|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران86/4/27: نگاهي به سه گانه «نياكان ما» اثر ايتالو كالوينو: آدم هايي كه روي حرف شان مي مانند
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6553
پنج شنبه پنجم مرداد ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 3690 27/4/86 > صفحه 17 (فرهنگ و هنر) > متن
 
      


نگاهي به سه گانه «نياكان ما» اثر ايتالو كالوينو: آدم هايي كه روي حرف شان مي مانند


نويسنده: حسن گوهرپور


    
    

    «چگونه مي توان هم از مردم گريخت و هم از نزديك با ايشان و برايشان زندگي كرد. چگونه مي توان هم به زندگي آدميان و قراردادهاي ديرينه آن پشت پا زد و هم براي آنان، و به كمك خودشان، زندگي نو و نظم نويني را جست وجو كرد. «كوزيمو»(شخصيت محوري بارون درخت نشين) به اين پرسش ها پاسخ مي گويد. پاسخي نه با نصيحت و نظريه پردازي كه با خود زندگي اش، با شيوه زيستن اش مي آموزد كه براي آدم همه چيز شدني است؛ تنها به اين شرط كه بخواهد و بهايش را بپردازد.
    
    
    «كوزيمو» از سنت هاي كهنه و قيدهاي بي چون و چراي اجتماعي مي گريزد و شيوه اي از زيستن را براي خود برمي گزيند كه ديگر كوچكترين همانندگي با زندگي مردمان ندارد. زمين سفت و زير پا را رها مي كند و به زندگي در راه پيچاپيچ و لرزان بالاي درخت مي رود، يعني مي توان گفت كه دنياي ديگري را جايگاه مي كند، اما نه اين كه در «برج عاج» بنشيند، فاصله گرفتن اش از زمين براي دوري جستن از مردم نيست. برعكس؛ پنداري در جست وجوي ميدان ديد گسترده تري به ميان شاخ و برگ درختان مي رود تا همه چيز را بهتر و بيشتر ببيند، تا بهتر بتواند به آنچه برايش «شورش» كرده است عمل كند.»
    «بارون درخت نشين »
    «بارون درخت نشين» يكي از سه گانه هاي «ايتالو كالوينو» نويسنده ايتاليايي زبان است كه به طغيان «كوزيمو لاورس دو روندو» شخصيت اصلي رمان نسبت به اطرافش و شرايط حاكم بر زندگي مي پردازد. كالوينو ايستادن در برابر عرف را از همان ابتداي داستان به مخاطب نشان مي دهد و «كوزيمو» را شخصيتي معرفي مي كند يا نشان مي دهد كه حتي در برابر غذاخوردن هم جبهه گيري مي كند. او در ابتداي داستان وقتي توصيف مي كند كه در ناهارخوري خانه در حال آماده شدن براي صرف غذا بوديم «كوزيمو بشقاب حلزون را به كناري زد و گفت: پيش از اين گفته بودم و باز هم مي گويم كه حلزون نمي خورم. حركتي اين چنين خيره سرانه در خانه ما سابقه نداشت.» درواقع اين حركت آن گونه هم كه مي پنداريم خيره سرانه نيست چرا كه نخستين حركت هاي رسيدن به انديشه فردي و تشخص بخشيدن به فكر از مراحلي آغاز مي شود كه به خود و به علايق ات مي پردازي و البته اگرچه اين علايق در شكل هاي كلي ناهنجاري محسوب نمي شوند اما در برخي جوامع يا خانواده ها آن را مورد نكوهش قرار مي دهند. پس نخستين حركت مستقل در اين داستان از سرميز غذا شكل مي گيرد و در صفحات اوليه كتاب راوي نقل مي كند: «گفتني است كه همه كينه ها، اختلاف ها و خلي ها و دورويي هاي ما سر ميز غذا خود مي نماياند. شورش «كوزيمو» هم از سر ميز غذا آغاز شد. بنابراين مرا مي بخشيد اگر در اين باره پرگويي مي كنم، شكي نيست كه از اين پس در زندگي برادرم ميز جايي نخواهد داشت.» جا نداشتن «ميز» در زندگي آدم ها اتفاق مهمي نيست، اما چون راوي، نقل مي كند كه بزرگ ترين اتفاق ها در زندگي ما سر ميز غذا اتفاق مي افتاد، پس وقتي ميز در زندگي «كوزيمو» جايي ندارد يعني اين كه او ديگر فرمان هاي خانواده اش را كه منطقي نيستند نمي پذيرد. در «بارون درخت نشين» طي طريق اجتماعي يك انسان روايت مي شود، انساني كه از زمين به يك طبقه بالاتر مي رود، يعني كمي از زمين و مسائل اتفاق افتاده در آن فاصله مي گيرد و به تبع آن بهتر مي تواند پيرامون مسائل انساني را مشاهده كند، او دغدغه هاي مردم دهكده اش را مي بيند، كم سوادي آن ها را مي بيند و مشكلاتشان را با دقت بيشتري مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهد. «كوزيمو» در جايي از رمان به كتاب خواندن گرايش پيدا مي كند. او با ولع تمام كتاب مي خواند، اين اتفاق شورش او عليه نظام خانوادگي اش را به علم و دانايي مجهز مي كند، او ديگر يك آدم معمولي نيست، پرسش هايي دارد و رفتارهايي كه از افراد فرهيخته سر مي زند و اين البته ريشه ديگري هم دارد، او در جريان خواندن كتاب كه تقريباً كار هميشگي او بود با «جوواني» راهزن بزرگي كه دهكده را غارت مي كرد، آشنا شد و به او هم عادت كتاب خواندن آموخت، سپس بر اثر اتفاقي بسيار دراماتيك «جوواني» به خاطر علاقه به كتاب دوباره دست به دزدي پول زد و او را دستگير كردند و به دار آويختند. «كوزيمو» لحظات پاياني مرگ «جوواني» در شب قبل از اعدم او، بالاي سلولش مي رفت و رمان «كلاريس» را برايش مي خواند، رماني كه «جوواني» نتوانسته بود صفحات آخرش را بخواند و تمام دغدغه اش پيش از مرگ به اتمام رساندن رمان «كلاريس» بود. «كوزيمو» پس از مرگ «جوواني» خيلي عطش به خواندن پيدا كرد در رمان آمده: «كوزيمو هر نوع كتابي را با ولع مي خواند، نيمي از وقت خود را به كتاب خواندن مي گذراند و نيم ديگرش را به شكار كردن مي پرداخت تا بدهي خود را به «اوربك» كتاب فروش بپردازد. هر بار كه او را مي ديد چيز تازه اي فراگرفته بود و بازگو مي كرد: درباره ژان ژاك روسو كه هنگام گردش در جنگل هاي سوئيس نمونه گياهان را براي بررسي گرد مي آورد و ...» مسأله اصلي در اين يكي دو بخش رمان ايجاد تحولي ديگر در ذهن «كوزيمو» ست، تحولي كه او را به لحاظ دانايي و جهان بيني در طبقه بالاتر و فراتري جا مي دهد.
    در رمان آمده است: «هميشه به انسان ها و كارهايشان علاقه مند بود (كوزيمو) تا آن زمان (قبل از رابطه با جوواني و كتاب خواندن حرفه اي) زندگي درخت نشيني و گشت و گذار و شكاركردنش حالت بي هدف و منفعلي داشت. ولي از آن پس هر چه بيشتر دلش مي خواست براي همنوعانش كاري بكند. مي توان گفت اين گرايش اش نيز نتيجه همنشيني با آن راهزن بود و تحول داشت به شكلي محسوس خودش را نشان مي داد. رمان به همين شكل پيش مي رود «كوزيمو» تحولات ديگري را در خود و محل زندگي اش ايجاد مي كند، مردم به حقوق خود آگاه مي شوند وسپس دست به شورش مي زنند و خود را نجات مي دهند. در چنين شرايطي حتي، «كوزيمو» از درخت پائين نمي آيد و همان جا مي ماند. رمان «بارون درخت نشين» كه توسط برادر «كوزيمو» روايت مي شود به پايان مي رسد و پايان بندي در رمان اين گونه است كه برادر مي گويد: من زماني متوجه حرف هاي كوزيمو شدم كه او ديگر نبود يعني برادر پنجره را باز مي كند و مي بيند «كوزيمو» روي درخت روبه رو نيست.
    «پنجره را باز كردم و برادرم را بالاي درختان نديدم، اكنون كه او نيست حس مي كنم كه بايد به بسياري چيزها بينديشم، به فلسفه و سياست و تاريخ. چند نشريه را مشترك شده ام، كتاب مي خوانم به مغزم فشار مي آورم. [...] خودم از نردبان بالارفتم [روزهاي پاياني عمر كوزيمو] گفتم: كوزيمو، الان ديگر شصت و پنج سال داري تاكي مي خواهي اين بالابماني؟ چيزي را كه مي خواستي بگويي، گفتني، و ما هم فهميديم. اراده عظيمي از خود نشان دادي، پيروز شدي.
    حالاديگر مي تواني پائين بيايي، كساني كه همه عمرشان را در درياها مي گذرانند بالاخره پا به خشكي مي گذارند. گوشش بدهكار نبود، با حركت دست گفت: نه!» در پايان اثر وقتي «كوزيمو» به نوك درخت مي رود و مردم كه مي بينند اين طور است تشكي بزرگ زيردرخت مي گيرند تا وقتي او افتاد آسيب نبيند. يك دفعه يك بالن در هوا پديدار مي شود و لنگرش كه به دليل بدي هوا و وزيدن باد زياد به اين طرف و آن طرف مي رود، نزديك كوزيمو مي شود، همه فكر مي كنند الآن لنگر با «كوزيمو» برخورد مي كند، خلبانان بالن هم به دليل اضطراب فكر هدايت بالن هستند و به لنگر توجهي ندارند در اين لحظه «كوزيمو» مثل دوره جواني اش خيز بر مي دارد و لنگر را مي گيرد. بالن به سمت آب هاي خليج مي رود و به گل مي نشيند، وقتي دنبال كوزيمو مي گردند متوجه مي شوندكه احتمالاً او جايي در آب ها افتاده و ... اما اين نكته در رمان بسيار مهم كه او ديگر هيچ وقت پايش را روي زمين نگذاشت تا لحظه آخر.
    اين رمان جداي از اين كه اراده انسان در تحول خويش و پيرامون خويش را نشان مي دهد به اين نكته تأكيد مي كند كه اراده انسان قوي و قابل تكيه كردن است، يعني در واقع در ادامه اراده بزرگتري است كه روح او در انسان دميده شده است. اين انسان سعي مي كند، تغيير مي دهد، تحول مي خواهد و ... پيروز مي شود، هم برخود و هم برمحيط. «كوزيمو» به عنوان انساني كه كمي از خاك زمين فاصله مي گيرد و با همين فاصله گرفتن به دريافت هايي از مناسبات انساني دست مي يابد كه حتي يك دزد مي تواند براي او دزد نباشد بلكه انساني است كه مي تواند اصلاح شود و كتاب بخواند. ياكشيشي كه در رمان شخصيت پردازي شده در برخي مواقع ديگر نه تنها نمي تواند سؤال هاي «كوزيمو» را پاسخ دهد بلكه خودش از كوزيمو سؤال مي پرسد. اين ها دراين رمان اتفاقات بزرگي است.
    * ويكنت دو شقه شده:
    يكي ديگر از تريلوژي «نياكان ما» ويكنت دوشقه شده است.
    ويكنت شخصي است كه نماينده دوگونه اخلاقي است و اين دو گونه در پيكره او به شكلي متناقض به اجتماع رسيده اند. بخش خوب و «خير» او كه در كنار بخش بد و «شر» قرار مي گيرد به شكلي تعارض و تضاد «خير و شر» در تاريخ فرهنگ و هنر را به نمايش مي گذارد. سمت خير او فداكار است، از خودش براي ديگران مي گذرد، و از طرف ديگر به آنها ظلم مي كند، محصولات كشاورزي شان را آتش مي زند و ...
    به روايت راوي «در آن زمان دايي ام (ويكنت) هميشه سوار بر اسب بود چوب زيربغل و شمشيرش را هم به يك طرف زين بسته بود به اين ترتيب بود كه ويكنت درحالي كه كلاه لبه پهني سر داشت كه بخشي از آن را بالاپوش دائماً درحال پروازش مي پوشاند، اسب سواري مي كرد.
    مردم هرجا صداي سم اسبش را مي شنيدند، انگار از جلو جذامي دهكده فرار كنند به سرعت مي گريختند. چون هيچ كس و هيچ چيز از شيطنت هاي ويكنت در امان نبود كه هر لحظه ممكن بود بروز كند. او سرخود ناگهان دست به كارهايي مي زد كه پيش بيني شدني و درك نكردني بود.
    پس از اتفاقاتي كه در متن رمان حادث مي شود، «مدار دودي ترالبا» (ويكنت) موجودي مي شود كه مردم همه از رفتارهاي ضدونقيض او خسته شده و به ستوه آمده اند. در رمان آمده:«از اين طرف و آن طرف، حرف هايي در باره خلق و خوي دوگانه «مداردو» به گوش مي رسيد. بچه هايي كه توي جنگل گم شده بودند باترس و لرز ديده بودند مردي كه نصف بدن بيشتر نداشت و با چوب زيربغل راه مي رفت، آنها را پيدا كرده و به خانه هاي شان بازگردانده، طي راه هم انجير و نان شيريني به آنها داده، به بيوه اي درمانده كمك كرده و دسته هاي چوب خشكي را كه جمع آوري كرده بود به خانه هايشان برده و از سگ هايي كه مارگزيده بوده شان مراقبت و پرستاري كرده است در عين حال و به رغم اين رويدادها پيداشدن سر وكله ويكنت كه خود را در بالاپوش سياهش مي پيچاند، با حادثه هاي ناراحت كننده اي همراه بود. بچه هاي دزديده شده و در غارهايي كه دهانه آنها سنگ چين شده بود، زنداني شده بودند، تكه هاي سنگ و تنه درخت هايي روي افراد سالخورده افتاده بود، كدو تنبل هاي رسيده اي كه فقط براي لذت آزاررساندن به ديگران قطعه، قطعه شده بود». اين فضاها و تصاوير نمايانگر رفتارهاي ضدونقيض «ويكنت» بود و به قول روايت گر رمان «به اين ترتيب بود كه زندگي مان ميان مهرباني و وحشت در نوسان بود». در پايان رمان فضايي پيش مي آيد كه «خيروشر» در نبرد قرار مي گيرند، وقتي فضاي نبرد توصيف مي شود و حيوانات و پرندگان را در آن حال تصويرسازي كند مي گويد، زاغ، افعي، زنبور، موش و ... هركدام به از بين بردن و آزار خودشان مشغول بودند، در رمان آمده: «هيچ كس نبود كه عليه خودش قيام نكرده باشد». در اين دايره كه براي جنگ اين دوسويه ، ترسيم شده است جنگ درمي گيرند، بيرون دايره افرادي آمده اند تا نبرد «خير و شر» را ببينند، خير وشري كه دو نيمه «ويكنت» هستند. دكتر «تريلوني» هم آمده تا زخم آنكه زخمي مي شود را مرهم بگذارد. سرانجام پس از درگيري قسمت «شر» زخمي شد، اما مثل همه قصه هاي قديمي اتفاق به همين جا ختم نمي شود كه در نبرد «خير و شر» سرانجام «شر » از بين مي رود و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود بلكه پس از زخمي شدن «شر» دكتر «تريلوني» اين دو پيكره را به هم بخيه مي زند. در رمان آمده:«نيم ساعت بعد فقط يك زخمي داشتيم كه با تخت روان به قلعه برده مي شد. «خير و شر» به وسيله نوارهاي زخم بندي به هم چسبيده بودند، دكتر با دقت تمام سرخرگ ها و سياهرگ ها و عضلات را به طور متقارن به هم دوخته بود، پس از آن به كمك يك كيلومتر نوار زخم بندي چنان آن دو نيمه را تنگاتنگ هم بسته بودكه شده بودند يك بدن كه ديگر حتي ظاهر يك زخمي را هم نداشت ، [...] به اين ترتيب بود كه دايي ام [راوي در باره ويكنت حرف مي زند] مداردو مرد كاملي شد، نه بدجنس و نه پاك طينت، آميخته اي از بدجنسي و خوش طينتي. به عبارت ديگر ، آدمي كه هيچ تفاوتي با موقعي كه دو نيم نشده بود، نداشت. ولي تجربه دونيمه اي داشت كه حالابه هم جوش خورده بودند به همين دليل آدم معقولي شد.» در «ويكنت دونيم شده» اگرچه شخصيت محوري فراواقعي است اما كنش هاي او واقعي اند، تضاد خير و شر كه در ادبيات تمامي ملل وجود داشته دراين رمان هم قابل پيگيري است اما تفاوت دراينجاست كه «شر» از بين نمي رود بلكه به عنوان عنصري كه باعث ايجاد توازن و ديالكتيك در ساختار رفتار مي شود و نوعي تناسب ايجاد مي كند كه در شخصيت محوري باقي مي ماند.
    * شواليه ناموجود
    يكي ديگر از سه گانه نياكان، «شواليه ناموجود» است. شواليه ناموجود آژيلوف (شخصيت محوري رمان) مانند سه شخصيت ديگر اين سه گانه است و همانندي او نه به واسطه شكل، بلكه در نوع كنش آن در متن رمان به دو شخصيت ديگر (كوزيمودربارون... و ويكنت در ويكنت دو نيم شده) شبيه است. آژيلوف شواليه اي است كه جسم ندارد، اما زره و كلاه خود و تمام ابزارهاي يك جنگجو در هيأت انساني او مشاهده مي شود. در اين شرايط او در كنار شواليه هاي ديگر آدم به درد بخورتري است تا بقيه كه تن پرور و بي مصرف هستند. در رمان شرايط آژيلوف نسبت به ديگران اين گونه تصوير شده است: «آژيلوف عصبي، بي اعتنا و دقيق. با حالتي تحقيرآميز از كنار آنها (شواليه ها) مي گذشت، بدن اين كساني كه بدني داشتند، آشفتگي اي كه به غبطه شبيه بود و در عين حال تشنجي حاكي از نخوت و غروري خودپسندانه در او به وجود مي آورد. آيا اين ها بودند، اين بزرگان صاحب اسم و رسم، اين همراهان بلندآوازه؟ اين همه زره شان كه نشانه درجه، عنوان هاي اشرافي، اقدام هاي جسورانه، قدرت و شجاعت شان بود، همچون صدفي تو خالي يا تلي از آهن قراضه و در كنار آنها، اين بدن هايي كه خروپف مي كردند، سرشان توي متكا فرورفته و رشته باريكي از آب دهان از كنار لب هاي نيمه بازشان سرازير شده بود.» شواليه ناموجود آژيلوف از اين شرايط به درد آمده است. اگر او مانند «كوزيمو» در «بارون درخت نشين» جهت اعتراض بالاي درخت نمي رود، اما همان انسان عاصي را تصوير مي كند، انساني كه از شرايط پيرامون به درد آمده است.
    * انسان هاي سه گانه «نياكان»
    «كوزيمو»، «ويكونت»، «آژيلوف» سه شخصيت محوري سه گانه هاي «نياكان» هستند. هر سه عاصي اما هر يك به هيأتي و ويژگي هايي. «كوزيمو» در «بارون درخت نشين» از يك انسان زميني فاصله مي گيرد، چرا كه نمي خواهد همانند ديگران زندگي كند، او در راه و مسير دانايي افتاده و نمي پذيرد هر رفتاري را عليه او اعمال كنند. «كوزيمو» وقتي به روي درخت مي رود يعني از مناسبات رياضياتي و منفعت طلبي انسان ها فاصله مي گيرد، او از آن بالاكه البته چندان هم بالانيست، درك مي كند و بهتر مي بيند كه مردم آن پائين چه رفتاري مي كنند. «كوزيمو» پايداري يك انسان در رسيدن به هدف و آزادگي را هم نشان مي دهد. او حتي چندان به خوراكي هاي معمول زندگي توجهي نمي كند و با ميوه ها روزگار مي گذراند. تا پايان زندگي شصت و پنج ساله اش هيچ وقت به زندگي زميني و مناسبات آن بازنمي گردد اگرچه از برخي امكانات آن استفاده مي كند و سرانجام به شكلي مبهم با يك بالن كه آن هم اتفاقاً حادثه اي آسماني است به سمت نامعلومي مي رود و در رمان گمان مي شود در آبهاي خليج غرق شده است.
    «كوزيمو» انساني نمادين است، انساني فراواقعي كه مي خواهد برخي مناسبات انسان زميني را با ريشخندي تلخ نشان دهد.
    «مدار دو دي ترالبا» (ويكنت) شخصيت محوري «ويكنت دو شقه شده» است او نمايانگر «كنتي» است كه بر ولايتي حكم مي راند مردم ابتدا متوجه نمي شوند كه او دو بخش است اما در ميانه رمان درمي يابند. اين شخصيت در واقع قرار است به اين بيان از انسان برسد كه توازني در وجود انسان ها رخنه كرده كه اين توازن تاريخي از بطن سرشت انساني سرچشمه مي گيرد و بايد در هر انسان زميني باشد، اين توازن با «خير و شر» در اين رمان نمود پيدا كرده است و جالب اينجاست كه در انتهاي رمان «شر» از بين نمي رود بلكه به عنوان يك مفهوم كه عينيت آن مصاديق بدي است، در ويكنت مي ماند اما نه به اندازه اي وقتي كه به شكلي مستقل زندگي مي كرد. يعني مثل زماني كه «خير» به شكل مستقل و «شر» نيز به همان شكل زندگي مي كرد.
    «آژيلوف» شخصيت محوري «شواليه ناموجود» در مقايسه با دو شخصيت ديگر وضعيتي مشابه دارد، آژيلوف در جاهايي با «كوزيمو» قابل مقايسه است. هر دو شخصيت معترض و عاصي هستند. آنها به مناسبات انساني جامعه اي كه در آن زندگي مي كردند اعتراض داشتند و هر دو انساني «خيرخواه» بودند. «آژيلوف» نمي تواند نشان هاي قدرت و شرافت را آنگونه كه شايسته شواليه هاي تن پرور نيست بر سينه هاي آنها ببيند، نه اين كه او نشان ها كه نمادي از بزرگي و جاه و مقام است را براي خود بخواهد، بلكه مي خواهد به اين شرايط خرده گيري كند.
    
    
    «ايتالو كالوينو» هر سه شخصيت سه گانه «نياكان» را فراواقعي كرده است. اين انسان هاي فراواقعي اگرچه در روايتي ساده، مستقيم و رئال زندگي مي كنند اما خودشان حتي تن به اين روايت نمي دهند. روال خطي رمان و انسان هايي كه در آن ترسيم مي كند، به تمامي انسان هاي محسوسي هستند، حتي رفتارهاي اين سه شخصيت هم بسيار طبيعي و ملموس اند اما موجوديت آنها فراواقعي است. اين موجوديت به نوعي تشخص اين شخصيت هاست، «كالوينو» با ترسيم بخشي از جهان معاصر انسان ها و جغرافياي زندگي آنها نشان مي دهد كه چگونه در برخي از جغرافياي انساني كه ما از آن گاه بي اطلاعيم چه مناسباتي حكمفرماست. «كالوينو» در اين سه شخصيت كه از سه طبقه اجتماعي انتخاب شده سه گروه را به طور تخصصي بررسي و رفتارشناسي مي كند، شواليه ها و نظاميان گروه اول، پادشاهان و كنت ها دسته دوم و «كوزيمو» مردم عادي دسته سوم. در اين سه دسته، ويژگي هايي و توانمندي هايي وجود دارد كه ايتالوكالوينو در اين سه گانه به آنها پرداخته است.
    برخي از آثار كالوينو عبارتند از: جاده لانه عنكبوت ،۱۹۴۷ ويكنت دو نيم شده ،۱۹۵۲ بارون درخت نشين ،۱۹۵۷ شواليه ناموجود ،۱۹۵۹ بورس بازي ساختمان ،۱۹۵۷ ابر آلودگي ،۱۹۵۸ ماركو والدو زندگي روزمره يك نظر جمع كن ،۱۹۶۳ كمدي هاي كيهاني ،۱۹۶۵ قصر سرنوشت هاي متقاطع ،۱۹۶۹ شهرهاي نامريي ۱۹۷۲ و اگر شبي از شب هاي زمستان، مسافري...۱۹۸۳. ايتالوكالوينو نويسنده ايتاليايي در سال ۱۹۸۵ «بارون درخت نشين شد» و به خليج رفت.
    
    
    
    
    
    نگاهي به سه گانه «نياكان ما» اثر ايتالو كالوينو: آدم هايي كه روي حرف شان مي مانند حسن گوهرپور
    


 روزنامه ايران، شماره 3690 به تاريخ 27/4/86، صفحه 17 (فرهنگ و هنر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1720 بار
    



آثار ديگري از "حسن گوهرپور"

  اعتدال و استمرار گمشده جايزه هاي ادبي
حسن گوهرپور*، ايران 3/6/92
مشاهده متن    
  بي ارتباطي تيتراژ با متن مجموعه هاي تلويزيوني
حسن گوهرپور، ايران 28/5/92
مشاهده متن    
  ستاد «ساماندهي حقوق تاليف و نشر» چه مي كند!
حسن گوهرپور *، ايران 20/5/92
مشاهده متن    
  عشق و حال «دُور دُور زدن» در دانايي!
حسن گوهرپور *، ايران 13/5/92
مشاهده متن    
  شاعر خود بايد جهانش را بسازد (بخش پاياني)
حسن گوهرپور*، ايران 24/4/92
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه مطالعات تفسيري
متن مطالب شماره 30، تابستان 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است