|
از نسل بعد شازده كوچولو
نويسنده: صبا قاسمي
يك ستون كوتاه و جمع و جور كنار صفحه 8 پنجشنبه هاي اعتماد را به عنوان اولين شروع نسل ما ثبت كنيد. نسلي كه قرار است حرف هايش را از همين امروز و با همين نوشته ها شروع كند. نسلي كه مي خواهد بنويسد تا جواب بگيرد براي نادانسته هايش، نقد شود براي اشتباهاتش و ثابت كند آمده تا بماند. اگر خوب شروع نكرده، اگر در انشايش هنوز ايرادي هست، اگر بايد چيزي را بداند، اگر... بگوييد. ما مي شنويم و مي خوانيم. سال هاست اين وظيفه نسل مان است و هنوز هم خواهد بود تا وقتي كسي بگويد. دو رديف در انتهاي كتابفروشي، تابلوي كتاب هاي نوجوان داشت. طبقه، طبقه پر بود از كتاب هاي يك شكل و رنگ. سري هاي پايان ناپذير جادوهاي خيالي. كتاب هاي 100 تا 300 صفحه يي كه حداقل به هفت، هشت جلد مي رسيدند و هر جلد چاپ اول و دوم را پشت سر گذاشته بود و جلد آخر هم ناياب بود و در زير چاپ جديدش، لابد.ميان سري هاي چيده شده، ميان سرزمين هاي اشباح و تالارهاي وحشت، يك ستون بالاتر از بچه هاي بدشانس و درست زير طبقه يي كه از يك طرف ماجراهاي نارنيا بود و از سمت ديگرش جنگل دلتورا يك كتاب آشنا و قديمي به چشم آمد.شازده كوچولو با آن سياره كوچك و گل تنهايش ميان آن همه تخيل هاي هيجان انگيز مانند نقطه يي روشن بود براي نسلم. نسل نوجوان اگر شازده كوچولويش را برندارد و سريع تر از ميان آن دو رديف بيرون نيايد... مي ترسم دير شود.فكر نكرده بودم آن ستون ها هر روز پر مي شوند از يك سري جديد، شامل تخيلاتي كه نسلم را دور مي كند از اجتماع مان، از پيرامون مان و از همه كتاب هايي كه در چند رديف جلوتر هستند. در چند رديف جلوتر پرسه مي زدم و نمي دانستم جواب نسل هايي كه مي پرسند چرا كتاب نمي خوانيم را چه بدهم: جواب هايم يا سكوت بود يا اول شخص مفرد مي گرفت و جمله هاشان را نهي مي كرد. اما امروز مي گويم: يا آن انتهاي كتابفروشي را بايد رها كنيم: يا كسي بايد آنجا را با آنچه خواندني است پر كند. فقط سريع تر، شازده كوچولويمان خيلي تنهاست. از نسل بعد شازده كوچولو صبا قاسمي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 150 بار
|