|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران86/2/3: گفت وگو با محمدرضا يوسفي نويسنده كودك و نوجوان: مردي آرام با لحني سبز
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 7001
دو شنبه 29 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 3619 3/2/86 > صفحه 17 (فرهنگ و هنر) > متن
 
      


گفت وگو با محمدرضا يوسفي نويسنده كودك و نوجوان: مردي آرام با لحني سبز


نويسنده: حسن گوهرپور

اگر قدش ۵ سانتي متر بلندتر بود هم اكنون شايد با يك جناب سرهنگ مواجه بوديم تا «محمدرضا يوسفي» نويسنده. خودش مي گويد به دلايل مالي تصميم گرفته بود به استخدام ارتش دربيايد اما قدش ۵ سانتي متر كوتاه بود. براي رسيدن به قد مورد نظر ارتش با زنجير و چوب وسيله اي به شكل «بارفيكس» درست مي كند و در روز چند بار از آن آويزان شده تا اين كه شايد قدش تغيير كند، اما دريغ كه حتي يك سانتي متر اضافه نمي شود.
    «محمدرضا يوسفي» نويسنده كودك و نوجوان در مهرماه سال ۱۳۳۲ در همدان متولد مي شود، يوسفي كودكي سختي را گذرانده است و تمام اين سختي ها را مي شود در آثاري كه امروز نوشته ديد. يوسفي دوران ابتدايي (۶ كلاس اول) را در مدرسه «فردوسي» گذرانده و به دليل شلوغ كاري او را به مدرسه «نمونه» تبعيد كردند! مدرسه اي كه خودش مي گويد واقعاً «نمونه» بود.

    
    ساعت ۴ قرار بود منزل آقاي يوسفي باشيم، اتفاقاً رأس ساعت هم رسيديم. شهرك اكباتان
    فاز ۳ ورودي..... آدرس را درست آمده بوديم. قبلاً يعني حدود سه چهار سال پيش او را ديده بودم اما وقتي در را باز كرد چهره اش برايم غريبه به نظر آمد، تغييراتي كه در چهره اش پديدار شده بود او را از چند سال پيش متفاوت كرده بود. پيش از شروع گفت وگو از سفر آلمانش برايم گفت و كنگره اي كه براي آشنايي با ادبيات كودك ديگر ملل برگزار شده بود. مي گفت هر روز مرا به منطقه اي مي بردند تا براي بچه ها حرف بزنم، گاهي هم براي شان قصه مي خواندم، آنها مي گفتند لحن صداي شما (ايراني ها) ذاتاً شاعرانه است و آدم را درگير مي كند. از سؤالات كودكان آنجا گفت و اين كه آنها فكر مي كردند چون محمدرضا يوسفي در داستان هايش از چوپان زياد نوشته و در بولتن معرفي او به زبان آلماني اين مشخصه هاي داستاني اش آمده (چوپاني) او به شغل چوپاني مشغول است، برخي از كودكان از او مي پرسيدند آيا شما هنوز گوسفند داري؟ يا مثلاً او گفته بود من در يك آپارتمان زندگي مي كنم و كودكان با تعجب گفته بودند آيا گوسفندها را تا طبقه چندم يك آپارتمان بالا مي بري؟! يوسفي مي گفت برگزاركنندگان كنگره مي خواهند در كنار اهداف ادبي كه دارند اشغالگري و چهره مخرب هيتلر را از اذهان عمومي جهان پاك كنند.
    ...
    كودكي هايش با قصه هاي مادر گذشت، همان ادبياتي كه به ادبيات فولكلور مشهور است. اين قصه ها سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر انتقال داده شده و بخشي از ادبيات غني ايران را تشكيل داده است. مادر محمدرضا هم از آن مادرهايي بود كه براي ساكت كردن محمد برايش قصه مي گفت و او روي لباس هاي چركي كه مادرش در حال شستن آنها بود، خوابش مي برد. محمد وارد مدرسه مي شود، اما به دليل سرماي سخت همدان نمي تواند مرتب به مدرسه برود، آن زمان هايي هم كه سر كلاس حاضر مي شود به خاطر «عباس حاتم» شوهر خاله اش بود كه به خانه آنها آمده و او را پتوپيچ كرده و به مدرسه مي برد. اما اين لطف ها اثري نداشت و يوسفي سال اول مدرسه مردود شد. سرما اين قدر در اين شهر تأثيرگذار بود كه مي توانست حتي زندگي آدم ها را از بين ببرد، همان طور كه برادر كوچك محمدرضا يوسفي بعد از سرماخوردگي جان سپرد. پس مادر ترجيح مي داد فرزندش زنده باشد تا اين كه به مدرسه برود و سر راه احتمالاً سرما بخورد. در هر حال سال اول مدرسه به مردودي گذشت. پدر محمدرضا شغلش با كوچ معني پيدا مي كرد. او از شهرهاي اطراف همدان دام مي آورد و در همدان مي فروخت و همين شغل چوپاني و تأثير آن در ضمير خودآگاه و ناخودآگاه او موجب مي شود او از «چودار»ها (چوپان ها) زياد بنويسد و كودكان آلماني فكر كنند او هنوز چوپان است. اين شغل پدر بخشي از كودكي هاي محمدرضا را رقم زد. محمدرضا قبل از رفتن به مدرسه يعني صبح زود اول به مغازه قصابي پدرش مي رفت و گوشت ها را به گيره ها مي زد و هين مسأله موجب مي شد دستش بوي گوشت بگيرد و همكلاسي هاي مدرسه نمونه نخواهند او در كنار آنها و سر يك ميز بنشيند. او دست هايش را نمي شست چون ماده اي كه با آن دست مي شستند پوست دست هايش را از بين مي برد و همين مسأله موجب ترك خوردن وخون آمدن از دست او مي شد. به همين دليل ترجيح مي داد دست هايش را نشويد. محمدرضا يوسفي وقتي به مدرسه «نمونه» تبعيد مي شود روزگار و آينده او به گونه اي ديگر رقم مي خورد. مدرسه «نمونه» مدرسه اي بود كه فرزندان افراد سرشناس شهر در آنجا تحصيل مي كردند و هيچ كدام از آدم هاي آنها هم مسلك و همبازي، شلوغ كاري هاي محمدرضا نبودند و او كم كم با فضاي آنجا كنار آمد. محمدرضا در مدرسه «نمونه» كمي تغيير مي كند و وقتي به دبيرستان مي رود و ادبيات مي خواند زندگي اش تغيير مي كند. دبيرستان «علويان» او را با آدم هاي جدي روبه رو مي كند، آدم هايي كه دغدغه هاي شان كمي با محمدرضا يوسفي متفاوت است. پس از سيكل اول (كلاس ۹) تصميم مي گيرد به ارتش بپيوندد. اما به دليل كوتاهي قد و اين كه او ۵ سانت از قد مجاز كوتاه تر بود از پذيرشش سرباز مي زنند و به او مي گويند برو هر وقت قدت بلندتر شد بيا تا استخدامت كنيم! او تصميم مي گيرد قدش را افزايش دهد، با زنجير و چوب وسيله اي شبيه «بارفيكس» درست مي كند و هر روز به او آويزان مي شود تا شايد در قد و اندازه اش تغييري ايجاد شود اما اين اتفاق نمي افتد. به مدرسه برمي گردد و تيم فوتبال تشكيل مي دهد. او در آن دوران فوتباليست خوبي بوده و به همين دليل يك تيم تشكيل مي دهد و بچه هاي پولدار مدرسه را كه علاقه مند به بازي فوتبال هستند دور خودش جمع مي كند و به عوض اين كار آنها را تشويق مي كند كه بروند كتاب بخرند و بخوانند! اين كار كمي تعجب برانگيز است، اما محمدرضا يوسفي مدتي بوده كه به كتاب علاقه مند شده اما پول كافي براي خريد يا كرايه كتاب نداشته است. «نراقي» كتابفروش ابتداي خيابان بوعلي سينا محلي مي شود براي خريد كتاب. محمدرضا دوستانش را تشويق مي كند كه كتاب بخرند و پس از خريد كتاب او هم از خواندنش نصيب مي برد. يوسفي مي گويد آنها چندان علاقه مند به كتاب خواندن نبودند، اما چون مي ترسيدند از تيم اخراج شوند به حرفم گوش مي دادند! محمدرضا در انديشه رفتن به ارتش روزگار مي گذراند و كتاب مي خواند تا اين كه براي نخستين بار در زندگيش به پديده نوظهوري به نام «كنكور»! برمي خورد. «كنكور؟ كنكور ديگر چيست، برو بابا بذار فوتبال مونو بازي كنيم» اين جمله را در حياط مدرسه علويان به محمدرضا صادقيان مي گويد. دوستي كه علاقه مند بود محمدرضا يوسفي كنكور شركت كند. پس از اتمام بازي فوتبال محمدرضا صادقيان با اصرار يوسفي را به دفتر مدرسه مي برد و از او مي خواهد فرم كنكور را پر كند، اولياي مدرسه مي گويند كنكور به درد اين آدم شلوغ نمي خورد اما صادقيان كه از احترام ويژه اي به خاطر پدرش در دفتر مدرسه برخوردار بود، فرم را براي محمدرضا يوسفي پر مي كند و كنكور توفيقي مي شود اجباري كه محمدرضا يوسفي را وارد مسير تازه اي از زندگي مي كند.
    اما پيش از آن كه مرحله تازه زندگي محمدرضا يوسفي را نقل كنيم به دوستان و مشاغل دوران كودكي او اشاره مي كنيم، دوستاني كه هر كدام بخشي از داستان هاي او را ساخته اند و مشاغلي كه هميشه در كارهايش قابل پيگيري و
    نشانه گذاري بوده اند. ممد سوجوق (سوجوق نام نوعي شيريني تبريزي است)، باقرقره (نامش باقر بود و چون لكنت زبان داشت به او باقر، قره مي گفتند) و كاظم كه بچه محل هاي محمدرضا يوسفي بودند و در رماني كه او در حال نوشتن آن است تمام اين شخصيت ها به اضافه مادر مرحوم اش، در آن حضور دارند. نام مادر يوسفي در رمان «آرام جان» نام دارد. اين دوستان سال ها بعد (به جز باقرقره كه حلبي ساز شد) به دليل جرايم مختلف دستگير و پس از مدتي تعقيب و گريز كشته شدند و تقريباً عاقبت به خيرترين بچه محل در سن و سال هاي محمدرضا يوسفي خود او بود كه البته از ميان افراد بزرگتر از او و كوچكتر از او افراد صاحبنامي از آن محل بلند شدند، اما دوستان محمدرضا روزگارشان به ناكامي كشيده شد. محمدرضا دوران كودكي اش شغل هاي متعددي را تجربه كرده است، خودش مي گويد: شاگرد قصاب بوده، چوپان، زنجيرباف، شاگرد قهوه چي، ميوه فروش، حلبي ساز و... در واقع او دوران كودكي به «كودكي» نپرداخته گرچه بسيار شلوغ بوده اما بايد كار مي كرده، خودش مي گويد: «احساس مي كنم كودكي نكردم.» تأثيرات اين مشاغل بر داستان هايش مشهود است، خودش مي گويد امروز مي فهمم كه شانس آوردم مشاغل مختلف را امتحان كردم، چون هر وقت مي خواهم درباره شغلي قصه بنويسم زير و روي آن كار را تجربه كرده ام و مشكلي از اين لحاظ ندارم. در شغل شاگرد قهوه چي قصه، «طلسم» را دارد يعني اين كار مستقيم بر روي قصه «طلسم» تأثير داشته است. يا شاگرد قصابي در رماني كه مشغول نوشتن آن است تأثير مستقيم دارد. چوپاني هم در بسياري از آثار او طنين انداخته و حتي تا اندازه اي پيش رفته كه عده اي او را «نويسنده - چوپان) مي پندارند.
    محمدرضا يوسفي مي گويد زندگي قشرهاي پائين جامعه را حادثه ها رقم مي زنند و در واقع هر كس بتواند از اتفاقات، خوب استفاده كند موفق خواهد بود. در زندگي محمدرضا يوسفي و در دوران كودكي و نوجواني اش افراد زيادي حوادث را ايجاد كردند. براي شركت كردن «محمدرضا» در كنكور، «آقاي فرجي» معلم دلسوزي كه او را ترغيب مي كرد قصه هاي مادرش را به شكل انشا دربياورد و بنويسد. آقاي «دهگان» دبير ادبيات دبيرستان علويان كه اين قدر سخت گير بود كه عده اي از درس ادبيات مردود مي شدند و همين سخت گيري موجب شد يوسفي اين درس را جدي گرفته و در كنكور بتواند از اين نظر رتبه خوبي را كسب كند. اينها به اضافه محبت هاي مادر و خانواده و تجربيات، تلاش و مقاومت هاي خواسته يا ناخواسته اين نويسنده موجب شد امروز و در آستانه ۵۵ سالگي بيش از ۱۶۰ عنوان كتاب داشته و ۲۲ عنوان جايزه داخلي و خارجي را به خود اختصاص داده باشد. در واقع اگرچه يوسفي پس از قبولي در دانشگاه تهران و ورود به رشته تاريخ باز هم تجربيات زيادي كسب كرد اما قطع و يقين تجربيات دوران كودكي او و استفاده بجا از اين تجربيات است كه امروز محمدرضا يوسفي را در جايگاه تثبيت شده اي در حوزه ادبيات كودك و نوجوان قرار داده است.
    ...
    در خلال گفت وگو به دست هاي محمدرضا يوسفي نگاه مي كنم، دست هايي كه در روزگار كودكي بوي گوشت مي داده و همكلاسي هايش به همين دليل از همنشيني با او كناره مي گرفتند، برخي مواقع هم به صداي مهربانش، صدايي كه از اعماق وجودش خبر مي دهد، اعماقي كه كودكان زيادي با آن دغدغه هايشان را براي بزرگترها و يا هم سن و سال هايشان مي گويند، گوش مي دهم يوسفي صداي كودكان آسيب خورده جامعه است، كودكاني كه خياباني اند، بزهكارند، فقيرندو يا كارگرند. اينها همه در يك چيز مشتركند، آن هم سرشت پاك و معصوم آنهاست، همان سرشتي كه يوسفي از آن مي نويسد و هنوز دغدغه اش نوشتن براي كودكان و نگاه معصوم آنها به «هستي» است. به محمدرضا يوسفي مي گويم چقدر عادت به نوشتن «خودت» داري؟ با اطمينان كامل مي گويد: من بيشتر از اين كه شخصيت پنهان دوران كودكي خودم را بنويسم، ديگران و موقعيت هاي آن را روايت مي كنم، در واقع شخصيت هايي ذهن مرا متأثر مي كنند كه بيرون از من زندگي مي كنند. اساساً زندگي ديگران بيشتر متأثرم مي كند.» اين را اگر به صراحت نمي گفت باز براي من قابل احساس كردن بود. محمدرضا يوسفي در فضاي ذهني كودكان زندگي مي كند، محبت كردن هايش صداقتي كودكانه دارد، همان گونه كه لحن كلامش، در واقع شايد اين هنجاري است براي اين كه هيچ وقت از فضاي «با كودكان بودن» جدا نشود. وقتي از احساس شخصي اش درباره نوشتن براي كودكان حرف مي زند، مي گويد: فكر مي كنم براي كودكان نوشتن البته آن گونه كه بر ذهن شان اثر بگذارد خيلي دشوار است و احساس مي كنم از رمان براي بزرگسالان هم كمي دشوارتر باشد (و البته براي اين كه سريع بر او خرده نگيرند كه چرا مقايسه مي كني بنده خدا سريع مي گويد: البته نظر شخصي من است!) و كماكان من دارم به دست هاي او نگاه مي كنم و مي انديشم.
    ...
    دانشگاه براي محمدرضا يوسفي فضايي بود كه كاملاً ذهن و رفتار او را تحت الشعاع قرار داد. دوستان تازه، استادان بنام، جنب و جوش مرسوم در دانشگاه، همه و همه موجب شد يوسفي هم حركت كند. در دانشگاه تهران آن روزها، سيمين دانشور، شفيعي كدكني، براهني، باستاني پاريزي، مصطفي رحيمي، فرشته نورايي، جمال ميرصادقي و... نام هاي بسيار ديگري تدريس مي كردند و به دليل توانمندي اين استادان بنام و تأثير انكارناپذير آنها بر ذهن دانشجويان، محمدرضا يوسفي به سمت ادبيات به شكلي حرفه اي تر سوق داده شد. محمدرضا كه اين روزها ديگر از شلوغ كاري هاي هميشگي اش خبري نبود سعي مي كرد از كلاس هاي تمام اين استادان استفاده كند حتي اگر مدرس او نبودند، او حتي از كلاس هاي فلسفه شهيد مطهري هم غافل نمي شد و سر كلاس ايشان هم مي رفت. اين حادثه در زندگي يوسفي جزو همان حوادثي است كه خودش مي گويد زندگي آدم را تغيير مي دهد. به اين جاي حرف كه مي رسيم خودش كمي مي خندد و مي گويد «اگر قدم ۵ سانت بلندتر بود نمي دانم چه اتفاقي برايم مي افتاد».
    در دوران دانشگاه با دوست ديگري آشنا مي شود با نام «مرتضي خسرونژاد» كه حالا استاد دانشگاه شيراز است، او از محققان ادبيات كودك است و قبل از دوستي با يوسفي در حوزه كودك به نگارش پرداخته بود. اين دوستي موجب مي شود يوسفي به دقت روي ادبيات كودك متمركز شود. او مي گويد: من پيش از دانشگاه عموماً مخاطب ادبيات عامه پسند بودم مانند آثار فولكلوريك، ادبيات پليسي و ادبيات كهن ايران اما پس از قبولي و در جريان قرار گرفتن با اتفاقات ادبي با شكل ديگري از نگاه به ادبيات هم آشنا شدم. من در دانشگاه با داستان هاي بهرنگي، دولت آبادي، نادرابراهيمي و... روزگار گذراندم. از محمدرضا يوسفي درباره نقاط عطف نويسندگي اش مي پرسم و كتاب هايي كه احساس مي كند در او جريانات تازه اي را ايجاد كرده است و او پاسخ مي دهد: من مكاتب و ژانرهاي مختلفي را ناخودآگاه در آثارم تجربه كردم، فضاهاي رئاليستي يا سمبوليستي، اما در ابتداي نوشتن ام با رمان «ماهان» احساس كردم در من توان نويسنده بودن و نويسنده شدن وجوددارد. اين اثر سمبليك كه زبان، روايت و شكل كلي آن را با علاقه آفريدم به من براي رسيدن به هدف بسيار كمك كرد، پس از رمان «ماهان» داستان «فرزندان خورشيد» و «خندانه» دو اثري بودند كه اگرچه در يك سال منتشر شدند اما براي من به عنوان نقاط عطفي در نويسندگي ام هميشه مطرحند. من در «ماهان» ادبيات شناخته شده در دوران كودكي ام را به نگارش درآوردم.
    
    
    اما در «فرزندان خورشيد» اتفاقات تازه اي برايم افتاد به شكلي كه پس از نوشتن اين اثر سمبليك احساس كردم، ذهنم به كشفي تازه دست يافته است. پس از اين آثار و نوشتن در اين فضاها به داستان «يك وجب از آسمان» رسيدم كه درآن قصه بچه هاي كپرنشين و خياباني را روايت كردم كه احساس اداي دين به آنها داشتم. اگرچه من تجربه اين گونه زيستن را به طور شخصي نداشتم اما به خاطر احساس نياز و همانطور كه گفتم اداي دين به اين بچه ها اين اثر را نداشتم كه برايم يك آرامش دروني به همراه آورد. از نقاط عطف ديگر در نوشته هايم مي توانم به «كشف فانتزي» در ذهنم اشاره كنم. فضايي كه برايم تجربه كردن در آن تازه بود و از اين فضا كتاب «شاهاز، بزجادويي» نوشته شد و تازه ترين نقطه عطفي كه در من ايجاد شد يعني در كار نويسندگي من «داستانك ها» بودند. اين داستانك ها محصول زندگي ميداني و حضوري من با بچه هاست. بچه ها به من آموختند كه حوصله آثار بلند را كمتر دارند و زمان را بايد براي آنها چندقسمتي كرد. در تجربه رفت و آمدم به مدارس و رابطه با بچه ها زماني از من خواسته مي شد درباره رمان يا داستان كوتاه براي بچه ها حرف بزنم، هرچقدر فكر مي كردم مي ديدم بچه ها حوصله «تعريف ها» را ندارند پس به سراغ حكايت هاي ادب كهن پارسي رفتم، سراغ آثاري از مولوي، سعدي و... و هروقت قرار مي شد از ادبيات حرف بزنم اين حكايت هاي كوتاه را مي خواندم و مي گفتم اين ادبيات است يا داستان يا شعر است و به اين صورت مي ديدم بچه ها خيلي مشتاقانه مباحث را پيگيري مي كنند، همين مسأله موجب شد خودم به سمت داستانك نوشتن سوق پيدا كنم و حالا مدتي است كه داستانك با موضوعات مختلف مي نويسم (همكلاسي ها، ژنرال ها، سياسي ها و...).
    اما در زندگي شخصي و اجتماعي ام نقاط عطف ديگري دارم:
    يكي از اين نقاط مادرم است، مادرم براي هركدام از فرزندانش توشه اي داشت تا بتواند آنها را در خانواده پرجمعيت آرام كند، توشه هميشگي او براي من «قصه» بود. قصه هاي او اين قدر بر من اثر داشت كه به جرأت مي توانم بگويم از ۱۶۰ كتابي كه تاكنون چاپ كردم حدود ۱۴۰ اثر محصول همين قصه هاي مادرم است. قصه هايي كه تأثيرشان هميشه در زندگي نويسندگي من در جريان است. پس ازاو خواهرم تأثيرزيادي داشت. او كمك مالي به من كرد تا در دوران كنكور بتوانم درس بخوانم و به چيز ديگر نينديشم.
    محمدرضا صادقيان دوست خوبم كه موجب شد من ديگر به ۵سانتي متر كوتاهي قدم و رفتن به ارتش و نيروي هوايي فكر نكنم و به دانشگاه بيايم.
    آقاي فرجي معلم كلاس سوم من، دانشگاه و دوستان آن دوره كه توانستند من را با جهاني تازه روبه رو كنند. اما پس از اين كه من به صورت حرفه اي نويسنده شدم مرحوم خانم منصوره راعي خيلي بر آثار من تأثيرگذار بود.
    وي به دقت به نقد و بررسي آثارم مي پرداخت و مي توانست به درستي سره را از ناسره در آثار جداكند و همچنين خانم توران ميرهادي، هميشه در نوشتن به من ياري داد. درواقع آن حوادثي كه گفتم بايد اتفاق بيفتد در من با اين آثار و آدم ها اتفاق افتاد. اين آدم ها توانستند تأثيرزيادي بر من بگذارند.
    ...
    نگاه محمدرضا يوسفي به اطرافش اين قدر دقيق و ساده است كه آثارش. او تلاش نمي كند دغدغه هاي كودكي خودش را بنويسد، او يك «ديگرنويس» است. دغدغه هاي كودكان پيرامونش، جهان بزرگ قصه هايش هستند. يوسفي هنوز به معناي امروزي نخواسته كه بزرگ شود، رگه هاي صداقت كودكان، لطافت نگاه و احساس ناب را مي شود پس از پنجاه و چندسال هنوز در چشم ها و رفتارهايش خواند و فهميد.
    ...
    حدود ساعت ۶‎/۳۰ دقيقه عصر است و حدود دوساعت و نيم است كه دارم با محمدرضا يوسفي در منزلش حرف مي زنم. از او مي پرسم تا به حال فعاليت حرفه اي مطبوعاتي داشته كه مي گويد: خير. البته هميشه با مطبوعات در ارتباط بوده اما شغل او هيچگاه مطبوعاتي نبوده است. از محمدرضا يوسفي و همسرش خداحافظي مي كنم و به اين مسأله فكر مي كنم كه كودكان زيادي هستند كه مي توانند مانند محمدرضا يوسفي نويسنده شوند و دغدغه هاي كودكان ديگر را بنويسند. محمدرضا يوسفي توانست خودش را از يك زندگي سخت و مشقت بار برهاند، كاري كه بسياري از كودكان مي توانند انجام دهند، البته اگر بتوانند از حوادث زندگي شان به خوبي استفاده كنند يا اصلاً حوادثي در زندگي شان رخ دهد.
    محمدرضا يوسفي تا به حال حدود ۲۲جايزه داخلي و خارجي در كارنامه خوددارد از دريافت جايزه كتاب سال جمهوري اسلامي در سال ۱۳۷۹ براي كتاب «افسانه بليناس جادوگر» تا دريافت لوح افتخار IBBY در سال هاي ۹۶ و ۹۸ از كشورهاي هلند و هند.
    
    


 روزنامه ايران، شماره 3619 به تاريخ 3/2/86، صفحه 17 (فرهنگ و هنر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 811 بار
    



آثار ديگري از "حسن گوهرپور"

  اعتدال و استمرار گمشده جايزه هاي ادبي
حسن گوهرپور*، ايران 3/6/92
مشاهده متن    
  بي ارتباطي تيتراژ با متن مجموعه هاي تلويزيوني
حسن گوهرپور، ايران 28/5/92
مشاهده متن    
  ستاد «ساماندهي حقوق تاليف و نشر» چه مي كند!
حسن گوهرپور *، ايران 20/5/92
مشاهده متن    
  عشق و حال «دُور دُور زدن» در دانايي!
حسن گوهرپور *، ايران 13/5/92
مشاهده متن    
  شاعر خود بايد جهانش را بسازد (بخش پاياني)
حسن گوهرپور*، ايران 24/4/92
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه مطالعات سياسي جهان اسلام
متن مطالب شماره 27، پاييز 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است