|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران87/3/21: گفت وگو با آرش دادگر، كارگردان نمايش صبحانه اي براي ايكاروس: داستان اول و آخر ندارد
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 7001
دو شنبه 29 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 3948 21/3/87 > صفحه 20 (فرهنگ و هنر) > متن
 
      


گفت وگو با آرش دادگر، كارگردان نمايش صبحانه اي براي ايكاروس: داستان اول و آخر ندارد


نويسنده: بهنوش ناصرپور


    آرش دادگر متولد ۱۳۵۲ شيراز است وفوق ليسانس كارگرداني تئاتر از دانشگاه تربيت مدرس دارد. طي سال هاي اخير به عنوان بازيگر و كارگردان در صحنه حضور داشته است. آژاكس، داستان هاي كارور، الفباي ضربه ها، كالون و قيام كاستليون و... ازجمله اجراهاي اوست كه همواره مورد نقد و بررسي منتقدان و توجه مخاطبان خاص تئاتر بوده است. وي طي روزهاي اخير، نمايش صبحانه اي براي ايكاروس را در تالار مولوي اجرا كرد و با استقبال تماشاگران خاص و دانشجويان تئاتر روبه رو شد.
    اين نمايش اقتباسي «بورخسي» يا الهام غيرمستقيم از اثري از آلن رب گريه پدر رمان نو فرانسه بود. دادگر تجربه متن مدرن را پيش از اين با اجراي داستان هاي كارور در جشنواره فجر سال ۸۳ در حافظه داشت.
    صبحانه اي براي ايكاروس در حالي اجراهاي خود را در تالار مولوي پشت سر گذاشت كه به اجرايي متفاوت نظر داشت. اين نمايش با الهام از رمان جن نوشته آلن رب گريه توسط حميدرضا نعيمي نوشته شد و با اجراي آرش دادگر به روي صحنه رفت. تلفيق فضاي نمايش با اسطوره و شيوه جديد اجرايي به اين صورت كه تماشاگر محدود (هر اجرا ۱۵ نفر) زاويه ديد خود را به دلخواه انتخاب كند، فضايي بديع را در سالن اصلي تالار مولوي ايجاد كرد. «آرش دادگر» از چند و چون اين تجربه مي گويد.
    * از انتخاب رمان «جن» نوشته رب گريه تا اجراي «صبحانه اي براي ايكاروس» توضيح بدهيد.
    زماني كه «حميدرضا نعيمي» اين رمان را براي اقتباس نمايشي پيشنهاد داد، سال ۸۲ بود و نظرش بيشتر جلب دو صفحه پيش گفتار و مؤخره كتاب بود كه در واقع هيچ ربطي به خود رمان نداشت و داستان آن دو صفحه اين بود كه يك نفر گم شده و يك پليس هم به دنبال او مي گردد. بازخواني انجام شد و فضاي حاصل، حول و حوش بازگو كردن يك حقيقت بود. فضا تقريباً همان فضاي كتاب بود به جز شخصيت «دكتر» و «قصاب» كه به نمايشنامه اضافه شد، اما در اين چند سال موفق به اجراي آن نشديم و وقتي هم كه آقاي نعيمي پيشنهاد آن را به كسان ديگري مي داد، مانعش مي شدم چون اميد داشتم روزي بتوانم خودم آن را به روي صحنه ببرم، كه اينگونه هم شد. بعد از جشنواره فجر سال گذشته ما مي توانستيم «ليرشاه» را براي اجراي عمومي آماده كنيم اما به دليل كمبود زمان اين متن را جايگزين كرديم با اين تفاوت كه بايد در متني كه چند سال از نگارش آن گذشته، تغييراتي ايجاد كنيم؛ به جز كاراكترها كه تغيير نكردند، در ديالوگ ها، خط سيري نمايشنامه، اتفاقات و فضا تغييراتي ايجاد و تمرين ها آغاز شد. به مدت ۵ ماه تمرين كرديم و براي ساخت فضاهايي كه نمي دانيم چه مي شود، تلاش كرديم!
    * چرا «فضاهايي كه نمي دانيد چه مي شود» مگر برنامه ريزي در تمرين ها وجود ندارد
    نه. منظورم متن بود. چون ما براي فضاسازي كارهاي خود، در متن «توضيح صحنه» نمي نويسيم بلكه بايد اتمسفر را از دل روابط شخصيت ها و اتفاقات، زمان و مكان و فضا بسازيم.
    * گروه اجرايي را چگونه با خود همراه كرديد
    من از همان آغاز تمرين به گروه گفتم كه تمرين اين كار برخلاف كارهاي قبلي است و به صورتي است كه بايد تجربه اي را در فضايي ديگرگونه انجام دهيم و آن ساخت جهاني فانتزيك است. يعني بايد بپذيريم هر چيزي در اين فضا قابليت امكان خود را مي يابد و قادر باشد نامرئي را مرئي كند. زحمات زيادي كشيده شد و بچه ها واقعاً تحمل كردند. چون فضاي كارهاي مدرن بر پايه ويراني خودش است و هيچ چيزي نمي تواند در اين فضا استوار باقي بماند، ما هم بر همين اساس جلو رفتيم و سعي كرديم اگر لحظه اي تكرار مي شود براي بي معني كردن باشد تا معناي جديد ساخته شود نه براي معنا دادن. قضاوت برعهده تماشاگر است. تجربه متفاوتي بود كه تماشاگر در انتخاب زاويه ديد و درك لحظه ها مختار است. يعني تماشاگر جايگاه ثابت خود را ندارد. فضاي تالار مولوي را سيال گرفتيم و در اين راه به سمت سينما هم رفتيم. از مونتاژ استفاده كرديم و متن را به هم ريختيم.
    * درباره «مونتاژ» در نمايش توضيح مي دهيد
    مونتاژ به اين شيوه بود كه ابتدا با به هم ريختن متن انجام شد. ما حضور شخصيت ها را منفصل كرديم و در جاهاي مختلف زمان اجرايي قرار داديم. صحنه اي كه پلان ثابتي داشت و يك تكه بود را به سه بخش تقسيم كرديم تا در برخوردهاي بازرس با هر يك از آنها فضاي لابيرنتي (هزارتويي) را داشته باشد و در كل ارتباطش با آنها محدود به يك پلان نباشد. اين كار در كنار حركت تماشاگران كار بسيار سختي بود و در عين حال تجربه اي خوب بود زيرا بازيگران در اين حركت بايد تمركز خود را حفظ مي كردند و بازي طبيعي خود را ارائه مي دادند.
    * درباره فانتزيك، رئاليسم جادويي يا همين فضاي غيرواقعي كه در كل كار وجود دارد و ارتباطي كه مخاطب بايد براي درك آن با اثر برقرار كند، توضيح دهيد. براي همراه شدن مخاطب با اين فضا چه تلاشي كرديد
    درباره رئاليسم جادويي بايد بگويم كه اين جريان يا سبك ادبي در امريكاي لاتين ظهور كرد و اروپا كمتر با آن ارتباط برقرار مي كند زيرا منطق پذيري اروپائيان بيشتر از آمريكاي لاتيني ها است.
    * منظورم غيرواقعي بودن فضا است و ارتباطي كه با «جريان سيال ذهن» دارد.
    رب گريه هم در اين فضا قرار دارد و دنيايي كه مي سازد براساس فرهنگ خودش، ثابت نيست. هنگام چالش با متن بسيار ياد پاك كن ها افتادم. داستان آن هم جست وجوي قاتلي است كه شخصيت او به يك استحاله مي رسد.
    * نمايش داستان ندارد. اما تماشاگر گرچه به هم ريخته اما با داستاني روبه رو مي شود كه در انتها به نتيجه نمي رسد. چرا چنين ايهامي را براي او باقي مي گذاريد
    ما قطعاً به عمد نخواستيم «گره گشايي» را در نمايش انجام دهيم. اين علاقه هميشگي ما است كه بدانيم «آخرش چي مي شد » اما در اين فضا و در اين داستان، اول و آخري وجود ندارد. هر لحظه در اين فضا مي تواند اول و آخر باشد. تماشاگر در لحظه ورود با «ناشناخته» برخورد مي كند و سعي مي كند آن را به «شناخته» تبديل كند. در صورتي كه روند برعكس است. اين مخاطب است كه بايد با فضا هماهنگ شود تا آن را درك كند.
    * فضاي گنگي كه در ابتداي نمايش براي بازرس پيش مي آيد، با حس گنگ تماشاگر همسو است. اين تمهيدي هوشمندانه براي همراهي تماشاگر است، اما آيا در ادامه نمايش موفق است
    خير. اتفاقاً بازرس در ابتداي نمايش خيلي هم هشيار است. چون به محض ورود، كاراكترهاي ديگر را عجيب مي بيند و سعي مي كند با منطق خودش آنها را توجيه كند. تماشاگر هم اين گونه برخورد مي كند. همه چيز را برعكس مي بيند. شخصيت ها تصميم مي گيرند بازرس را عوض كنند و آن وقت است كه همه چيز با هم چفت مي شود. معنا در ذهن شكل مي گيرد زيرا داستاني وجود ندارد. در اينجا «روان» در كنترل است نه تفكر و احساس.
    * ارتباط درون متني نمايش با اسطوره «ايكاروس» چگونه تبيين مي شود
    ايكاروس در فرهنگ اساطيري فردي است كه براي رسيدن به ناشناخته جسمش را از دست مي دهد. او ناشناخته را مي خواهد و وقتي به خورشيد مي رسد همه چيز فرومي ريزد. رسيدن به حقيقت به گونه اي است كه نمي تواني آن را بازگو كني زيرا در آن لحظه تازه مي فهمي كه هيچ چيز نمي داني. رسيدن به روشنايي براي ايكاروس بي معنا مي شود. بازرس هم لحظه آخر به مفهوم مي رسد، اما آيا بايد كاري كرد مگر مي شود اگر كاري كنيم خودراي هستيم. آن وقت تمام اشخاص را نادان مي بينيم و شروع مي كنيم به قطعه قطعه كردن.
    * در فرهنگ ايران، اين مسئله را چگونه درك كرديد
    در فرهنگ خودمان هم اين گونه است. چرا ما از ضرب المثل استفاده مي كنيم چون اگر از روز اول فهميده بوديم، دنيا تمام مي شد. ادبيات ما پر از پند و نصيحت و اندرز است چون در آن زمان گوش شنوا نبود. الآن هم نيست. بشر همواره مي شنود اما انجام نمي دهد. چون اگر به پندها گوش مي داد ديگر آنها تكرار نمي شدند. ضرب المثل ها و ادبيات ما همچنان جريان دارند. اين خاصيت انسان است كه عكس قضيه را انجام دهد. اگر اين گونه نبود شاعران ما هيچ گاه اينقدر به انسان دوستي، نيكي، دوست داشتن، عشق ورزي و... اصرار نمي كردند. وضعيت تئاتري ما هم همين است. ما نمي توانيم راه هاي ديگر را ببينيم. به همين دليل در برابر روش هاي جديد مقاومت مي كنيم. ما نپذيرفته ايم كه طبيعت انسان سيري ناپذير است و همواره تمايل به جهاني ديگر دارد. به همين دليل در لحظه، مقاومت بازرس مي شكند و با جهان شخصيت ها همراه مي شود.
    * اگر نكته اي تكميلي براي حرف هاي خود داريد، بفرماييد
    بزرگترين موهبت فعاليت تئاتري ام كار با گروه «شايا» است. از اعضاي ثابت آن و اعضاي جديد كه از ميان دانشجويانم هستند، بسيار ممنون ام. چون در اين كار سخت و طولاني همراه من بودند. تئاتر كار كردن ايرادي ندارد اما تئاتر خوب كار كردن سخت است. تماشاگر با هر ظرف و معلوماتي وارد مي شود، ارائه كاري براي جلب ذائقه او دشوار است. اميدوارم در اين راه استوار به جلو برويم.
    
    
    
    


 روزنامه ايران، شماره 3948 به تاريخ 21/3/87، صفحه 20 (فرهنگ و هنر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 620 بار
    



آثار ديگري از "بهنوش ناصرپور"

  رفت و آمدهاي تاريخي / گفت وگو با دكتر محمود عزيزي كارگردان نمايش بيژن و منيژه
بهنوش ناصرپور، ايران 18/4/87
مشاهده متن    
  احساسي شبيه يك قطعه موسيقي / گفت و گو با علي اكبر عليزاد، كارگردان نمايش قطعاتي از ساموئل بكت
بهنوش ناصرپور، ايران 4/4/87
مشاهده متن    
  آدمهاي دوست داشتني نمايش / گفت وگو با محمد يعقوبي، كارگردان نمايش ماچيسمو
بهنوش ناصرپور، ايران 2/4/87
مشاهده متن    
  نقش هاي مه آلود عميق / رو در رو با پانته آ بهرام و امير جعفري در دقايقي مانده به بازي
بهنوش ناصرپور، ايران 28/3/87
مشاهده متن    
  گفت و گو با حميد پورآذري، كارگردان غولتشن ها: مي توان با لبخند حرف زد
بهنوش ناصرپور، ايران 19/3/87
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله پايش
متن مطالب شماره 6 (پياپي 82)، آذر و دي 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است