند به عمق وقايع برسد. مثلا اگر با يک جانباز مصاحبه مي کنيم بتوانيم همه صحبت هاي او را پخش کنيم و ملزم به حذف يا کوتاه کردن گفت و گو نشويم. رزمنده ها و جانبازان هم افرادي از جامعه ما هستند، زندگي مادي دارند، عاشق مي شوند و اينها بايد براي مردم گفته شود تا اين افراد، ملموس و باورپذير به نظر برسند و جوانان بفهمند که اگر بخواهند، مي توانند خود را به مدارج عالي برسانند. اين افراد دور از ما و نزديکان ما نيستند، از پيکره اجتماع هستند ولي وقتي جنگي در مي گيرد به اقتضاي شرايط براي دفاع از ميهن و حريم خود به پا مي خيزند. اينها را نبايد به گونه اي تافته جدا بافته نشان بدهيم. البته اغلب اينها روح پاکي دارند، گيرنده هايشان حساس تر است و شرايط را زودتر و بهتر درک مي کنند و براي آن تصميم مي گيرند. روح ايثار و فداکاري در اين افراد، قوي تر از من يا امثال من است.»
    مي پرسم: مي توانيد مثالي بزنيد؟ لبخندي مي نشيند و مي گويد: « موارد زيادي هست. سرفيلمبرداري و کار روي يکي از فيلم ها، يکي از افراد گروه توي آب افتاد. واکنش جانبازي که در گروه ما بود خيلي از سريعتر و شديدتر از بقيه بود. البته خودش هم به اين مسئله دقت نداشت. شخصيت او اين گونه پرورش پيدا کرده است. پيش آمده که حادثه اي براي تيم پيش بيايد و جانبازي که همراه ماست، بيشترين تلاش را مي کند. يا وقتي مي خواهيم از يک راه صعب العبور رد شويم، جانباز بدون پا هم ما را عبور مي دهد تا آخرين نفر باشد. يا وقتي توي ماشين مي نشينيم که نفرات، زياد هستند و جا کم است جانباز همراه ما بدترين جا را براي نشستن انتخاب مي کند تا بقيه راحت باشند.»
    
    
    


 روزنامه رسالت، شماره 5977 به تاريخ 10/7/85، صفحه 5 (فرهنگي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 995 بار

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه مبدل گرمايي
متن مطالب شماره 95، دي 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است