|
نگاهي به مجموعه داستان «آن گوشه دنج سمت چپ» /عشق با طعم آلن دلون
نويسنده: اميد سليمي
1- فرض بگيريد در ميان دنياي پرتلاطم ادبيات داستاني، جوان ناشناسي از آن سوي سرزمين تفته خوزستان پيدا مي شود و مجموعه داستاني به چاپ مي رساند كه كليه معادلات اين دنياي بي آرام را به هم مي ريزد، نه، خيلي سياسي شد. بايد شروع را عوض كرد: 2- شروع اين مطلب با پاراگرافي از داستان «پل ها» آذين بسته مي شود. (ص100) -رويا يك سوال بپرسم؟ -بپرس عزيزم. -تو بين كلينت ايستوود تنها و مارلون براندوي عياش كدام را مي پسندي؟ - آلن دلون ... را. جمله آخر تمام نشده، قهقهه ترسناكي مي زند و با سرعت مي دود آن طرف پل.» از لحاظ طرح و توطئه داستاني، ماجرا در بستري از... نه، باز هم نشد. اين طور شايد به سرنوشت «آداب بيقراري» و يعقوب يادعلي و مقالاتA4 معروف در نعت از ما بهتران دچار شويم. بايد از ابتدا شروع كرد: 3-از زماني كه نويسندگاني مانند جمال ميرصادقي، عطاي نوشتن فصول احساسات برانگيز رمان هايي مثل «درازناي شب» را مانند مشفق كاظمي در داستانواره «تهران مخوف»، به لقاي رانده شدن به چوب تكفير و زندقه بخشيدند و از ايامي كه جلاي وطن كرده هايي همچون «رضا قاسمي» سعي كردند مشكلات شخصيت هاي خود را در رمان هايي در رديف «چاه بابل» با زباني رك و راست روايت كنند، تا پاييز سال 86 تاكنون ديده نشده بود نويسنده يي بتواند فارغ از تمامي اما و اگرها و حد و حدود مرئي و نامرئي، حرف دل شخصيت هايش را به سادگي صحبت كردن دو دوست صميمي، بنويسد و چاپ كند و اين همان اتفاق جديدي است كه در «آن گوشه...» رخ داده است. با اين حال مهدي ربي در اين مجموعه، داستان هاي فراواني را مانند «مليحه»، «حالامي ذاري بخوابم؟» (ورژن چاپ شده، نه PDF )، «مي تونم دوباره ببينمت؟»، «چشم سياهان كيستند؟»، «باد مخالف» و «پل ها» آورده تا ثابت شود اگر قرار باشد در مورد ديدگاه هاي شخصي شخصيت هايش، اظهار نظري كند، سعي دارد با آنچه لمس كرده و دريافته، قلمفرسايي كند، نه آنچه ديگران مي پسندند و تعيين مي كنند. پس بي دليل نيست شخصيت هاي ربي، بسيار بسيار باورپذيرتر از آدم هايي درمي آيند كه در خروارها كتاب و داستان چاپ شده در جïنگ ها و كتابسازي ها و «جشنواره هاي ملي و...» صفحه سياه مي كنند و جولان مي دهند. اينجاست كه داستاني مانند «باد مخالف» با حجم اندك يكي دو صفحه يي خود، يادآور تعريف ادگار آلن پو از داستان كوتاه مي شود كه همانا «برشي از زندگي» است، برشي كوتاه، ظريف و بسيار باورپذير. اين گونه مي شود كه داستان هاي «آن گوشه...» را مي توان خواند و با محتويات ذهن امروزي مخاطبان تطبيق داد و پذيرفت. اما اين باور پذيري و تاثير گذاري در داستان هاي مهدي ربي، دلايل مختلف ديگري نيز دارد كه اگر به آن پرداخته نشود، بي انصافي است. به طور مثال سادگي نثر و زبان نويسنده در اكثر داستان هاي مجموعه به راحتي باعث برقراري ارتباط مي شود و در اصل، خواننده خود را با متن جريان گريزي روبه رو مي بيند كه ادعايي ندارد و اين طور مي شود كه داستان نويس زيرك، مقاومت خواننده را دور مي زند. از همين روزنه گشوده شده به ذهن مخاطب، تاثيرگذاري قلم ربي شروع مي شود تا به باورپذيري پرسوناژها و ماجراها بينجامد. 4- ربي، بازي خود را با ترفندهاي داستان نويسي نيز عجين كرده كه به نظر مي رسد پاشنه آشيل ارتباط او با مخاطب خود، همين زير و روكشي هاي داستاني است. در «قرباني ابراهيم»، به هم ريختن روايت و پلي فونيك كردن ديدگاه و راوي شايد فقط باعث جلب توجه اشخاصي شده كه در جايزه ادبي اصفهان، اظهارنظر مي كنند و كيست كه نداند ديار زنده رود، خود بيش از همه گرفتار اين «استادان سبعه» است. اين مشكل در «مليحه» و «ديگر هيچ چيز با اهميتي وجود ندارد» شكل ديگري به خود مي گيرد. شايد اصطلاح «سركار گذاشتن ادبي» براي چنين مواقعي اختراع شده باشد، درست زماني كه راوي داستان در پايان مي گويد: «و با فرياد مادرم (در برخي روايت ها با پاشيدن آب سرد) از خواب پريدم،» اينكه مخاطب بفهمد در پايان داستان «مليحه»، اين روح راوي مرده است كه قصه را مي گويد، لطفي براي او ندارد، زيرا پايان بندي اين داستان با فصل اختتاميه ماجرايي مانند فيلم «ديگران»، تفاوت ماهوي دارد. همچنين است لو رفتن ماجراي راوي «ديگر هيچ چيز با اهميتي وجود ندارد» كه مي دانيم احتمالاً يكي از حرفه يي هاي اتاق تمشيت آگاهي بوده است. اينجاست كه خواننده بي اختيار پي مي برد داستان هاي موفق «آن گوشه...» زماني موفقند كه حرف دل نويسنده را بزنند، نه جايي كه قصد دارند فرم گرايي و قدرت قلم مهدي ربي را به رخ بكشند. راز شكفتن مهدي ربي در اين مجموعه بسيار عيان است: ساده نويسي و دل نگاري نگاهي به مجموعه داستان «آن گوشه دنج سمت چپ» /عشق با طعم آلن دلون اميد سليمي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 101 بار
|