|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد85/8/21: گفت و گو با صفدر تقي زاده ؛ ترجمه كردن مانند نوشتن است
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4274
شنبه 15 دي 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 1256 21/8/85 > صفحه 15 (گفت و گو) > متن
 
 


گفت و گو با صفدر تقي زاده ؛ ترجمه كردن مانند نوشتن است



صفدر تقي زاده را كه هميشه روزهاي جمعه در خانه اش پيدا مي كردم تا با هم به ديدار نجف دريابندري برويم ، اين بار در كاليفرنيا پيدا كردم . او مترجم با سابقه و ماهري است كه برخي از مجموعه هاي داستاني ترجمه شده اش حقيقتا دل مي برد. «زايران غريب » ماركز و مجموعه « مرگ در جنگل » از اين دست آثار اوست . او علاوه بر ترجمه ، سال ها در دانشگاه هاي تهران ، شهيد بهشتي و علامه طباطبايي زبان انگليسي تدريس كرده است . مترجم پركاري نيست چون هم اصلي خود را صرف معرفي داستان هاي كوتاه ايراني و داستان نويسان ايراني كرده است . انتشار چند مجموعه داستان كوتاه مانند « شكوفايي داستان كوتاه در دهه نخستين انقلاب » حاصل چنين تلاشي است . در زمينه داستان ايراني تبحر دارد و هر گاه يك جايزه ادبي راه افتاده ، او عضو هيات داورانش بوده است . از هيات داوران جايزه ادبي مجله گردون بنيانگذار جوايز ادبي گرفته تا جوايز ادبي ديگر مانند جايزه ادبي پكا، جايزه ادبي گلشيري ، و جايزه ادبي يلدا. با وجود اين در اينجا تنها به عنوان مترجم با او رو در رو شده ايم .
    از آنجا كه در تهران حضور نداشت اين گفت وگو ناچار به وسيله تلفن انجام شده است . سيروس علي نژاد (بي بي سي )
    
    چه انگيزه هايي سبب شد كه به ترجمه روي بياوريد؟
    من خيلي اتفاقي به كار ترجمه رو آوردم . ماجرا از اين قرار بود كه زماني كه در آموزشگاه فني آبادان (بعدها دانشكده نفت آبادان ) بودم ، رسم بر اين بود كه در پايان هر دوره تحصيلي رشته هاي فني مهندسي ، مراسم فارغ التحصيلي با شكوهي برگزار مي كردند. در مراسم فارغ التحصيلي آموزشگاه فني آبادان ، نام شاگردان اول و دوم و سوم هر دوره را هم اعلام مي كردند و آنها را براي ادامه تحصيل به كشور انگليس مي فرستادند.
    در اين جشن ضمن اجراي برنامه هاي متنوع ، غالبا نمايشنامه كوتاهي هم روي صحنه اجرا مي شد. آن سال ها مسوول اجراي نمايش يكي از معلم هاي زبان انگليسي ما بود به نام مستر فريمن كه اهل ادبيات و بخصوص تئاتر بود و عضو «انجمن تئاتر كوچك » آبادان ، انجمني كه اعضايش بيشتر كاركنان انگليسي شركت نفت بودند.
    مستر فريمن از ميان شاگردان كلاس انگليسي سه نفر را انتخاب كرد كه در يك نمايش نقشي ايفا كنند: محمدعلي صفريان ، علي لياقتي و من . نمايش مورد توجه حضار قرار گرفت . حضار بيشتر از پدر و مادرها و بستگان نزديك دانشجويان و البته مقامات فرهنگي و دولتي و شركت نفت بودند. بعد پيشنهاد شد كه نمايش به زبان فارسي هم اجرا شود و گفتند چه كساني مايلند نمايش را به فارسي ترجمه كنند. من و صفريان كه ديگر دوست نزديك شده بوديم داوطلب شديم و با هر زور و زحمتي بود نمايشنامه را ترجمه كرديم كه در مراسم ديگري به زبان فارسي هم اجرا شد و ما را تشويق كردند و همين امر موجب شد كه از آن پس ما بطور مشترك به كار ترجمه ادامه بدهيم .
    در كجا و چه سالي متولد شديد؟
    در آبادان به سال 1311 خورشيدي 1932 ميلادي .
    تحصيلات شما در كجا بود؟
    تحصيلات ابتدايي را در مدرسه فرهنگ آبادان گذراندم . بعد به دبيرستان رازي رفتم . يكي دو سالي در دبيرستان رازي بودم و از آنجا پس از گذراندن امتحاني در آموزشگاه فني آبادان به تحصيل ادامه دادم . اما در دبيرستان رازي بود كه با دنياي هنر و ادب آشنا شدم . حالا كه پس از سال هاي دراز به آن ايام فكر مي كنم مي بينم كه اين دبيرستان در آن زمان چقدر پيشرفته بوده با دبيرهاي ممتازي كه از تهران آمده بودند و بعدها هر كدام در مملكت عهده دار مشاغل مهم فرهنگي شدند. چند سال بعد از دانشگاه تهران فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسي گرفتم و نزديك به دو سالي هم دوره هاي آموزش و مديريت را از طرف شركت نفت در انگلستان گذراندم .
    زبان انگليسي را چگونه ياد گرفتيد؟
    وقتي به دانشكده نفت آبادان رفتم با عالم ديگري آشنا شدم . دبيران آنجا بيشتر دبيران انگليسي بودند كه از طرف شركت نفت به آبادان آمده بودند و بيشتر درس هاي دانشكده را به زبان انگليسي مي خوانديم و البته درس هاي تخصصي زبان و ادبيات فارسي هم داشتيم . هم متون كلاسيك درس مي دادند و هم ادبيات معاصر. يكي از دبيران زبان انگليسي ما خانمي بود به نام ميسيز اسكول فيلد، خانمي موقر و خوش بر و رو كه با جديت مي كوشيد زبان انگليسي را با اسلوب و قواعد جديد به ما بياموزاند. شاگردان دانشكده در يك سن و سال نزديك نبودند. غالبا از شهرهاي مختلف به آبادان آمده بودند و هدف اصلي شان هم اين بود كه بعد از تحصيلات به استخدام شركت نفت در آيند.
    بعضي از اين بچه ها خيلي تقس و شيطان بودند. روزي يكي از همين همكلاسي ها پيش از آغاز درس درباره خانم معلم حرف هايي زد و متلك هايي پراند كه همه بچه هاي كلاس به خنده افتادند. خانم اسكول فيلد از اين بابت قدري دلگير شد و از من پرسيد آقاي ابطحي چه مي گويد كه بچه ها اين جور مي خندند؟ من كه دست پاچه شده بودم گفتم هيچي ، مي گويد شما امروز چه لباس قشنگي پوشيده ايد. ناگهان خانم اسكول فيلد گل از گلش شكفت و گفت اين اولين بار است كه در ايران كسي از لباس من تعريف مي كند و رو به آقاي ابطحي گفت خيلي از شما ممنونم . شما امروز مرا بسيار خوشحال كرديد.(وضط وق ظط ضق مكز) بعد درباره اين اصطلاح توضيحاتي داد و به گمانم آقاي ابطحي قدري خجالت كشيد.
    همين خانم براي كمك به انگليسي ياد گرفتن ما، ما را واداشت كتابچه كوچكي داشته باشيم و اصطلاحات و ضرب المثل هاي انگليسي را جداگانه در آن يادداشت كنيم و باز ايشان بود كه داستان هاي كوتاهي مثلا از نويسنده يي به نام ساكي به ما مي داد كه بخوانيم و سر كلاس درباره داستان ها نظر بدهيم ، همو بود كه به ما توصيه كرد مرتب به سينما برويم و فيلم سينمايي ببينيم . در آن موقع هر هفته دو سه فيلم سينمايي در سينما تاج آن موقع و سينما نفت امروز نشان مي دادند كه بعضي از آنها همزمان درامريكا و انگليس نمايش داده مي شد. تماشاي فيلم هاي سينمايي به زبان انگليسي در يادگيري زبان خيلي موثر بود.
    اولين مطلب يا مطالبي كه ترجمه كرديد در كدام نشريه چاپ شد؟
    حالا ديگر ما كارمند شركت نفت شده بوديم و هر دو ]يعني با صفريان [ در اداره حسابداري كار مي كرديم و بعدها به اداره انتشارات منتقل شديم . شب ها را در باشگاه ايران مي گذرانديم . باشگاه ايران محيطي تقريبا فرهنگي بود و برنامه هاي گوناگوني داشت ، بخصوص اجراي موسيقي كلاسيك با استفاده از گرامافون و توضيحات مربوط به آنها و برنامه سخنراني در باب موضوع هاي گوناگون ادبي و هنري . باشگاه ايران را هيات مديره يي اداره مي كرد كه از طرف خود كارمندان انتخاب مي شد و اين انتخابات هم كه گاهي بسيار رقابت آميز و پرشور بود، شايد از جمله نشانه هاي جنبش مدرنيته بود.
    يك روزنامه هم از طرف شركت نفت منتشر مي شد به نام «خبرهاي روز» كه گذشته از مطالب سياسي و اجتماعي مطالب گوناگون ديگري از جمله برنامه هاي سينما در آن به چاپ مي رسيد. يك مجله هفتگي به نام «اخبار هفته » هم همزمان با روزنامه خبرهاي روز منتشر مي شد. گمان مي كنم اولين ترجمه هاي ما در اين نشريه به چاپ رسيده باشد.
    اما آن روزها ايام پر شر و شور مبارزه هاي سياسي هم بود كه سرانجام به ملي شدن صنعت نفت انجاميد. بخشي از ادبيات رايج آن ايام ، ادبيات به اصطلاح اجتماعي يا مردمي بود. ما هم مطلبي ترجمه كرديم درباره ادبيات مردمي چين كه در يكي از آن نشريه ها چاپ شد. ايامي بود كه ژان پل سارتر فيلسوف فرانسوي گفته بود كه ادبيات بايد در خدمت مردم فقير باشد و در بهبود وضع زندگي آنها تاثير بگذارد و اين جمله از گفته هاي او سر زبان بود كه اگر من يك بيافرايي بودم هيچ وقت رمان و داستان نمي نوشتم . اما چندي بعد متن مصاحبه يي با ويليام فاكنر نويسنده آمريكايي به دستمان رسيد كه ترجمه كرديم و براي مجله سخن به تهران فرستاديم كه چاپ شد و خيلي از آن تعريف كردند، بيشتر به دليل حرف هاي جذاب و تازه فاكنر و نكات هوشمندانه و طنزآميز او درباره چند و چون كار نويسندگي اش .
    اولين كتابي كه از شما منتشر شد كدام است ؟
    اولين كتاب ترجمه مشترك ما كتاب « سفر دور و دراز به وطن » اثر يوجين اونيل نمايشنامه نويس امريكايي بود كه در سال 1337 خورشيدي (1958 ميلادي ) از طرف انتشارات نيل در تهران منتشر شد. كتاب مجموعه سه نمايشنامه كوتاه بود با دو مقدمه درباره تئاتر امريكا. در آن ايام پروفسور «كويين بي » استاد تئاتر از امريكا آمده بود تا فوت و فن نمايش و نمايشنامه نويسي را به دانشجويان هنرهاي دراماتيك بياموزد. او به آبادان هم آمد و در باشگاه نفت آبادان چند سخنراني ايراد كرد. اين مقدمه ها در واقع متن سخنراني هاي ايشان است . اين نمايشنامه ها بارها روي صحنه تئاتر و نيز در تلويزيون ايران اجرا شده است .
    چطور شد سراغ ترجمه نمايشنامه رفتيد؟
    نمايشنامه كوتاهي به نام «پيش از ناشتايي » از يوجين اونيل توسط صادق چوبك ترجمه شده بود و در اوايل دهه 1320 خورشيدي در مجله سخن به چاپ رسيده بود كه برايمان خيلي جذاب بود. تحول بزرگ ادبي امريكا فقط در زمينه داستان نويسي نبود، در نمايشنامه نويسي هم چند چهره برجسته ظهور كرده بودند مثل همين يوجين اونيل و تورونتون وايلدر و تنسي ويليامز.
    صادق چوبك شايد اولين نويسنده ايراني بود كه با ادبيات نوين امريكا يعني با نويسندگاني مثل ارنست همينگوي و ويليام فاكنر و اسكات فيتز جرالد و جان اشتاين بك بطور مستقيم آشنا شد. ظاهراص زبان انگليسي را خوب مي دانست . مجموعه داستان «خيمه شب بازي » به احتمال قوي پس از آشنايي با ساختار داستاني و زبان روايتي داستان هاي امريكايي نوشته شده است . بعضي از داستان هاي خيمه شب بازي ساختاري مشابه داستان هاي كوتاه نويسندگان امريكايي آن ايام دارد. منتها چوبك چنان استادانه از مايه هاي بومي و محلي استفاده كرده كه به داستان ها استقلال و اصالت ايراني بخشيده است .
    شايد اگر آشنايي با اين ادبيات نبود، داستان هاي خيمه شب بازي از لحاظ ساختار و زبان زنده و پرورده ادبي ، اين قدر پخته و سنجيده از كار درنمي آمد. ترجمه نمايشنامه كوتاه اونيل به فارسي هم نشانه ذوق او در شناخت ادبيات امريكا بود. اولين بار ما با نام اونيل از همين طريق آشنا شديم . بعد من روزي در كتابخانه « انكس » آبادان كتابي از اونيل پيدا كردم به نام « سفر دور و دراز به وطن » كه مجموعه هفت نمايشنامه كوتاه بود. كتاب را به صفريان نشان دادم اما هرچه زور زديم چيزي از معني گفت وگوهاي شخصيت ها دستگيرمان نشد.
    اونيل با زبان محاوره غليظي گفت وگوها را نوشته بود كه اصلا براي ما مفهوم نبود چون آن نمايشنامه ها همه مربوط به ماجراهايي است كه در سفرهاي طولاني كشتي هاي باري براي جاشوهاي بيسواد و درمانده اتفاق مي افتد و نشان مي دهد كه اين جاشوها كه از مليت هاي مختلفي هستند در طول اين سفرها چه سختي هايي را تحمل مي كنند تا مثلا پس از يكي دو سال دوباره به ساحل برگردند و اندوخته يي براي خود و خانواده شان بياورند و با آن شايد زندگي آبرومندانه يي را شروع كنند. اما در بازگشت به ساحل از فرط خستگي و فرسودگي به كافه يي ساحلي مي روند تا گلويي تر كنند و در آنجا همه دار و ندار خود را از دست مي دهند و دوباره منتظر مي مانند كه سفر دور و دراز ديگري را آغاز كنند. وضع اين جاشوها از وضع سياه پوست هاي آن ايام امريكا خيلي بهتر نبوده و زبانشان هم همينطور؛ پر از اصطلاحات عاميانه و متلك و فحش و فضيحت و همه هم غلط غلوط .
    اونيل فقط صداي كلمه ها را در گفت وگوها نوشته و نه املاي درست آنها را، و اصلا نمي شد معناي گفت وگوها را فهميد و هيچ فرهنگ لغتي هم در اين زمينه به ما كمك نمي كرد. دست بر قضا در همان ايام فيلمي بر اساس همين كتاب به كارگرداني جان فورد در سينماهاي شركت نفت نشان دادند كه به داد ما رسيد. با تماشاي اين فيلم در سينما تاج و تكرار آن در باشگاه نفت توانستيم با مفهوم كلي گفت وگوها قدري آشنا شويم و بعد از آن فهم مطالب كتاب برايمان تا حدي آسان تر شد.
    سه نمايشنامه از اين كتاب را ترجمه كرديم و از طريق آقاي عبدالرحيم احمدي به آقاي آل رسول در انتشارات نيل داديم كه چاپ شد. اين نمايشنامه ها را به پيروي از زبان اصلي به زبان محاوره تئاتري و به لفظ شكسته ترجمه كرديم ، البته نه چندان افراطي كه مضحك به نظر آيد و نه چندان لفظ قلم كه قديمي و كتابي و غيرطبيعي جلوه كند، با همان زبان عمومي گفتاري راحت كه با آن حرف مي زنيم . كارگردان هاي تئاتر و اجراكنندگان نمايشنامه ها در راديو يادم هست كه مي گفتند ديالوگ ها طبيعي است و احتياج چنداني به تغيير لفظ ندارد.
    نسل جديد نويسندگان امريكايي كه در دهه سي و چهل ميلادي ظهور كردند هم در داستان نويسي و هم در نمايشنامه نويسي آثاري تازه و ابتكاري آفريده اند كه قبلا در آمريكا نظيرشان نبود. مشخصه بارز اين ادبيات سادگي زبان و تازگي نگاه آنها بود. آثار اين نويسندگان در آن ايام آنچنان لطف و جذابيتي داشت كه رفته رفته مقبوليتي جهاني يافت و به زبان هاي زنده دنيا ترجمه شد و بسياري از نويسندگان كشورهاي ديگر از آن تاثير پذيرفتند. ظاهرا هنوز هم اين تاثيرگذاري ادامه دارد. چون همين آقاي اورهان پاموك نويسنده ترك كه امسال جايزه نوبل در ادبيات را برد گفته است كه آنچه از خواندن كتاب خشم و هياهوي فاكنر در او به جا مانده ، صدايي است كه از آن رمان در درونش شكل گرفته است . گابريل گارسيا ماركز هم گفته است كه اگر آثار فاكنر را نخوانده بود نويسنده نمي شد. ترجمه فارسي آثاري از اين نويسندگان و برگرداندن سبك و سياق نويسندگي آنها از اواخر دهه 1320 موجب شد نثر زبان فارسي معاصر، زنده و رسا و پرورده شود و به رونق آثار ادبي ما كمك كند.
    نمايشنامه ديگري هم ترجمه كرده ايد؟
    چند سال بعد نمايشنامه ديگري از اونيل ترجمه كرديم به نام آنا كريستي كه از طرف انتشارات انديشه چاپ شد. زبان اين نمايشنامه هم محاوره يي بود اما البته نه به غلظت كتاب قبلي .
    در شرح حال يوجين اونيل آمده است كه پدرش يك گروه تئاتري داشته و به شهرهاي مختلف مي رفته و نمايشنامه هايي مانند كنت مونت كريستو اجرا مي كرده تا خرج زندگي خود و خانواده اش را در آورد؛ كاري كه براي ما غريب مي آيد. انگار مثل كولي ها يا بازيگران سيرك . اما من اين روزها در امريكا يكي دو باري اين جور نمايش ها را ديده ام و ديده ام كه يك گروه تئاتري از نيويورك بلند شده اند و آمده اند كاليفرنيا و در شهري كه ما هستيم دو سه شب نمايشنامه يي اجرا كرده اند و بعد رفته اند به شهر ديگري . اين خودش يك شغل دائمي براي اين جور گروه هاي تئاتري است كه ما در ايران مشابهش را نداشته ايم . از ميان همين گروه هاي تئاتري است كه نمايشنامه نويساني مثل اونيل درمي آيند. اين را هم بگويم كه هم يوجين اونيل ، هم همينگوي ، هم فاكنر و هم شينكلر لوييس به خاطر نوآوري هايشان در داستان نويسي و نمايشنامه نويسي جايزه نوبل در ادبيات را برده اند.
    ترجمه مشترك با محمد علي صفريان چگونه بود و تا كي ادامه داشت ؟
    به اين صورت بود كه دو سه صفحه را بنده ترجمه مي كردم و دو سه صفحه را صفريان . بعد هر كدام ترجمه ديگري را مي برد و مي خواند و نكاتي كه به نظرش مي رسيد يادداشت مي كرد. بعد اين نكات را با هم مرور مي كرديم و باز مطلب را از نو مي خوانديم و پاكنويس اش مي كرديم . كار وقت گيري بود اما ترجمه نسبتا دقيق و رضايت بخش از كار در مي آمد. عادت هم داشتيم كه مطالب را براي هم به صداي بلند بخوانيم و به گمانم اين كار به يافتن زبان متن كمك مي كرد.
    زبان ترجمه رمان «تورتيا فلت » اينطور بود كه جا افتاد. گاه ساعت ها مي نشستيم و اين مطالب را مي خوانديم و لذت مي برديم . البته خود كتاب هم بسيار شيرين است . اين يكي از شيرين ترين لحظات زندگي ما بود.
    همانطور كه قبلا اشاره كردم شاگردان آموزشگاه فني آبادان در سنين مختلفي بودند و من از آقاي صفريان سه چهار سالي جوان تر بودم . در آن ايام او همسر و دو سه فرزند داشت اما علايق ادبي ما را به هم پيوند مي داد. صفريان ذوق نويسندگي داشت و گاه مطالبي بيشتر احساسي مي نوشت و برايمان مي خواند. رفيق صميمي وخوش مشرب و شوخ و دوست داشتني و دست و دلبازي بود كه دلي جوان و روحيه يي رمانتيك داشت . بسيار هم آراسته بود. مثلا گاهي دو بار در يك روز صورتش را اصلاح مي كرد و وقتي دستش مي انداختيم مي گفت نه اينطور نيست ، من امروز غروب كه بيرون مي روم يك بار اصلاح مي كنم ديگر رفت تا فردا صبح .
    از همان زمان تحصيل در آموزشگاه فني تا اوايل دهه 40 با هم بوديم . روابط خانوادگي داشتيم . با هم در يك جا كار مي كرديم . با هم به زندان افتاديم . با هم سفر مي رفتيم . با هم كتاب مي خوانديم و وقتي مطلبي از ما در نشريه يي چاپ مي شد سر از پا نمي شناختيم . من از بودن با او احساس خوشبختي مي كردم . در اوايل دهه 40 آقاي دكتر حسن كامشاد كه در اداره كنسرسيوم نفت در تهران سمت مهمي داشت و ظاهرا با ترجمه هاي ما آشنا شده بود، ما را از آبادان به تهران فراخواند.
    صفريان حالا صاحب چند نوه هم شده بود و از «تهران مخوف » واهمه داشت . من به تهران منتقل شدم و او در آبادان ماند. تا مدتي مطالبي را كه هر كدام جداگانه ترجمه مي كرديم با نام مشترك به مجله هاي ادبي مي داديم . صفريان با شروع جنگ تحميلي به تهران آمد و مشغول كار در شركت نفت شد. يكي از پسرها و دو دخترش به امريكا رفته بودند و او در سفري به امريكا براي ديدار از بچه ها بر اثر سكته قلبي درگذشت . من از همان اولي كه با او آشنا شدم از او فراوان آموختم .
    الان سال ها است كه ترجمه تازه يي از شما نديده ايم . چرا مدت هاست كه ترجمه نمي كنيد؟
    كارهايي ترجمه كرده ام كه بخش هايي از آنها همچنان ناتمام مانده . پيشامدهاي جورواجور زندگي هم طوري بوده كه مرا به كارهاي متفرقه بي حاصل كشانده است . هميشه مترصد يك فرصت دراز مدت مناسب بوده ام كه بتوانم با فراغ بال بنشينم و به آنها سروساماني بدهم . همچنين مترصد يك ذره حسن نيت براي ايجاد انگيزه به كار ترجمه و ايجاد گشايشي در چاپ و نشر كم دردسر كتاب . هراس از سانسور و تجربه هاي تلخ گذشته مربوط به مجوز چاپ هم يكي از موانع بود. سانسور آدم را كور مي كند. اما همه اينها بهانه است . حالا بهتر است كوتاه بيايم و كوتاه بگويم كه در اين چند سال گذشته غفلت كرده ام . اميدوارم اگر عمري باشد بتوانم جبران كنم .
    آيا در حال حاضر كاري در دست ترجمه داريد؟
    چند ترجمه نيمه كاره در دست دارم . از سال ها پيش قرار بوده مجموعه يي از داستان هاي كوتاه «جان چيور» و «بشويس سينگر» را مثلاص آماده و منتشر كنم . چند داستان از اين مجموعه ها هم در نشريه هاي مختلف به چاپ رسيده است . همچنين مجموعه يي از داستان هاي نويسندگان ديگر كه از هر كدام سه ، چهار كار ترجمه كرده ام . يكي ، دو رمان هم در دست گرفته بودم كه باز بلاتكليف مانده .
    به خيال خودم كارهايي كه شروع كرده ام اول براي معرفي داستان نويسان نو آور امروز بوده و نمونه يي از آثار آنها تا بعدها به صورت مجموعه يي در آيد. مثلاص مي خواستم كتابي شامل داستان هاي طنز آميز امروز فراهم كنم و نويسندگاني مثل «پرلمن » و «منكن » را كه در ايران هنوز شناخته شده نيستند با نمونه هايي از آثارشان به خوانندگان ايراني بشناسانم . يك مجموعه كامل از نمايشنامه هاي تك پرده يي هم آماده كرده ام كه هنوز هم مي خواهم چيزهايي به آن اضافه كنم .
    مجال نمي شود. نشده است . هر كس بخواهد با يك دست و با عجله چند هندوانه بردارد، آخر و عاقبتش از اين بهتر نخواهد بود.
    معني ترجمه خوب چيست ؟ آيا ترجمه يك كار خلاقه ادبي به حساب مي آيد يا يك كار مكانيكي است ؟
    يك ترجمه خوب ادبي ترجمه يي است كه خواننده حين خواندن آن از هر يك از جمله ها و پاراگراف هايش لذت ببرد. همان طور كه وقتي يك اثر داستاني از يك نويسنده خوب مي خواند لذت مي برد. در داستان نويسي امروز همان قدر كه به مضمون پردازي و انتخاب موضوع هاي پرفراز و فرود اهميت داده مي شود، به ريزه كاري ها و هوشمندي ها و نكته سنجي هاي نويسنده هم بها مي دهند. و اصلا در بعضي از داستان هاي نوگرايان حتي از فراز و فرود روايتي خبري نيست و آنچه جذاب تر است متن زيبا و ظريف است .
    در يك ترجمه خوب يك خواننده اهل مي فهمد كه ظرافت هاي نوشته اصلي بازآفريني شده يا خير. خلاقيتي در ترجمه به كار رفته يا خير. همين ريزه كاري ها و تردستي هاي به كار گرفته شده در زبان ترجمه است كه آن را به صورت يك كار خلاقه ادبي درمي آورد. هر قدر كه قريحه ذاتي مترجم قوي تر باشد، كيفيت زبان ترجمه دلنشين تر از كار درمي آيد. به نظر من همين قريحه ذاتي است كه خلاقيت هنري و ادبي مي آفريند اما حاصل ترجمه مكانيكي كه در آن بدون زحمت فكري فقط به انتقال مفاهيم بسنده شده باشد، غالبا خشك و بي روح است .
    شايد بشود گفت كه ترجمه شبيه نوشتن است . هر دو به قريحه ذاتي احتياج دارند. از بعضي جهات كار مترجم از يك نويسنده سخت تر هم هست چون نويسنده وقتي مطلبي مي نويسد اگر ديد توان شرح و توصيفش را ندارد، مي تواند موضوع را عوض كند. اما مترجم با يك كتاب نوشته شده سروكار دارد و بايد همان طور كه هست ادامه اش بدهد و دخالتي در متن نكند. و راهي براي برگرداندن شگردهاي نويسنده پيدا كند و در اين كار قوه خلاقه اش را به كار اندازد.
    وجود همين قوه خلاقه است كه مثلا مترجمي صميمي و زحمتكش و فروتن پس از شصت سال كار ترجمه باز آرزويش اين است كه اثر ادبي ديگري ترجمه كند و از چاپ آن لذت ببرد. درست مثل آن شاعري كه درباره خود گفته است من وقتي از نوشتن يك شعر فارغ مي شوم احساس مرغي را دارم كه تخم تازه يي گذاشته است .
    
    


 روزنامه اعتماد، شماره 1256 به تاريخ 21/8/85، صفحه 15 (گفت و گو)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1246 بار

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه فرهنگ رضوي
متن مطالب شماره 24، زمستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است