|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران85/12/26: فرارهاي بزرگ درايران
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6830
پنجشنبه بيست و هشتم تير ماه 1397



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 3596 26/12/85 > صفحه 18 (ماجرا) > متن
 
      


فرارهاي بزرگ درايران


نويسنده: حميد موفق


    • جزئيات فرار عباس قره باغي، مهدي بليغ، غلامرضا خوشرو (معروف به خفاش شب) و وحيد قديمي (كارلوس ايران) را در گزارش ويژه «ايران» بخوانيد
    
    در طول تاريخ جنايي كشور جانيان و جنايتكاران براي گريز از مكافات عمل جنايت آميز خود همواره در فكر راه گريز و فراري بوده اند و براي اجراي آن نقشه هاي شيطاني كشيده اند.
    البته فرار از مجازات تنها منحصر به كشور ما و زمان حال نيست. جانيان در هر نقطه از جهان و در طول زمان هاي متناوب پس از دستگيري به دنبال راه هاي فرار بوده اند كه پرداختن به فرار جانيان خود يك مقوله بسيار گسترده است. اما آن چه كه مي توان از شواهد تاريخي به دست آورد، هوش و ذكاوت جانيان براي اجراي نقشه هاي فرار و راه هاي پيچيده اي است كه از آن بهره جسته اند كه گاهي حتي به ذهن انسان هم خطور نمي كند، البته نبايد در اين ميان استفاده از عوامل و عناصر ذي نفوذ را هم ناديده گرفت. فرار شهرام جزايري كه سروصداي زيادي در كشور ايجاد كرد ما را برآن داشت تا نگاهي گذرا به فرارهاي بزرگ جانيان و جنايتكاران تاريخ جنايي و جزايي كشور داشته باشيم. اين فرارها در نوع خود بسيار جذاب و خواندني هستند . البته اين تنها گوشه هايي از ماجراي فرار جانيان است. اين را هم بايد اضافه كنيم، شايد شماري از اين جنايتكاران توانستند از مجازات دنيوي بگريزيند، اما آنها از اين مهم غافل هستند كه در آخرت و در درگاه خداوند بايد حاضر شوند و آن جا ديگر راه گريزي نيست. هر چند كه سوابق تاريخي نشان مي دهد كه بيشتر جنايتكاران كه از چنگال قانون گريخته اند بعد از مدتي هر چند طولاني گرفتار شدند و به مجازات خود رسيدند.
    
    فرار ارتشبد قره باغي
    آخرين رئيس ستاد ارتش حكومت پهلوي
    فرار عباس قره باغي (آخرين رئيس ستاد بزرگ ارتشتاران) رژيم پهلوي كه دوران رياستش فقط ۳۸ روز به درازا كشيد، در نوع خود بسيار جالب و خواندني است. قره باغي كه تا سال ۱۳۵۹ در كشور مخفي شده بود. در كتاب خاطرات خود با عنوان ماجراي فرار (۱) جريان فرار خود از كشور و گريختن به فرانسه در فروردين ماه سال ۱۳۵۹ را اين گونه بيان مي كند:
    «... بعد از اين كه شناسنامه جعلي به وسيله دوستان آماده شد، نوبت به تهيه گذرنامه رسيد. حالا بايد با قيافه اي كه مي خواستم از ايران خارج شوم و براي گذرنامه عكس تهيه كنم. تا آن روز ريش كاملي داشتم. پس از مشورت با سهراب و سرهنگ اكبري به اين نتيجه رسيديم كه اگر ريشم را به صورت معروف به ريش پروفسوري بتراشم بيشتر به تغيير قيافه كمك خواهد كرد. همين كار را هم كردم و قسمتي از موهاي جلو سرم را هم رنگ كردند. هم چنين كت و پيراهني را كه در موقع عكس گرفتن بايد بپوشم انتخاب كرديم. قرار شد سهراب عكاسي و خط سير رفتن و برگشتن و همچنين ساعت خلوت روز را بررسي و تعيين كند تا با هم براي گرفتن عكس برويم. گفتم بايد كاري بكنيم كه عكس من هر چه ممكن است زمان كوتاهي در دست عكاس باشد. زيرا ممكن است درخلال اين مدت كسي براي گرفتن عكس به عكاسي بيايد و برحسب تصادف عكس من را ببيند و بشناسد. سهراب گفت نگران نباشيد. من ترتيب اين كارها را مي دهم.
    روزي كه قرار بود براي گرفتن عكس برويم سهراب همراه بهرام به مخفيگاه آمدند. ساعت ۱۲ ظهر را خلوت ترين زمان براي رفت وبرگشت تشخيص داده بودند. با هم از محل اختفا بيرون آمديم و سوار اتومبيل سهراب شديم. چون نزديك ترين عكاسي را در قلهك انتخاب كرده بودند، خيلي زود به محل رسيديم. بهرام براي محافظت اتومبيل و مراقبت جلوي در عكاسي در داخل خودرو ماند. از پله هاي عكاسي بالا رفتيم. سهراب كه خوب بلد بود چگونه با اشخاص سرصحبت را باز كند و زود خصوصي شود با عكاس شروع به صحبت كرد. گفت كه ما با حاج آقا (يعني من) براي زيارت عتبات اجازه خواسته بوديم. ولي چون از گروه عقب مانده ايم مجبور هستيم تا عصر امروز عكس هايمان را تحويل نماييم. و الا از زيارت محروم خواهيم شد. خواهش مي كنيم عكس هاي ما را هر چه زودتر به ما بدهيد. شما هم در ثواب زيارت ما شريك مي شويد. عكاس گفت: چشم و گفت چهارو نيم بعدازظهر عكس ها حاضر است و مي توانيد بياييد بگيريد. به آرامي ولي با نگراني از پله هاي عكاسي پايين آمديم و سوار ماشين كه جلوي در بود، شديم و بي درنگ حركت كرديم. وقتي به مخفيگاه رسيديم سهراب گفت سر ساعت من مي روم و عكس ها را مي گيرم و مي آيم اين جا. بعد از رفتن آنان گرفتار خيالات عجيبي شدم. آيا ممكن است عكا س ها دستور داشته باشند كه اگر نسبت به اشخاصي كه براي گرفتن عكس مي آيند مشكوك شدند به كميته محل خبر بدهند؟ چون ما براي گرفتن عكس ها عجله نشان داديم ممكن است عكاس شك كند؟ به هر حال اين خيالات هم بر تشويش و نگراني هاي دائمي موجود اضافه شده و سخت رنجم مي داد، كه ناگهان در آپارتمان باز شد و سهراب وارد اتاق شد و گفت عكس ها را گرفتم. خيالمان از لحاظ عكس هم راحت شد. فهميدم سهراب با وجود اين كه مانند من در ظاهر نگراني هايش را نشان نمي دهد و چيزي نمي گويد، ولي در باطن او هم در تشويش و نگراني بوده است. عكس ها را تماشا مي كرديم. سهراب گفت عكس شما بهتر از مال من شده ببينيد ريش پروفسوري خيلي بهتر است. كمتر شناخته مي شويد. عينك و كلاه هم كه بگذاريد كسي نمي تواند بشناسد.
    بعد گفت صبح قبل از آمدن به اين جا به هوشنگ تلفن كرده قرار گذاشته ام و شب او را خواهم ديد و اضافه كرد، من عقيده دارم حالا كه شناسنامه و عكس حاضر شده بايد عجله بكنيم كه هر چه زودتر گذرنامه را بگيرد تا بتواند بليت هواپيما را تهيه كند. شناسنامه جديد، عكس هاي من و صدهزارتومان پول نقد نصف مبلغ تعيين شده را كه فراهم شده بود برداشت.
    آن شب خبري نشد، ولي صبح سهراب برحسب معمول آمد و خيلي خوشحال گفت، ملاقات ديشب خيلي خوب بود. كارها روبه راه است. قرار شد هوشنگ حاضر شدن گذرنامه و بليت هواپيما را به ما خبر بدهد. خوشبختانه آن روزها براي ايرانيان احتياج به گرفتن ويزا براي ورود به فرانسه و انگليس نبود.
    روزهاي من در تشويش و انتظار به شب هاي بي پايان منتهي مي شد . يكي دو روز بعد سهراب آمد و اظهار داشت كه هوشنگ خبر داده است گذرنامه آماده شده و امروز بليت هواپيما را تهيه خواهد كرد و من امشب قرار ملاقات دارم. بعد از مدتي صحبت، بقيه پول را كه به وسيله بستگان و دوستان فراهم شده بود برداشت و خداحافظي كرد.
    صبح روز بعد سهراب گذرنامه را آورد و گفت تاريخ حركت هواپيما ۳ روز ديگر است و اضافه كرد كه البته هواپيما ابتدا مسافران فرانسه را در پاريس پياده مي كند. با سهراب قرار گذاشتيم از اين به بعد كمتر به همديگر تلفن بكنيم و درباره حركت و تاريخ آن به هيچ كس چيزي گفته نشود. آن وقت سهراب گفت، چمدان را هم بايد ۲۴ ساعت قبل به هوشنگ بدهيم تا خود او چمدان را به مسئولان تحويل بدهد.
    روز موعود فرا رسيد. سهراب آمد تا چمدان را ببرد و در ساعت مقرر به هوشنگ تحويل بدهد. البته دقت كرده بودم كه در داخل چمدان كوچكترين مدرك يا شي ءاي كه در صورت بازديد سبب سوءظن يا كشف هويت من بشود، وجود نداشته باشد. سهراب گفت با بهرام قرار گذاشته ايم كه قبل از حركت با هم خط سير از مخفيگاه تا فرودگاه را خوب بررسي و معلوم بكنيم و همچنين حساب كنيم كه چه ساعتي بايد حركت كنيم تا سر ساعت تعيين شده در فرودگاه باشيم.
    همچنين قرار شد بهرام هم آن روز پشت سر ما بيايد تا در بين راه مراقب باشد و اگر در ميان راه اتفاقي بيفتد يا خودروي من عيب كند او ما را در سر ساعت به محل موعود در توقفگاه خودروهاي فرودگاه برساند.
    روز حركت فردا صبح بود. از روز و ساعت حركت فقط سهراب، ، بهرام و اردوان اطلاع داشتند. نه در تهران و نه در پاريس هيچ كس ديگري خبر نداشت. آقايان گفته بودند تا پرواز هواپيما از فرودگاه در توقفگاه خودروهاي مهرآباد منتظر خواهند شد و بعد از اطمينان ازپرواز هواپيما به تهران مراجعت خواهند كرد و به پاريس خبر خواهند داد و ساعت رسيدن هواپيما را خواهند گفت تا بيايند عقب من.
    صبح روز حركت، سهراب و بهرام در مخفيگاه آماده و منتظر ساعت حركت بودند. سر ساعتي كه حساب كرده بودند از محل اختفا خارج شديم. سهراب پشت رل نشست و من در عقب ماشين قرار گرفتم. بهرام با اتومبيل خود ماشين ما را تعقيب مي كرد. در طول راه نگراني و سكوت حكمفرما بود. هرچه به فرودگاه مهرآباد نزديك تر مي شديم، تپش قلب من تندتر و نگراني بيشتر مي شد. راه خلوت بود. وقتي به توقفگاه خودروها در مهرآباد رسيديم و اتومبيل ايستاد، تشويش و نگراني من به منتهاي درجه رسيده بود. خوشبختانه بدون گرفتاري و برخورد به فرودگاه رسيديم. بعد از مدت كوتاهي ديديم شخصي به طرف اتومبيل ما مي آيد. چند لحظه بعد سهراب گفت نگران نباش خود هوشنگ است كه مي آيد. خيالم راحت شد. بعد از آشنايي و تعارفات معمول هوشنگ اظهار لطف و محبت كرد، من هم تشكر كردم و پس از خداحافظي با سهراب و بهرام همان گونه كه پيش بيني شده بود در حالي كه هوشنگ زير بغل مرا گرفته بود به طرف سالن فرودگاه حركت كرديم. من كلاه بر سر و عينك معروف طاغوتي را به چشم داشتم و قرار بود مانند يك بيمار با تكيه به هوشنگ به سختي راه بروم.
    به هر حال هوشنگ مرا يك راست از داخل سالن فرودگاه عبور داده وارد هواپيما كرد و به تنها صندلي كه خالي بود هدايت كرد و حتي كمك كرد تا در روي صندلي هواپيما بنشينم. آن وقت بليت هواپيما را از جيبش درآورد، به من داد و خداحافظي كرد و از هواپيما خارج شد... از آن موقع تا زماني كه هواپيما از زمين برخاست صداي ضربان قلبم را مي شنيدم. آرام و قرار نداشتم... سرانجام اضطراب و نگراني به پايان رسيد. حدود ساعت ۵ بعدازظهر بود كه هواپيما در فرودگاه اورلي (ORLY) به زمين نشست...
    عباس قره باغي در مهرماه سال ۱۳۸۰ به علت بيماري سرطان در بيمارستاني در پاريس جان سپرد.
    فرار حيرت انگيز مهدي بليغ
    مهدي بليغ معروف به آرسن لوپن ايران كه يكي از بزرگترين جانيان و كلاهبرداران تاريخ جنايي ايران است و شهرت او به خارج از كشور هم كشيده شده بود و مطبوعات كشور در مورد او ماجراهاي عجيبي را ذكر
    مي كنند، فرارهاي عجيبي را براي گريز از مجازات جنايت هاي خود داشته است.
    چگونگي فرار او را هنگام جلسه محاكمه در سال ۱۳۳۷ نقل مي كنيم:
    در سال ۱۳۳۷ هنگامي كه بليغ به جرم سرقت وكلاهبرداري روانه كاخ دادگستري شد. هنگامي كه منتظر بود تا وارد دادگاه بشود، نقشه فرار خود را كشيد. او به بهانه اين كه نياز به دستشويي دارد از سراكيپ محافظ خود درخواست كرد دستبند را از دستش باز كند. سراكيپ محافظان بليغ كه يك استوار بود و به او سفارش زياد شده بود كه مراقب بليغ باشد، ابتدا زير بار نرفت اما با اصرار بليغ قبول كرد، او براي اين كه مطمئن شود بليغ نقشه فرار ندارد، ابتدا خودش به دستشويي رفت و به دقت همه جا را بازرسي كرد و چون چيز مشكوكي نديد، به بليغ اجازه داد به دستشويي برود و خودش پشت در منتظر ايستاد.
    چند دقيقه اي گذشت و چون از آمدن بليغ خبري نشد، استوار بيچاره به شدت به در كوبيد اما پاسخي نشنيد. خواست در را باز كند، اما متوجه شد در از پشت بسته است.
    نگهبان با هر سختي كه بود در را گشود و وارد توالت شد، ولي از زنداني اثري نبود.
    حيرت زده متوجه شد كه بليغ دريچه هواكش دستشويي را كه از زمين حدود يك متر و نيم ارتفاع داشت از جا درآورده و از همان دريچه گريخته است. و اين درحالي بود كه فاصله دريچه تا زمين حدود پانزده متر فاصله داشت.
    همان موقع موضوع فرار عجيب و باورنكردني بليغ از طريق پنجره هواكش دستشويي كاخ دادگستري موضوع روز مطبوعات تهران شد.
    روزنامه كيهان همان زمان نوشت:
    «بليغ به نحو حيرت انگيزي، در مقابل چشم ۳ نفر از ورزيده ترين مأموران آگاهي تهران از طريق دريچه گربه رو دستشويي طبقه سوم كاخ دادگستري گريخت.»
    كيهان عكس هواكش را كه پنجره اي مربع شكل (با ابعاد ۴۰ سانتي متر در ۴۰ سانتي متر) بود چاپ كرد و فاصله زياد آن را با زمين در عكس نشان داد.
    خبرنگار روزنامه اطلاعات نيز فرار حيرت انگيز مهدي بليغ را با گفت وگو با محافظان او و چند شاهد به ثبت رساند.
    مجله هاي روشنفكر و ترقي هم كه هر ۲ از پرشمارترين مجله هاي آن زمان بودند، هريك شرح مفصلي دراين مورد چاپ كردند و خلاصه آن كه تا يك ماه مسأله فرار حيرت انگيز بليغ خوراك روزنامه ها و مجله هاي تهران را تأمين كرد و عكس هاي متعددي از بليغ در مطبوعات چاپ شد.
    البته اين تنها فرار بليغ از چنگال عدالت وقانون نبود. او يك بار ديگر هنگامي كه در عراق دستگير شد و تحويل پليس مرزي شد تا با قايقي به ايران انتقال داده شود نيز از غفلت مأموران استفاده كرد و فوراً به آب زد و از ميان شليك گلوله هاي مأموران جان سالم به در برد و موفق به فرار شد.
    بليغ همه مسير آمده را شنا كرد و خود را به ساحل دريا رساند. او سپس به كويت گريخت و از آن جا راهي لبنان شد كه بعد از مدتي در اين كشور شناسايي و دستگير شد.
    مهدي بليغ معروف به آرسن لوپن ايران در سحرگاه، ۲۰ فروردين ماه سال ۱۳۶۰ به همراه ۶ قاچاقچي ديگر در محله معروف به عربها، (خيابان ناصرخسرو تهران) اعدام شد.
    فرار غلامرضا خوشرو
    معروف به خفاش شب هاي تهران
    غلامرضا خوشرو معروف به خفاش شب هاي تهران كه در سال ۱۳۷۶ به جرم قتل هاي سريالي زنان و دختران جوان دستگير شد در سال ۱۳۷۱ و زماني كه به دنبال سرقت مسلحانه و آزار و اذيت دختران به اعدام محكوم شده بود توانست در راه دادگاه از چنگال مأموران بگريزد. ماجراي فرار غلامرضا خوشرو در سال ۱۳۷۱ به اين شرح است.
    
    
    

    در سال ۱۳۷۱ به دنبال شكايت چند دختر جوان مبني بر اين كه ۲ مرد پس از سواركردن آن ها به عنوان مسافر طلاها و پول هايشان را سرقت كرده و برخي را نيز مورد تجاوز قرار داده اند، مأموران تحقيقات گسترده اي را آغاز كردند و پس از چند روز تعقيب و مراقبت و در يك درگيري مسلحانه ۲ تن را كه اقدام به اين اعمال جنايتكارانه كرده بودند، دستگير كردند. اين ۲ نفر به نام هاي علي كريمي و غلامرضا خوشرو كه آن زمان خودش را مراد نادري معرفي كرده بود، در بازجويي به چندين فقره تجاوز و سرقت مسلحانه اعتراف كردند.
    غلامرضا خوشرو همان سال و در هنگام مراجعه به دادگاه با فريب مأموران محافظ گريخت، ولي رفيقش علي كريمي در اسفندماه همان سال به دار مجازات آويخته شد.
    خفاش شب هاي تهران كه متهم رديف اول بود. پس از فرار از دست مأموران تا سال ۱۳۷۶ كه به جرم ۹ فقره قتل دستگيرشد، آزاد بود و به جنايت هاي خود ادامه مي داد.
    غلامرضا خوشرو كوران كرديه معروف به خفاش شب ساعت ۲۲ روز پنجم تيرماه سال ۱۳۷۵ به دست بسيجيان پايگاه شهيد نظري ناحيه ۱۰ شهري سپاه ناحيه غرب تهران در منطقه پونك دستگير شده و پس از انتقال به آگاهي غرب تهران بود كه راز قتل هاي دختران و زنان جوان را فاش كرد.
    غلامرضا خوشرو در ساعت ۴۵: ۷ روز چهارشنبه ۲۳ مردادماه سال ۱۳۷۶ در چهار ديوار انبار روباز ورزشگاه آزادي واقع در سه راه دهكده المپيك به دار مجازات آويخته شد.
    فرار وحيد قديمي
    معروف به مرد هزار چهره
    وحيد قديمي معروف به مرد هزار چهره كه مطبوعات به او لقب كارلوس ايران را دادند يكي از جانيان خطرناك تاريخ جنايي ايران است كه با جعل عنوان با نام هاي رضا ناظمي، جمشيد قاسمي، عباس حبيبي، مهندس علي رضا پوركاظمي و... مرتكب ۹ فقره قتل، ده ها سرقت، كلاهبرداري، خريد و فروش مواد مخدر، خيانت در امانت، جعل عنوان و... گرديد.
    وحيد قديمي در سال ۱۳۵۹ با مشاركت شخصي به نام فرامرز دژداني (كه در سال ۱۳۶۱ اعدام شد) مرتكب چندين فقره قتل و سرقت مسلحانه شد و همان سال موفق به فرار از كشور شد.
    برگي از پرونده وحيد قديمي را از زبان خودش و چگونگي فرار او را مرور مي كنيم.
    «پس از به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي به جرم سرقت دستگير و به زندان افتادم. در زندان با شخصي به نام فرامرز دژداني آشنا شدم. در اواخر سال ۱۳۵۸ و اوايل سال ۱۳۵۹ از زندان رهايي پيدا كردم. بعد از مدتي فرامرز هم آزاد شد. در خيابان مولوي با او ملاقات و با تهيه اسلحه با هم قرار گذاشتيم دست به سرقت هاي بزرگ بزنيم. من در آن زمان در تعميرگاه و تعويض روغني كار مي كردم و شب ها هم همان جا مي خوابيدم. فرامرز زياد به آن جا مي آمد و با هم صحبت مي كرديم تا اين كه به اتفاق در منطقه لويزان يك آپارتمان مسكوني اجاره كرديم و هر كدام يك زن رقاصه كاباره زمان رژيم گذشته كه از قبل مي شناختيم به آن خانه برديم و به اتفاق زندگي كرديم و من هم ديگر در تعميرگاه نمي خوابيدم. همان زمان در تعميرگاه دو نفر كار مي كردند كه يكي از آنها حمزه نام داشت. او اهل اروميه بود. يك بار از من دعوت كرد به اروميه بروم. دعوتش را قبول كردم و به اروميه رفتم. در آن جا با حمزه صحبت كردم تا به اتفاق سرقتي انجام دهيم تا مبلغي پول به دست آوريم. حمزه قبول كرد، قرار شد يك نفر سيگارفروش را در سطح شهر پيدا كنيم و به عنوان فروشنده سيگار او را به قتل برسانيم و پول هاي او را سرقت كنيم. به اتفاق رفتيم سطح شهر با چند نفر صحبت كرديم كه ۵۰ باكس سيگار وينتسون براي فروش داريم. دو نفر موافقت كردند كه سيگارها را از ما بخرند. پول تهيه كردند و به اتفاق آنها به اطراف شهر در باغي خلوت رفتيم و... بالاخره آن دو را كشتيم و پول هايشان را تقسيم كرديم.
    پس از بازگشت از اروميه با فرامرز صحبت كردم. با شگرد قبلي در سطح شهر تهران هم افرادي را به عنوان خريدار سيگار به قتل برسانيم. او هم قبول كرد. نقشه اي را طرح كرديم به اتفاق به سه راه جمهوري رفتيم و با دو نفر سيگارفروش صحبت كرديم، قرار شد ۵۰۰ باكس سيگار به آنها بفروشيم. آنها پولي تهيه كردند و به اتفاق فرامرز به تعميرگاه آمدند. يك نفر از آنها را من و نفر ديگر را فرامرز به قتل رساند و بعد هم جسدهاي آنها را داخل گوني گذاشتيم و به وسيله جيپ اجساد را منتقل و در اطراف جاده مخصوص كرج رها كرديم.
    پس از قتل دو نفر سيگارفروش يك دستگاه اتومبيل سرقت كرديم و با فرامرز در سطح شهر پرسه زديم. به ميدان آزادي تهران رسيديم. قرار گذاشتيم مسافر سوار كنيم و در بين راه از آنها اخاذي كنيم. پيرمردي مسيرداد براي قزوين او را سوار كرديم. پس از آن پيرزني هم قصد رفتن به كرج را داشت او را هم سوار كرديم. در كرج پيرزن پس از دادن كرايه پياده شد. به طرف قزوين رفتيم. در اتوبان نرسيده به آبيك روي پلي اتومبيل را متوقف و سپس اقدام به قتل پيرمرد و سرقت موجودي جيب او كرديم.
    پس از انجام اين قتل با تهيه لباس نظامي و نصب درجه سروان و ستوان يكمي و با معرفي خود به عنوان افسر، صاحب يك طلافروشي را در خزانه بخارايي در حالي كه چشمان او را بسته بوديم، در مامازن ورامين با شليك دو گلوله به قتل رسانديم و طلاهاي او را به ميزان ۶ كيلو سرقت كرديم.
    پس از قتل طلافروش قصد فروش طلاها را داشتيم. به ميدان محسني تهران رفتيم. فرامرز طلاها را به چند نفر طلافروش نشان داد موفق به فروش نشديم. بعدازظهر همان روز با اتومبيل شورلت يكي از اقوام در حالي كه هر دو مسلح بوديم به اتفاق دو نفر زني كه در منزل استيجاري با آنها زندگي مي كرديم، براي خريد ترياك به دروازه غار تهران رفتيم. مقداري ترياك خريديم. مأموران مبارزه با مواد مخدر به ما مظنون شدند. چون دو نفر زن همراه ما بود زياد سخت گيري نكردند. قرار شد از منزل ما بازرسي كنند مأموران را به لويزان برديم. در لويزان من موفق به فرار شدم و منزل را هم لو ندادم. پس از فرار من فرامرز هم رفته بود داخل يك منزل و پسر صاحب خانه را به عنوان گروگان گرفته بود و با مأموران درگير شده بود و در نهايت هم موفق شده بود از دست آنها فرار كند.
    دو سه روز بعد فرامرز را ديدم. هر دو از هم مي ترسيديم. فكر مي كرديم يكي از ما ديگري را لو داده است. وقتي مطمئن شدم فرامرز منزل را به مأموران نشان نداده است و طلاهاي مسروقه در منزل است به اتفاق فرامرز به منزل رفتيم. حدود ۵۰۰ گرمي طلا برداشتيم و يك تاكسي دربست اجاره كرديم و به ميدان محسني رفتيم. قرار شد فرامرز طلاها را آب كند. قبلاً صحبتش را كرده بود. من هم با تاكسي در بلوار ميرداماد بالا و پائين مي رفتم. يك مرتبه ديدم فرامرز به وسيله چند نفر دستگير شد. با همان تاكسي محل را ترك كردم و رفتم منزل طلاها را برداشتم و متواري شدم».
    وحيد قديمي پس از برداشتن طلاها ابتدا به رشت، سپس به قزوين و از آن جا به تبريز مي رود. او در تبريز هم مرتكب دو جنايت ديگر مي شود و زماني كه متوجه مي شود لو رفته و تصويرش در روزنامه ها چاپ شده است از كشور خارج و به تركيه مي گريزد. چگونگي فرار او را به تركيه از زبان خودش بخوانيد:
    «با كمك كريم همان كسي كه مرا در ارتكاب قتل طلافروش و پسرش در تبريز كمك كرد، از مرز باكو به صورت قانوني و با جعل گذرنامه به تركيه رفتم. در كشور تركيه خودم را افسر ارتش با درجه سرگردي معرفي كردم و بعد هم با يك فراري آشنا شدم و مشغول كار شدم. مدتي بعد در شهر استانبول ازدواج كردم كه صاحب يك پسر شدم، در تركيه دو بار به جرم سرقت زنداني شدم. در اوايل سال ۱۳۷۱ غيرقانوني وارد ايران شدم. پس از ورود به كشور سه فقره قتل در اروميه و دو فقره در تهران و همدان انجام دادم». وحيد قديمي پس از ورود غيرقانوني به كشور در سال ۱۳۷۱ به جنايت هاي خود ادامه داد.
    وي در سال ۱۳۷۲ به دنبال قتل يك راننده و سرقت اتومبيل او در حالي كه با جعل شناسنامه علي رضا پوركاظمي تحت تعقيب كارآگاهان بود، با عنوان ديگر به جرم سه فقره كلاهبرداري در بند ۶ ندامتگاه مركزي زندان قصر زنداني بود كه كارآگاهان با شناسايي او وي را تحويل و چهره واقعي او را شناسايي كردند. وحيد قديمي جنايتكاري كه به مرد هزار چهره معروف شده بود در حالي كه از سوي شعبه سوم دادگاه انقلاب اسلامي تهران به جرم اقدام عليه امنيت داخلي كشور، شركت در سرقت هاي مسلحانه، قتل و جنايت، خريد و فروش و نگهداري مواد مخدر، حمل و قاچاق سلاح جنگي كمري و فشنگ محكوم به اعدام و زندان شده بود، در سال ۱۳۷۵ در زندان دست به خودكشي زد.
    
    
    فرارهاي بزرگ درايران حميد موفق
    


 روزنامه ايران، شماره 3596 به تاريخ 26/12/85، صفحه 18 (ماجرا)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 7538 بار
    



آثار ديگري از "حميد موفق"
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله پژوهش هاي كاربردي در گزارشگري مالي
متن مطالب شماره 11، پاييز و زمستان 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است