 
|
اينجا كالو روستاي بدون آسمانخراش
نويسنده: نبي بهرامي - حميد شعراني
«... تهران خوب است. من به آنجا نرفته ام اما حميده مي گويد در تهران ماشين هاي زيادي رفت و آمد مي كنند... آنجا مردم كيف در دست دارند... مي گويند سرشان خيلي شلوغ است. هيچ وقت مردم تهران بيكار نمي شوند. مادرم مي گويد تهران جاي ما نيست. من نمي دانم تهران جاي چه كساني است. در تهران برف مي آيد. مدرسه تعطيل مي شود و بچه ها حتماً ناراحت مي شوند مثل ما. علي پسر همسايه ما مي گويد در تهران همه عينك به چشم مي زنند و آنجا ترافيك است. از معلم مان درباره ترافيك پرسيديم. آقاي معلم به ما گفت: ترافيك يعني صف ماشين ها. ماشين ها منتظر مي مانند تا نوبت شان برسد و از جايي عبور كنند. آقاي معلم گفت: ترافيك يعني معطلي....» اينها را حسين برايم مي نويسد: يكي از دانش آموزان كم جمعيت ترين مدرسه ايران. مدرسه يي كه اين روزها شهرت جهاني يافته و نگاه هاي فراواني را به سوي خود جلب كرده است. از عبدالمحمد شعراني كه حالااو را با نام «سربازمعلم جنوبي» مي شناسند مي خواهم بعد از كلاس به همراه دانش آموزانش بمانند تا از روز هاي سربازي اش بگويد: روزهايي كه نه رنگ فشنگ ديده است و نه رنگ پوتين و از روز هاي معلمي اش كه به همه يادآور شد هر انسان مي تواند يك رسانه باشد. «با بقيه بچه ها توي پادگان آموزشي نشسته بوديم و هر كسي داشت از روز هاي بعد از آموزشي مي گفت. يكي خيلي جدي مي گفت كه من مي خوام معلم خشكي باشم. دانش آموز بايد از معلم بترسه. بعضي ها هم به شوخي گرفته بودند و مي گفتند اگه توي روستا معلم شديم، همه روز ها نمي ريم سر كلاس. كي حوصله داره با دانش آموز ها سر و كله بزنه. من هم به اين فكر مي كردم كه چه روز هايي در انتظارم نشسته است و هميشه يك كلاس شلوغ كه دانش آموز هاش از سر و كول هم بالامي روند را تصور مي كردم.» سربازمعلم به ساعتش نگاه مي كند و با صداي بلند به دانش آموزانش تعطيلي كلاس را اعلام مي كند. آنقدر مدرسه بي حصارش كوچك است كه نيازي به نواختن زنگ گوش خراش نيست. محمد پشت ميز زوار دررفته اش مي نشيند و مي گويد: «روزي كه وبلاگ «دير تش باد»1 رو راه انداختم فقط براي خاطرات شخصي ام بود. مثل خيلي از وبلاگ هاي ديگه. تا اينكه امسال اول مهر به فكر اين افتادم بد نيست گاهي هم از بچه هاي اين مدرسه بنويسم. اولين پستي كه در مورد كم جمعيت ترين مدرسه ايران نوشتم، سيل بازديد ها به سوي وبلاگم روانه شد. هر روز كه مي گذشت افراد بيشتري با وبلاگم آشنا مي شدند و اين پلي بود براي گفتن اتفاقاتي كه توي طول روز، اينجا رخ مي دهد.» نگاهم به مهدي گره مي خورد كه روي ميز خوابش برده است... حميده كلاس پنجمي كه از همه بزرگ تر است نگاهم را مي خواند و با صدايي آرام كه به زحمت به گوشم مي رسد، مي گويد: «ديشب پدر مهدي دير از دريا برگشته. مهدي و مادرش رفته بودن ساحل تا نزديك هاي صبح بيدار نشسته بودند.» محمد حرف حميده را قطع مي كند و در ادامه حرفش مي گويد: «تمام مرد هاي اين روستا درآمدشون از راه صياديه... با ماشوا2 ميرن دريا... ماهي هاشون رو هم توي بازار دير مي فروشن. اينجا تا بندر دير حدوداً 35 كيلومتر فاصله داره. راهي كه هر روز من با موتورسيكلت طي مي كنم.» بعد از كمي مكث باز مي گويد: «البته مهدي وقتي كسي مياد اينجا خواب و بيداريش فرقي نمي كنه. خيلي كم حرفه. مثلاً چند هفته پيش وقتي چند تا از دوست هام اينجا سر زدن به زحمت از مهدي حرف كشيده بودند و بهشون گفته بود اينجا رو بيشتر از مدرسه هاي شهر دوست داره. اما فرداش بهم گفت: آقا اجازه من جلوي دوست هات و خبرنگارا گفتم كه شهر رو بيشتر از اينجا دوست دارم. آقا اجازه من اينجا دوست دارم و خوشحالم كه همه ما رو مي شناسن. اما آقا معلم، اگه راستش رو بخواي مدرسه هاي شهر رو بيشتر دوست دارم چون اونجا امكانات بيشتر داره و ما مي تونيم آزمايش هاي توي كتاب رو انجام بديم و زنگ هاي ورزش هم مجبور نيستيم با توپ پلاستيكي بازي كنيم.» حالاآقا معلم نگاه خيسش را از من و دانش آموزانش مي دزدد، از كنار ما بلند مي شود و در چارچوب در كلاس مي ايستد و به دريا خيره مي شود. ناخودآگاه به ياد حرف هاي حميده مي افتم كه او با آن دنياي كوچك پر از كاستي، تنها آرزويش استخدام معلم شان است، يعني ماندگار شدن سربازمعلمي كه روز هاي آخر خدمتش را مي گذراند. «محمد تو خسته نمي شي هر روز با موتورسيكلت 35 كيلومتر مسافت رو طي مي كني؟» محمد كنار تخته سياه مي ايستد و مي گويد: «براي رسيدن به خواسته هات بايد سختي بكشي. خستگي جسمي دارم اما وقتي دانش آموز هام رو مي بينم، وقتي مي بينم چقدر من رو دوست دارن انرژي مي گيرم و گذشته از اينها وقتي از مدرسه خسته و كوفته برمي گردم و وبلاگم رو باز مي كنم مي بينم چقدر همه به من و اين چهار تا دانش آموز لطف دارن، خستگي از تنم درميره. خدا مي دونه چقدر انرژي مي گيرم وقتي مي بينم بسته هايي رو كه با پست از جاهاي مختلف ايران حتي خارج كشور برايمان مي فرستند.» به حرف هاي محمد فكر مي كنم: به حقيقتي كه پشت فرستادن اين كادو ها پنهان است. به اينكه هنوز انسان ها همديگر را دوست دارند و هنوز مي توان به ياري شان در روز هاي سخت اميد بست. به حسين و پريسا كه نگاه مي كنم مي بينم از نشستن روي نيمكت خسته شده اند. پيشنهاد قدم زدن كنار دريا را مي دهم. كتاب هايشان را جمع مي كنند و از كلاس بيرون مي زنيم. هنوز كمي از مدرسه فاصله نگرفته ايم كه پدر مهدي با عجله خود را به ما مي رساند و پاكتي به محمد مي دهد و مي گويد: «من فردا دريا هستم. قربون دستت، اين قسط كامپيوتر اين ماهه. زحمتش رو بكش. ببخشيد كه دير شد.» محمد براي هر كدام از بچه ها از شركت كامپيوتري كه در آن براي تامين هزينه دانشگاهش كار مي كند، كامپيوتر قسطي خريده است و گاهي عصر ها به روستا مي آيد و به بچه ها كامپيوتر آموزش مي دهد. به وسط روستاي هفت خانواري كه مي رسم ساختمان هاي كوتاه و سكوتي كه هر چند دقيقه با پارس سگي درهم مي شكند مرا به ياد نوشته هاي حميده مي اندازد: «تنها ماشين روستاي ما وانت هاشم است... در كالو هيچ تابلوي بوق زدن ممنوعي وجود ندارد... كسي ويراژ نمي دهد، لايي هم نمي كشد... ما فقط ماشوا داريم. اما چون دريا بزرگ است آنها هيچ وقت در ترافيك گير نمي كنند كه بوق بزنند. ديروز تلويزيون درباره برج ميلاد حرف مي زد... مي گفت بزرگ ترين ساختمان تهران آنجاست... بزرگ ترين ساختمان اينجا خانه حاج عباس (او هم براي خودش در روستا بروبيايي دارد) است كه سه برابر خانه خشت و گلي عبدالله است.» هنوز در فكر نوشته هاي حميده هستم كه دختري كيف به دست با روپوش مدرسه به ما نزديك مي شود. به آرامي سلام مي كند و از كنار ما رد مي شود. محمد به حميده مي گويد: «حميده سال ديگه بايد از اين لباس ها بپوشي ها.» حميده نگاهي به زمين مي دوزد و غمي در چهره اش نمايان مي شود. محمد رو به من مي گويد: «بچه ها دوره راهنمايي رو بايد برن بîردخون. 35 كيلومتر راه رو با يه ميني بوس ميرن چون از روستا تا جاده اصلي راهش خاكيه. همون جا پياده مي شن. الان هم كه مي بيني حميده ناراحته فقط به خاطر دلتنگي اش براي بچه هاست. چند روز پيش توي كتاب هديه هاي آسماني اش نوشته بود: اگر من امسال قبول شوم ديگر پيش حسين، مهدي، پريسا و آقاي معلم نيستم... كاش روستاي ما هم مدرسه راهنمايي داشت تا مجبور نبودم سال ديگر كنار دانش آموزاني كه آنها را نمي شناسم، بنشينم.» روي تپه ماسه يي كنار دريا مي نشينم. يك طرف تا چشم كار مي كند درياست و اين طرف هم نخلستان خلوتي كه نخل هايش به دليل كم آبي لاغر و نحيف قد برافراشته اند. حسين و مهدي و پريسا كمي آن طرف تر نشسته اند و هر سوالي كه مي پرسم در گوشي حرف مي زنند و ريزريز مي خندند. از محمد در مورد ساعت كلاسي مي پرسم و او مي گويد: «درس اول از مهدي شروع مي شود چون كلاس اولي است و كم حوصله. درسش حدود 20 تا 25 دقيقه طول مي كشد. بعد نوبت پريسا كه كلاس دوم است مي شود. بعد از پريسا، حسين كه حسابي حوصله اش سر رفته است كلاسش شروع مي شود و در آخر هم نوبت به حميده مي رسد. اما كلاس هاي نقاشي، ورزش و انشا را با هم برگزار مي كنم.» خورشيد درست وسط آسمان مي درخشد و هوا رو به گرمي مي رود. در بوشهر روز هاي آخر فروردين روزهاي خداحافظي با هواي خنك است و بايد خود را براي تابستاني گرم و پر از «تش باد» (آتش باد) آماده كرد. روزهايي كه نمي دانم مردمان «جمال آباد كالو» چطور مي خواهند با كم آبي دست و پنجه نرم كنند. تمام سهم اين صيادان هفته يي يك تانكر آب شيرين است. مردمان قانعي كه تنها مشكل شان را نداشتن يك جاده آسفالت مي دانند و نه هرگز به فكر پهناي باند اينترنت شان هستند و نه بودجه مترو. اينجا قطع فيبر نوري بحث روز خانه هاشم فرد بانفوذ روستا نيست. در خانه هاشم امروز بحث ماهي شوريده است كه اين روزها صيد خوبي دارد. بحث جوانان اينجا هيچ ربطي به اوركات و پادكست ندارد. شايد قسمتي از روزشان را با سرك كشيدن به دهكده جهاني سپري كنند اما مهم ترين مساله چهار جوان موجود در روستا كه سن قانوني جواني را يافته اند آماده كردن ادوات صيد ميگو است. اهالي روستا همه چيزشان مشترك است... اينجا همه از برنامه غذايي هم خبر دارند... سفره ها آمادگي پذيرايي از همه روستا را دارند... اينجا همه چيز يكي است و مشترك: از نام و نام خانوادگي شان (زارعي) تا خنده ها و درد هايشان. اينجا كالو روستاي بدون آسمانخراش نبي بهرامي - حميد شعراني
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 128 بار
|