|
ببخشيد شما ثروتمنديد
نويسنده: ماريون دولن
مترجم: فاطمه امامي
هوا بدجوري توفاني بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابي مچاله شده بودند. هر دو لباس هاي كهنه و گشادي به تن داشتند و پشت در خانه مي لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالي خودمان هم چنگي به دل نمي زد و نمي توانستم به آنها كمك كنم. مي خواستم يك جوري از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاي كوچك آنها افتاد كه توي دمپايي هاي كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوي گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخاري نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمي نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمي ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالي را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين » نگاهي به روكش نخ نماي مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روي نعلبكي آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكي اش به هم مي خوره.» آنها درحالي كه بسته هاي كاغذي را جلوي صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاي سفالي آبي رنگ را برداشتم و براي اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زميني ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زميني، آبگوشت، سقفي بالاي سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمي، همه اينها به هم مي آمدند. صندلي ها را از جلوي بخاري برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاي كوچك دمپايي را از كنار بخاري، پاك نكردم. مي خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندي هستم. ببخشيد شما ثروتمنديد ماريون دولن / مترجم: فاطمه امامي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 44 بار
|