|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران86/12/8: گفت وگو با دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني: پست مدرنيسم دست خالي ،جيغ بنفش
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 7004
پنج شنبه 2 اسفند 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 3873 8/12/86 > صفحه 10 (فرهنگ و انديشه) > متن
 
 


گفت وگو با دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني: پست مدرنيسم دست خالي ،جيغ بنفش


نويسنده: عليرضا سميعي

غلامحسين ابراهيمي ديناني اگرچه با فلسفه غرب هم آشنا هست اما شايد بتوان گفت كه در عالم فلسفه اسلامي مي زيد و از پنجره آن به عالم و افكار مي نگرد. او اگر چه از پيشتازان نگرش تاريخي به فلسفه اسلامي است اما بشدت مخالف تاريخي بودن عقل است و آن را فرا تاريخي مي داند. گفت وگويي كه به بهانه سالروز بزرگداشت خواجه نصير الدين طوسي با ديناني داشتيم به اقليم هاي ديگر نيز كشيده شد از جمله به گرايشات فلسفي متاخري در غرب كه عقل را از جايگاه يگانه اش به جغرافياي متكثر جوامع و تواريخ انساني فرو مي كاهد. بخش اول اين گفت وگو را ديروز خوانديد و اينك بخش دوم تقديم علاقه مندان مي شود.
    آيا كل دوران مدرن را دوران ظهور اشعريت مدرن مي دانيد
    نه. آن را نوعي از اشعريت مي دانم كه در آن انسان به جاي خدا نشسته. فلاسفه را نمي گويم، منظورم جريان غالب است. مثلاً هايدگر و ويتگنشتاين كه اشعري نيستند.
    پس شما معتقديد كه جريان دوران مدرن جرياني نيست كه آبشخورش فلاسفه باشند
    بله همين طور است. اين هم به دوران مدرن و هم به دوران پست مدرن مربوط مي شود. پست مدرنيسم كه رسماً با عقل مي ستيزد. اصلاً تمام موازين عقلي را خرد مي كند مدرنيسم نيز درعمل با عقل ستيزه جويي مي كرد.
    اما گفته مي شود پست مدرنيسم با موازين عقلي خشك فروكاسته شده در دوره مدرن مشكل دارد
    بله، ولي به جاي آن «عقل» را نمي گذارد و نيهيليسم را جايگزين مي كند دست اش خالي و جيغ اش بنفش است. براي نمونه به اسلاوي ژيژك نگاه كنيد.
    شما را با توجه به انتقاداتي كه به جهان مدرن داريد، منتسب به فلسفه سنت گرا مي دانند، آيا موافقيد
    من نه سنتي هستم و نه مدرن. واقعاً نمي دانم كه در چه مكتبي جاي مي گيرم. شايد كساني مرا در موضع خاص تشخيص داده باشند، اما من سنت گرا نيستم، ولي با سنت هم مشكلي ندارم. از آن طرف با اين كه در دنياي مدرن زندگي مي كنم، خودم را متفكر مدرن نمي دانم. اساساً نمي خواهم هيچ ايسمي داشته باشم.
    آيا اين اظهارنظر به آن معنا نيست كه شما معتقديد ما بايد گسستي انتقادي با سنت خودمان و در عين حال يك گسست انتقادي با سنت فكر غربي داشته باشيم
    بله. نسبت به همه چيز بايد ديدي انتقادي داشت. يكي از ويژگي هاي لاينفك عقل انتقاد است به اين معنا من به عقل انتقادي باور دارم.
    سؤالي كه در اينجا پيش مي آيد اين است كه شما در لحظه انتقاد در كجا مي ايستيد تا بر اساس جايگاه خود نسبتي انتقادي با سنت و مدرنيته داشته باشيد عقلي كه شما از آن ياد مي كنيد يا بايد بر اساس يك مجموعه بديهيات اوليه هستي را تبيين كند كه در آن صورت در ادامه سنت افلاطوني - ارسطويي است يا مجبور است با نوعي خودمحوري دكارتي هستي را بسنجد. در اين صورت شما متفكري مدرن خواهيد بود. چگونه مي توانيد خود را غيرسنتي و غيرمدرن و در عين حال منتقد هر دو بدانيد
    خود عقل مبناي من است و مبناي عقل من همان «اگو» است. اما اين نوع برخورد دكارتي نيست.
    اين نحوه تفكر چه فرقي با تفكر دكارتي دارد
    دكارت از انديشه به «اگو» مي رود، من از «اگو» به انديشه مي روم. يعني مي گويم من هستم، پس مي انديشم. مي توان به اين صورت عنوان كرد كه من انديشنده هستم. نه اين كه چون مي انديشم، پس هستم. دكارت مي خواهد هستي اش را با انديشيدن ثابت كند؛ پس در آن زماني كه مي انديشد، هنوز نيست بلكه پس از اين كه مي انديشد، وارد هستي مي شود. بنابراين در حال انديشيدن نيست ولي من در همان حال انديشيدن نيز هستم.
    دكارت در اعتراضات توضيح مي دهد كه به بديهيات اوليه واضح و متمايز معتقد است. مثلاً در پاسخ به نامه كلرسه مي گويد به اصل امتناع نقيضين باور دارم. از اين رو است كه مي توان گفت: هستم و مي انديشم. با حمايت اصل امتناع نقيضين كاربرد پيدا خواهد كرد چرا كه اگر دو نقيض قابل جمع باشند، مي توان انديشيدن و نبودن را با هم جمع كرد. يكي از استادان فلسفه در كتاب دكارت خود مي گويد: مي انديشم پس هستم، يك جمله است. در واقع اين محدوديت زبان است كه ما را مجبور مي كند آن را در دو جمله بيان كنيم. پس در واقع هيچ مفارقتي ميان انديشيدن و هستن وجود ندارد
    به نظر من انديشيدن اساساً جلوه هستي است. تكرار مي كنم او از انديشه به هستي مي رود و به نظر من اين موضوع مربوط به محدوديت زباني نيست. كساني كه معتقدند مساله مورد بحث به محدوديت يا خطاي زباني بازمي گردد، بايد توضيح دهند كه در صورتي كه زبان در بنيادي ترين مبناهايش خطاكار باشد، در جاهاي ديگر چگونه رفتاري دارد. چرا زبان در بعضي از موقعيت ها صحيح است اين توقعي منطقي است كه از آنها بخواهيم نشان دهند زبان كجا خطا كار و كجا بي خطا است.
    آيا همين كه دكارت مي گويد انديشه امري جوهري است نشان نمي دهد انديشه و انديشيدن جوهري واحداند
    وقتي دكارت مي گويد خودش انديشه است، بايد نشان دهد كه انديشنده كيست يا چيست. او بايد بگويد كه بالاخره انديشه فعل است يا فاعل.
    او مي تواند به جاي فعل و فاعل از مصدر ياد كند.
    نه مصدر هم انديشه نيست. انديشيدن است كه مصدر است. فعل و فاعل غير از مصدر هستند.
    گمان مي كنم راهي جز پذيرفتن محدوديت زبان نداريم. ويتگنشتاين در جايي مي گويد زبان عامل سوءتفاهم است. چطور مي توانيم از اين مهم چشمپوشي كنيم
    ويتگنشتاين با كدام زبان اين حرف را درباره زبان مي زند. چنانچه حرف او صادق باشد، همين جمله اي كه مي گويد نيز نامتعين و سوءتفاهم آميز است. نتيجه اين حرف سكوت خواهد بود در حالي كه او سكوت نمي كند.
    آيا شما بر اين باوريد كه زبان صاف و پوست كنده اي در اختيار داريم كه ديگران از آن غافلند
    نه، بلكه من اصلاً وجود را زبان مي دانم، زبان را ابزار نمي دانم.
    آيا در حال بحث از لوگوس به صورت يوناني و در معناي «هايدگري» هستيد
    بله، بحث من همان «لوگوس» است.
    در اين صورت به نظر شما ما در درون زبان هستيم يا عين آن
    ما عين زبان هستيم. به جز زبان چيزي نيست.
    ولي به گمان من وقتي در حال منولوگ يا حديث نفس هستيم، مجبوريم زبان را به ظهور برسانيم و زماني كه به ديالوگ يا گفت وگو مي پردازيم، ظهور زبان در جملات بيشتر ملموس مي شود. به نظر مي رسد در اين ظهور يافتن (چه از منولوگ و چه در ديالوگ) زبان را دچار محدوديت مي كند و همين محدوديت عامل سوءتفاهم مي شود
    بله، زبان بلافاصله بعد از ظهور محدوديت مي يابد.
    اين معنا هم در آراي سوسور و ويتگنشتاين و هم در آراي حكمايي شرقي نظير ابن عربي و شمس تبريزي يافت مي شود. فكر مي كنم همين محدوديت فاصله اي ميان نيت گوينده و آنچه مي گويد، ايجاد مي كند. آيا با اين استدلال موافقيد
    نه، چرا كه خود زبان همان فهم شما است. زباني كه با فهم همراه نباشد، صوت است. پس زبان حتي اگر به صدا درنيايد، عين فهم است. نكته اي كه بايد به آن توجه كرد اين است كه زبان و فهم يكي هستند. بنابراين هر دو (كه در واقع يكي هستند) محدود هستند يا درست تر بگويم، هست.
    آيا اين محدوديت به خاطر قالب تاريخي و تسلط آن بر ما است كه تحميل مي شود
    بله، زيرا هيچ ظهوري بدون قالب نيست. در واقع اگر قالبي نداشته باشيم، ظهوري در كار نمي آيد. وقتي ظهور در قالب باشد، مآلاً محدوديت نيز با آن همراه مي شود.
    اگر ما در درون اين محدوديت قرار داريم، چگونه مي توانيم از آن فرابرويم و راجع به يك عقل ثابت و فارغ البال صحبت كنيم
    ما هرگز در مورد عقل ثابت حرف نمي زنيم چون عقل تحول پذير است. عقل بنايي دارد كه به شكل هاي متفاوت درمي آيد. ما صورت بي قالب آن را نمي بينيم. ولي مي دانيم آن همان «اگو»يي است كه نمي دانيم كجاست. اما مي دانيم اين «اگو» مدام در حال تجلي لايزال به سر مي برد.
    و آيا همين امر است كه تاريخ و تاريخ فلسفه را مي سازد.
    بله، حتي تاريخ به طور اعم هم همين ظهور است.
    چقدر از موضوع دور افتاديم. به «خواجه نصير» برگرديم و كمي راجع به تاويل صحبت كنيم كه به صورتي به بحث قبلي مربوط مي شود. تاويلي كه خواجه از آن ياد مي كند، با تاويلي كه در دوران بعد از شلايرماخر درك مي شود، متفاوت است. لطفاً راجع به تفاوت تاويل از نظر خواجه و تفاوتش با تاويل از منظر مدرن صحبت كنيد
    تاويل مدرن با هرمنوتيك عجين است. هرمنوتيك نيز يك مكتب واحد نيست، بلكه مكاتب متفاوتي دارد. ولي تاويلي كه خواجه و حكماي ما از آن نام مي برند، به كلمه «اول» اشاره دارد و به معناي بازگشت به «اصل» فهميده مي شود. به عنوان مثال تاويل ما از چراغ، روشنايي است. يعني به لامپ، حباب، شكل و شمايل آن و... كه به خصوصيات ظاهري مربوط مي شود، كاري ندارد. بازگرداندن چراغ به روشنايي يعني بازگرداندن لفظ به معني آن. توجه داشته باشيد كه هر كسي از تاويل ناگزير است، زيرا هيچ ظاهري بدون باطن نيست. البته خواجه ظاهر را نفي نمي كند، ولي توجه مي دهد كه نبايد در ظاهر متوقف شد.
    وقتي راجع به تاويل در سنت فلسفه اسلامي حرف مي زنيم، مدعي هستيم كه براي رسيدن به اصل و اول امور از شيوه هايي باطني استفاده مي كنيم تا به آن برسيم. اما در عمل به مقصد مشتركي نمي رسيم. شايد همين عدم رسيدن به مقصد مشترك باعث شد تا اصحاب هرمنوتيك مدرن به اين عقيده برسند كه هيچ تاويلي به ساير تاويل ها ارجحيت ندارد و همه تاويل ها در يك سطح قرار دارند. نظرتان در اين مورد چيست
    اشكال نيز در همين جاست. اگر به باطن برويم، در حالي كه ملاك نداشته باشيم، ممكن است دچار اختلاف شويم و مكتب هاي متفاوت هرمنوتيكي ايجاد شوند. ولي عرفا و حكماي ما براي به باطن رفتن ملاك دارند واگر كسي در ميان آنها اختلافي داشت، نشان مي دهند كه با آن ملاك آشنا نبوده است. از اين رو مي توان گفت حامد ابوزيد ابن عربي را نمي فهمد، چون ابن عربي يك تاويل بيشتر ندارد و اساساً خودش براي تاويل ملاك مي دهد.
    يعني ابن عربي يا مثلاً ملاصدرا يك عقيده داشتند و در مراتب متفاوتي قرار نداشتند
    البته ممكن است اختلافات جزئي وجود داشته باشد كه مربوط به شيوه بيان مي شود. ولي اين قول نيز درست است كه وقتي از ظاهر به باطن مي رويد، مراتب گونه گونه وجود دارد. زيرا باطن پله پله است. ابن عربي و مولانا صاحب دو مكتب عرفاني مختلف هستند ولي در تاويل ها به هم نزديكند، حتي گاهي عين هم هستند.
    در جايي نشان داده ايد كه خواجه نصير به اعتراضاتي كه به اصل «نابودي نفس ناطقه» كرده اند، پاسخ داده است. سپس نوشته ايد كه همين پاسخ ها باعث به وجود آمدن نظرات زيادي از جمله نظريه «حركت جوهري» شد. مي توانيد تاثيرهاي ديگر را نام ببريد
    نشان دادن تاثيرات مستقيم كار بسيار دشواري است. فقط مي دانم كه همه فلاسفه بعد از خواجه مرهون آثار او هستند. اگر دفاع خواجه نبود، چيزي از فلسفه اسلامي باقي نمي ماند.
    شما نشان داديد كه خواجه نصير مدافع واقعي فلسفه است و نه ابن رشد . چرا اين موضوع تا به حال مسكوت باقي مانده است
    اين به خاطر عدم اطلاع و احاطه كافي است. كسي كه حداكثر چند صفحه از اسفار مي خواند، از تاريخ فلسفه و ماجراي ۱۴ قرني آن ناآگاه است. بايد زير و بم فلسفه را مطالعه كنيد تا بتوانيد درمورد آن نظر بدهيد.
    يكي از انتقادهايي كه به خواجه مي شود، مربوط به حكمت عملي او است. منتقدين مي گويند افلاطون و ارسطو كار فلسفي برروي متافيزيك را انجام داده اند و سپس به عنوان فيلسوف شروع به تامل راجع به شهر و مناسبات شهري كرده اند. از همين رو «اخلاق نيكو ماخوس» ارسطو به عنوان يك كتاب اخلاقي مقدمه رسالت سياست او است و در نتيجه از اصول لايتغير استفاده نمي كند. ولي چون خواجه موضوع را خوب درك نكرده بود، براساس اصولي لايتغير نظام اخلاقي خود را سامان مي دهد. در حالي كه با اصول لايتغير نمي توان درمورد موضوع متغيري مثل سياست نظر داد. اين منتقدين خواجه را محكوم مي كنند كه ميان نظر و عمل شكافي ايجاد نموده است
    مساله اخلاق چنان غامض است كه امروزه تبديل به بن بست شده است. اما درمورد ارسطو بايد گفت كه او نيز به اصل لايتغيري اعتقاد داشت كه آن را «حدوسط» مي ناميد.
    اعتدال (يعني نه افراط و نه تفريط) نزد متفكران مسلمان پذيرفته شد و آنها فقط اين اصل را با روايات تزئين مي كردند. خواجه نيز اخلاق ناصري و اخلاق محتشمي را به دستور فرماندهان زمان و بر همان منوال ارسطويي نوشت ولي با نبوغ ژرفي كه داشت، مي دانست كه اشكالي در آن وجود دارد. پس «اوصاف الاشراف» را به رشته تحرير درآورد. عقيده اصلي او درباره اخلاق همين كتاب است، كه در آن به اخلاق اسلامي و عرفاني مي پردازد. او دو كتاب قبلي را به خاطر ملاحظات سياسي نوشته بود. توجه داشته باشيد كه اين خواجه بود كه حكومت ۵۰۰ ساله و منحط عباسي را فروپاشاند. اين يكي از عظيم ترين كارهاي تاريخ اسلام است و اساساً به همين خاطر است كه برخي از اهل سنت خواجه را دوست ندارند و نام او از همين رو در محاق مانده است. خواجه كسي بود كه تهديدي نظير هلاكوخان را تبديل به فرصت كرد. بعد از فروپاشاندن سلسله عباسي رصدخانه را به راه انداخت و در مجموع مسير تاريخ اسلام را تغييرداد. شايد اگر خواجه نصيرالدين طوسي نبود، ما نمي توانستيم اينجا به زبان فارسي با هم بحث فلسفي كنيم. شايد نه زبان فارسي مي ماند و نه فلسفه.
    


 روزنامه ايران، شماره 3873 به تاريخ 8/12/86، صفحه 10 (فرهنگ و انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 527 بار



آثار ديگري از "عليرضا سميعي"

  ماهي هاي افتاده در خاك
عليرضا سميعي، كيهان 22/12/95
مشاهده متن    
  خداحافظي با جاودانگي
عليرضا سميعي، ايران 3/5/89
مشاهده متن    
  جلد پنجم آراي اخلاقي
عليرضا سميعي، ايران 29/4/89
مشاهده متن    
  در مرحله ويرايش
عليرضا سميعي، ايران 11/3/89
مشاهده متن    
  امروز با عبدالحسين خسروپناه
عليرضا سميعي، ايران 1/3/89
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه انسان و محيط زيست
متن مطالب شماره 4 (پياپي 58)، زمستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است