|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد86/3/21: گفت وگو با بهمن فروتن درباره گذشته ناشناخته اش / دوم خرداد بين من و پرسپوليس فاصله انداخت
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4303
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 1414 21/3/86 > صفحه 16 (ورزش) > متن
 
      


گفت وگو با بهمن فروتن درباره گذشته ناشناخته اش / دوم خرداد بين من و پرسپوليس فاصله انداخت


نويسنده: اميرحسين ناصري، فرزاد حبيب اللهي


    يک سال پيش همين موقع گفت و گوي بهمن فروتن و فريبرز رئيس دانا بخشي از شخصيت فراموش شده مردي را يادآوري کرد که حالارو در روي ما مي نشيند و تصوير حقيقي بهمن فروتن را آشکار مي کند.
    
    با خواندن اين گفت و گو متوجه مي شويد که هرگز او را نمي شناخته ايد. او مي گويد چوب زير بغل برايش نشاني از آرمان گرايي دارد و هنوز مي خواهد با اين چوب زير بغل در اين دنيا طي طريق کند.
    
    دليل حملات ماه هاي اخير بهمن فروتن به ساختار فوتبال چيست؟ به هرحال همه مي دانند که اگر هم خود شما جزء اين ساختار نيستيد ولي دوستان قديمي تان خودشان آن را به وجود آورده اند؟
    
    ببينيد پول فوتبال را بايد به دو بخش تقسيم کرد. همان طور که دلال ها را هم به دو بخش سالم و ناسالم تقسيم مي کنيم. يک موقع مي گوييم فلان روزنامه نگار مطرح از اين راه درآمد دارد که من مي گويم آن آدم يک بخش کارش زلال و مفيد به فايده فوتبال هم هست ولي يک وقت کل اين پول به جيب گروهي مي رود که در ازاي آن به فوتبال و روابط حاکم بر آن ضربه هم مي زنند. اشکال ندارد اگر آن 40 ميليارد به حساب دلال ها سرازير شود به شرطي که کارکرد درستي داشته باشند و به فوتبال کمک کنند ولي الان آن کارکرد را دارند؟
    
    ولي اين چيزي نيست که بشود مطرح کرد، شما اگر امروز فلان دلال مطرح، مثلاً «ح-م» را در رسانه ها بازخواست کنيد کار تا آقاي «الف» بيخ پيدا مي کند.
    
    سه سال در فوتبال سنگاپور بودم.
    
    کشوري که همه اش به اندازه مساحت تهران نيست و سرجمع دوميليون و پانصد هزار نفر جمعيت دارد. در همين مساحت کم آنها جنگل هايي وحشي و دست نخورده داشتند به عنوان ذخاير ملي که کاملاً حفاظت مي شد. من وقتي متوجه زدوبند حاکم بر فوتبال سنگاپور شدم در روزنامه هاي شان اين سوال را پرسيدم که چطور مي شود در اين کشور اگر يک پشه از اين جنگل حفاظت شده پر بزند برود آن يکي جنگل حفاظت شده، پليس بايد اجازه بدهد ولي نمي توانيد جلوي زدوبندهاي کاملاً آشکار فوتبال را بگيريد.
    
    آنجا سرمربي تيمي بودم که «رضا رضايي منش» بازيکنش بود. مي توانيد از او بپرسيد. همين که از تباني در فوتبال سنگاپور دم زدم تيم مان يکدفعه رفت به تيمي که در شش تا بازي قبلي شش تا گل هم نزده بود، شش بر صفر باخت. از من که بي خيال کنار زمين ايستاده بودم عکس گرفتند و براي اينکه خرابم کنند بعد از بازي من را براي سين جيم کردن خواستند و پرسيدند تو هر بازي کنار زمين گلوله آتش بودي، چطور اين بازي تا تيمت شش تا خورده دست به سينه ايستاده يي. گفتم براي اينکه از همان اول بازي فهميدم جريان از چه قرار است.
    
    آلماني ها چه فکري در مورد ما مي کردند؟
    
    تا همين اواخر چرا ولي از وقتي خواستند روابط تجاري شان را با ما گسترش بدهند سياست جديدي در مقابل امريکايي ها در پيش گرفتند که سياستمداران باهوش ايراني مثل آقاي «م» هم در آن بي تاثير نبودند. اتفاقاً از ديپلماسي فوتبال استفاده کردند. آلماني ها براي اينکه جلوي دهان مردم خودشان و افکار عمومي غرب را بگيرند که مي گفتند شما داريد با يک ملت عقب افتاده و بدوي تجارت مي کنيد برداشتند پديده هايي مثل علي دايي، خداداد و کريم باقري را بردند بوندس ليگا و غرب يکباره ديد که ايراني ها هم مي توانند به خوبي آنها فوتبال بازي کنند. ديدند دايي گل مي زند و مي پرد بغل آلماني ها و اروپايي ها و با آنها شادي مي کند و يکدفعه ديدگاه شان 180 درجه عوض شد.
    
    خب با آن ديدگاه منفي چطور در آلمان به شما زن دادند؟
    
    البته من از همان بدو ورودم به اروپا ظاهراً در فرهنگ سانتي مانتال پاريسي ها حل شده بودم. جاذبه هاي زيادي حتي براي يک زن اروپايي مثل همسرم در من ايراني بود. خوش پوش و خوش تيپ بودم، اهل سينما بودم، فوتبال بازي مي کردم، اهل شعر و موسيقي و روشنفکري بودم و هزارتا هنر داشتم. با همه اينها وقتي پيش خانواده «مگي» همسرم که هم دانشگاهي هم بوديم، رفتم پدرش از من پرسيد: پدرت در ايران چکاره است؟
    
    هم پدرم مدير مدرسه بود و هم مادرم. ولي به روي خودم نياوردم و گفتم پدرم «شترفروش» است. آن موقع در آلمان مصطلح شده بود که ايراني ها شترفروش و شترچران هستند. بعد من و همسرم از آلمان با ماشين آمديم ايران. به تهران که رسيديم و خانواده من را ديد تازه متوجه شد که پدر و مادر من از پدر و مادر خودش متمدن تر بوده اند. وقتي ماندن ما در ايران به درازا کشيد، پدر و مادر «مگي» نگران شده بودند. مثل الان ارتباط تلفني هم آسان نبود، خلاصه يک آلماني را که براي ماموريت به ايران آمده بود فرستادند براي تحقيق. اتفاقاً نمي دانم چطور شد که آدرس دبيرستاني را به او دادند که پدرم مدير آنجا بود و براي آلماني ها هم مدير مدرسه جايگاه وزير را دارد چون نظم و انضباط به بچه هاي شان ياد مي دهد، از آنها محافظت مي کند، اتوريته و پرستيژ دارد و خلاصه آلماني ها از حشر و نشر با مديرهاي مدرسه سير نمي شوند. وقتي برگشتيم آلمان پدرزنم به افتخار اينکه پدر و مادر من مدير دبيرستان هستند مهماني داد.
    
    اين تفاوت ذهنيت ها مثل همان نگاهي است که مثلاً ما به افغاني ها داريم؟
    
    ببينيد غربي ها، به خصوص امريکايي ها در آن هاليوودشان مدام مشغول سناريونويسي هستند. اين را به عنوان يک فارغ التحصيل سينما مي گويم که حداقل پنج هزار فيلم هاليوودي را با دانشجوهاي فرانسوي تجزيه و تحليل کرده است. به نظر شما امريکا بهترين مخ هاي دنيا را در سيا جمع مي کند که بنشينند يک قل دو قل بازي کنند؟
    
    يا وقتي تازه از سنگاپور برگشته بودم و تئوري تباني در فوتبال را براي آلماني ها تشريح مي کردم دوستان همسرم که در شرکت دولتي «موتو و توتو» مربوط به شرط بندي و پيش بيني در ورزش کار مي کردند مي گفتند تو دچار توهم توطئه شده يي. رفته يي در سنگاپور تنها زندگي کرده يي و دچار ماليخوليا شده يي تا اينکه ماجراي رسوايي داوري «هويزر» پيش آمد و تازه خودشان فهميدند اين مشتي نمونه خروار است. کار به جايي کشيده که دوستم که سردبير مجله روشنفکري فوتبال «الف فرويند» است خودش تز تباني فينال ليگ قهرمانان بين ليورپول و ميلان را مطرح کرد. جالب اينجاست که در اروپا خيلي ها اين واقعيت را پذيرفته اند ولي حالانوبت روزنامه نگاران ايراني است که بگويند فروتن ماليخوليا دارد.
    
    شايد خيلي ها بپرسند در دنيايي که همه چيز اينقدر تخصصي شده چطور بهمن فروتن در سينما و سياست و ادبيات و فوتبال و فلسفه و خلاصه همه چيز ادعا دارد. تا حالابه اين فکر کرده ايد که اين همه استعداد مختلف جلوي پيشرفت شما را در يک زمينه به خصوص مثل مربيگري فوتبال گرفته است؟
    
    مربيگري فوتبال يا کارگرداني سينما و تئاتر مشاغل معمولي نيستند. براي اين کارها شما بايد از همه چيز سر در بياوريد.
    
    يادم است «اتورهاگل» در آلمان به اپرا مي رفت و اين موضوع براي شان خيلي مهم بود و در کيکر با آب و تاب کنسرت رفتن رهاگل را پوشش مي دادند، انگار که يک مربي نبايد چنين جاهايي پيدايش شود در حالي که يک مربي بايد از همه مسائل که در اطرافش مي گذرد با خبر باشد، حتي با اين ديدگاه هم که آن نانوا هم جز خمير و تنور و پخت نان نبايد چيز ديگري بداند مخالفم.
    
    مي گويند شما زندگي عجيب و غريبي داشته ايد. ارتباط خانوادگي تان با چندتن از روحانيون بزرگ، بعد، شرکت در انقلاب دانشجويي 1968 پاريس، فارغ التحصيلي از کنسرواتور هنر فرانسه و بعد روي آوردن به فوتبال و ... اصلاً همه اينها از کجا شروع شد؟
    
    راستش دوران کودکي ام در مدرسه فرانسوي ها در تهران گذشت. در پنج سالگي پدرم از مادر حقيقي ام جدا شد و يک زن فرانسوي گرفت. او هم در حق من مادري کرد و با اينکه از نوجواني پيش مادر خودم برگشتم ولي خانم «مونيک سونيه» را فراموش نکردم و الان خانه پدري ام در کرج را به او بخشيده ام. سال چهارم دبستان بودم که پدرم از تهران منتقل شد به قم، به عنوان دبير زبان مدرسه «حکيم نظامي» قم سال 1336 بود. در آن يک سالي که قم بوديم مدرسه نمي رفتم و در خانه درس مي خواندم. به همين خاطر بيشتر اوقاتم را با دوستان و همکاران پدرم مي گذراندم از جمله امام موسي صدر و شهيد بهشتي. پررنگ ترين خاطره من از اين دو بزرگوار در واقع يک جور پارادوکس بود که از دوره بچه سالي همين طور در ذهنم مانده است. يک روز دم دماي ظهر بود که داشتم در حياط مدرسه با تيروکمان گنجشک مي زدم. آقاي بهشتي داشتند رد مي شدند، چشم غره يي رفتند و گفتند: «عموجان چرا گنجشک ها را مي زني؟ اسلام مي گويد فقط هر وقت نياز داشتي شکار کن.» خلاصه يک دعواي پدرانه کردند و تمام شد. چند روز بعد با پدرم همراه آقاي صدر و خواهرزاده هاي شان براي شکار «کل» رفتيم اطراف قم. پدرم و خواهرزاده هاي آقاي صدر رفتند دنبال شکار و من و امام موسي مانديم زير سايه يک درخت. من بچه بودم و بي تابي مي کردم. امام موسي هم به شوخي گفتند: «عموجان ما اينجا مي مانيم. عرقش را آنها مي ريزند، دل و جگرش را ما مي خوريم.»
    
    خدابيامرزدشان، خيلي خوش مشرب و خيلي با جذبه بودند. هر وقت شکار مي رفتيم، سر سفره کنارشان مي نشستم و دستم را تکيه مي دادم به پاي ايشان و همين طور محو تماشاي چشم هاي آبي امام موسي صدر مي شدم و در ذهنم مدام با خودم کلنجار مي رفتم که بالاخره شکار کردن خوب است يا بد و اين تناقض تا امروز هم در من مانده است. چيز ديگري که از آن دوره به يادم مانده دموکراسي بومي و نه غربي جامعه آن زمان است. در شهري مذهبي مثل قم پدر من که عقايد دست چپي داشت اينقدر راحت با امام موسي صدر و شهيد بهشتي معاشرت مي کردند، يک بار آقاي بهشتي پايين پله هاي مدرسه حکيم نظامي ايستاده بوديم که پدرم از راه رسيد. آقاي بهشتي يواشکي در گوشم گفت «عموجان مي خواهي سر به سر بابايت بگذاريم؟» وقتي پدرم جلو آمد ايشان گفتند: «آقاي فروتن شما بايد 20 تومان براي انتشار يک نشريه ضدکمونيستي به مدرسه کمک کنيد.» پدرم از اين موضوع عصباني شد ولي بعداً فهميدم عصبانيتش نه به خاطر ضدکمونيستي بودن نشريه بلکه به خاطر آن 20 تومان پول بوده است. من هنوز هم از روابط صميمانه 50 سال پيش جامعه ايران صفات و فضاي خوب انساني را به ياد دارم.
    
    من تفاوتي بين آدم هاي آن دوران نمي ديدم، با اينکه لباس ها و عقايدشان ممکن بود با هم فرق داشته باشد ولي با هم يکرنگ بودند. هرچه فکر مي کنم نمي توانم بين امام موسي صدر با آن چهره نوراني، صداي گيرا و عمامه و عباي روحاني اش و مثلاً پدرم که يک فرهنگي کت و شلوار پوش و کراواتي بود و تيپي معمولي داشت تفاوت رفتاري و اجتماعي خاصي قائل شوم. پدرم امام موسي صدر را خيلي دوست داشت ولي زمانه و بعدها انقلاب ما را از هم دور کرد و هيچ وقت نتوانستم درست بفهمم چگونه آدمي با عقايد توده يي آنقدر به يک روحاني شيعه علاقه دارد. علاقه او به آقاي صدر به حدي بود که به گمانم در دوران وزارت آقاي خاتمي از آثار و اشعار او درباره شخصيت «صدر» تقدير شد.
    
    راستي از نامادري فرانسوي تان نگفتيد.
    
    الان 70 سال دارد و بعد از مرگ پدرم در خانه يي که از او به يادگار مانده در کرج زندگي مي کند. ديگر کاملاً ايراني شده و فارسي مي خواند و مي نويسد.
    
    فوتبال حرفه يي را از کجا شروع کرديد؟
    
    يازده سالگي برگشتم تهران و تا شانزده سالگي در باشگاه توفان بازي مي کردم و بعد رفتم باشگاه شعاع که مال «آقا شعاع» بود. البته يک دوره کوتاه در شاهين بودم ولي شاهيني ها با دهداري و جاسميان اختلاف پيدا کردند و چون آنها معرفي ام کرده بودند، من هم مجبور شدم برگردم شعاع.
    
    پست تان چه بود؟
    
    من هافبک وسط بودم. در شعاع دروازه بان مان «مصطفي مميز» بود و کنارم «علي کاظمي» بازي مي کرد و بقيه امير عابديني و آبشناسان، فريبرز اسماعيلي و گودرز حبيبي که هنوز با گودرز خيلي رفيق هستيم.
    
    مثل اينکه در فرانسه هم فوتبال بازي کرده ايد؟
    
    عجله نکن، بعد از سه چهار ماه بازي در شعاع، حدوداً هفده سالم بود که پدرم مجبورم کرد براي ادامه تحصيل بروم فرانسه. آنجا اول در کالج ثبت نام کردم و بعد عضو تيم فوتبالش شدم و چون فرانسه مي دانستم بلافاصله کار گرفتم. سال 1968 بود. يک مغازه الکتريکي نزديک کالج، آنونس زده بود که با ساعتي
    
    5/6 فرانک کارگر مي خواهد. تازه وارد بودم و هنوز از جريانات دانشجويي آن سال چيزي نمي دانستم. بعداً فهميدم صاحب مغازه دست راستي است چون شب ها که مغازه را مي بستيم من را صدا مي زد و با خودش مي برد از سنگفرش هاي معروف خيابان هاي پاريس سنگ مي کنديم و او پرتاب مي کرد به ويترين مغازه ها تا همپالکي هايش و جنبش دانشجويي را بدنام کنند.
    
    پس شما به سمت جنبش دانشجويي 1968 سنگ پراني هم کرده ايد؟
    
    من نه، صاحبکارم. اتفاقاً در بعضي تظاهرات آن موقع شرکت هم کردم. تازه بيست سالم بود. «کن بنديکت» رهبر آلماني جنبش دانشجويي را خوب يادم هست. به نظر من آخرين نسل سياستمداران اروپا در پاريس شکل گرفتند و نسل بعدي خراب شد چون نمي شود به جاي بازي فقط تمرين کرد. بحث کردن کنار خيابان کافي نيست در حالي که سياست در عمل نقاط اوج و فرود مي خواهد. آن زمان تازه اين تز مطرح شده بود که طبقه کارگر به خواسته هاي شان رسيده اند و از اين بعد طبقه انقلابي، دانشجويان هستند و همين باعث به وجود آمدن يکسري اعتراضات مثلاً به قانونمندي تحصيل و کار و خيلي چيزهاي ديگر شد. تظاهرات آن روزها مثل الان غرب نبود و جو روشنفکري کاملاً غلبه داشت. آن طرف در امريکا ضد جنگ ويتنام تظاهرات کرده بودند و اين طرف جوان هاي اروپايي ها هم نياز داشتند يک جور اتحاد خودشان را ثابت کنند. اگزيستانسياليست ها، هيپي ها، جنبش چپ، تروتسکيست ها و... همه در غالب جنبش «مه 68» آمده بودند به خيابان ها شعار مي دادند. اما بزرگ ترين تحولي که به وجود آوردند ساخته شدن سياستمداران آينده اروپايي بود که آخرين شان «يوشکافيشر» و «روث» بودند. از آن نسل من با «شارپينگ» وزير دفاع سابق آلمان حشرونشر داشتم، البته فقط فوتبال. راستي در فرانسه هم دو سه سالي براي تيم باشگاهي «پاريس آلزيان» در دسته سوم فوتبال حرفه يي کردم.
    
    و بعد رفتيد سينما؟
    
    بله رفتم کنسرواتوار سينماي فرانسه، شمال پاريس بود منطقه گاردنور، نزديک نوتردام.
    
    با «گدار» همدوره بوديد؟
    
    نه «گدار» ديگر مشهور شده بود ولي من فيلم پايان سالم را درباره زندگي دانشجويي يکي از همکلاسي هايم ساختم به نام «ژان پير لئو» چون خيلي به او ارادت داشتم و چهره يي سينمايي هم داشت. يک فيلم کوتاه به اسم خودش از او ساختم که اساتيد خيلي استقبال کردند و نمره خيلي خوبي هم دادند. حدود سي سال بعد يعني سال دو هزار که دختر کوچکم براي تحصيل در رشته سينما رفت پاريس، ديدم برگه يي به او داده اند زيرش نوشته «رئيس هنر هفتم فرانسه، ژان پير لئون». همکلاسي من رئيس کل سينماتوگراف فرانسه است.
    
    اصلاً چطور شد که رفتيد سمت سينما؟ يک جا گفته بوديد که از بچگي فيلمسازي مي کرديد.
    
    پدر من مخالف صد درصد فوتبال بود، مگر از خانه فرار مي کردم که سر تمرين توفان يا شعاع حاضر مي شدم. در عوض پدرم از همان نوجواني مي گفت تو بايد فيلمساز بزرگي شوي. قبل از رفتنم به اروپا استارت زدم. هفده ساله بودم که براي مجله يي به نام فردوسي دو تا نقد فيلم فرستادم که جمشيد ارجمند فرستاد دنبالم تا براي شان فيلم کوتاه بسازم. فکر کنم پدر همين داريوش خان ارجمند باشد. فيلمنامه اولين فيلمم را با اقتباسي از يک فيلم جنگي هاليوودي به اسم «دوازده مرد خبيث» نوشتم، منتها فيلم من ضد جنگ بود. دوازده تا از بچه هاي ريز و درشت فاميل و در و همسايه را جمع کردم. ماجرايش اين بود که اين بچه ها حوصله شان سر مي رود و مي خواهند ضد هيولاي جنگ مبارزه کنند. حتي جلوه هاي ويژه يي داشتيم که زيرپاي بچه ها مين منفجر مي شد يا هواپيما را در حال بمباران کردن مي گرفتيم. آن موقع سر ديوار اتاقم در خانه پدري را که هنوز هم آنجا زندگي مي کنم، به رنگ پرچم هاي امريکا، شوروي و چين درآورده بودم و مي گفتم صلح واقعي وقتي در جهان حاکم مي شود که اين سه ابرقدرت از بين بروند. قهرمان فيلم پسري بود که نقش خودم را بازي مي کرد. از همان روزها عاشق کارهاي تيمي بودم. خلاصه اين بچه ها يکي يکي کشته مي شدند تا اينکه قهرمان فيلم که مجروح شده بود با عصاي زيربغل بر سر هيولاي جنگ مي کوبيد و همه چيز تمام مي شد. در فيلم چندجا از عصاي زيربغل استفاده کردم چون عصاي زير بغل نشانه آرمانگرايي است. به هرحال دعوت جمشيد ارجمند انگيزه يي شد تا اولين فيلمم را بسازم. بعدها يک هفته يي آمد خانه دانشجويي ام در پاريس. از صبح تا شب فيلم تماشا مي کرديم و از شب تا صبح با هم بحث مي کرديم طوري که سر دو تا از فيلم هاي متفاوت آن دوره، «خوکداني» پازوليني و «Z» گاوراسي دعواي مان شد. وقتي برگشتم ايران دلم مي خواست حتماً يک سري به جمشيد بزنم. ولي در روزنامه ها خواندم که فوت کرده. در دو سال گذشته بعد از فوت پدرم تنها شوکي که به من وارد شد درگذشت او بود.
    
    چه شد که از آلمان سر درآورديد؟
    
    با همسرم «ماگدالنا پرينس» هم دانشگاهي بودم. در پاريس ازدواج کرديم و وقتي درس مان تمام شد چون کمي آلماني هم از او ياد گرفته بودم، رفتيم به کشورش. در تلويزيون ZDF کار گرفتم براي خودم و بعد همسرم. دو سالي آنجا کار کردم و با خيلي از کله گنده هاي ورزش و سياست آلمان از همين طريق آشنا شدم.
    
    رئيس ورزشي نويسان آلمان «کورث لاوال» بود. در يک مسابقه فوتبال با او آشنا شدم و وقتي فهميد هم فوتباليست هستم، هم سينما خوانده ام دعوتم کرد به ZDF. آلماني ام تعريفي نداشت براي همين رفتم قسمت مونتاژ بخش ورزشي ZDF .منتها چون بحث هاي سياسي هم مي کردم يک روز آقايي به نام «دکتر کروخر» با يک صندوق فيلم آمد و گفت مي خواهيم درباره جمهوري وايمار که دوران پيش از هيتلر بود يک سريال مستند يک ساله بسازيم و اين طوري اولين کار جدي ام را در ZDF شروع کردم. ادامه در صفحه17
    
    
    
    در آن يک سالي که قم بوديم بيشتر اوقاتم را با دوستان و همکاران پدرم مي گذراندم از جمله امام موسي صدر و شهيد بهشتي
    
    سر سفره کنارشان مي نشستم و دستم را تکيه مي دادم به پاي ايشان و همين طور محو تماشاي چشم هاي آبي امام موسي صدر مي شدم
    
    براي همين به ايران برگشتيد؟
    
    نه، دليلش علاقه ام به ايران بود. براي پدرم يک نامه نوشتم که من خيابان شهرستاني که بازار ميوه و تره بار بود را به شانزه ليزه ترجيح مي دهم .خلاصه سال 1354 برگشتم ايران و وارد وزارت فرهنگ و هنر شدم و به عنوان مونتاژ کننده فيلم ماهي پنج هزار تومان حقوق مي گرفتم اما از ماه دوم عضويت در حزب رستاخيز اجباري شد و من هم ديگر پايم را آنجا نگذاشتم. از آن روز ديگر از فيلم و سينما کندم. چون ديدم که هنر در ايران بدون وابستگي هاي سياسي معني دارد و در هر صورت فرمايشي است . کلاس هاي مربيگري را گذراندم، دوره مدرسه عالي ورزش کلن را ديدم و وارد کميته آموزش فدراسيون فوتبال ايران شدم و بالاخره سال 1357 در آلمان مدرک A فيفا را گرفتم و شدم سرمربي هما و مربي تيم ملي. با هما قهرمان ليگ سراسري شدم ولي تيم ملي که سرمربي اش ناصر ابراهيمي بود منحل شد.تقريباً همان موقع نشريه تخصصي ورزشي ايران را به اسم هفته نامه «ورزش» به سردبيري آقا فکري راه انداختيم. اردشير لارودي هم بود و ناصر احمدپور خبرگيرمان. از نوشتن تا چاپ و توزيع همه کارش را خودمان انجام مي داديم.
    
    و بعد همراه همسرتان به آلمان برگشتيد.
    
    بله و بلافاصله سرمربي توس کوبلنز شدم. تيمي که اين فصل فريدون زندي را گرفت. آن موقع سال 83 دسته سوم آلمان بودند.
    
    اين قدر سريع به يک مربي ايراني اعتماد کردند؟
    
    من مدرک A فيفا داشتم و فارغ التحصيل خود آلمان بودم البته يک سال بيشتر در کوبلنز نماندم چون به عنوان مربي تيم ملي ايران و سرمربي تيم قهرمان ايران مي خواستم بعد از يک سال به بوندس ليگاي يک بروم و اشتباهم اين بود که با کوبلنز در بوندس ليگاي دو ادامه ندادم. شايد اصلاً خودم تيم را به دسته اول مي بردم. رفتم به يک تيم دسته چهارمي به نام «آرينتال» که دو سال بودم و از آنجا هم رفتم يک باشگاه دسته ششمي به نام «املث هاوزن» ولي آنجا همه کاره بودم و ظرف پنج سال در سه دسته آنها را قهرمان کردم و دوباره رسيدم به دسته سوم. بعد دوسلدورف که به ليگ سوم سقوط کرده بود سراغم آمد که نتوانستم آنها را به بوندس ليگاي دو برگردانم. سال بعد به نويس رفتم که ورشکست شده بود و من سر و صدا به پا کردم که مي خواهيم نويس را به بوندس ليگاي يک ببريم و بلافاصله اسپانسرها از راه رسيدند. از سال 1994 سرمربيگري را رها کردم. به همان نتيجه يي رسيدم که شما در سوال قبلي رسيديد. به يک ايراني که پاسپورت آلماني هم نمي گرفت تيم بوندس ليگايي نمي دادند. در عوض از رابطه خوبي که با «تئو سواتسينگر» رئيس فدراسيون فعلي آلمان داشتم استفاده کردم و در همان ايالت کوبلنس که او رئيس کميته انضباطي اتحاديه فوتبالش يا همان شاه حسيني اش بود، شدم مدرس رسمي فدراسيون فوتبال آلمان و براي اولين بار دفاع چهار نفره خطي را به مربيان آلماني تدريس کردم.
    
    ماجراي قرارداد با پرسپوليس چه بود؟
    
    استانکو تازه از پرسپوليس رفته بود. سال 76 کريم باقري و علي دايي هم تازه به آلمان آمده بودند و فوتبال اين کشور در ايران دنبال مي شد. از طريق دوستم آقاي «م» به مهندس عابديني معرفي شدم و او در آلمان قرارداد مربيگري پرسپوليس را براي سه فصل جلويم گذاشت. امضا کردم و به تهران آمدم. شب انتخابات دوم خرداد رسيدم تهران. فردايش آقاي ناطق نوري که عابديني از او حمايت مي کرد شکست خورد و قرارداد پرسپوليس پريد. دوم خرداد که اينقدر به آن مي نازيد براي من بدشگون بود و بين من و پرسپوليس فاصله انداخت.
    
    گويا شما قبل از شموشک در ايران تيم گرفته بوديد؟
    
    مگر نمي دانيد. من سال 78 در ليگ آزادگان سرمربي هما بودم. بهترين خاطراتم در آن فصل در مقابل استقلال رشت و فرهاد کاظمي بود. بازي رفت در آزادي 2-5 تيم فرهاد کاظمي را برديم طوري که او فشارش افتاد و آخر بازي به بيمارستان رفت ولي در بازي برگشت که ما را 3 بر يک در رشت بردند مردانگي کرد. هيچ وقت کار او را فراموش نمي کنم. بدون اينکه من اطلاع داشته باشم بعد از بازي به مادرم در تهران زنگ زد و گفت بهمن خان هميشه برنده است. مادرم هيچ وقت نفهميد من آن بازي را باخته ام.
    
    فرزندان فوتبالي هاي ما به ندرت آدم هاي بزرگي مي شوند ولي مثل اينکه اين قضيه در مورد شما صدق نمي کند.
    
    من حقيقتاً با افتخار از بچه هايم ياد مي کنم. دختر بزرگ من دکتر نايکا فروتن است که کرسي حقوق مدني اسلامي دانشگاه برلين را دارد و چند وقت ديگر پروفسور مي شود. حتي يادتان هست که پاييز پارسال او در مناظره يي در مقابل رئيس دوره يي اتحاديه اروپا و اسقف هاي کاتوليک لهستان از دنياي اسلام در برابر دنياي غرب دفاع کرد. نيکولاي پسرم 32 ساله و معلم و مربي فوتبال است. اين فصل تيم جوانان ماينتس مي خواستندش ولي اگر مي رفت شغل معلمي اش را از دست مي داد و ترجيح داد در همان تيم محلي که بود بماند. «مليکا» فرزند سوم من هنر پيشه است. او بيشتر از همه به من رفته و واقعاً هنر پيشه قابلي است. به خاطر حساسيت هاي اخلاقي که داشتم او هر فيلمي بازي نمي کند و در بيشتر قراردادهايش مي گنجاند که حاضر نيست با پوشش مبتذل جلوي دوربين برود. سه، چهار سال پيش جايزه بهترين هنر پيشه تلويزيون ZDF را گرفت و امسال در اولين فيلم بلند تلويزيوني نقش اول را که يک پليس زن بود ايفا کرد. خب با داشتن چنين دختري ديگر افسوس نمي خورم که چرا سينما را ادامه ندادم.
    
    مي گويند همسرتان نقش مهمي در پيشرفت شما داشته است.
    
    «مگي» هم مثل من سينما خواند ولي شغلش به هنر نزديک تر بود. آخر او در يک شرکت دولتي جذب اسپانسر براي فوتبال تئاتر و هنر کار مي کرد که براي باشگاه کايزرسلاترن اعتبار مي گرفت و اخيراً با پست معاون مدير کل شوراي سرمايه گذاري کايزرسلاترن بازنشسته شد. بله، او براي من يک همسر به تمام معني ايراني بوده است.
    
    


 روزنامه اعتماد، شماره 1414 به تاريخ 21/3/86، صفحه 16 (ورزش)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 723 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه تيتر صبح
متن مطالب شماره 13، بهمن 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است