|
خورشيد خورشيدها
گزارشي از کنگره سراسري شعر رضوي- کرمان- 5و6 آذرماه 1385
در آستانه ميلاد مسعود حضرت علي بن موسي الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء کنگره سراسري شعر رضوي در کرمان، تالار عماد اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامي با حضور شاعران منتخب از سراسر کشور و مردم ادب دوست کرمان و مسئولين محترم استان برگزار گرديد. در مراسم افتتاحيه که ساعت 9 صبح روز يک شنبه 5/9/85 برگزار شد، ابتدا تلاوت آياتي از قرآن مجيد و سرود جمهوري اسلامي و پخش نماهنگ و سپس قرائت پيام وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي و خيرمقدم توسط دبيرکنگره و مديرکل محترم جناب آقاي محبان انجام شد. پس از آن شاعر ميهمان آقاي عباس براتي پور به قرائت قصيده اي در ميلاد حضرت رضا عليه السلام پرداخت. سخنراني امام جمعه و نماينده محترم ولي فقيه، برنامه بعدي بود که در اهميت شعر ولايي و جايگاه آن سخنان مبسوطي را ايراد فرمود. شعرخواني ديگر شاعران ميهمان، آقاي محمدعلي بهمني و آقاي پرويز بيگي حبيب آبادي و سپس سخنراني جناب آقاي دکتر محسن پرويز معاون محترم فرهنگي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي بود که مورد توجه قرار گرفت. شعرخواني شاعر پيشکسوت کرماني استاد حميد مظهري و شاعري ديگر از شهرستان بم آقاي حامد عسکري که با قرائت شعرش اشکها را از ديدگان حاضران جاري ساخت. شعرخواني ايشان همراه باپخش تيزر بم، کشتگان و خرابي هاي بم بر اثر زلزله سال قبل بود و بدينوسيله بخش افتتاحيه پايان يافت و حاضران جهت اقامه نماز ظهر و عصر و صرف ناهار به محل اسکان خود که در هتل پارس کرمان بود، عزيمت کردند. * برنامه شعرخواني شاعران شرکت کننده در مراسم که اشعارشان به مرحله دوم راه يافته بود، پنجاه نفر خارج از استان کرمان و شانزده نفر از استان کرمان در دو نوبت بعد از ظهر يک شنبه 5/9/85 و قبل از ظهر دوشنبه 6/9/85 به قرائت اشعار خود پرداختند. شاعران برگزيده کنگره عبارت بودند از: 1- آقاي علي حيدري زاده از رفسنجان 2- آقاي حسين حاجي هاشمي از اصفهان 3- آقاي محمد حسين پور معصومي از سيرجان 4- خانم عاليه مهرابي از يزد در مراسم اختتاميه که روز دوشنبه 6/9/85 ساعت 30/17 تا 21 به طول انجاميد، ابتدا تلاوت آياتي از قرآن مجيد و سرود جمهوري اسلامي، پخش نماهنگ، سخنراني توسط مديرکل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي کرمان و دبيرکنگره جناب آقاي محبان، سخنراني معاونت محترم استانداري جناب آقاي کمالي، شعرخواني آقاي دکتر سيد علي موسوي گرمارودي شاعر پيشکسوت کرماني، استاد مهدي بهرامي، آقاي غلامحسين اسدي، آقاي حميدرضا شکارسري، آقاي محمدعلي جوشايي از بم و آقاي امير مرزبان از قم پس از قرائت بيانيه هيئت داوران، شاعران برگزيده به قرائت اشعار خود پرداختند. از برنامه هاي جنبي کنگره، نشست تخصصي جايگاه شعر آييني در ادبيات فارسي، همچنين بازديد از اماکن ديدني شهر کرمان بود که مورد توجه بازديدکنندگان قرار گرفت. در خاتمه کنگره اهداي جوايز ويژه به برگزيدگان و همچنين به تمام ميهمانان اهدا گرديد. جا دارد از برگزارکنندگان کنگره که نهايت تلاش و سعي خود را در هر چه بهتر برگزاري مراسم از خود نشان دادند از جمله مديرکل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي کرمان آقاي محبان و شاعران ارجمند کرماني آقايان استاد حميد مظهري، استاد مهدي بهرامي، حامد حسين خاني، سلاجقه و ديگر کارکنان اداره ارشاد نهايت سپاسگزاري را به عمل آوريم. براي همه عزيزان آرزوي توفيق بيشتر در راه اعتلاي فرهنگ غني پارسي و شعر ولايي داريم. همچنين بجاست از مجري توانمند و فرهيخته و اديب کنگره نيز سپاسگزار بود. در خاتمه گزارش توجه عزيزان ادب دوست را به اشعار برگزيده جلب مي کنيم؛ حضرت آسمان بهترين داستان: به نام خدا قل اعوذ برب “ناس” و “فلق” خوانده ام قرن هاي پيش از اين در کتاب دلي بدون ورق سال تاريخ ساز عام الفيل کوه در ابتداي دامنه بود آرزو با غروب عبدالله زندگي خواه بطن آمنه بود آسمان در لباس مامايي ثانيه دار فصل زايش او درد در انتظار تابيدن پشت ابري ترين نيايش او حس مادر شدن که صاعقه زد گريه نيمه شب طلوعش بود طاقها را به لرزه درآورد اين فقط نقطه شروعش بود قاصد آسمان چهره او وقت ناميدنش مردد شد در نسب نامه قبيله عشق بهترين نام او محمد شد او که در ابتداي خنديدن شير در سفره وليمه نداشت در مسير ظهور کودکي اش دايه اي هم به جز حليمه نداشت گردش روزگار تنهايي بود هم صحبت قديمي او مادرش پر گشود و کامل شد قصه غصه يتيمي او هر نگاهش هزار و يک يوسف روزگاري که شهر، گرگش بود مدتي در زمان قحطي عشق سايه بانش پدربزرگش بود سايه سايه بان او کوتاه بار ديگر زمان آهش شد بس که از چشم او غزل تابيد کوه، ابوطالب نگاهش شد سالها را درون خود مي ريخت از لبانش صدا نمي آمد بره قلبش از حوالي کوه با شبانش شبانه مي آمد در خيابان سمت کعبه نبود هيچ همسايه اي براي دلش مثل اصحاب کهف خاطره ها غار شد دايه اي براي دلش بود تنهاترين ستاره شهر عشق وقتي به اين نتيجه رسيد در بهار ظهور آينه ها موسم ديدن خديجه رسيد بوسه آسمان نصيبش باد چشم اگر اينچنين وسيله شود مي تواند به يک نگاه لطيف ساربان دل قبيله شود سال زيباترين تجارت او اعتماد آمد و امينش کرد اولين کاروان که حرکت کرد مرد روياي سرزمينش کرد شد عزيز دل اهالي نور عشق، دنياي بهتري دادش هم جمالي جميل و جنجالي هم زليخاي بهتري دادش زندگي در نگاه او زيبا آبي و سبز و ارغواني بود خنده را فرش کوچه ها مي کرد او که سلطان مهرباني بود خلق وخويش بهانه خلقت نقطه عطف آفرينش بود بين خورشيد و کهکشان و زمين چشم او آفرين گزينش بود در غروبي که قلب مردم شهر لات و عزي و... يا هبل مي شد در حرا با حرارت اقرا خاتم بهترين غزل مي شد دوره غنچه هاي خنده به گور عصر انديشه هاي قحطاني در افق شاعرانه ظاهر شد ابري از آيه هاي باراني آسمان از نزول زلزله خيز کوه را با کرشمه جاري کرد شبنم شعله نوش باديه را از لبش چشمه چشمه جاري کرد اول آينه هاي نور حرا يک زن و يک پسر که مي دانيد هر دو در انعکاس او بودند لايق از هر نظر که مي دانيد خاطرات نمازشان مي برد رنجها بر سر اقامه عشق پرطنين شد صداي سازي، از آن تا محمد دهد ادامه عشق جاده اي شد ولي بيابانگرد خنده خارها به پايش رفت چند سالي سکوت و بعد از آن رود هم تا لب صدايش رفت در چنان خشکسال گندم سوز عشق از ابر خود نتيجه گرفت چشمه اي را به او سپرد اما در مقابل از او خديجه گرفت با چنين چشمه از دل تاريخ يازده رودخانه شد جاري مي رساند تو را به اقيانوس هر يک از رودخانه ها آري همزمان پرگشود ابوطالب سال قحطي هم زباني بود وعده ها را يکي يکي رد کرد وعده هايي که آنچناني بود خشمها در خيالشان اين بود عبرتش ضجه سميه شود حاکم قلب هاي مردم ترس تا هميشه بني اميه شود دشنه ها تشنه کام کشتن او فتنه اي شد بپا ولي خوابيد هيبت آسمان تعجب کرد شب که در جاي او علي خوابيد روز پرواز و کوچ چلچله ها جاده ها قاصد مدينه شدند عنکبوت و کبوتري حتي راوياني در اين زمينه شدند من هم اين قصه را نمي گويم نخلها شاهدان تاريخند غير از اين دفتر و قلم حتي تيغها هم زبان تاريخند هجرت، آبستن حوادث سخت جاده اش خندق واحد بودند موجها در ميان اقيانوس ناخدايان به فکر خود بودند شب، شب شوم خشم ظلماني ماه به بدر خود شکستش داد آسمان، بهترين پياله نور هم در آن لحظه ها به دستش داد خيبر قلب هاي طايفه را با علي با يکي دو غمزه شکست اشک او را زديده جاري کرد احدش که بدون حمزه شکست جنگ، چنگ و چکاچک شمشير اوج جنگش کنار خندق بود ذوالفقارش اگر نبود آن روز عشق در آسمان، معلق بود بعد از آن در شبانه اي مشهور کهکشان شد مسير پروازش تا بشويد نگاه خود را در چشمه آيه هاي اعجازش در شبستان مسجد الاقصي خواند آن شب نماز عشقش را “ربنا اتنا” کنان مي خواند آيه آيه نياز عشقش را از شب دعوت خصوصي او ماجرايي پر از معما ماند جايي از آسمان ممنوعه جبرئيل از عروج او جا ماند آسمان از زمان بعثت نور سرزميني براي شيعه گذاشت آتشي در نگاه سلمان ريخت عشق را در دلش وديعه گذاشت جستجويي به وسعت تاريخ جاده اشتياق سلمان شد عاقبت با کرشمه اي عربي عشق ايراني اش مسلمان شد عاشق خاک پاک ايرانم اين بهشت پدربزرگ من است آنچه گفتم در انتهاي سخن سرنوشت پدربزرگ من است علي حيدري زاده- رفسنجان شوق ديدن اين واژه ها که هيئت انسان گرفته اند تنها براي ديدن تو جان گرفته اند تنها نه واژه ها که جهاني به نام تو عاشق شدند و راه بيابان گرفته اند حتي کبوتران سراسيمه جهان در سايه سار امن تو سامان گرفته اند اين ابرهاي هيچ نباريده بر زمين از چشم هاي سبز تو باران گرفته اند تنها نه صيد چشم تو هستند آهوان اين چشمها پلنگ، فراوان گرفته اند شيريني غزل که براي تو گفته اند شور جواني است که پيران گرفته اند تنها به شوق ديدن رويت مسافرند اين عاشقان که راه خراسان گرفته اند حسين حاجي هاشمي- اصفهان خبر آورده برايت گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است!! طبق تقدير قشنگي که مقدر شده است و خدا خواست چه خوشبخت درختي را که: گوشه اي از حرمت پاشنه در شده است!! هيجان در هيجان، بغض که بر شانه بغض گونه حوصله ها از هيجان تر شده است! ريخت مرمر، مرمر اشک بر اين فاصله ها اينچنين صحن و رواقت، همه مرمر شده است حال آن دخترک نيمه فلج يادت هست؟!! حال او از نفس گرم تو بهتر شده است سال پيش آن زن نازا که دعا پشت دعا... خبر آورده براي تو که مادر شده است! نامه هايي که نوشته نشدند و خواندي! اشک هايي که خود اندازه دفتر شده است دل اگر دور تو گرديد، ندارد حيرت: گندم از دست تو خورده است و کبوتر شده است! عاليه مهرابي- يزد ساعت زهر درست ساعت زهر آينه اي فرو ريخته در ديس شکسته شکسته ماه را در خود نو مي کرد و ماه ميان اين همه آينه غريب بود زمان: ساعت بمب مکان: ضيافت انگور آينه هاي فرو ريخته بر روي زمين همان دانه هاي پراکنده خوشه مسموم... لابلاي حاجت هاي تکه پاره شده مسافري دستش را به ضريح گره زد و رفت حالا نمي دانم چه وقتي است ساعت ديجيتال روي صفر گير است و انگور مثل بمبي تنظيم شده کار خودش را... زمان؟ فرقي نمي کند! هميشه از آن عکس به اين طرف دستم نرسيده به ضريح... قطع مي شود همراه اين شعر کمي عقب تر مي روم و چشم جاي همه آينه ها مي گذارم باران هم که ببارد چيزي از غربت ماه کم نمي شود از اين سطرها يک ماه غريب مي ماند و آينه هاي فرو ريخته در ديس و ساعت صفر... محمدحسين پورمعصومي- سيرجان دخيل خراسان ديگر کبوتران همه مي دانند احوال اين کلاغ سيه رو را من گرگ قصه هاي کسي هستم با من چه کار ضامن آهو را اي حلقه غلامي تان در گوش، تو معدن طلاي خراساني با اين وجود نذر تو خواهد کرد مادربزرگ چند النگو را عاشق دلش خوش است به لبخندي، زائر دلش به پنجره فولاد آنقدر گريه کرد که فهميدند اين خيل بي شمار، غم او را چشمان من دخيل خراسان است، آنقدر گريه مي کنم آنگونه... آنگونه که نگاه کنند امشب انبوه زائران تو اين سو را مشهد گلي ست سر سبد گلها، ديگر به رشت باز نخواهم گشت آدم که مي رسد به گل نرگس از ياد مي برد گل شب بو را آرش پور عليزاده- رشت گم کرده گم کرده ام در ازدحام شهر سويت را سمت بهشت سرزمين آرزويت را ابري ترين جغرافيايي خواهشم، برخيز! با من ببار آبي ترين بغض گلويت خورشيد يخ بسته ست در من سالهاي سال آري بتاب آي آفتاب حسن، رويت را بگذار تا گلدسته هايت پر بگيرانند اين خاطر دلتنگ، اين در جستجويت را من عاشقم، سلول هايم سبز مي فهمند مثل کبوترهاي عاشق چارسويت را عطر حرم از هر طرف مي بارد اما اين کودک آواره گم کرده ست کويت را آيا کدامين جاده با من مي رسد تا تو عمريست سيبي سرخ گم کرده ست جويت را ايآبروي گريه ها-! دستم به دامانت اينبار هم ميهمان کن اين بي آبرويت را گم کرده ام در ابرها، ماه خراساني! سمت بهشت سرزمين آرزويت را... فاطمه طارمي- تهران خورشيد خورشيدها / گزارشي از کنگره سراسري شعر رضوي- کرمان- 5و6 آذرماه 1385
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 352 بار
|