 
|
گفت وگو با دكتر محمد رجبي: غربزدگي نزد جلال و فرديد
نويسنده: عليرضا سميعي
«غربزدگي» اكنون آن همه درزبان اجتماعي و نيز سياسي ما به كار مي رود كه از كثرت استعمال تا حدي موجب «دلزدگي» هم هست.اما همين شايد نشانگر نفوذ و موفقيت روشنفكرانه جلال باشد.اگر چه غربزدگي را فرديد در آراي فلسفي خود و به گونه اي فلسفي طرح نمود (و از آن معنايي به كلي منفي را مراد نمي كرد!) اما اين جلال بود كه از اين مفهوم رساله اي سياسي- اجتماعي ساخت و بذرش را در جامعه پراكند.فرديد در برخي جاها از اين كه بر ساخته فلسفي اش از سوي جلال به درستي فهميده نشده شكوه هايي كرده بود.آنچه در پي مي خوانيد «تلخيص» گفت وگوي «ايران» با دكتر محمدرجبي از مستمعين فرديد است كه در آن درباره مفهوم غربزدگي نزد جلال و فرديد و نحوه ارتباط آن دو كنكاش كرده ايم. * «غرب زدگي» از نگاه فرديد چه بود؟ غرب در كل داراي سه معنا است.يك معناي جغرافيايي، يك معناي سياسي و در نهايت معنايي فرهنگي.در سطح جغرافيايي غرب شامل اروپا و بعدها آمريكا مي شود. در سطح سياسي، مقصود، اردوگاه سرمايه داري جهاني است كه در حال حاضر با سركردگي آمريكا شناخته مي شود.اما در معناي فرهنگي، انديشه ها، افكار، هنر و علم غرب مورد نظر است.خاستگاه اين جريان در ابتدا يونان و سپس روم باستان بود كه بعدها در اروپاي جديد امتداد يافت.كتاب هاي زيادي تحت عناوين هنر غرب، فلسفه غرب و تاريخ غرب به چاپ مي رسد كه همه به همين جريان اشاره دارند.ويژگي تاريخي تفكر يوناني و رومي اين بود كه برخلاف فرهنگ هاي شرقي كه ديني بودند - برپايه اعتقاد عمومي به كتاب آسماني و تعاليم قديسان بنا مي شدند - غيرديني محسوب مي شدند. عقايد يوناني همگام با وجهه متافيزيكي كه دارند فلسفه را به جاي دين مي نشانند.تا جايي كه حتي عامه مردم يونان كه كاري به فلسفه نداشته و اعتقادات شرك آميزي را پذيرفته بودند بي كتاب هستند و هيچ پيامبري ندارند.تفاوت اصلي شرك يوناني با شرك ساير نقاط اين بود كه خدايان يوناني چندان متعالي تر از انسان نيستند.از اين رو است كه احساسات انساني دارند و در كوه هاي المپ مي زيند.تنها تفاوت آنها جاودانه بودن ايشان است.در مقابل، اعراب جاهلي بت ها را به عنوان وسيله كسب فيض مي تراشيدند، فراعنه خود را فرزند خداي خورشيد مي دانستند، حمورابي قانون اساسي را از خداي بابل، مردوخ مي گيرد و فرماندهان آشور با وجود اين كه سفاك بودند همواره حرف هاي خود را از جانب خداوند خود آشور مي زدند.زيرا كلام، تنها در صورت الهي بودن مشروعيت داشت؛ اما در يونان نيازي به اين كارها نبود. به نظر دكتر فرديد غرب زدگي يعني اين كه انديشه وحياني در سيطره فرهنگي غيروحياني يونان يا به عبارتي يونان زدگي در قديم و اروپازدگي دوران جديد، قرار داشته باشد.نزد فرديد موضوع حتي از اين نيز عميق تر بود، به نظر او غرب زدگي معناي چهارمي نيز داشت.وجود انسان يك شرق دارد و يك غرب.يك رو به لاهوت و روي ديگر به ناسوت.تفكراتي كه مبنا و خاستگاهي الهي داشته باشند اشراقي ناميده مي شوند اما تفكرات منقطع از كلام الله غربي هستند.اين همان چيزي است كه به اعتباري ليبراليسم ناميده مي شود.اين آزادي در تعبير ديني «به خود واگذاشتگي» است.در سير تاريخي هيچ جامعه اي به طور كامل منور به نور الهي يا كاملاً ظلماني نبوده است.اما در هيچ دوره اي بشر به صورت رسمي اعلام نكرده است كه نماينده فرهنگ ظلماني است و فرهنگ نوراني را نمي خواهد.تنها در يونان و اروپاي جديد ماوراء كنار گذاشته مي شود و از آنجايي كه اين يونان، روم و اروپاي جديد به لحاظ جغرافيايي در غرب واقع شده اند غرب زدگي جنبه جغرافيايي نيز يافته است. * از ديد مرحوم آل احمد غرب زدگي چه بود؟ آل احمد به دليل سوابق مبارزاتي ضدسرمايه داري با تسلط غرب سياسي بر سرنوشت ملت هاي ديگر مبارزه مي كرد.بعدها كه متوجه شد در پشت چهره سوسياليزم همه مطامع استعماري روسيه تزاري نهفته است حزب راه سوم را تشكيل داد.غرب زدگي از ديد او عبارت بود از تأثيرپذيري جوامع جهان سوم از سياست و فرهنگ غربي. * اجتماعي ديدن غرب زدگي چه اشكالي داشت؟ اشكالي نداشت.فقط دكتر فرديد مي گفت اين ظاهر قضيه است.اين خود غرب زدگي نيست بلكه نتيجه غرب زدگي است.او حتي تفكر متداول ديني را كه تحت تأثير فلسفه يونان بود نمي پذيرفت بلكه تنها قرآن را تجلي گاه اساسي تفكر شرقي مي دانست. * آيا مشكل آل احمد اين بود كه يك متفكر تمام و كمال نبود؟ او يك متفكر سياسي بود، نه تئوريسين فرهنگي يا فيلسوف.در ابتداي كتاب «غرب زدگي» خود مي گويد: اين اصطلاح را از آقاي فرديد گرفتم كه او خود در اين زمينه سخنان ديگري دارد كه فراتر از اين معناست كه بايد در محضر ايشان رفت و شنيد.دكتر فرديد هم با او مخالفت نمي كرد، ولي هم عقيده نيز نبود. * ولي ايشان صراحتاً گفتند كه اين پسر نفهميد كه من چه مي گويم؟ بله ، آل احمد از نظر سني و علمي شاگرد ايشان محسوب مي شدند.دكتر فرديد مي گفت: قرار شد آل احمد بيايد پيش من، مباحث را ادامه دهيم تا به ايشان بگويم كه منظور من از غرب زدگي دقايقاً چيست؟ ولي آل احمد به دليل تعهدات مبارزاتي، يك حالت بي قراري داشت و در نتيجه نتوانست به طور مستمر در حضور دكتر حاضر شود. * آل احمد پس از ترجمه «عبور از خط» اثر «ارنست يونگر»، مي گويد: متوجه شدم درد ما دردي مشترك است.دردي كه در غرب نيز وجوددارد.آيا به نظر شما در اين مرحله آل احمد با مرحوم فرديد هم عقيده است؟ بله.در اين مرحله جلال به فرديد نزديك مي شود.مسأله كاملاً بشري است.انساني مي تواند در غرب زندگي كند ولي غرب زده نباشد، مانند «شوان».كسي هم مي تواند در شرق زندگي كند ولي بويي از آن نبرد مانند بعضي از روشنفكران خودمان.ممكن است كسي تفسير قرآن بنويسد اما آنها را تنها با مفاهيم معرفتي غربي مطرح كند.درمقابل ابن سينا فلسفه يونان را با اضافه كردن مفهوم واجب الوجود، اسلامي مي كند زيرا در فلسفه ارسطو «جوهر» قائم به ذات است.اما در فلسفه ابن سينا تنها واجب الوجود است كه مي تواند به واقع قائم به ذات باشد.مي بينيد كه ابن سينا توانست با اضافه كردن يك مفهوم، روح اسلامي را در فلسفه يوناني بدمد.عموم فلاسفه اسلامي از كندي و فارابي گرفته تا ابن سينا و سهروردي و ملاصدرا چنين بودند.حتي رازي نيز همسان هيچ فيلسوف يوناني نبود، چون به هر حال «خدا» را قبول داشت. * جلال آل احمد پس از دلسردي از سوسياليزم به اسلام بازمي گردد و حزب راه سوم را تشكيل مي دهد.براساس انديشه فرديد آيا مي توان جلال قبل از حزب راه سوم را غرب زده و جلال پس از بازگشت به اسلام را شرقي دانست؟ يكبار دكتر فرديد در سخنراني خود از جلال ياد كرد و گريست.گفت كه جلال در اين اواخر دوباره به سراغ من آمده بود و با هم صحبت مي كرديم.گفت كه تحولي در او ايجاد شده بود و اگر زنده مي ماند يار خوبي مي شد.در اين لحظه متأثر شد و گريست.انتقادهاي تند فرديد هم براي دعوت به تفكر، به منظور جلوگيري از تقليد و حفظ فاصله با مقلدان قديم و جديد و امتناع از خلط مبحث ديگران با سخنان خود بود.او آل احمد را دوست داشت و جلال نيز به راستي تغيير كرده بود. * جايگاه آل احمد را در جريان روشنفكري چگونه بررسي مي كنيد؟ جلال آل احمد در جريان روشنفكري بسيار تأثيرگذار بود.يكي ازكساني كه تحت تأثير او بود و خود نيز تأثيرات زيادي داشت دكتر شريعتي بود.شريعتي مفاهيم زيادي را همچون «شيعه صفوي» و «غرب زدگي» از جلال آل احمد اخذ كرد.حتي وقتي مي خواست غرب زده اي را مثال بزند از «تقي زاده» ياد مي كرد كه آل احمد همواره از او به عنوان تمثيل غرب زدگي استفاده مي كرد.شريعتي يكي از ستايشگران جلال بود و اين به خوبي جايگاه او را نشان مي دهد.جوانان زيادي مانند من مريد جلال آل احمد بوديم و هم او واسطه آشنايي ما با فرديد شد.جلال آل احمد شامه اي بسيار قوي داشت.او هرگز خود را يك پروفسور نمي دانست و چنين مرتبه اي را هم نداشت.اما يك منتقد اجتماعي تيزبين بود.روي هم رفته دريافت بي واسطه و مستقيم جلال از فرهنگ و تمدن غرب بر مطالعات تخصصي وي - كه انتظار مي رفت شخصي مانند او داشته باشد- مي چربيد. * چه چيز در جلال آل احمد هست كه او را منحصر به فرد مي كند؟ جلال صاحب ذوق بود با نثري كه ويژه اوست، همراه با نگاهي حماسي و انقلابي كه ديگران را مجذوب مي كرد.من او را نويسنده اي چيره دست و منتقدي اجتماعي مي دانم.با اين ملاحظه كه شأن منتقد اجتماعي بسيار بالااست. *يكي از مهمترين انتقادات هايدگر شيوه استدلالي رايج در تاريخ فلسفه است.به نظر او انسان مي تواند به گونه اي در معرض «وجود» قرارگيرد كه «وجود» در او به انفتاح و انكشاف برسد.از همين رو به شاعران علاقه زيادي دارد.مي توان گفت به نظر او استدلال تنها راه به سخن آوردن هستي نيست، بلكه هنر نيز گونه ويژه اي از تفكر است.آيا با اين ديد نمي توانيم جلال آل احمد را با توجه به داستان هايش نوعي متفكر بدانيم؟ كسي كه وجود در او به انفتاح مي رسد و در قالب داستان هايش ظهور مي يابد؟ آيا مي توانيم داستان هاي آل احمد را نوع خاصي از انديشيدن بدانيم؟ يكي از اصول مهم در تفكر اصيل ديني اين است كه هيچ كسي نيست كه با هستي و به عبارتي با هستي مطلق يعني خداوند بي ارتباط باشد.زيرا او اول و آخر و ظاهر و باطن است و هيچ چيزي خارج از قلمرو او نيست.اما اصلي كه بايد درنظر داشت اصل مراتب است.يك وقت پيامبر است كه هرچه مي گويد عين وحي است.در مرتبه اي حافظ است كه مي فرمايد: بارها گفته ام و باردگر مي گويم/ كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم و در مرتبه اي نيز جلال آل احمد است كه به ميقات مي رود.هرچند همچون «خسي» در ميقات باشد.اما در وعده گاه است.بعد از تحولي كه در جلال رخ داد در مرتبه اي قرار گرفت كه آثارش آن انفتاح را روشن مي كردند.اما آن مرتبه با مراتب ديگر بزرگان تفاوت داشت. ذات نايافته از هستي، بخش/ كي تواند كه شود هستي بخش اگر ذات جلال بهره اي از آن انفتاح نبرده بود هرگز نمي توانست بر ما تأثير بگذارد. * جلال آل احمد و فرديد هردو، مورد انتقاد برخي از روشنفكران هستند.چه چيز باعث مي شود در اين انتقادات برابري صورت گيرد؟ علت مخالفت ايشان تأثيرگذاري جهت دار اين دو است زيرا اين دو امپرياليسم، وابستگي و فروبستگي و خودبنيادي انسان را نفي مي كردند.اين خوشايند كساني نيست كه شعارهايي معكوس مي دهند و وظيفه و هدفي معكوس دارند.مرحوم فرديد هميشه مي گفت: دليلي ندارد پاسخ اينها را بدهيد زيرا زمان به نفع ما است.يعني وقتي زمان بگذرد و مطالعات جوانان عميق تر شود، درنتيجه عمق مطالعات خود، متوجه پوشالي بودن نظرات ايشان مي شوند.نظير كتابي كه آقاي دكتر حسين غفاري به نام «نقد نظريه شريعت صامت» نوشته اند.آقاي غفاري اين كتاب روشنگر را عليه كسي نوشت كه خودش پيش از اين كتاب هاي وي را منتشر مي كرد.اين سرنوشت قهري هر جواني است كه نمي خواهد در سطح نازلي متوقف شود. گفت وگو با دكتر محمد رجبي: غربزدگي نزد جلال و فرديد عليرضا سميعي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 206 بار
|