|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد ملي87/7/2: همچون كوچه اي بي انتها...
magiran.com  > روزنامه اعتماد ملي >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 996
دوشنبه بيست و ششم مردادماه


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID5061
magiran.com > روزنامه اعتماد ملي > شماره 747 2/7/87 > صفحه 8 (ادبيات دفاع مقدس) > متن
 
      


همچون كوچه اي بي انتها...
روايتي <مثلف> و <متفاوت> از پشت جبهه جنگ؛

نويسنده: زري نعيمي

<صمصام يعني تيغ تيز و شمشيري كه هرگز خم نمي شود. راستي هم كوچه مان هم شكل شمشير دراز و باريكي بود كه افتاده وسط محله <ري.> هميشه از اينكه كوچه مان يك اسم درست و حسابي داشت كيف مي كردم. كلي پز به بچه هاي كوچه هاي ديگر مي دادم، به خصوص آنهايي كه كوچه شان اسم خنده دار يا مسخره اي داشت. مثل كوچه صغيرا، كوچه لالي، كوچه ماست بندها، كوچه دستشويي، كوچه لختي ها، كوچه چه كنم. اما يواش يواش... هر روز اسم يك كوچه عوض مي شد. چقدر هم بچه ها بهش پز مي دادند و افاده مي كردند. كوچه <دو شهيد>، كوچه <برادران شهيد عادلي>، كوچه <سردار شهيد غفاري>، كوچه <شهيد تورج فرازمند.> ديگر كوچه صمصام اسم و رسمش در مقابل اين اسم ها كمرنگ مي شد. داشتيم كم مي آورديم. تا آن موقع نه شهيد داده بوديم، نه حداقل يك زخمي. هر كدام از جوان هاي محل كه به سربازي اعزام مي شد و يا به جبهه مي رفت، پيش خودم مي گفتم: <يعني كوچه به نام او مي شود؟( >كوچه صمصام، ص 14)
    1- خرده روايت راوي نوجوان <كوچه صمصام> ابرروايت جنگ را مي شكند و خودش را از زير بار سلطه سنگين آن بيرون مي كشد. مرعوب كلان روايت نمي شود تا در آن استحاله و جذب گردد. حضور كلان روايت جنگ در ادبيات كودك و نوجوان، اجازه رشد و تشخص يافتن به ريزروايت هاي متنوع را نداده است. همچون داناي كل مطلق حق بودن و شكل گرفتن را از خرده روايت ها گرفته است. روايت علي اكبر از كوچه صمصام، مرعوب و مجذوب كلان روايت از جنگ نشده و خود را از زير سلطه آن بيرون كشيده تا بتواند به يكي از هزارها ريزروايتي كه در كوچه ها و افراد و محلات ريخته، تشخص و حضور داستاني ببخشد. مكان اين روايت در محله ري، كوچه آبشار است؛ يكي از جنوبي ترين و قديمي ترين محله هاي تهران، با بافتي مذهبي ـ سنتي. اين ويژگي سهل ترين موقعيت را در اختيار نويسنده اش قرار مي دهد تا موج صداي راوي اش را براساس موج اصلي تنظيم كند و از آن بيرون نزند و زيبايي و ظرافت كوچه صمصام در همين بيرون زدن از موج اصلي است و تنظيم صداي نوجوان داستان روي موج جديد. ادبيات داستاني اما مكان تحقق بخشيدن به ريزروايت هايي است كه تا به حال ديده نشده. هرچقدر نويسنده بتواند به اين موقعيت هاي نامرئي و بي حضور نزديك تر شود و به آنها هويت داستاني ببخشد، اثرش خواندني تر و تازه تر مي شود، چون ادبيات داستاني مكاني است براي رسيدن و شناختن راويان مفقودالاثر.
    شان قدسيت نيز نمي تواند راه تشخص يافتگي اين خرده روايت ها را مسدود سازد. داستان مشهور و قابل تامل موسي و شبان مولوي، اشاره اي است به اين معنا. يعني شان ادبي و هويت بخشي بخشيدن به روايت هاي دگرگون نگر و تقابلي از امر مقدسي به نام خداوند. روايت ادبي ـ داستاني او در اين قصه، در آغاز بدون داوري و ارزشيابي است. همه تلاش شاعر معطوف به تشخص بخشيدن به روايت شبان از خداوند مي گردد. شاعر به چوپان اجازه مي دهد تا با كلمات و عبارت ها و لحن و زبان مخصوص به خودش از امر مقدس سخن بگويد. در اين موقعيت شاعر مي كوشد به ذهن، زبان و ادراك حسي يك چوپان با ذهنيتي ساده و روشن، نزديك و نزديك تر شود. در تقابل با اين روايت به ظاهر غيرمقدس و ماترياليستي از خداوند، روايت موسي را در كشمكش و ستيز با آن به صحنه قصه مي كشاند. شاعر در موقعيتي بيرون از اين جدال، فرصت شنيدن صداي هر دو راوي را به يك ميزان فراهم مي كند. مخاطب صداي هر دو را مي شنود، استدلال هر دو را مي خواند و كيفيت ارتباط شان را مشاهده مي كند. با اين شيوه روايت، به هر دو - موسي و شبان - به يك اندازه رسميت و هويت مي بخشد. در اين داستان حضور اين دو در برابر هم نيست كه ناپسند است. امر مذموم و نكوهيده آن زمان خود را نشان مي دهد كه موسي در جايگاه پيامبر و در اتصال با وحي و مطلقيت، مي خواهد خرده روايت خود را به كلان روايت از امر مقدس تبديل سازد. چون معتقد است روايت شبان از خداوند توهين به مقدسات است و مي خواهد به شبان تحميل كند كه تنها روايت درست و منطقي از امر مقدس، آن چيزي است كه او مي فهمد و به آن اعتقاد دارد. موسي با تكيه بر قدرتي كه از سلطه ابرروايت خودش مي گيرد، شبان را مرعوب مي كند تا او ديگر نتواند مثل خودش حس كند، حرف بزند، عبادت و پرستش كند. شبان مرعوب سلطه مي گردد و پشيمان از خود بودن. اما در داستان داوري به نفع اين سلطه و اقتدار نيست. در جهت به رسميت شناختن هر دو گونه پرستش موسي و شبان در كنار هم است و با تاويلي كه امروز مي توان از آن داشت، يعني به تعداد نفوس آدميان و ديگر موجودات پرستش وجود دارد. پرستش، يك مفهوم كلي و مقدس است. به عدد هر پرستنده، روايتي از پرستش وجود دارد.
    <كوچه صمصام> اقتدار رعب آور كلان روايت را از ذهن خودش و راوي نوجوانش و بعد از ذهن مخاطبش كنار مي زند. روايت او روايتي است نامتعارف از جنگ. تمام دغدغه ذهني راوي نوجوان ـ علي اكبر ـ حول وحوش عوض شدن اسم كوچه مي چرخد. اين حماسه بزرگ علي اكبر از جنگ است، روايتي كه حميدرضا نجفي در <كوچه صمصام> نشان مي دهد، آنقدر ريز و كوچك و آنقدر غيرمهم است كه ديده نمي شود و به حساب نمي آيد. <كوچه صمصام> خط داستانش را از حماسه و رجزخواني دور مي كند. در پي آن نيست تا با داستانش پوستر بزرگ و زيباي تبليغاتي براي جنگ بسازد. موقعيت بغرنج و بحراني ادبيات كودك و نوجوان بهترين بستر براي سقوط داستاني يك نويسنده فراهم مي كند تا اثر او هر چيزي باشد به جز داستان. حميدرضا نجفي در <كوچه صمصام> دغدغه ادبيات جنگ را ندارد. حضور جنگ در اين كوچه، دغدغه راوي نوجوان او علي اكبر است. كابوسي كه ذهن او را فراگرفته، به جنگ و گوشه اي از جنگ مربوط مي شود. در اين كوچه خبري از حماسه و شگفتي هاي محيرالعقول نظير آنچه در رمان نوجوان <گردان چهار نفره> از احمد دهقان مي بينيم، نيست. خبري از قهرمان و قهرمان سازي هم نيست. خبرهايي است از رخنه هايي كوچك و ريز به شخصيت يك نوجوان از اين كوچه و دغدغه هايش و روايت خاص و فردي او از جنگ. علي اكبر و حبيب مي خواهند در برابر كوچه ها و بچه هاي محل كم نياورند. اين دغدغه ذهني به طور طبيعي، ظريف ترين موقعيت هاي طنز را در داستان شكل داده؛ طنزي زيرپوست جنگ و دلهره هايش. طنزي كه هم برخاسته از شخصيت نوجوان بازيگوش داستان است و هم نوع نگاه او به جنگ: <هر كدام از جوان هاي محل كه به سربازي اعزام مي شد يا به جبهه مي رفت پيش خودم مي گفتم: <يعني كوچه به نام او مي شود؟> اگر اسم هاي قشنگ و بامعني داشتند بدم نمي آمد كه كوچه به نامشان بشود و بعد مي گفتم: <استغفرالله، جوان مردم>! اما وقتي يكي اسمش صفرقلي كوهي بود رفت سربازي، هزار تا صلوات نذر كردم كه سالم برگردد. هزار تا صلوات را شب آمدنش ادا كردم. به مادرش گفتم توي صف شير، بنده خدا پيرزن چقدر دعايم كرد. بيچاره چه مي دانست.( >ص 15-14)
    اين موقعيت طنز در دشوارترين شرايط داستاني به گونه اي ديگر شكل مي گيرد؛ وقتي خبر كشته شدن يكي از همسايه هاي جديد كه سروان است و شوهر عشرت خانوم و خلبان در محل پخش مي شود و يا قبل از آن در مورد خبر كشته شدن محب علي به حبيب (دوست راوي.) دوربين نامرئي نويسنده چون مار بي سر و صدا مي خزد در لابه لاي گفت وگوي عجيب و دلچسب دو نوجوان از اين دو واقعه: <گفتم: <محب علي را مي شناختي؟> ـ كدام؟/ ـ پسر حاج عباس كه خونه شون روبه روي يوسف سگ پز، ته كوچه لختي هاست/ ـ خب، خب ريش داشت و... / ـ خب چي شده، موتور خريده ؟/ ـ نخير، كوچه را به نام خودش كرده! شهيد شده./ ديگه از چند روز ديگه نمي گويند كوچه لختي ها، تابلو مي زنند كوچه شهيد محب علي صفري.>
    نويسنده در پي ارزش گذاري و داوري در مورد اين نگاه و ديالوگ ها نيست. او در لابه لاي گفت وگوها مي خزد تا نوعي از آن ريزروايت هاي مفقودالاثر و جامانده از ديده شدن را نشان بدهد. حركت داستاني نويسنده در اين داستان، شبيه نوعي حفاري است يا شناسايي آنچنان كه هست؛ شناسايي متني به نام علي اكبر در كوچه اي به نام صمصام. نويسنده تنها در پي شكار شخصيت نوجواني در موقعيت خودش است، نه در موقعيت هاي پيش ساخته ذهني، كه شخصيت تبديل مي شود به مهره اي كه نويسنده او را در جاي مورد نظر خود قرار مي دهد. نويسنده مثل يك شنود عمل مي كند وقتي اين دو نوجوان، در مورد مرگ سروان صحبت مي كنند. ديالوگ اين دو تناقضي دروني را در آنها نشان مي دهد؛ تناقضي كه جذاب و دلنشين است. و شادي گناه آلود آنها از مرگ سروان: <حبيب گفت: <اگر شهيد شده باشه يه درجه بهش مي دهند>!
    - مي شود چي؟- مي شود سرگرد. فكر كردم، به به <كوچه خلبان شهيد سرگرد امير زماني.> يا علي! چه عظمتي... ما اولين و شايد تنها كوچه اي مي شويم كه اسم يك سرگرد خلبان، آن هم خلبان فانتوم رويش باشد. ديگر دهان شان مي چاييد بچه هاي كوچه هاي ديگر... اما حالااگر خداي ناكرده خبر راست باشد، بعد از عيد جام گل كوچك مي گذاريم به نام كوچه خلبان شهيد... از همه شان مي بريم و اول مي شويم... . حبيب گفت: <پسر واسه جام گل كوچك يك كاپ درست مي كنيم شكل فانتوم، خيلي باحال است،نه؟[ >و بعد حبيب] حتي صحبت از علامت فانتوم با عكس اميرخان روي پيراهن تيم مي كرد... واي خدا! چشم همه بچه پرروها چهارتا مي شود.( >صص 74ـ73) و بعد وقتي خبر اميرخان درست از كار درنمي آيد، مي گويد: <باز هم كوچه همان <صمصام> بود و ما با اينكه يك اسير خلبان در دست دشمن داشتيم، ولي قبول نبود. حالاچي مي شد شهيد مي شد؟ استغفرالله.( >ص 83) چقدر شبيه است اين اشتياق دروني دو نوجوان به شهادت سروان و عوض شدن اسم كوچه به داستان كوتاه <كوچه شهيد> از مجموعه <عطر فرانسوي> حسين مرتضاييان آبكنار. در اين داستان هم نويسنده پرده از ذهنيت يك مادر در نامه اش به پسر جبهه رفته اش برمي دارد؛ مادري كه در ته توهاي ذهن و دلش مي خواهد كه پسرش شهيد شود تا با عوض شدن اسم كوچه پز بدهد: <نمي دانم اين چه اسمي است كه گذاشته اند روي كوچه ما؟ آخر وفا هم شد اسم؟ خدا كند هر چه زودتر عوضش كنند. مثل كوچه معصوم خانم اينها كه اسم مجتبي شان را گذاشته اند. تازگي هام يك حجله ديگر سر كوچه شان ديدم، اما تقدم با شهيد اول است.( >از مجموعه <عطر فرانسوي>، داستان <كوچه شهيد>، حسين مرتضاييان آبكنار، ص 35)
    چاپ اول اين دو كتاب هر دو در سال 82 بوده است. دو نويسنده بي خبر از هم در حركت خزنده داستاني خود به ذهن شخصيت مورد نظرشان، يك مادر و دو نوجوان، توانسته اند به پنهاني ترين و ريزترين روايت از جنگ، تشخص داستاني بدهند. طنز پنهان در اين دو اثر، هم گزنده است و تلخ و هم شيرين و دلنشين. و هر دو نشانه هايي داستاني از مهارت هاي زيركانه نويسندگان شان. و همچنين قدرت كشف و استخراج منابع گمشده و فراموش شده موقعيت هاي سيال و لغزنده.
    2-ادبيات ضد سلطه است. اين تعريف ديگري است كه مي شود از موجودي به نام <ادبيات> داد. نويسنده در هر داستانش به ميزاني كه سلطه خود را مي شكند و از اقتدارش خالي مي گردد و در ديگري داستانش استحاله مي گردد، خالق بهترين وضعيت داستاني مي شود. آنچه در داستان <كوچه شهيد> نشان داده مي شود، قدرت فاصله گيري نويسنده است از كسي به نام خودش و تهي شدن از خود و استحاله شدن در شخصيت ديگري اش است. هرچقدر نويسنده بتواند خودش را مفقودالاثر كند و حذف و به آن شخصيت مفقود شده يا مانده تشخص بدهد، اثر او قدرتمندتر از كار درمي آيد. آبكنار در اين داستان، آبكنار نيست، او استحاله شده در شخصيت يك مادر؛ در شخصيت و ذهن و زبان يك زن مذهبي ـ سنتي. حذف حضور نويسنده از داستان، نشانه اقتدار نويسندگي است.
    حميدرضا نجفي در مجموعه داستان <باغهاي شني> و <كوچه صمصام> به اين اقتدار در نويسندگي دست يافته است. آنچه مجموعه <باغهاي شني> را منحصر به فرد ساخته، تكنيك و صنعت زبان نيست. رسيدن به اين ارتباط هاي ذهني و ساختن آنها از طريق زبان در تك تك داستان ها بيش از آنكه زاييده صنعت زبان و تئوري داستان باشد، حاصل آن استحاله دروني است يا استحاله شدن در تجربه فردي و موقعيت داستاني. نويسنده ديگر، در بيرون از زندان، زنداني و زندانبان نيست. ذهن او در مكان، زمان و شخصيت هايش استحاله شده اند. متاسفانه چنين اتفاقي در ادبيات كودك و نوجوان، حكم كيميا را دارد. چون نويسندگان اين ادبيات هم به لحاظ دروني و هم به سبب يك نگاه عام اعتقاد دارند در اين ادبيات بايد نويسنده براي مخاطب منبر برود. اين منبرروي، نويسنده را حتي با اهداف خيرخواهانه به سمت رابطه سلطه مي برد. <منبر> هميشه او را در موقعيتي فرازگونه و بالادست مي نشاند و اجازه نمي دهد نويسنده به شخصيت نوجوانش نزديك شود، در آن رخنه كند، كشفش كند و بسازدش، همان گونه كه هست، نه آن شكل و شمايلي كه او مي خواهد يا مي پسندد. اين رابطه سلطه و <منبرروي>، فرصت شكل گيري <ادبيات> را از بين برده است و به همين دليل است كه ما در اين ادبيات چيزي به نام <شخصيت پردازي> نداريم يا خيلي كم داريم. در <كوچه صمصام> نويسنده در حد امكان سعي كرده تا اين رابطه سلطه و منبرگونه را كمرنگ كند و از ميان بردارد تا بتواند به شخصيت نوجوان داستانش در يك برش و مقطع كوتاه از زندگي نزديك شود. نويسنده از ذهن و زبان خودش فاصله مي گيرد. هرچقدر در اين عمل فاصله گيري و نزديك شدگي، دقيق تر و ظريف تر پيش مي رود، قدرت شخصيت پردازي او بالاتر مي رود. نويسنده در نگاه، احساس، ذهن و زبان راوي اش مداخله نمي كند. براي همين خواننده همه چيز را درست يا غلط، خوب يا بد، قابل اعتماد يا غيرقابل اعتماد، از نگاه او مي بيند. تنظيم طول موج روايت براساس موج ذهني علي اكبر صورت گرفته است. اين خط بي آنكه پيچيده باشد تو در تو است و حالت پرشي دارد. پرش ها و قطع و وصل هايي كه برخاسته از ذهن راوي است بي آنكه خواننده خط اصلي روايت را گم كند. علي اكبر روايتش را از آخر شروع مي كند با عوض شدن اسم كوچه صمصام. اما مسير روايت كاملادر اختيار او نيست. حوادث، تداعي ها و پرش هاي ذهني او را به دنبال خود مي كشند. شيوه ساخت روايت و نزديك شدن به ذهن و زبان راوي، ادراك ويژه او از پديده ها و وقايع، نشانه هايي هستند از حذف آن رابطه سلطه. زنجيره حوادث در ذهن او مدام مي شكند. مسير داستان با آمدن يك كلمه و تداعي ها سر از جاي ديگري درمي آورد. وقتي او مي خواهد ماجراي گفت وگوي پدر و مادرش را، كه يواشكي گوش وايستاده بگويد، ذهنش همه جا چرخ مي زند. حميدرضا نجفي، اين چرخ زدن ها را با دقت و ظرافت و شيريني طنز نشان داده است. حضور پررنگ ذهن راوي در كل روايت داستان، سبب مي شود خواننده در محيط بسته و چهارديواري خانه نماند و همچنين در رابطه حبيب و علي اكبر محصور نماند. ماجراي اصلي و گره داستان در همين ارتباط است. اما ذهن بازيگوش راوي ما را به همه جا مي برد و مجموعه اي متنوع از شخصيت هاي كوچه را با گوشه هايي از ماجراهايشان در روايت اصلي مي ريزد. همراه با پرسه هاي ذهني راوي، كوچه به عنوان مكان و موقعيت و شخصيت هاي متعدد آن كوچه و محله در ذهن شكل مي گيرند. شخصيت هاي محوري و حاشيه اي، هر كدام بنابر موقعيت خود هويتي دارند كه خاص خودشان است. نويسنده بهترين موقعيت مكاني را از طريق پرسه ذهني راوي اش در خانه شازده مي سازد. كه از طريق ساختن و ديدن اين مكان از نگاه علي اكبر، شخصيت شازده و عزيز همسرش ساخته مي شوند. علي اكبر يك راوي حواس پرت است و به قول پدرش دائم در حال پرت و پلاگفتن و يك عالمه حرف بي خود زدن كه در ظاهر ربطي به ماجراي اصلي داستان يعني عوض شدن اسم كوچه ندارد. اما راوي از طريق اين پرت و پلاها مجموعه متكثر كوچه و شخصيت هايش را مي سازد. و از طرف ديگر از گفتن و برملاكردن ماجراي اصلي يعني مرگ حبيب در خانه شازده به خاطر حمله موشكي مي گريزد، چون سبب ساز اين حادثه خود راوي است. اين شكل پرت و پلاي ذهني راوي به همراه طفره و تعويقي كه او ايجاد مي كند، داستان را غني تر و عميق تر كرده است. در <كوچه صمصام>، شخصيت پردازي بر ماجرا غلبه دارد. ماجرا پس زمينه شخصيت پردازي است. شخصيت دكوري براي پيشبرد ماجرا نيست. ماجرا براي ساختن و پرداختن شخصيت است. <كوچه صمصام> اولين اثر حميدرضا نجفي در ادبيات كودك و نوجوان است. و اين طور كه از شواهد عيني برمي آيد مي خواهد آخرين اثر او باشد چون اين ادبيات از جانب هيچ كس جدي گرفته نمي شود و به حساب نمي آيد و به تبع <ديده> نمي شود. قدرت شگفت انگيز نويسندگي حميدرضا نجفي با <كوچه صمصام> ديده نشد، با <باغهاي شني> ديده شد. وقتي اين ديده شدن را مي گذاريم كنار آن ديده نشدن، سرراست ترين نتيجه اش مي شود از دست دادن يك نويسنده ديگر با تمام توانايي هاي آشكار و پنهانش در ادبيات كودك و نوجوان. و معلوم نيست اين ادبيات تا كجا مي خواهد سرمايه هاي كلان خود را از دست بدهد و همچنان زير خط فقر زندگي كند و هيچ وقت <سرمايه دار> نشود. سرمايه هاي بزرگي در اين ادبيات از دست داده ايم، مثل حسن بني عامري، مثل محمدرضا كاتب و... ادبيات كودك و نوجوان ايران به حضور تك تك اين نويسنده ها كه داستان را مي شناسند و مهم برايشان ادبيات داستاني است و نه چيز ديگر نيازمند است. هر كدام از اينها با حضور خود و آثارشان مي توانند ادبيات كودك و نوجوان را به سمت سرمايه داري فرهنگي و ادبي پيش ببرند و آن را از فقر و فلاكت نجات بخشند.
    
    * نگاهي به رمان <كوچه صمصام> نوشته حميدرضا نجفي، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان.
    


 روزنامه اعتماد ملي، شماره 747 به تاريخ 2/7/87، صفحه 8 (ادبيات دفاع مقدس)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 882 بار
    



آثار ديگري از "زري نعيمي"

  شورش عليه آگاهي كاذب / نقدي بر «رازي در كوچه ها» نوشته فريبا وفي
زري نعيمي، اعتماد 14/5/87
مشاهده متن    
  نقدي بر ادبيات موجود كودكان و نوجوانان ايران/ سياست ادبيات كودك و نوجوان
زري نعيمي، اعتماد ملي 23/3/87
مشاهده متن    
  ادبيات مدرن كودكان يعني چه؟!
زري نعيمي، اعتماد ملي 25/5/86
مشاهده متن    
  اينجا تهران است...
زري نعيمي، اعتماد ملي 22/4/85
مشاهده متن    
   حديث بي قراري نسلي ديگر و صداهايي ديگر / يادداشتي بر «كتاب اعتياد» شهريار وقفي پور
زري نعيمي ، اعتماد ملي 18/3/85
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
Pure Life
متن مطالب شماره 15، پاييز 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است