|
باغ وحش انساني دست آورد تمدن امروز بشر
بنابراين، روي ديگر سكه ي گريز از كار، لذت طلبي لجام گسيخته اي است كه حد و مرزي نمي شناسد. در جامعه ي كنوني غرب اصل لذت چون حق مسلمي براي عموم انسان ها اعتبار شده است و متناسب با آن نظامات قانوني غرب به گونه اي شكل گرفته كه در آن، امكان اقناع آزادانه ي شهوات براي همه ي افراد فراهم باشد. البته علت اين را كه تمايلي اينچنين بر عموم افراد يك جامعه تسلط مي يابد و از آن ميان هيچ صدايي به اعتراض برنمي خيزد، و همه، اين تمايلات نفساني را چون حقوقي غير قابل انكار براي خويش تلقي مي كنند، بايد در فلسفه ي غرب جست و جو كرد. در مرتبه ي روح شهوت گرايش هاي حيواني بر ساير وجوه و ابعاد وجودي انساني غلبه مي يابند و بشر مصداق اولئك كالانعام بل هم اضل قرار مي گيرد. به همين علت است اگر تفكر غالب بشر در مغرب زمين بدين سمت متمايل شده كه انسان را در زمره ي حيوانات قلمداد كند، اگر نه، معارف الهي تاكيد دارند كه رسيدن به انسانيت با گذشت از مراتب حيواني ميسر است نه توقف در آن. بشر اگر مي خواهد به انسانيت برسد نمي تواند در مراتب حيواني وجود خويش توقف داشته باشد، حال آنكه در تفكر غربي بشر ذاتا حيوان است و چون اين معنا مورد قبول قرار گيرد، ديگر چه تفاوتي دارد كه وجه تمايز انسان از حيوان، نطق باشد يا ابزارسازي يا چيزهاي ديگر؟ اگر بشر را اصالتاً حيوان بدانيم لاجرم بايد تمامي تبعات اين تعريف را نيز بپذيريم. اولين نتيجه اي كه از اين تعريف برمي آيد اين است كه لذت طلبي خصوصيت اصلي ذات بشر و تنها محرك اوست، و جامعه ي غرب امروز اين معنا را به تمامي پذيرفته است. «دزموند موريس»(1) مظهر كامل اين هبوط اعتقادي است كه جامعه ي غرب بدان مبتلاست. او در اولين كتابش كه با عنوان «ميمون برهنه»(2) در ايران نيز ترجمه شده است به بررسي جايگاه بشر در سلسله ي تطور جانوري پرداخته و همه ي اعمال و عكس العمل ها، اخلاقيات، دين، فرهنگ و تمامي قراردادهاي اجتماعي بشريت را بر اساس حيوانيت او مورد تفسير قرار داده است. هنگامي كه دزموند موريس اين كتاب را تاليف كرده، مدير بخش پستانداران باغ وحش لندن(!) بوده است. او ـ به تصريح مترجم كتاب ـ سال ها از عمر گرانمايه ي(!) خويش را صرف شناخت روح حيوانات نموده و در هر حيواني نشاني از انسان يافته، يا به زبان ديگر، تمام خصايص روح بشري را به طور روشن تر در حيوانات پيدا كرده است. آقاي موريس مقدمه ي كتاب را اينچنين آغاز كرده است: ميمون ها و گوريل هاي كنوني به 193 جنس مي رسند، بدن 192 جنس آنها از مو پوشيده شده است. انسان فرزانه (Sapiens Homo) تنها ميمون استثنايي برهنه است.(3) ايشان با احساس وظيفه ي انساني نسبت به هدايت مؤمنيني كه خرافه ي آدم و حوا، بهشت اوليه و هبوط انسان را باور كرده اند، در همان آغاز كتاب به تفسير جانورشناسانه ي هبوط آدم مي پردازد. در اين تفسير علمي(!) اجداد ايشان ـ يعني شامپانزه هاي علفخواري كه با دم از درخت ها آويزان شده اند ـ ناچار مي شوند كه باغ بهشت يعني جنگل را ترك كنند و به جانوران خشكي ها و سرزمين هاي ديگر بپيوندند: در اين حد تكامل و زندگي بوزينه اي، جنگل راحت ترين و جالب ترين و بهترين عزلتگاه محسوب مي شد و ميمون ها زندگي آرام و مرفهي داشتند، در واقع جنگل بهشت آنها بود... اجداد شامپانزه ها، گوريل، ژيبون ها و اوران اوتان ها در جنگل باقي ماندند كه هنوز هم اين جانوران در جنگل زندگي مي كنند و سلسله ي آنها قطع نشده است. بين اجداد ميموني، تنها اجداد ميمون برهنه ]يعني انسان[ ترك جنگل كردند و به جانوران خشكي ها و سرزمين هاي ديگر پيوستند، و به زودي با آنها خو كردند. گر چه اين اخراج يا خروج از بهشت كار دشواري بود، اما آنها را به محيطي كشانيد كه براي تحول و تكامل بيشتر مساعدتر بود و اجداد ميمون برهنه توانستند در اين محيط تازه براي منافع خويش سفره ي پهن تري بگسترانند.(4) قصد ما نقد همه ي كتاب نيست، بلكه مراد بيان اين مطلب است كه چگونه غلبه ي روح شهوت بر وجود آدمي، بشر را در محدوده ي حيواني وجودش متوقف مي سازد و همه ي وجوه ديگر او را تابع حيوانيت او قرار مي دهد و لاجرم، بشري كه در محدوده ي حيواني هستيش توقف دارد همه ي عالم را از دريچه ي حيوانيت خود و بر محور لذت طلبي و غرايز حيواني مورد تفسير قرار مي دهد. بدين ترتيب بعيد نيست اگر آقاي دزموند موريس ـ معاذالله ـ منشا خداپرستي را در واكنش هاي غريزي گوريل ها در برابر نر فرمانده يا رئيس گروه پيدا كند. بايد توجه كرد كه تفكر امروز بشر غربي از طريق نظريه هاي علوم تجربي بيان مي شود و زبان فرهنگ غرب، زبان تكنولوژي و علوم تجربي است و مثلاً اين گفته كه «انسان از نسل ميمون است» فقط در محدوده ي زيست شناسي باقي نمي ماند، بلكه بر فرهنگ بشر غلبه مي يابد و از اين طريق بنيان تمدن و مناسبات اجتماعي قرار مي گيرد، چرا كه تمدن مبتني بر فرهنگ است. انسان مورد نظر اومانيسم(5) ، حيوان ميمون زاده ي گرگ صفتي است نتيجه ي تطور طبيعي دارويني و تنازع بقايي كه در آن فقط قوي ترها باقي مي مانند، و در ادامه ي بحث خواهد آمد كه وضعيت كنوني عالم از نظر موازنه ي قدرت ها و گرايش به سلطه و استيلانتيجه ي پذيرش اين نظريه است كه تكامل انسان را نتيجه ي تنازع بقاي دارويني بدانيم. آقاي دزموند موريس در كتاب بعدي خود به نام «باغ وحش انساني» در بيان وجه تسميه ي كتاب خويش، بعد از مقايسه ي نوع انسان و جانوران ديگر و رد اختلافات بنيادي في مابين اين نوع و انواع ديگر جانوران، شهرها و اجتماعات بشري را باغ وحش انساني مي نامد.(6) صرف نظر از اينكه تفكر غالب بشري در مغرب زمين انسان را صرفاً از دريچه ي حيوانيتش مي نگرد، آقاي موريس در اين مدعاي خويش چندان هم به خطا نيست، چرا كه در چهره ي مسخ شده ي بشر غربي، ديگر هيچ نشاني از انسانيت باقي نمانده است. به راستي تمدن امروز بشر كه نمود مسخ بشريت از صورت انساني خويش است، باغ وحشي انساني است. در اين باغ وحش انساني، آدم ها حيوانات تنبل و معتادي هستند كه در گوشه قفس هاي خود كز كرده اند و هيچ چيز جز خورد و خوراك و خواب و جنسيت آنها را به سوي خويش نمي كشد و در اين هر سه آنچه مراد آنهاست، لذت است؛ لذت غذا، لذت خواب و... و ذات اين لذت پرستي نيز با افراطگرايي و انحرافات شگفت آوري همراه است كه جوامع غربي ـ مخصوصاً اروپا و آمريكا ـ تجسم واقعي آن هستند و براي كساني كه ريگي به كفش ندارند و سحر گوساله ي سامري در آنان كارگر نيفتاده است اين حقيقت، عينيتي آشكار دارد. لذت چيست و چرا انسان بدين دام گرفتار مي آيد؟ در كتاب هاي علم اخلاق جواب اين سؤال به تفصيل آمده است، اما آنچه در اين مختصر مي توان گفت اين است كه روح مجرد انسان در اين دامگه حادثه كه ميان حق و باطل قرار دارد به بدني حيواني تعلق يافته و البته بين آن روح و اين بدن نسبتي طولي برقرار است و اين دوگانگي كه ما قائل مي شويم از باب انتزاع است نه اينكه در واقع امر ثنويتي در كار باشد. لازمه ي بقا و استمرار حيات بشر در كره ي زمين، اكل و شرب و توليد مثل است و غرايزي كه پروردگار متعال در وجود انسان قرار داده همه متضمن همين بقا و استمرار هستند و لذت نيز در اين ميان همچون علتي مزيد عمل مي كند و بايد گفت لذتي كه خداوند در اكل و شرب و عمل نكاح قرار داده ضامن بقا و استمرار حيات بشر در كره ي زمين است. فطرت انسان رو به سوي كمال دارد و لذت نيز علت و انگيزه اي است كه راه به جانب تكامل و تعالي مي گشايد و البته از لذت تنها به لذايد مادي نظر نداريم كه لذيذترين لذايذ (الذ لذات) در وصول باطني انسان به مقام توحيد حاصل مي آيد. هر جا كه پروردگار لذتي نهاده است در همان جا نشاني از كمال وجود دارد؛ البته در صورتي كه خود لذت به غايت و آرمان بشر تبديل نشود، اگر نه، نه تنها نقش استكمالي خويش را از كف مي دهد، بلكه به غل و زنجيري سنگين مبدل مي شود كه انسان را به اسفل سافلين و پايين ترين مراتب جهنم مي كشاند. بدون شك اگر پروردگار متعال در اكل و شرب و... لذتي قرار نداده بود، استمرار حيات بشر به خطر مي افتاد؛ اما از جانب ديگر، لذت نيز در حالتي ضامن بقاي بشر است كه از جايگاه استكمالي خويش خارج نشده باشد. اگر لذت مطلق انگاشته شود و به عنوان هدف اعتبار شود، آنگاه نه تنها متضمن حيات نيست بلكه از مسير اعتدال خارج مي شود و خود به وسيله اي در خدمت قطع حيات بشر مبدل مي شود. لازم نيست كه ما در جست و جوي مصداقي مؤيد اين مطلب به اعصار باستاني تاريخ مراجعه كنيم و به سراغ قوم لوط برويم؛ جوامع كنوني اروپا و آمريكا مصاديق حاضري هستند. بيماري ايدز(7) يكي از مصاديق صحت اين مدعاست كه اگر لذت طلبي از جايگاه استكمالي خويش خارج شود نه تنها ضامن حيات نيست كه نابودكننده ي آن است: ايالات متحده ي آمريكا موطن اصلي اين بيماري است. هرچند كه در روسيه هم ديده شده است. بيماري ايدز بيشتر در مردان همجنس باز و سپس معتادين به هروئين ديده مي شود. مجله ي معروف جاما(8) ]گاما(؟) ـ و.[ ژانويه ي 1985 تعداد مبتلايان به بيماري ايدز را در سال هاي مختلف به اين شرح اعلام كرده است: به سال 1978 تعداد 4 نفر، به سال 1979 تعداد 9 نفر، به سال 1980 تعداد 44 نفر، در سال 1981 تعداد 239 نفر، به سال 1982 تعداد 961 نفر، به سال 1983 تعداد 2501 نفر، به سال 83 و 84 تعداد 3906 نفر، سال 84 ــ1983 گوياي سرعت رشد بيماري است. كارشناسان طب آمريكا اعلام كرده اند كه اگر چاره اي اتخاذ نشود خطر سرايت همگاني بيماري ايدز وجود دارد. در كتاب چشم پزشكي ساليانه ي آمريكا آمده است كه از 1200 بيمار در آتلانتا 75% هم جنس باز، 6% مهاجرين هائيتي، 7% بيماران خوني هموفيل و بقيه عمدتاً معتادين تزريقي بوده اند. بيماري ايدز در مدت زماني كوتاه تلفات سنگيني داشته و گاه تلفات به بيش از 41% رسيده است. در طول 2 سال در آتلانتا 917 تن از 2295 نفر مبتلا، جان سپرده اند.(9) اكنون در كشورهاي به اصطلاح پيشرفته ي مغرب زمين همان طور كه خانه تبديل به آپارتمان، آپارتمان تبديل به فلات(10) و فلات تبديل به استوديو(11) مي شود. ]به موازات آن[ فاميل تبديل به خانواده ي بزرگ، خانواده ي بزرگ تبديل به خانواده ي ازدواجي، و خانواده ي ازدواجي تبديل به افراد مي شود. ]تا آنجا كه[ ـ آي.تي.تي(12) كه يكي از برجسته ترين مظاهر جامعه و اقتصاد پولي است، هيچ مرد يا زن متاهلي را استخدام نمي كند؛ و از بين كارمندانش آنهايي كه مي خواهند ازدواج كنند، بايد خدمت را ترك گويند.(13) و البته جامعه شناسان و اقتصاددانان اين پديده را تحسين مي كنند و آن را از معيارهاي توسعه يافتگي مي دانند. در بيان علت اين معلول ـ از هم پاشيدگي خانواده در غرب ـ ممكن است دلايل مختلفي ذكر شود؛ از جمله رشد اقتصاد پولي. البته هيچ شكي نيست كه رشد اقتصاد پولي روابط عاطفي في مابين انسان ها را تحليل مي برد و محور ارتباط بين آدم ها منافع شخصي ـ آن هم با معيار پول و ارز ـ قرار مي گيرد، اما علت اصلي اين پديده را بايد در جاي ديگري جست و جو كرد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پي نوشت ها: 1 Desmond Morris 2 The Naked Ape 3. دزموند موريس، ميمون برهنه، مهدي تجلي پور، مجله ي سخن، تهران، 1349، ص 8 4. ميمون برهنه، صص ?14 و 15. Humanism 5، مذهب اصالت بشر. : و 6. دزموند موريس، باغ وحش انساني، پرويز پير، كتابهاي جيبي، 1354، صص 1 تا 4. Acquired Immune Deficiency Syndrome :AIDS 7، بيماريي ويروسي كه مقاومت بدن را در برابر عفونت كاهش مي دهد. : و 8 Gama 9. به نقل از مجله ي سروش. flat 10، چيزي در حد يك آپارتمان يك اتاق خوابه. : و studio 11، فلات كوچك؛ غالباً شامل اتاقي براي نشستن و خوابيدن، و يك آشپزخانه ي كوچك، و يك دوش. : و ITT 12، شركت سهامي بين المللي تلفن و تلگراف. : و 13. تولد غولها، ص 96.
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 164 بار
|