|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد86/7/18: گفت وگوي جواد طوسي با هوشنگ گلمکاني درباره «کتاب تنگنا»: نوستالژي شهر خاکستري
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4274
شنبه 15 دي 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 1511 18/7/86 > صفحه 10 (سينما) > متن
 
      


گفت وگوي جواد طوسي با هوشنگ گلمکاني درباره «کتاب تنگنا»: نوستالژي شهر خاکستري



بخش اول گفت وگوي جواد طوسي با هوشنگ گلمکاني يکشنبه گذشته به چاپ رسيد. قسمت پاياني آن امروز ارائه مي شود.
    -
    
    برگرديم به «کتاب تنگنا»... اين علي خوشدست که اينقدر در حافظه ات ثبت شده، آدمي است که بخشي از زندگي اش در بازي بيليارد خلاصه مي شود. خودت چقدر به اين بازي علاقه داشتي؟ آيا بعد از ديدن فيلم «تنگنا» به بيليارد علاقه مند شدي؟
    
    نه. بيليارد را دو سال پيش از «تنگنا» کشف کردم...
    
    سينما در انتخاب اين بازي نقش داشت، يا تخليه کردن برايت مهم بود؟
    
    تا پانزده سالگي که در گرگان بوديم از بيليارد خبري نبود. به مشهد هم که رفتيم باشگاه بيليارد نداشت. ما که از گرگان رفته بوديم در آنجا يک باشگاه بيليارد درست شد و عيد سال 1350 که سفري به گرگان کردم، ديدم خيلي از دوستان و همکلاسي هاي سابقم پاي ميز بيليارد هستند. من هم عاشق بيليارد شدم و هنوز عاشق بيلياردم. «تنگنا» يک جنبه تقديري دارد که در آن شعر ابتداي فيلم هم به آن اشاره شده و اين جنبه در بازي بيليارد خيلي بارز است. بيليارد انگار تجسمي از تقدير روزگار است: به خصوص که من بيلياردباز حرفه يي نيستم. بيلياردبازهاي حرفه يي ضرب و جهت حرکت گوي هاي مورد نظرشان را مي توانند به دقت تنظيم کنند و هرچه تواناتر باشند، توان کنترل شان بيشتر است. مسير و محل نهايي حرکت گوي اصلي (پيتوک) را هم مي توانند تعيين کنند. اما ناشيگري باعث اتفاق هايي روي ميز مي شود که به آن مي گويم «گردش روزگار». با اينکه دلم مي خواهد توانايي بيلياردبازهاي حرفه يي را پيدا کنم، اما اين جنبه تقديري اش خيلي برايم جذاب است..
    
    اينجا يک مقدار اختيار با جبر آميخته مي شود،
    
    خب بله، اين تناقض وجود دارد و خود اين تضاد هم با ذهن دنيا و ناخودآگاه آدم سروکار دارد.
    
    وقتي براي اولين بار فيلم «تنگنا» را ديدي، آن جان کندن نهايي علي خوشدست، برايت حالت مشمئزکننده نداشت؟
    
    اصلاً مشمئزکننده نبود، تکان دهنده بود. قبلاً چنين صحنه يي را در هيچ فيلمي نديده بودم. نه در فيلم ايراني نه در فيلم خارجي. صحنه هاي به اصطلاح «بزن بزن» فيلم ها خيلي حالت نمايشي داشت. در فيلم هاي ايراني که اغلب معلوم بود مشت ها از کنار صورت رد مي شود و افکت صوتي ناجوري هم داشت. فيلم هاي خارجي هم همين وجه به اصطلاح آرتيستي را داشت و فقط شسته رفته تر بود. اين نوع زد و خورد و ضجه هاي توي اين فيلم واقعاً برايم تکان دهنده بود. در آن کتاب هم نوشته ام که دفعه اول با دوستم علي ذرقاني به ديدن اين فيلم رفته بودم و توي آن صحنه، بي اختيار چنگ زده بودم به زانوي او. انگار مي خواستم توي آن موقعيت، او را هم کنترل کنم. مثل موقعي که آدم پشت فرمان است و ناگهان در خطر تصادف قرار مي گيرد و دست مي برد که مانع صدمه ديدن بغل دستي اش بشود. او هم تعجب کرده بود که اين چه حرکاتي است که من انجام مي دهم، ولي واقعاً بي اختيار بود.
    
    ويژگي بارز اين فيلم جنس نگاه هايي است که در سکوت برگزار مي شود، مثلاً بين علي خوشدست و برادر کوچکش... شايد تعلق خاطر اصلاني به سينماي روبر برسون در اين وضعيت موتيف گونه موثر باشد. آن زمان، خود اين نگاه ها برايت زمينه عاطفي ايجاد نکرد؟
    
    خب همين نگاه ها و سکوت ها در سينماي ايران تازگي داشت اما اين قضيه برخلاف ظاهرش ربطي به اصلاني ندارد: يعني لااقل فيلمنامه اين طور نشان مي دهد. فيلمنامه اتفاقاً خيلي پرگو است که در ساخت، پرگويي اش گرفته شده و اتفاق خيلي خوبي افتاده. حتي مي توانم بگويم که فيلمنامه بدي است. آن مادر و دختري که توي بنگاه ماشين فروشي مي آيند تا مادر تلفن بزند و دخترک هم مي ايستد و زل مي زند به علي، اصلاً توي فيلمنامه نيست. به جايش پسر جواني مي آيد و به دوست دخترش تلفن مي زند و هيچ نگاه آنجوري هم در کار نيست. پسرک شاگرد لبنياتي هم توي فيلمنامه نيست و فقط در اولين مراجعه علي به آرايشگاه، پسرکي را به سراغ پروانه مي فرستد که يک آهنگ روز را زمزمه مي کند و روي کاسه يي ضرب گرفته. نگاه هاي موکد برادر علي و برادر پروانه هم در فيلمنامه نيست و فقط موقع ورود و خروج علي و برادرش به خانه پروانه، برادر پروانه از پشت پنجره سرک مي کشد.
    
    آيا اصلاني در اين پرگويي فيلمنامه اوليه نقش نداشته؟
    
    نمي دانم. من نتيجه نهايي را که اصلاني مي گويد نوشته و در کتاب هم چاپ شده، ديده ام. آن فيلمنامه در ساخت خيلي پالوده شده و همه حشو و زوائدش گرفته شده. اين قضيه سکوت ها دو جنبه براي من داشت: يکي ارتباط آدم ها که قبلاً از طريق حرف زدن در سينما، تا آن موقع ياد گرفته بوديم و نکته ديگر اينکه اغلب اين سکوت ها را در بچه ها مي بينيم. من هم در بچگي يا نوجواني آدم خيلي آرام و کم حرفي بودم و در سکوت انگار حرف هايم را مي زدم. انگار بلد نبودم بگويم و فقط نگاه مي کردم. اين دو جنبه، در واقع يکي تازگي اش در سينماي ايران بود و جنبه زيبايي شناسانه اش و يکي هم از جهت همذات پنداري.
    
    الان که فيلم «تنگنا» را مي بيني، چقدر آن جذابيت گذشته برايت باقي مانده؟ مثلاً آن قسمت فينال که از بالاآوردن علي خوشدست کات مي شود به لانگ شات شهر تهران در شب.
    
    الان آن قسمت ها در خيلي از نسخه هاي فيلم حذف شده. ولي يادم هست که يکي دوتا از نسخه هايي که آن موقع ديدم اين صداي عق زدن علي روي شهر بود. خب آن موقع اين کار جنبه اعتراضي برانگيزاننده يي داشت، ولي الان به نظرم کمي شعاري و «گل درشت» است. بعضي از همان نگاه ها خيلي خوب درآمده. به خصوص نگاه آن دختر بچه و علي در بنگاه آقا جلال خيلي قشنگ است و فيزيک دخترک هم خيلي تاثيرگذار است. ولي به نظرم نگاه هاي برادر علي و برادر پروانه زيادي دارد. حتي يک نگاه کافي بود.
    
    هنوز «تنگنا»، طراوت و تازگي آن دوران را برايت دارد يا نه؟
    
    قضاوتش خيلي سخت است. من سال هايي با اين فيلم زندگي کرده ام و اصلاً نمي توانم خودم را جدا کنم از اين قضيه. حسي که طي اين سال ها با من بوده اصلاً نمي گذارد خودم را از گذشته و خاطرات جدا کنم و مثل کسي که همين حالابراي اولين بار فيلم را مي بيند با آن روبه رو شوم. به هر حال به نظرم هنوز «تنگنا» فيلم خوبي است که آرزو مي کردم پالوده تر مي بود و به جز نکته هايي در مورد برخي بازي ها، به نظرم خيلي قسمت هاي موسيقي فيلم هم زياد است.
    
    تکرار تصنيف فريدون فروغي هم گاهي آدم را اذيت مي کند.
    
    اصلاً خيلي غير عادي و بي سابقه است که يک تصنيف سه بار در فيلم تکرار شود. در هيچ فيلمي چنين سابقه يي را به ياد ندارم. موسيقي در خيلي جاهاي فيلم زياد است. منتها آن صحنه ها با همان موسيقي به دلم نشسته و به ياد مي آورم. اگر بگويند حالادوباره بيا تو اين فيلم را صداگذاري کن، نمي دانم چه کارش کنم.
    
    علت چيست که فيلم «تنگنا»، جدا از اين تعلق خاطر خيلي شخصي در آدم هايي مثل تو، هنوز براي نسل ما خاطره انگيز است و جزء فيلم هاي عمرمان به حساب مي آيد؟ چرا ما نسبت به فيلمي که نه اکران و فروش خوبي داشت، نه در کارنامه خود نادري به تشخص بالايي رسيد و حتي نسل بعد از انقلاب «دونده» او را به اين فيلم ترجيح مي دهد، اين قدر سمپاتي داريم؟
    
    هر کسي توضيح خودش را در اين مورد دارد ولي به نظرم فضاي عمومي آن سال ها خيلي مهم بوده. من اگر بخواهم آن زمان را به ياد بياورم، خاکستري به يادم مي آيد. تهران به رنگ «تنگنا» يادم مي آيد. تهران آن سال ها را رنگي يادم نمي آيد. اصلاً زندگي آن سال ها را رنگي به ياد ندارم. غلبه همين قضيه و آن فضا باعث مي شد آدم ها بيشتر در پيله خودشان فرو بروند. در کتاب هم نوشته ام که جنبش هاي اجتماعي سرکوب شده بود و به نظر مي آمد نظام سياسي آن قدر اقتدار دارد که هيچ چيز ديگر نمي تواند کاخش را بلرزاند. اين بود که حتي روشنفکرها هم آيه ياس سر مي دادند. اين فضا فضاي غالب آن سال ها بود. «تنگنا» هم به نظرم تبلور همه آن فضاها، همه آن نيازها، همه آن عقده ها و سرخوردگي ها بود و به همين دليل روي عده يي از آن نسل تاثير گذاشت.
    
    خودت با فيلم هاي اين دوران امير نادري (از «دونده» به بعد) ارتباط برقرار مي کني؟
    
    از اين فيلم آخرش - «ديوار صوت» - خيلي خوشم آمد. چون در ده، دوازده سال اخير بيشتر مجذوب فرم هاي روايت و شيوه هاي داستانگويي غيرمتعارف هستم. بيشتر دنبال اين هستم که فيلمساز در چارچوب دنياي خودش کامل و قابل درک باشد و با معادلات و قراردادهايي که خود فيلمساز بنا مي کند بشود توضيح داد، مهم نيست که نسبتي با واقعيت دارد يا ندارد. و اينکه فلان چيز تکرار مي شود و براي مخاطبي با ذهنيت متعارف خسته کننده است و مي خواهد از سالن بزند بيرون. فکر مي کنم جاهايي تکرار جزء ذات و ساختار خود فيلم است. جزء دنياي فيلم است. انفجار ديوانه واري در يک ساعت اول فيلم هست که پسر سياهپوست دنبال نواري مي گردد، هي جست وجو مي کند، يک آن از حرکت نمي ايستد، و آخرش نوارها را مي شکند. بعد هم لابه لاي سروصداي کاميون هايي که از روي پل رد مي شوند حيران مي ماند و درمي يابد که به کشف تازه يي در خود و دنيايش رسيده. تمام آن شور و شوقي که امير نادري طي اين سال ها داشته، براي رسيدن به سينماي مورد علاقه اش بوده و حتي اگر بگوييم مقداري ادا هم در آن هست، اشکالي ندارد: بگذار باشد. به نظر من آن ادا هم اصيل است تا اين همه اشتياق و اين همه تلاش به ميني ماليسم، و حتي به انتزاع برسد. نادري در عرصه سينماي اجتماعي رده بندي مي شد، حالافرماليست شده و اين انتخاب قابل احترام است. اين همه تلاش و شور براي خلق يک دنياي شخصي قابل احترام است.
    
    گاهي مي بينيم که امير نادري به شکل بي رحمانه يي يک دوره از کارنامه سينمايي اش را کاملاً نفي مي کند. امکان دارد از ديد تو اين موضع گيري ادا نباشد ولي وقتي من اين گفت وگوي اخير او را در مجله خودتان خواندم، بيشتر ادا ديدم تا صداقت...
    
    ولي من هميشه براي تحول آدم ها و براي سليقه و تغيير سليقه آدم ها احترام قائلم. يعني اين تغيير را به رسميت مي شناسم. فکر مي کنم امير نادري آدم اصيلي است. يک جاهايي در يک مقطع هايي اداهايي داشته که هرکدام از ما به شکلي در زندگي مان داشته ايم. بنابراين من اگر بخواهم از اين زاويه نگاه کنم اول به خودم نگاه مي کنم و اول از خودم ايراد مي گيرم. من با اينکه خودم سعي کرده ام در زندگي ام ادا نداشته باشم، اما فکر مي کنم شايد در بعضي از نوشته هايم ادا داشته ام. شايد در بعضي از انتخاب هايم ادا داشته ام. همه کم و بيش دارند. بنابراين به او هم حق مي دهم ادا داشته باشد.
    
    ببين، من قبول دارم که اصلاً بخشي از ساخت هنر و سينما ادا است، منتها آن امير نادري که ما مي شناسيم و بيشتر ريشه در حس غريزي دارد تا دانسته هاي آکادميک، چه ضرورتي دارد که خودش را به ما فرهيخته و روشنفکر و آوانگارد نشان دهد؟
    
    نه، اتفاقاً فرهيختگي ندارد.
    
    مثلاً در گفت وگوي زمان نمايش عمومي فيلم «دونده» در همين مجله «فيلم» مي بينيد که چقدر ژورناليستي و متظاهرانه از امپرسيونيسم و ونگوگ حرف مي زند...
    
    من دفاع مطلق نمي کنم از امير نادري. هيچ کس بدون عيب نيست. سليقه شخصي ام اين است که دلم مي خواست امير نادري در مسير «خداحافظ رفيق» و «تنگنا» به تکامل مي رسيد. ولي امير نادري آدم مهم تري است تا من، که پافشاري کنم. اي کاش سليقه من اتفاق مي افتاد. آدم اصلي اوست. بنابراين بايد ببينيم او چه چيزي مي خواهد. امير نادري اگر مي خواست خودش را به رخ بکشد خيلي راه هاي ديگري داشت. حالاجاهايي هم مي خواست خودش را به رخ بکشد. اصلاً ذات اين کار است. مگر ما خودمان را به رخ نمي کشيم؟ من به اين همه پايمردي و تلاش احترام مي گذارم.
    
    اينجا مي خواهم به يک بحث اساسي بپردازم که بخشي از آن برمي گردد به خودت . در دوره فعاليت هاي مطبوعاتي ات تو دو فيلمساز را انتخاب کردي و به آنها نزديک شدي. يکي از طريق همين «کتاب تنگنا» و ديگري با ساخت يک فيلم مستند درباره اش (محسن مخملباف). هر دو اين آدم ها شخصيت پرتناقضي دارند. مخملباف در دوره يي از کارنامه و زندگي اش آدمي کاملاً سياسي است و هنر را با زبان شفاهي و شعاري معنا مي کند. در دوره يي ديگر گرايش هاي اجتماعي اش را با زبان سينما بيان مي کند و رفته رفته به تعادل و تکامل مي رسد که «ناصرالدين شاه آکتور سينما» و «دستفروش» نمونه هاي عيني شان هستند اما يکدفعه کات مي کند و متمايل به فرم و شالوده شکني در روايت مي شود. من به هيچ وجه منکر تکامل در نگاه و ديدگاه هنرمند نيستم ولي هر دو اين فيلمسازان در دوره يي کاملاً به جامعه خودشان و مخاطباني که زماني سنگ شان را به سينه مي زدند پشت مي کنند و حتي بعدها با لحني توهين آميز با افراد سرزمين شان برخورد مي کنند. آيا اين تغييرپذيري دروني و بيروني را بايد نشانه تکامل بدانيم يا تزلزل؟
    
    من با نزديک شدن به اين دو آدم، در واقع داشتم کمبودهاي خودم را جبران مي کردم.
    
    خود اين دوستان کمبود نداشتند؟،
    
    حتماً دارند، اما امتيازها و توانايي هايي دارند که من ندارم و انگار با نزديک شدن به اينها و پرداختن به اينها مي خواستم کمبودهاي خودم را جبران کنم. من آدم ها را به خاطر نقطه هاي قوت شان دوست دارم، نه اينکه به خاطر نقطه هاي ضعف شان از آنها متنفر باشم. باز هم مي گويم که براي تحول آدم ها و تفاوت سليقه ها احترام قائلم و اين امر را به رسميت مي شناسم. مي گويم حق شان است که عوض بشوند و هيچ انتقادي هم بهشان ندارم. ممکن است تغييرشان را دوست نداشته باشم. من خيلي از فيلم هاي مخملباف را دوست ندارم. خيلي از فيلم هاي نادري را دوست ندارم. ولي به خودشان، جسارت شان و تلاش شان احترام مي گذارم. مخملباف حتي در مورد يک موضوع ساده و پيش پا افتاده از زندگي تحليل تازه و جالبي دارد و آن را از زاويه تازه يي مطرح مي کند که حيرت مي کنم و اين برايم احترام برانگيز است.
    
    تاکيد من روي آن «تناقض» وجودي و شخصيتي است که البته در مورد مخملباف اين تناقض به مراتب بيشتر ديده مي شود.
    
    تناقض در همه ما وجود دارد.
    
    آخر تا چه حدي؟
    
    در بعضي ها شديدتر است و تناقض ها و تغييرات آدم هاي ناآرام که خودشان را بروز مي دهند و ابراز مي کنند برجسته مي شود، اما تناقض ها و تغييرات آدم هايي که خوددارترند پنهان مي ماند.
    
    باز برگرديم به کتابت... اين قضيه رفتن به لوکيشن هاي فيلم «تنگنا» و انتظار طولاني براي گفت وگو با امير نادري و عوامل اصلي فيلم، نشان از مصمم بودنت براي تحقق يک آرزوي ديرينه دارد. اما قبول داري که در اين کارها، تک رو هستي؟ اصلاً مثل اينکه از کارهاي هياتي خوشت نمي آيد...
    
    خب اين کتاب نمي توانسته يک کار جمعي باشد. اين يک کار شخصي است و با احساسي که نسبت به اين فيلم داشتم، بايد خودم دنبال همه کارهايش مي رفتم. در کارنامه مطبوعاتي ام هم نشان داده ام که هم کمال گرا هستم و هم واقع بين. يعني ضمن التزام به استانداردهايم، دنبال توهم نمي روم. در يک روز جمعه، با همراهي جمشيد الوندي، لوکيشن هايي را که امکان پذير بود پيدا کردم. بقيه اش پيدا نشد: يعني هيچ کس نشاني از آنها نداشت و سر نخي پيدا نکردم. اين واقع بيني را داشتم که به اين نتيجه برسم که تا همين جا کافي است و به آن کنجکاوي ها و در واقع وسوسه شخصي ام جواب داده ام و ديگر لازم نيست در اين بخش زياد مته به خشخاش بگذارم. به هر حال اين يک پروژه شخصي و احساسي است و نمي خواستم از ديگران مطلب جمع کنم. آن دو مطلب قديمي را هم بيشتر به عنوان واقعه نگاري در کتاب نقل کرده ام.
    
    فکر مي کني اين همه انرژي و علاقه که صرف چنين کاري مي شود، در فضاي کنوني که چندان فرهنگي نيست، مي تواند اقناع کننده باشد؟
    
    اين کتاب، جواب به يک علاقه شخصي است. فقط علاقه شخصي. آن را براي بازار کتاب را در نياوردم. از طرفي کنجکاو بودم ببينم دوستداران اين فيلم، که قاعدتاً خواننده اين کتاب هم بايد باشند، چند نفرند. اينها علاقه شخصي است: نه ربطي به کارنامه حرفه يي من دارد، نه به بازار نشر دارد و نه بقيه کتاب هايي که درباره يک فيلم تا حالادر ادبيات سينمايي ما منتشر شده، و به نظرم با همه اش فرق مي کند.
    
    در اين اوضاع نابسامان کتاب و فرهنگ و رديابي سينماي اصيلي که تبديل به نوستالژي شده، چقدر اين نوع شيوه کار مي تواند براي فيلمي که نسبت به آن انرژي و انگيزه داريم، الگو دهنده باشد؟
    
    من که قصد الگو دادن نداشتم. ممکن است عده يي به اين فکر بيفتند که خب از اين کارها هم مي شود کرد. بستگي دارد که چه قدر به آن موضوع علاقه داشته باشند و شايد کسي هم با ديدن اين کتاب تشويق بشود که در مورد فيلم مورد علاقه اش چنين کتابي در بياورد.
    
    راغب هستي که همين روش را در مورد فيلم هاي ديگر مورد علاقه ات به کار ببري؟
    
    خيلي دلم مي خواهد کاري شبيه اين در مورد «گوزن ها» و «کندو» بکنم. منتها خيلي سخت است و فکر نمي کنم در سن و سال من امکانپذير باشد. در واقع يک مقداري هم شانس لازم است در مورد «کتاب تنگنا» خيلي چيزها دست به دست هم داد که کتاب به اين شکل درآمد و فکر نمي کنم که قابل تکرار باشد.
    
    در اين گونه کارها دستيابي به اسناد واقعي و آرشيوي و همکاري و همياري عوامل توليد و ساخت که در قيد حياتند، خيلي اهميت دارد...
    
    بله اين اتفاق يک بار افتاد و در مورد فيلم ديگري نمي توانم اين معجزه را تکرار بکنم. خيلي از اسناد مربوط به سينماي قبل از انقلاب و حتي بعد از انقلاب نابود شده و آدم ها قدرش را ندانستند. کاغذپاره به نظرشان آمده و ريختند دور. از ميان فيلم هاي خارجي هم خيلي دلم مي خواهد درباره «اشک ها و لبخندها» و «اين گروه خشن» دو تک نگاري کار کنم.
    
    
    
    
    


 روزنامه اعتماد، شماره 1511 به تاريخ 18/7/86، صفحه 10 (سينما)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 273 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
International Journal of Molecular and Cellular Medicine
شماره 27
 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است