|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران86/11/18: بررسي گفتماني انقلاب هاي مهم قرن بيستم: معماي آخرين انقلاب
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6999
شنبه 27 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 3857 18/11/86 > صفحه 10 (فرهنگ و انديشه) > متن
 
      


بررسي گفتماني انقلاب هاي مهم قرن بيستم: معماي آخرين انقلاب


نويسنده: رضا نصيري حامد


    
    انقلاب ها سرفصل مهمي در تاريخ جوامع مختلف به شمار مي روند به طوري كه مبدأ تاريخ نوين بسياري از كشورها بر مبناي انقلاب هايشان تعيين شده است. انقلاب هاي واقعي فقط ساختارهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي را دگرگون نمي كنند بلكه علاوه بر آن انديشه ها و گفتمان هاي جديدي را خلق مي كنند و يا به ظهور مي رسانند. از اين رو رابطه اي ديالكتيكي و متقابل ميان انديشه ها و تحولات اجتماعي برقرار است و هر دو به طور معناداري در جريان تحولات انقلابي به موازات هم روي مي دهند و بروز مي كنند. در اين ميان به ويژه انقلاب هاي مهم دوران مدرن، هر يك سرآغاز تحول مهمي در گفتمان هاي حاكم بوده اند. بررسي محتواي كلي و عمومي حاكم بر آنها مؤيد اين نكته است.
    -1 به نام انسان
    زمينه هاي تحول افكار و انديشه هاي انسان غربي مدت ها قبل از انقلاب فرانسه در ۱۷۸۹ و با آغاز دوران رنسانس پديدار گشته بود ولي عملي شدن و حاكم گرديدن ايده هاي مترقي دوران جديد تنها به مدد اين انقلاب اتفاق افتاد. پاره اي از زمينه ها كه در فرانسه آن زمان موجب وقوع انقلاب شد، خاص آن كشور بود ولي علاوه بر آن انقلاب فرانسه منادي شعار «آزادي - برابري و برادري» براي «تمامي افراد انساني» بود؛ با فاصله گرفتن از انديشه مذهبي طبقاتي كليساي حاكم بر قرون وسطي ارزش تمامي آدميان و افراد انساني يكسان تلقي گرديد.
    اينجا بود كه اراده متبلور آنان در عرصه سياسي نيز حرف اول و آخر را مي زد. از اين رو نظام سلطنت و بويژه قايل بودن جايگاه و حق الهي براي آن، رنگ باخت و اراده ملت كه در قالب قانوني موضوعه تجلي مي يافت، سرنوشت همگان را رقم مي زد و اين خود ناشي از باور اين انقلاب به گوهر عقل نزد انسان ها بود و اين كه به قول دكارت «عقل» تنها دارايي است كه به يكسان ميان آدميان توزيع شده است.بنابراين مرجعيت كليه امور و عناصري كه اقتدار (Authority) خاصي غير از ملاك هاي عقلي براي خويش تعريف مي كردند، نفي شد. بنابراين نهادينه شدن دستاوردهاي تجدد و مدرنيته بويژه در ابعاد سياسي و اجتماعي را مي توان به انقلاب كبير فرانسه منسوب كرد. البته در سير روند تاريخي، انقلاب فرانسه بعداً دچار وقفه هايي در جهت تحقق آمال و ارزش هاي اعلامي خويش شد ولي عمق و اهميت گفتمان تازه پديد آمده به قدري بود كه ديگر امكان و تصور بازگشت به گذشته و نفي دستاوردهاي جديد وجود نداشت. در كل انقلاب فرانسه به جاي توجه و عنايت به ملاك و معيار خاصي كه لاجرم عده اي و يا عقيده اي خاص را گزينش نمايد، به نام «انسان» به وقوع پيوست.
    -2 به نام رنج
    انقلاب روسيه (۱۹۱۷) و انقلاب چين (۱۹۴۹)، دو انقلاب بزرگ از انقلاب هاي قرن بيستم، در متن گفتمان چپ و ماركسيستي رخ دادند. انقلاب كبير فرانسه حامل پيامي بودكه زمزمه هايش از دوران رنسانس به گوش مي رسيد اما «كارل ماركس» روند تحولات دوران جديد را به ويژه با توجه به بعد اقتصادي آن و نقشي كه سرمايه داري داشت، مورد نقد افكار تيز خود قرار داد. وي بر اين باور بود كه با گذشت زمان درگيري و نزاع دو طبقه عمده جامعه يعني بورژوا و پرولتاريا شدت و حدت بيشتري خواهد يافت و هر چند پرولتاريا ابتدا توسط نظام سرمايه داري دچار از خودبيگانگي (Alienation) مي شود ولي قادر است به آگاهي طبقاتي (Class consciousness) برسد و بر اثر همين تحول دست به انقلاب خواهد زد. ماركس مي پنداشت كه اين طبقه براي انتقال به مرحله نهايي و ايده آل كه كمونيسم است، دست به ايجاد ديكتاتوري پرولتاريا مي زند و در نهايت وقتي كمونيسم اتفاق بيفتد تنها يك اصل حاكم خواهد بود: «از هر كسي به قدر توانايي اش و به هر كس به قدر نيازش.» نهادي چون دولت مضمحل مي شود و تضادهاي گوناگون موجود در جامعه از ميان خواهد رفت. به نظر مي رسد در چنين مرحله اي نظم و انضباطي خودجوش و داوطلبانه فقط جهت اداره امور و اشيا (و نه حكومت بر انسان ها) به وجود خواهد آمد.
    انديشه ماركس در باب انقلاب برآمده از كليت نظر وي درباره سير تحول جوامع است.
    برخلاف الگوي ليبرال از پيشرفت و تحول جوامع، ماركس معتقد است اجتماعات گوناگون با رسيدن به مرحله سرمايه داري و بورژوايي مرحله نهايي خوشبختي و تكامل را تجربه نمي كنند بلكه اتفاقاً در اين مرحله نابرابري ها و تضادهايي پديد مي آيد كه لازمه آن عبور از اين شرايط و رسيدن به مرحله اشتراكي است. مانند ديگر انديشه هاي ماركس، اين بخش از تفكر وي در خصوص انقلاب رفته رفته حالتي دگماتيك و ايدئولوژيك پيدا كرد و اصولي ثابت را براي تبيين تغيير و تحولات مختلف جوامع ترسيم نمود. آنچه در روسيه و بويژه توسط «لنين» در انقلاب اكتبر ظهور كرد ضمن آن كه داعيه چپ گرايي داشت، شامل تجديدنظرهايي اساسي در آراي ماركس نيز بود.
    لنين معتقد بود نمي توان دست روي دست گذاشته و منتظر سير تحولات تاريخي شد، بلكه لازم است گروهي از روشنفكران پيشرو و آوانگارد در قالب جذب به جهش در طي اين مراحل تاريخي بپردازند. به اين ترتيب نقش عامل انساني برجسته تر مي شد. ديگر لازم نبود انسان به صورتي منفعلانه انتظار تغيير در مناسبات و ساختارهاي اجتماعي و اقتصادي را داشته باشد. برعكس سياست را بايد مهم تلقي كرد. مي توان با به دست گرفتن پيش از موعد قدرت سياسي و القاي آگاهي به توده هاي مردم بويژه پرولتاريا آنان را در ايفاي نقش تاريخي شان ياري داد؛ در صورتي كه اگر اوضاع از سوي انقلابيون حرفه اي و روشنفكران به حال خود رها شود، در آن صوت نمي توان اميدوار بود كه اينان به آگاهي رسيده و جامعه را به سمت وسوي رهايي سوق مي دهند بويژه كه نظام بورژوايي همواره دست اندركار القاي ايدئولوژي كاذب به توده هاي زير ظلم و ستم است. در چين نيز «مائو» به تجديدنظرطلبي ديگري در افكار ماركس دست زد. او با در نظر گرفتن شرايط خاص اجتماعي و اقتصادي جامعه چين براي دهقانان همپاي كارگران صنعتي اهميت قائل شد. از سوي ديگر وي درون جامعه تكيه اساسي را بر نبرد و نزاع ميان شهرها و روستاها نهاد.
    در اين زمينه حركت كردن از روستاها و تصرف شهرها در دستور كار مائوئيست ها قرار گرفته و سرمشق ديگر پيروان مائو در نقاط ديگر جهان نيز شد. به اين ترتيب هر يك از اين انقلاب ها نظريه ماركس را از آئينه كلمات ايدئولوژي هاي خود به منصه ظهور رساندند.
    ۳- به نام حق
    آخرين انقلاب مهم در فوريه ۱۹۷۸ مطابق بهمن ۱۳۵۷ در ايران به وقوع پيوست و به انقلاب اسلامي شهرت يافت.
    بررسي چيستي انقلاب ايران و گفتمان نوظهور آن به غايت دشوار است. انقلاب روسيه و چين پيش از وقوع چيستي خود را تا حد زيادي از خلال نوشته هاي ماركس نشان داده بودند و انقلاب فرانسه هم در حالي در اواخر قرن هجدهم روي داد، كه از حوالي قرن شانزدهم تاريخ بشر به خوبي مقدمات آن را چيده بود. انقلاب فرانسه را مي شد با انقلاب كپرنيكي مرتبط كرد، مي شد آن را به شكاكيت مونتني و اراسموس ربط داد و مي شد آن را ذيل هنر ايتاليا و نگرش هاي فلسفي دكارت فهم كرد. اما فهم آخرين انقلاب قرن بيستم با اين دشواري عمده روبه رو بود كه گويي در حاشيه تاريخ (جايي دور از دسترس گفتمان هاي مدرن) روي مي داد. پيش از اين در كشورهاي زيادي در جهان سوم انقلاب هايي روي داده بود كه تقريباً همگي آنها انقلاب هايي كمونيستي و سوسياليستي بودند. در انقلاب ايران هم مي شد برخي عناصر سوسياليستي را ديد اما به همان اندازه نشانه هاي آرمان هايي شبيه آرمان هاي انقلاب فرانسه نيز ديده مي شد.
    با اين همه آنچه سكان انقلاب را در دست داشت مفاهيمي به كلي متفاوت بود. انقلاب ايران بي شك در تأسي به رويداد مذهبي عاشوراي ۶۱ هجري اتفاق افتاده بود و مهمترين آرمان خود را رجعت به حيات ديني و در ابعاد سياسي ظهور حكومت ديني قرار داده بود. به همين جهت است كه انقلاب ايران با تئوري هاي كلاسيك مرسوم آن روز مناسبتي نداشت.اين كه پس از ۳۰ سال آيا نظريه مناسبي براي توضيح اين انقلاب پرداخته شده است يا نه محل تأمل است اما شاخصه هايي در اين واقعه موجود است كه هر نظريه اي درباره انقلاب ايران بايد آنها را لحاظ نمايد. مهمترين اين شاخصه ها تضادي است كه در وهله اول در متن آن روي مي نمايد.
    ايرانيها از يك سو برنقش اجتماعي دين تأكيد مي كنند و از سوي ديگر در پي باز تعريف خود از همين راه در دنياي مدرن هستند. عالم مدرن پيش از اين، دو واكنش در برابر دين نشان داده بود: يكي واكنش ليبراليسم غرب گرايانه كه دين را به حاشيه زندگي شخصي مي راند و ديگري واكنش خشن تر بلوك شرق كه دين را به سبب نقش ضدانقلابي آن محكوم مي كرد. آيا ايراني ها مي توانستند در عالم پس از رنسانس، عالم قدسيت زدايي شده اي كه در آن خدا مرده بود، عالمي سكولار كه مرجعيت حقيقت بازگشت به سوژه انساني داشت، حكومتي ديني برپاكنند آنها چه مي خواستند و چه درسي داشتند آيا اكنون پس از ۳۰ سال به آرمان حكومت ديني و مهمتر از آن رجعت به حيات ديني دست يافته اند آنها با تضاد ميان واقعيت و آرمانهايشان چه خواهندكرد حكومت جمهوري اسلامي ۳۰ سال است كه به وقوع پيوسته است و هنوز اين پرسش مي تواند جدي تلقي شود: «جمهوريت ساز و كاري بود كه در آن سوژه انساني به مثابه مرجع حقيقت در مركز قرار مي گرفت و اختيار امور به جاي اراده خدا در دستان مردمان واقع مي شد. با اين حساب «جمهوري اسلامي» كه در نگرش ايرانيان «نظامي مقدس» است چگونه چيزي مي تواند بود »
    نكته دومي كه بايد موردتوجه هر نظريه اي واقع شود اين است: اگر انقلاب هاي فرانسه و چين و روسيه، انقلاب هايي بودند كه با وقوعشان آنچه پيش از آنها در سخن و علم و هنر آمده بود به نظامي اجتماعي مبدل مي گشت. انقلاب ايران گويي نخستين مبشر بارز دوراني است كه پس از آن نشانه هاي ديگر آن بيشتر و بيشتر بروز كرده است.
    حالاكه اين مقاله نوشته مي شود گفتن جمله «دوران حكومت گفتمان هاي مدرن به سرآمده» يا دست كم گفتن عبارت «بحران تمدن اروپايي» كلماتي آشنا در دانشكده هاي علوم انساني است. مدرنيته هنوز پروژه هاي مرتبط با انقلاب صنعتي را پيش مي برد اما بحران از جاي ديگري سر باز كرده است.
    ساختارگرايي و نگرش هاي پس از آن سوژه انساني را كه به مثابه بنياد حقيقت تصور مي شد از مقام مركزيت جهان خلع كرده است و در عوض هيچ چيزي را جايگزين ننموده. معناي اين سخن بحران شديدي است كه نه تنها علوم انساني را دربر گرفته و حقيقت را بشدت متكثر كرده است، بلكه خود توصيف گر بحران حيات انساني است كه توسط گفتمان هاي پرقوت و زاينده مدرن ترسيم شده بود. حالتي كه ما در آن واقعيم از جهات بسياري شبيه به انتها (و هم زمان ابتدا)ي ظهور دوران هاي جديد است. بي نظمي بيش از نظم رو به تزايد است و هيچگونه سركوب و تلاش براي به نظم درآوردن آن اثربخش نيست. ظهور اجتماعي- سياسي اين امردر پديده هايي مانند «تروريسم» و «جنگ با تروريسم» قابل مشاهده است.
    يكسان شدگي فرهنگ و هم زمان سطحي و كالاگونه شدن آن بروز همين بحران است. اگر روزي شرارت و گناه شادمانه و هيجان انگيز بود امروز كه چندصدسال از طغيان اروپا عليه نظام كليسايي مي گذرد اين امر ديگر جذابيت چنداني ندارد.
    براي دميدن انرژي تازه به كالبد تمدن اروپايي دائماً به ابزارهاي قوي تري نياز است. رسانه ها بشدت تلاش مي كنند تا بي آنكه بدانند از فهم اين نوميدي و خستگي جلوگيري كنند. با اين همه خود به مسيرهايي براي انتقال اين سرخوردگي تبديل شده اند و فرهنگ پسامدرن را گسترش مي دهند. اكنون پرسشي كه بايد پاسخ خود را بيابد اين است كه نسبت انقلاب اسلامي با كل چنين تصويري چيست
    آيا مي توان انقلاب ايران را در شرايطي كه «كلمات» در كتاب تمدن اروپايي توان خود را از دست داده اند جمله نخست داستاني دانست كه هنوز نوشته نشده است
    [* دانشجوي دكتري علوم سياسي دانشگاه تهران
    
    


 روزنامه ايران، شماره 3857 به تاريخ 18/11/86، صفحه 10 (فرهنگ و انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1505 بار
    



آثار ديگري از "رضا نصيري حامد"

  ناگفته هاي مترجم / نشستي درباره كتاب تاريخ انديشه سياسي غربِ مكللند
رضا نصيري حامد، اعتماد 26/12/94
مشاهده متن    
  امتناع هاي نظري گفتگوي تمدن ها
رضا نصيري حامد، رسالت 6/11/89
مشاهده متن    
  نظريه اي مبتني بر تجربه گرايي تاريخي / بررسي رويكردهاي نظري در مورد نظريه برخورد تمدن ها
رضا نصيري حامد، رسالت 3/11/89
مشاهده متن    
  گفتگو بر پايه احترام متقابل
رضا نصيري حامد، رسالت 29/10/89
مشاهده متن    
  واجب الوجود ؛ عشق و عاشق و معشوق
رضا نصيري حامد، رسالت 2/10/89
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه دانش بنيان
متن مطالب شماره 29، بهمن 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است