|
درباره «دريا» نوشته جان بنويل / برنده معمولي بوکر
نويسنده: اميرحسين خورشيدفر
«حقيقت اين است که با هم پيش مي رفته اند گذشته و آينده محتمل و حال نامحتمل از يک نقطه آغاز مي شد.» از متن کتاب «دريا» هجدهمين رمان جان بنويل نويسنده ايرلندي، يک داستان متعارف خاطره يي است. گرچه شايد ژانري دقيقاً به اين نام وجود نداشته باشد اما اصطلاح «داستان خاطره يي» دريافت مشترکي را در خوانندگان حرفه يي برمي انگيزاند. «دريا» رمان متعارفي است به خاطر اينکه تمام عناصر آشناي اين گونه داستاني را در آن باز مي يابيم: يادآوري خاطره يي نوجوانانه در تابستاني فراموش شده، پايان نکبت بار و غيرمنتظره نخستين عشق که معصومانه و پاک است، بازگشت به مکان وقوع حوادث خاطره انگيز و گذشته فراري که از چنگ شخصيت اصلي: مردي سرد و گرم چشيده که تجربيات گوناگون را از سرگذرانده، مي گريزد. آيا نکته غريب و تازه يي در اين مضامين وجود دارد؟ راوي «دريا» مکس موردون است. يک منتقد و مورخ هنري نه چندان بلندپرواز و جاه طلب که در دهه ششم زندگي خود، بعد از مرگ همسرش آنا بر اثر سرطان، درمانده و مايوس به ياد معاشرتي تابستاني با خانواده گريس مي افتد و نخستين عشق هاي زندگي اش که با آنها تجربه کرد. موردون که سرگرم نوشتن کتابي درباره پي ير بونارد: نقاش مشهور است در مهمانخانه يي سکونت مي کند که پنجاه سال قبل خانواده گريس، پدر و مادر، دوقلوها: کلوئه و مايلز و پرستار بچه ها رز در آن اقامت داشتند. از طريق نشانه ها و تداعي ها ماجرايي که به مرگ دوقلوهاي گريس مي انجامد در ذهن او بازسازي مي شود. موردون به ياد مي آورد که در 11سالگي شيفته خانم گريس مي شود و به بهانه بازي با بچه ها به خانه ساحلي خانواده گريس راه مي يابد. اما بعدتر عشقش به دختر هم سن و سال خانواده: کلوئه معطوف مي شود که مثل تمام معشوقه هاي رمان هاي خاطره يي به قهرمان پر شر و شور و دلباخته بي اعتناست. در پايان بندي داستان ارتباط آقاي گريس و پرستار بچه ها برملامي شود و درگيري کلوئه و رز به اوج مي رسد، دوقلوها بي مقدمه به دريا مي زنند و غرق مي شوند. موازي با روايت خاطرات موردون که تنه اصلي رمان را تشکيل مي دهد دو سطح زماني ديگر هم پيش مي رود. يک سطح برش هايي از آخرين روزهاي زندگي آنا همسر مکس موردون است و ديگري زندگي روزمره موردون در مهمانخانه دوشيزه واواسور. ترکيب سه نفره موردون، دوشيزه واواسور: پير دختر صاحبخانه و عضو سوم: سرهنگ بالدن، آدم دغلبازي که پيش از آمدن موردون با دوشيزه واواسور سرو سري داشته و طبيعتاً از اينکه رقيب جذاب تري سرراهش سبز شده دلخور است، ولو با روايت راوي دلمرده و غمگيني مثل موردون هم طنزآلود است. مکس موردون که به گواه منتقدان انگليسي با اسم هاي مختلف در رمان هاي بنويل تکرار مي شود مردي است بدون کوچک ترين تمايلي به جاه طلبي و پشتکار، فرهيخته و تنها. ديگران فکر مي کنند او سرگرم نوشتن رساله جدي و وقت گيري است اما در پايان کتاب اعتراف مي کند تنها نيم فصل ناپخته از کتابش درباره پي يربونار را نوشته. در روزگار نوجواني به شدت تحت تاثير خانواده گريس قرار گرفته که پولدارتر و بي خيال تر از خانواده آنها بوده اند و به همين خاطر در چند بند آغازين کتاب گريس ها را به صورت خدايان وصف مي کند. کم کم متوجه مي شويم که مکس بيشتر مايل است در گذشته سير کند. حادثه مرگ همسرش آنقدر او را متاثر کرده که مي خواهد از طريق يادآوري خاطرات به جهاني پيشيني سفر کند، جايي که حتي نشانه هاي از دست رفتگي هم ناپديد شده اند. در جايي مي گويد: «چيزي که مي خواستم از اول تا آخر اين بود که توي گوشه يي بخزم و خودم راحفظ کنم و در گرماي امن جنيني پناه بگيرم و در آن از گزند نگاه هاي سرد و بي اعتناي آسمان در امان باشم و سرماي تند و ويرانگر را حس نکنم.» تيپيک بودن شخصيت راوي و فضاي داستان حتي از اين تعبير هم پيداست زيرا منظور مکس از آن ماواي امن گذشته است. ماکس شرايط حال را تاب نمي آورد. نمي تواند قبول کند که ديگران از او پرستاري کنند يا مراعات وضعيتش را بکنند. احساس مي کند آنچه از دست رفته قابل جانشيني يا تکرار نيست. تصويري که از حال و روز کنوني اش تصوير مي شود مردي خسته و ميخواره است که حوصله ارتباط هاي تازه را ندارد. هيچ کس اعتمادش را جلب نمي کند اما علي الظاهر سخت به همدلي محتاج است. مصداق اين نياز جايي است که در کارگاه شيردوشي بي مقدمه به زن کارگر مي گويد همسرش مرده. نه آنکه رمان «دريا» سرشار از لحظه هاي اينچنيني باشد اما به هرحال يک ويژگي مهم داستان هاي خاطره يي همين است که بتواند با عريان کردن غيرمنتظره درون شخصيت ها خواننده را تحت تاثير قرار دهد. روايت مکس هم در چند لحظه به اين اوج نزديک مي شود. مثل صحنه يي که به يک سينماي درب و داغان همراه با کلوئه مي رود و صحنه بعدي آن وقتي از سينما خارج مي شود حال و هواي بيرون، تغيير وضعيت نور و تاريکي را با تحولي شگرف در خود مي سنجد. حتي جمله هاي قصاري که در دهان نويسنده هاي به سن و سال او خوب مي گنجد و از خصايل راويان اينگونه داستان هاست که تفسيرهاي زيرکانه از جهان ارائه کنند. « همه کارگرهاي واقعي از افسردگي و بي قراري مي ميرند. از بس که کار کرده اند و از بس که کار مانده است.» اما اينها همه حتي کافي نيست که يک داستان خاطره يي شاخص خوانده باشيم. لحن شاعرانه فصول نيمه اول کتاب وقايع را در هاله يي متراکم از مه و ابهام فرو مي برد. توصيف هاي جزيي پردازانه بنويل علاوه بر آنکه روند نقل حوادث رمان را از تک و تا مي اندازد خواننده را هم تا نيمه اثر در ابهام باقي مي گذارد که خط اصلي قصه کدام است. در نيمه اول کتاب صداي راوي با يک جور لکنت زماني همراه است. فصول کوتاه پي در پي که زمان هاي متفاوت و متنوعي را نقل مي کنند از پس هم مي آيند. اين ترفند نويسنده است تا مسير اصلي و قابل پيش بيني داستان را تا حد ممکن به تعويق بيندازد. زيرا خواننده بر اساس پيش پنداشت ها حدس مي زند که عشق نوجوانانه او و کلوئه عاقبت خوشي نخواهد داشت. اما در نيمه دوم کتاب رويکرد راوي مشخصاً تغيير پيدا مي کند. تا اينجا تمام آگاهي لازم به خواننده داده شده است. تقريباً جاي آنا و کلوئه عوض مي شود. آنا آخرين نفس هايش را در متن مي کشد. اتفاقاً او هم شخصيتي کليشه يي است: زني محتضر که مرتب به اطرافيانش تاکيد مي کند که به مرگ قريب الوقوعش آگاه است و بنابراين نبايد سعي کنند فريبش بدهند. در مقابل يک صحنه دردناک هم براي سرهنگ بالدن اتفاق مي افتد. دخترش که قول داده به ديدن او بيايد در آخرين لحظه منصرف مي شود. اين تصويرهاي هميشگي و آشنا از زندگي پيرمردها و پيرزنان تنها و مضحک مرتباً در اثر تکرار مي شود. در پايان قصه هم ناگهان برملامي شود که دوشيزه واواسور همان «رز» دوستدار آقاي گريس و پرستار دوقلوهايي است که پنجاه سال پيش غرق شدند و البته اين رازگشايي هيچ بار عاطفي در خواننده ايجاد نمي کند زيرا دوشيزه واواسور را عملاً به عنوان عضوي از محفل کمدي سه نفره شناخته شده، به عنوان زن صاحبخانه پيري که بدش نمي آيد شوهري از مستاجرهايش تور کند و بعد وقتي معلوم مي شود که او «رز» است آن اعترافات و سوال جواب هاي احساساتي اصلاً دلنشين نيست. «دريا» رماني است که به قرارداد خود با خواننده مجدانه و شايد بيش از حد پايبند مي ماند. نه از چارچوب آشنايش فراتر مي رود و نه فروتر. داستاني تلخ است که زير سايه مرگ پيش مي رود. دريا به نشانه حضور هميشگي، آرام و بي اعتناي مرگ هميشه در پس زمينه داستان حضور دارد. مهمترين نقاط عطف داستان به جز مرگ آنا همه در ساحل اتفاق مي افتند. ذهن سيال راوي درست مثل موج هايي است که با برخورد با پاهاي رز پس مي نشينند. او نيز پيش مي رود و بازمي گردد اما آرام و قرار ندارد. دريا در سال 2005 برنده جايزه ادبي بوکر شد که سال فقير در ادبيات انگليسي زبان به حساب مي آمد. با اين حال بسياري از انتخاب اين کتاب حيرت زده شدند. زيرا بنويل به خاطر رمان «کتاب نشانه» هم جايزه را نبرده بود. به نظر مي رسيد که جايزه بوکر1 در سال 2005 بيشتر به معناي تقدير از يک عمر فعاليت ادبي اهدا شده باشد. منتقدي حتي پيشنهاد کرد که اين کتاب فراموش شود و خوانندگان دوباره رمان « لمس ناشدني» بنويل را که در سال 1997 منتشر شده بود بخوانند. با اين همه براي ما خوانندگان فارسي زبان، رمان «دريا» مجال آشنايي کامل با نمونه بسيار جديد يک گونه رمان است. نقد ادبي عموماً مرجعيتي براي کتاب هاي ترجمه و به خصوص آنها که جايزه معتبري دريافت کرده اند قائل است. تيغه برخورد انتقادي با اين آثار عموماً آنقدر کند است که به توصيفي کلي بسنده مي شود اما انتظار نداشته باشيد که بعد از خواندن رمان اتفاق مهمي در درونتان افتاده باشد. دريا شما را فرا نمي گيرد. همان طور که در آخرين سطرهاي کتاب ماکس موردون مي گويد: «در واقع اتفاقي هم نيفتاده بود، يک هيچ لحظه يي. يک بي اعتنايي و شانه بالاانداختن بزرگ دنيا.» پي نوشت: 1-جايزه من بوکر داستان که به اختصار بوکر خوانده مي شود جايزه يي ادبي است که از سال 1969 هر سال به رماني انگليسي زبان که نويسنده اش اهل کشورهاي مشترک المنافع (تابع پادشاهي انگلستان) يا جمهوري ايرلند باشد اهدا مي شود. از مشهور ترين نويسندگاني که آثارشان در سال هاي اخير برنده اين جايزه شدند مي توان به کازوئو ايشي گورو، آرونداتي روي و مارگارت اتوود اشاره کرد. در سال 2006 رمان ميراث زيان نوشته کيران دساي نويسنده هندي جايزه بوکر ادبيات را دريافت کرد. درباره «دريا» نوشته جان بنويل / برنده معمولي بوکر اميرحسين خورشيدفر
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 154 بار
|