|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد86/9/26: پاسخ به شاپور جورکش / به نسل بي سن فردا
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4303
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 1567 26/9/86 > صفحه 11 (ادبيات) > متن
 
      


پاسخ به شاپور جورکش / به نسل بي سن فردا


نويسنده: رضا براهني


    گروه فرهنگي: همان طور که پيش بيني مي شد، مصاحبه هاي شاپور جورکش با اعتماد که سي ام آبان ماه به چاپ رسيد، بازتاب هاي وسيعي در جامعه فرهنگي و ادبي ايران يافت. از آنجا که آقاي جورکش مباحثي تئوريک درباره شعر دهه هشتاد و در کنار آن ادبيات گذشته ايران مطرح کرده بود، طرح بعضي از نام ها نيز ناگزير شده بود. يکي از اين نام ها آقاي رضا براهني بود که در مقاله مفصل به آقاي جورکش پاسخ داده است. گروه فرهنگي روزنامه اعتماد معتقد است طرح اين مباحث تخصصي درباره شعر و ادبيات و ساير هنرهاي چند دهه گذشته به ويژه از سوي افرادي که در آن دوران حضور داشته اند، باعث استقبال اهل تحقيق به ويژه جوانان علاقه مندي خواهد شد که ناچارند رويدادهاي آن دوره ها را از لابه لاي کتاب ها و نوشته هاي متفرق جست وجو کنند. به همين سبب گروه فرهنگي روزنامه اعتماد ضمن استقبال از طرح چنين مباحثي، با ذکر اين نکته که آنها را موضع رسانه يي خود نمي داند و اصولاً معتقد به موضع گيري خاصي نيست از مطالب ساير دوستان نيز استقبال مي کند تا فضاي نقد و گفت وگوي تخصصي گرم تر و علمي تر شود.
    
    چشم در استارگان نه،ره بجو،(مثنوي معنوي)
    
    در شماره 1545 روزنامه اعتماد، به تاريخ 30 آبان ماه 1386 مصاحبه يي پيرامون نقد ادبي با آقاي شاپور جورکش درج شده که در آن «شاعر، منتقد و مترجم» نامبرده، حرف و سخن هايي را پيرامون آقاي علي باباچاهي و من ناچيز عنوان کرده است. براي روشن شدن ذهن خوانندگان ارجمند اين روزنامه چند نکته را عرض مي کنم که يکي از آنها مربوط به آقاي باباچاهي است و نکات ديگر پيرامون ديدگاه هاي آن «شاعر، منتقد و مترجم» درباره ي من.
    
    1- آقاي جورکش آقاي باباچاهي را «ژورناليست و شاعر معاصر» خوانده است. همه مي دانند که آقاي باباچاهي شاعر و منتقد ادبي است. اين نخستين بار است که کسي او را «ژورناليست» مي خواند. گوينده ي اين حرف با قرار دادن عنوان «ژورناليست» پيش از عنوان شاعر تلويحاً خواسته است نشان دهد که اگر کسي با نويسنده يا شاعري اختلاف پيدا مي کند، مي تواند به او مقامي بدهد که به زعم او دادن آن مقام استخفاف مقام شاعر است. ايشان در واقع به «ژورناليست» توهين کرده تا به زعم خود آقاي باباچاهي را تنزل مقام دهد. با در نظر گرفتن اينکه «ژورناليست» في نفسه، و در همه جا، به ويژه در فراز و نشيب حرکت دموکراسي در کشور ما، نقشي حياتي بازي مي کند، نويسنده بايد نخست از «ژورناليست» ها عذر بخواهد که قصد استخفاف آنان را داشته، ثانياً از آقاي باباچاهي عذر بخواهد که هر چه باشد آنچه تاکنون نوشته و چاپ کرده در حوزه ي شعر و نقد شعر بوده است. هر آدم ساده لوحي مي تواند استخفاف هاي ساده انديشانه از اين دست را به راحتي کشف کند، دفاع از «ژورناليست» به همان اندازه ي «ژورناليست» نبودن آقاي باباچاهي، اهميت دارد. آقاي جورکش از مصاحبه کننده ي روزنامه و خود روزنامه هم بايد عذر بخواهد.
    
    2- توهين ديگري که ايشان کرده در حق جوانان شاعر و نويسنده يي است که چندي پيش در اجلاسي در خرم آباد از سر لطف- و غياباً - جايزه يي ادبي به من اعطا کردند. دوست بزرگوار من، شاعر و منتقد ارزشمند، شمس آقاجاني، از طرف من پيام مرا براي آن اجلاس قرائت کرد و جايزه را تحويل گرفت. «شاعر، منتقد و مترجم»، آقاي شاپور جورکش، از زبان خودشان، اما به تصور خودشان از سوي من کساني را که در آن مجلس نشسته بودند، «مخاطبان لوچ و ساده دل» به شمار آورده که قرار است «بر خامدستي هاي استاد غيعني من ناچيزف چشم ببندند.» يعني ايشان چيزي را که در پستوپسله ي ذهن خود از نژادپرستي و اهانت انبار کرده، به آدم ديگري نسبت مي دهد و نيابتاً از جانب جوانان لرستان- از آنجا که انگار خود آنان جرات اعتراض به حرف مرا نداشته اند- ماموريت خطير دفاع از جوانان را بر عهده مي گيرد. در حالي که کسي که به آنان توهين مي کند همان کسي است که از ذهنش اين قبيل توهمات مي گذرد. مي خواهم اشاره ي آقاي جورکش به «ارداويراف» را به اين نکته مربوط کنم، گرچه او قدرت مربوط کردن چنين چيزي را به چنان چيزي از خود سلب کرده است. غرض بزرگان قومي که ارداويراف را به آن دنيا فرستادند اين بود که او در بازگشت پيامي براي ايران آزاد شده از يوغ خارجي بياورد. هفت زن، هفت خواهران ارداويراف، پس از نوشاندن منگ و مي به او، او را به زيرزمين جهان مشايعت کردند. هفت شبانه روز بعد او برگشت و نويد رهايي از يوغ خارجي را داد. آن هفت در هفت خوان هاي فردوسي، در هفت شهر عطار، در هفت پيکر نظامي گنجوي و در ده ها هفت ديگر انعکاس يافت. توشه گرفتن از اعماق زمين، توشه گرفتن از فراز آسمان، توشه گرفتن از سراسر جهان، بي سر خم کردن در برابر قدرت جهاني، اما سر خم کردن در برابر دانش و دستاورد بشري و سپردن هر دستاوردي به دست جوانان که رسالت پيشبرد فرهنگ يک کشور آزاد را بر دوش خواهند کشيد، چيزي جز يک خدمت بي اجر و مواجب نيست و «خامدست» کسي است که براي آنکه شمشير به روي من بکشد، به جمع شاعران و نويسندگان خرم آبادي اهانت مي کند و دفاع از آنان را به شرط اهانت به آنان تعهد مي کند.
    
    3- نکته ي ديگر اين است که آقاي جورکش خواسته است بگويد که آنچه براهني در شعر و نقد ادبي در زبان فارسي نوشته، از غرب آمده است. شگفت انگيز است که او براي اثبات حقانيت شعر پيش از شعر اخير من، متوسل به اليوت و ريچاردز و مساله «آيروني» غکذا في الاصلف شده است، يعني ايشان متاثر از آدم هايي است که زماني من از آنها چيزهايي را نقل کردم- تقريباً نزديک به نيم قرن پيش. اميدوارم آقاي جورکش پنجاه سال ديگر عمر کند تا از کساني که من در طول اين چند سال گذشته چيزهايي را نقل کرده ام براي اثبات حقانيتش در برابر کساني که معاصر با فلاسفه و نويسندگان نيم قرن بعد خواهند بود، چيزهايي را نقل کند. و تازه مساله اصلاً و ابداً اين نيست. مساله اين است: سعي کنيم موقعيت را معکوس کنيم. مرکز اصلي نظريه پردازي ادبي در جهان نخست فرانسه است و بعد آلمان و پس از اين دو دانشگاه هاي امريکا. آنچه در شوروي سابق توسط امثال فرماليست ها و استروکتوراليست ها و ميخائيل باختين نوشته شده، اول به فرانسه رفته، بعد به امريکا راه يافته است. من همه چيز را از اين بابت به انگليسي خوانده ام اما هرگز به آنها اکتفا نکرده ام. اما خود امريکا و انگليس از ديد نظريه پردازي به پاي فرانسه و آلمان نمي رسند. علتش فلسفه ي آلمان است و نظريه پردازان فلسفي و ادبي فرانسه. من اعتراف مي کنم که متاثر از غرب بوده ام، مثل ادوارد سعيد. اما سعيد چيزي به عربي ننوشته. من به استثناي يک کتاب، تعدادي مقاله نظري و سياسي و اجتماعي و مقاديري شعر، همه ي آثارم را به زبان فارسي نوشته ام. سه نمايش پيوسته هم به زبان انگليسي نوشته ام که قصقص نام دارد که به فرانسه ترجمه و در فستيوال آوينيون و ساير فستيوال ها در کنار نمايشنامه هاي اقتباس شده از رمان هايم اجرا شده است. بيش از هزار و پانصد صفحه از رمان هايم جمعاً چهار رمان به فرانسه چاپ شده، که مترجمان مختلف آنها را ترجمه کرده اند. بي اغراق بگويم که ده ها مقاله ي طولاني به فرانسه توسط منتقدان معروف فرانسوي نوشته شده. اما حتي يک منتقد فرانسوي تا به حال نگفته است که من فلان مطلب را از فلان نويسنده، منتقد يا فيلسوف غربي گرفته ام. برعکس، آنها نوشته اند که من مفسر فرهنگ ايران و فرهنگ خاورميانه براي غربيان بوده ام. اين چه مرضي است که شما تو سر مال خودتان مي زنيد؟ براي من تجربه قرائت يک متن جدي، خواه عبهرالعاشقين، خواه نامه يي از نيما يوشيج و خواه نوشتارشناسي دريدا، يا مقاله يي از او درباره ي کافکا، مالارمه، نيچه يا آرتو، يا شعر استاين، پاوند، آپولينر و قرائت شعراي ديگر مثل هولدرلين، ريلکه يا ماندلشتام، مثل عشق است، مثل قرائت شمس و مولوي و حافظ است، مثل عشق است که آدمي که تجربه مي کند، هر چند بار هم تجربه کرده باشد، انگار همان نخستين بار است و بايد دروني شود، ملکه ي ذهن شود، با خود و خون آدم عجين شود. معجوني که از اين مجموع حاصل مي شود چنان با معجون هاي ديگر ترکيب مي شود که خودي تر از آن حتي خود آدم هم نمي تواند باشد. مرجع تا حذف نشود حضور ضمني پيدا نمي کند. بستگي دارد به اينکه در روح و ذهن چه کسي حاضر و بعد غايب و بعد دوباره حاضر مي شود. من اين نکته را در مقاله يي که به زبان انگليسي درباره ي زبان و روايت نوشته ام، به روشني توضيح داده ام. رابطه ي زبان شناختي و هستي شناختي روايي بين سه متن مقدس از چه نوع است؟ لفظ زبان و روايت را بررسي کرده ام. فرق هست بين مصرف کننده ي نظريه و منتقد آن و ارائه دهنده ي نظريه. چون آقاي جورکش حتي يک بار نشان نمي دهد که من از کجا چه چيز را گرفته ام و آن را به طور سرسري به ديگران تحويل داده ام، بايد نتيجه بگيرم که آقاي جورکش حتي يک هزارم چيزهايي را که من ديده و خوانده ام، نديده و نخوانده. وگرنه دزد حاضر، بز حاضر. بگويند فلان عقيده يا انديشه، بدون ذکر ماخذ از کجا آمده. وگرنه شرم آور است که يکي در يک روزنامه کثيرالانتشار اين طور قلمداد کند که مچ ديگران را مي گيرد.
    
    4- آقاي جورکش مي نويسد: «طرح هاي دکتر براهني متاسفانه خيلي اوقات قرباني شتابزدگي و ذوق زدگي تازه هاي آموخته هاي ايشان شده. زماني در مورد هدايت مي نويسند هدايت را بايد به خاطر فرونگري به زنان محاکمه کنيم و چند صباحي نمي گذرد که به بهانه ي کشف چند «گيومه» در نسخه نويس بوف کور، هدايت را پيشتاز پست مدرنيسم معرفي مي کنند.»واقعاً تعجب آور است که يک نفر «گيومه» را توي گيومه مي گذارد، اما وقتي از قول من مي نويسد: «هدايت را به خاطر فرونگري به زنان محاکمه کنيم»، يادش مي رود که گيومه را در کجا مصرف مي کنند. ايشان موظف است که اين جمله را پيدا کند و داخل گيومه با اشاره به صفحه و سال کتاب، مجله يا هر مقوله ي ديگري چاپ کند. ايشان وانمود کرده است که من همين پريروز گفته ام هدايت را «محاکمه کنيم» و ديروز گفته ام با اين گيومه ها هدايت پيشتاز پست مدرنيسم مي شود. اين روال حرف زدن که از نظر تحقيقي يک پاپاسي ارزش ندارد، ادامه پيدا مي کند. از هدايت خلاص نشده به سوي آل احمد مي رود و از آل احمد رها نشده به نيما مي پردازد. صغرايي که با آوردن آن جمله «طرح هاي...» چيده دنبالش کبراي منطق را مي چيند: «اين شيفتگي، به آموزه هاي تازه غرب کجا و آن سوگند خوردن به «سينه استخواني جلال» که غربزدگي را نوشت کجا، زماني نيما را به خاطر ترويج ايده «تعهد اجتماعي» ستودن کجا و امروز طرد مبناي فکري «دکارتي» شعر نيما به همان دليل کجا؟»در بالانشان دادم که شاعر، منتقد و مترجم نمي داند گيومه را کجا بگذارد، گاهي درست و سر جايش آن را به کار مي برد، ولي وقتي که طرف خود را ملامت مي کند که چرا فلان چيز را نوشته است، يادش مي رود دور و بر نوشته ي طرف مقابل گيومه بگذارد. به طور کلي در ذهن ايشان کارکرد گيومه فقط براي ملامت طرف مقابل است، به دليل اينکه ايشان به صورت تصادفي اين اهميت را درک مي کند. اما لازم است خواننده بداند که رضا براهني چرا از گيومه حرف زده است. من نمي دانم متن کدام سند مکتوب من در اختيار آقاي جورکش است. اما سابقه اين گيومه ها نيازمند توضيح است. يازده سال پيش موقعي که از ايران به سوئد رفتم، نشر «باران» متن اصلي بوف کور صادق هدايت را به خط خود تازه چاپ کرده بود. کتاب را شاگرد سابق و دوست بعدي هدايت، مصطفي فرزانه، در اختيار مسعود ماهان، مدير انتشارات «باران» گذاشته بود. در همان زمان انتشارات ديگري در سوئد مقاله ي «بازنويسي بوف کور» را به صورت کتابي کوچک چاپ کرده بود. من موقع قرائت متن دستخط، به نتايجي رسيدم که در چند سخنراني بدان ها اشاره کردم و بعد که در يکي از دانشگاه هاي کاليفرنيا و متعاقب آن به مناسبت صدمين سال تولد هدايت در دانشگاه ديگري درباره ي بوف کور سخنراني کردم، اين مقوله را کاملاً شکافتم و بعد چون سخنراني ام در کاليفرنيا به وسيله ي برنامه «فرهنگ فرهي» بدون اجازه و اطلاع من پخش شده بود، ديدم که کسي هم قول هايي از سخنراني هايم را، منجمله همين موضوع گيومه ها را در يکي از «سايت» هاي خارج از کشور نقل کرده است. خوشبختانه يکي از نشريات در ويژه نامه ي صدمين سالگرد تولد صادق هدايت، بخش اعظم سخنراني هاي امريکا را منتشر کرد، و حالاقسمت مربوط به گيومه ها را در اينجا مي آورم.«... کتاب با شخص اول شروع مي شود و تا صفحه ي 52 فقط حرف هاي يک شخصيت در داخل گيومه قرار مي گيرد، شخصيت مرد خنزرپنزري که آن هم از چند جمله تجاوز نمي کند. اين ماجرا تا وسط هاي صفحه 52 ادامه پيدا مي کند و بعد سه ستاره بالاي صفحه 53 گذاشته شده است که آن را از مطلب قبلي جدا مي کند و بعد مطلب در هر پاراگراف تا پايان صفحه 142 با گيومه شروع مي شود و آخر آن بخش هم گيومه بسته مي شود. بعد ستاره يي ديگر در آغاز فصل مي آيد، ولي ديگر از گيومه خبري نيست، تا کتاب در صفحه ي 144 متن «باران» به پايان مي رسد...» وقتي که مي گويم هر پاراگراف تا پايان صفحه داخل گيومه است غرضم اين است که هر پاراگراف با گيومه افتتاح مي شود و به استثناي چهار پنج جمله يي که آنها را اشخاص بر زبان مي رانند و در گيومه گذاشته اند، بقيه پاراگراف ها با گيومه افتتاح مي شوند، ولي گيومه ي آخر هر پاراگراف بسته نمي شود، جز در پاراگراف آخر. هدايت با گذاشتن اين گيومه ها در اين پاراگراف ها و بعد ترک يکسره ي گيومه در صفحه ي 143 که آن هم با سه ستاره شروع مي شود، با امتناع از استفاده از آن در دو صفحه آخر کتاب، بحران خاصي را پيش مي کشد که ما از آن به عنوان «بحران تاليف» ياد مي کنيم.معلوم نيست به چه مناسبت ناشران بوف کور به اين علائم توجه نکرده اند، اگر دقت مي کردند مي فهميدند که هدايت علامت گيومه را به هستي رمان خود پيوند زده است. اين گيومه را گيومه ي بحران مي دانيم... متن هدايت را نه به عنوان يک متن، بلکه به صورت متن و بينامتن و متن مي خوانيم، متني که از چند متن ساخته شده و اين تنوع متني در يک اثر ما را به ميدان جدال جديدي دعوت مي کند. هدايت در نگارش اين متن راه دودلي، عدم قطعيت و قاطعيت، راه تزلزل و بي تصميمي و چندجانبگي را در پيش گرفته است... يعني هدايت رمان خود را بين ساختار انسجام يافته که شايد ارجاع پذيري به خارج را هم بپذيرد و بي انسجامي ساختار و تکرار قطعات ساختاري بين دو بخش جدي رمان معلق نگاه مي دارد و توجه ما از آنچه در رمان اتفاق مي افتد، معطوف مي شود به طريقه ي اتفاق افتادن آن چيزي که اتفاق مي افتد...1
    
    اين بخشي از تکنيکي است که هدايت از آن استفاده مي کند و اساس آن مبتني بر «دژا وو»2 يا «پيشاپيش ديده شده» است. اين تکنيک از آغاز رمان تا پايان آن سيطره دارد. هدايت راوي خود را در شرايط خاصي قرار مي دهد تا آن طرح روي قلمدان را در همه جا ببيند. وقتي که عمو يا پدرش مي آيد، راوي از سوراخ پستو متوجه آن طرح اصلي مي شود که در آن سوي سوراخ جريان دارد. طولاني ترين جمله ي زبان فارسي را مي نويسد تا صورت دختر اثيري را ترسيم کند. وقتي که برمي گردد مي بيند که عمو يا پدر رفته، موقعي که برمي گردد مي بيند سوراخ پستويي در کار نيست. بعد زن مي آيد در اتاق راوي مي ميرد، و با تکرار تصاوير اصلي، رمان ادامه مي يابد. راوي اول آن تصوير کامل را ديده، بعد قطعات آن را ديده. گاهي کل طرح يک جا به صورت همزمان- انگار همه زمان هاي ديناميک در يک زمان واحد ايستا منجمد شده اند - به نظر مي آيد و گاهي قطعه قطعه. اما روايت هر دو جز بيان تفصيلي آنها در طول زمان عملي نيست.تحت تاثير يک مقوله قرار گرفتن توسط يک نويسنده جدي، گاهي به رغم ميل او صورت مي گيرد، چرا که گاهي تاثير، مهابت دروني خود را به صورت حيرت بيان مي کند. هدايت از آن سوراخ پستو همه چيز ديده. ممکن است هيچ کس اين تاثير را نپذيرد. اما چگونه است که در هفت پيکر، شاه بهرام اول آن هفت زن را در خورنق مي بيند، بعد تصوير خود را ميان آن هفت زن مي بيند و بعد سفارش مي کند که در گنبد را ببندند و تا موقعي که او نگفته آن را باز نکنند، و بعد آن هفت دختر را از شاهان حاکم بر مناطق آن سوي مرزهاي ايران کهن خواستگاري مي کند و بدين ترتيب نظامي موفق مي شود يکي از بزرگترين قصه هاي جهان را بر اساس همان فن «از پيش ديده شده» به نظم بکشد. ولي قصد ما از گفتن اين نکته تعريف همان تکنيک «دژا وو» است. اول آنها را مي بيند و بعد آنها جان و هستي پيدا مي کنند. هدايت اول آن زن و آن مرد و آن گل را مي بيند و بعد رمان افتتاح مي شود. هدايت شکل جديد هفت پيکر را به صورت يک پيکر يا دو پيکر مي نويسد. يعني ما يک متن قبلي داريم متن بهرام در خورنق در هفت پيکر و چشمي که آن زن ها را در اطراف خود مي بيند، مثل سير نزول ارداويراف به جهان ارواح در حلقه ي هفت خواهر= زن ارداويرافنامه کهن، در اطراف او و بعد بازگشت به جهان فاني و روايت آن، مثل راوي هدايت که موقع قرار دادن صندوق محتوي اندام قطعه قطعه زن اثيري که آن نقش ملمٌدان را پيدا مي کند. در واقع در اينجا نيز ما وارد جهان «بينامتنيت» شده ايم. بخشي از متون از گذشته آمده، بخشي از متون زمان ها را به هم زده، اما روي هم قطعات تکه تکه شده از چند روايت مستمر در زمان ها و مکان هاي مختلف قرار داده شده اند.3
    
    5- ضرورت دارد يک نکته را بگويم و آن اين است که سال 1315 يعني سال 1936 که سال نگارش بوف کور است، متعلق به دهه ي غريبي است. غرضم همان زمان به طور کلي است. در آن دهه علاوه بر آنکه اوليس جويس تثبيت شده، به دنبالش فينگينز ويک او در راه است. قسمت هايي از نيمه دوم اوليس، و تقريباً سراسر کتاب بعدي او که در دهه ي چهارم ميلادي چاپ مي شود، به شيوه ي پست مدرن نوشته شده اند. فاکنر از نوشتن خشم و هياهو فارغ شده و در يکي دو سال بعد ابشالوم ابشالوم را چاپ خواهد کرد که اثري است پست مدرن. بولگاکف در شوروي مرشد و مارگريتا را خواهد نوشت که سال ها در سانسور خواهد ماند و پس از چاپ معلوم خواهد شد اثري پست مدرن بوده است. ناباکف زندگي واقعي سبثتين نايت را خواهد نوشت که اثري پست مدرن شناخته خواهد شد، و بورخس هزارتوها را چاپ خواهد کرد که يکي از مراجع اصلي پست مدرن جهان شناخته خواهد شد. ما در سايه ي شباهت هاي متعددي که بين اين آثار ديده ايم، کار هدايت را هم در شمار آثار پست مدرن گذاشته ايم. خصيصه ي اصلي ديگر نويسندگان اين آثار اين است که آنها به دنيايي خارج از دنياي متروپل تعلق دارند. جويس ايرلندي تبعيدي است که در اروپا زندگي مي کند. هدايت از فرانسه به ايران برمي گردد و اثرش را در سفر هند پلي کپي مي کند و راهي آدرس دوستانش مي کند. ناباکف تبعيدي روسي است و بولگاکف چاپ کتابش را در زمان حياتش نخواهد ديد.بورخس آرژانتيني است و دور از مراکز اصلي غرب: فاکنر از جنوب ايالات متحده امريکاست. اين ارواح سرگردان که يکديگر را به ندرت مي شناختند.غفاکنر منکر اين بود که اوليس جويس را خوانده است. ناباکف گويا فقط يک بار جويس را ديده بود. بورخس حتي آن يک بار هم او را نديده بود و بولگاکف در روسيه استاليني مي زيست.ف قيامتي را پيش از پايان قيامت مدرنيسم به راه انداختند و اين آغاز درخشان رمان پست مدرن بود پيش از آنکه حتي عنوان پست مدرن به وجود آمده باشد.
    
    6- اين چند نکته را به تفصيل نوشتم به خاطر خواننده و حتماً او مي داند که گل آلود کردن آب کار چند دقيقه است و صاف کردن آن ساعت ها و شايد روزها طول بکشد. کسي که مي خواهد نظر مرا درباره ي نيما يوشيج، جلال آل احمد و ديگران بداند، نبايد به يک دوره از نگارش من اکتفا کند. آدمي که در دنياي متحول کنوني هفتاد و دو سال از عمرش گذشته باشد، بايد مخبط، ناقص العقل، سراپا کودن و ابوجهل بوده باشد که نظرش درباره ي مسائل در طول بيش از نيم قرن نويسندگي، شاعري و تحقيق عوض نشده باشد. مغز آدمي سنگلاخ نيست که پيوسته سفت و سخت و نفوذناپذير باقي بماند. مغز آدمي کشتگاه آماده يي است که بذر تجربه و انديشه و عاطفه را مناسب ماهيت و کيفيت بذر و ظرفيت کشت تحويل مي دهد. خواننده ي دقيق اگر لايق تجسس و تحقيق بود و ديگري را لايق تجسس و تحقيق دانست مي تواند بررسي کند و بفهمد چرا نظر و ديدگاه عوض شده است. من اقبال اين را داشته ام که هم دستخوش تحول بشوم و هم خواننده ام رهايم نکند. نيما و هدايت و آل احمد فرزندان لايق انقلاب مشروطيت بوده اند که نه خود را برده ي حاکميت هاي عصر خود کردند و نه خود را به بيگانگان فروختند. مي دانستند که تکيه بر قدرت، خواه خودي، خواه بيگانه، چيزي است در حد ذلت و به معناي از دست دادن هم امروز، هم فردا. خلجان و هيجان دروني آنها، قلم آنها را به پيش راند. تا پايان عمرشان به رغم افسردگي خاطر به مناسبت خفقان هاي حاکم بر عصرشان، دست از قلم زدن برنداشتند. تاثيرگذارترين آدم هاي عصر خود بودند ولي کامل نبودند. قابل انتقاد و بررسي بودند. هر قدر پيش مي رويم آنها با ما مي آيند و قابليت انتقاد بيشتر پيدا مي کنند، به دليل اينکه جهاني که ما در آن زندگي مي کنيم جهاني است متفاوت از جهان آنان و رشد و ميزان متفاوت شدنش سرعتي سرسام آور نيز گرفته است. معلوم نيست اگر آنها زنده مي ماندند، همان چيزها يا مشابه آنها را مي نوشتند يا نه. تحول ذات تاريخ است، به ويژه ذات تاريخ ادبيات. ملامت من از نوع ملامتي است که شما بگوييد چرا نيما به جاي «مرغ آمين» دوباره يک «افسانه» ننوشته است؟ يا به جاي آن نامه «دو نامه» چرا همان حرف هاي مقدمه ي «افسانه» را تا ابد نپذيرفته است يا آل احمد به جاي آنکه «نفرين زمين» را بنويسد چرا به همان نوشته هاي دوران قبل خود اکتفا نکرده است و چرا به رغم اينکه «غربزدگي» را با آن همه غرور و قدرت سرکوب شرق و غرب نوشته، «سنگي بر گوري»، اين اعترافنامه ي درخشان مربوط به عقيمي را به قلم سپرده است؟اين نکته بايد گفته شود که خواننده ي من هميشه جرات اين را داشته که مرا به مبارزه بطلبد. جرات است که جرات مي دهد و جرات مي طلبد. اساس گفت وگوي بي ترس و لرز فرهنگي و اجتماعي همين است. زبان اين گفت وگو زبان عاريتي و قلابي، زبان ترجمه شده از زبان هاي ديگر نيست. ديناميسم نگارش طوري است که انگار نوشته، نوشته را مي نويسد يا عمل نوشتن نوشته را به وجود مي آورد.نوشتن استخراج مکنونات ذهني است طوري که انگار مغز چيزي را تحويل مي دهد که به هيچ صورتي به آن خورانده نشده بود. نويسنده به يک معنا مسوول نگارش خود در لحظه نگارش است، به همين دليل نوشته براي جلب رضايت خواننده نيست، حتي نمي خواهد کسي را قانع کند. اين گفته هدايت که در «بوف کور» دارد براي سايه ي خودش که روي ديوار افتاده مي نويسد، درباره هر نوشته جدي صادق است. شايد به همين دليل است که پاسخ هاي من به حرف هاي آقاي جورکش، هم پاسخ به او است، هم درد دل با خواننده و از آن فني تر، متاثر از چيزهايي که درونم مي جوشد و بر قلم جاري مي شود. و همين جا اين مقوله را پايان مي دهم.
    
    تورنتو، 10-7 آذر 86
    
    پي نوشت ها:
    
    1- نامه کانون نويسندگان ايران... دفتر شانزدهم، اسفند 1381، ويژه نامه صدمين سالگرد تولد صادق هدايت، مقاله «هدايت و بحران تاليف بوف کور»، اثر رضا براهني، صص 122-120
    
    2- DEJA VU
    
    3- در همان مقاله «هدايت و بحران تاليف بوف کور» اين موضوع به تفصيل بيشتر بيان شده است، به ويژه در ارتباط با «هفت پيکر» نظامي گنجوي.
    


 روزنامه اعتماد، شماره 1567 به تاريخ 26/9/86، صفحه 11 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 304 بار
    



آثار ديگري از "رضا براهني"

  اعتراض به انتشار مقالات در يك كتاب
رضا براهني، اعتماد 21/6/87
مشاهده متن    
  در فاصله ي دو سفر / به ياد منصور بني مجيدي
رضا براهني، اعتماد 13/4/87
مشاهده متن    
  دوست بزرگم، اکبر رادي، به شهادت چند نکته
رضا براهني، اعتماد 6/10/86
مشاهده متن    
  روياروي هر دو سر غول / در ستايش پرده سيراك ملكونيان
رضا براهني، اعتماد ملي 29/6/85
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه راهبرد اقتصادي
متن مطالب شماره 15، زمستان 1394را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است