|
شب هاي روشن
نويسنده: صبا قاسمي
يك ستون كوتاه و جمع و جور كنار صفحه 7 پنجشنبه هاي اعتماد را به عنوان اولين شروع نسل ما ثبت كنيد. نسلي كه قرار است حرف هايش را از همين امروز و با همين نوشته ها شروع كند. نسلي كه مي خواهد بنويسد تا جواب بگيرد براي نادانسته هايش، نقد شود براي اشتباهاتش و ثابت كند آمده تا بماند. اگر خوب شروع نكرده، اگر در انشايش هنوز ايرادي هست، اگر بايد چيزي را بداند، اگر... بگوييد. ما مي شنويم و مي خوانيم. سال هاست اين وظيفه نسل مان است و هنوز هم خواهد بود تا وقتي كسي بگويد. تقويم را ورق مي زنم، تمام روزهايش پر شده. هر روز را به هزاران نام گذاشته اند اما نام او در روزهاي تقويم نمي گنجد. شب هاي بي پايان را بايد به نامش نهيم. قصه گفت، هزار و يك شب برايمان قصه گفت، شايد هم بيشتر. هر شب داستاني تازه از پسر پادشاه گفت. هر شب افسانه يي ديگر از سرزمين پهناورمان تعريف كرد. گاه دختر افسانه اش ماه به پيشاني داشت و گاه صورتش را پوشانيده بود. گاهي شاهزاده اش سوار بر اسب سفيد بود و گاه پياده. و ما هر شب گوش داديم به داستان پير خاركن كه عهدش را فراموش مي كرد، گنجشكك اشي مشي كه نبايد لب بوم ما مي نشست، نمكي كوچك قصه اش، افسانه هايمان را نابود مي كرد و و حسنك با گريه گاو خانوم حنا را مي فروخت. هزار و يك شب قصه گفت: سرزمين مان را، ذره ذره خاك ايران را، با تير آرش زيرپا افكنديم و مردانگي را با كاوه ابدي كرديم. او هزار و يك شب برايمان قصه گفت و ما شب هزار و دوم هم چشم به لب هايش دوختيم... ما نه از او داستان ساختيم، نه افسانه و نه اسطوره اما مادربزرگ، شهرزاد قصه گو تو هزار و يك شب ديگر برايمان قصه بگو، براي نوه هايت، براي نسل هاي بعد سرزمينت: ما گوش مي دهيم. زيبايي هاي سفر به مرز هاي شمال غربي ايران دو نفر بوديم كه 2492 كيلومتر را در چهار روز پيموديم تا حس توصيف نشدني گام زدن در مرزهاي شمال غربي ايران را تجربه كنيم. سفر در لبه مرزهاي ايران، همواره نوستالژي زمان هايي را كه سرزمين ما بزرگ تر از اين بود كه اكنون هست با خود دارد. علاوه بر اين، ناگفته ها و ناشنيده هاي چنين سفري، به همراه شگفتي هاي طبيعي و تاريخي طول مسير، لذت و هيجان آن را دوچندان خواهد كرد. اين انديشه بهانه يي شد كه نگارنده و دوستي به نام فرشاد طهمورثي عزم سفر به مرزهاي شمال غربي ايران را در خود پرورانديم و سفر كرديم. ما سفرمان به مرزهاي ايران را در روز 13 تير آغاز كرديم، همان روزي كه آرش تيرش را براي تعيين مرزهاي ايران و توران پرتاب كرد. اما ما جهت مخالف پرتاب تير آرش را در نظر داشتيم، تا از مرزهاي اين سمت ديگر باخبر باشيم. اگر مسافري عجله نداشته باشد مي تواند از جاذبه هاي قزوين و همچنين گنبد سلطانيه در حدود 40 كيلومتري زنجان و ديدني هاي خود زنجان ديدار كند و ناهار را در كاروانسراي سنگي زنجان ميل كند. از پل فرديس كرج تا تبريز حدود 600 كيلومتر است كه ما آن را شش ساعت و نيمه طي كرديم. از زنجان كه خارج بشويد تا نزديكي هاي هشترود، جاده به خاطر رنگ متنوع تپه ها و سادگي روستاهاي اطراف، زيبا و دل انگيز است. اين صحنه ها شما را متقاعد مي كند براي لحظاتي از رفتن باز بايستيد و عكس بگيريد. از تبريز به سمت شبستر و خامنه و بندر شرفخانه رانديم. در راه ميان خامنه و بندر شرفخانه، شهري به نام «كوزه كنان» ديده مي شود كه پر از كارگاه هاي سفالگري است. ساعت 30/17 در بندر شرفخانه نظاره گر مرداني بوديم كه تن به آب شور درياچه اروميه سپرده بودند و شنا مي كردند. راهمان را به سمت سلماس و خوي ادامه داديم. در خوي از پل خاتون و ميل شمس تبريزي ديدن كرديم. در ميان درزهاي آجرهاي ميل شمس، پر است از شاخ هاي قوچ كه ويژگي جالب اين بنا به شمار مي رود. در كنار ميل شمس، مقبره يي منسوب به شمس تبريزي هم ديده مي شود. از خوي تا چالدران يك ساعت راه در مسيري بسيار زيبا را در پيش داشتيم. دشت چالدران اولين نوستالژي سفر را براي ما زنده كرد. شاه اسماعيل در اين دشت مقابل عثماني ها جنگيده بود و ايران آن دوران سربازانش را در اين منطقه از دست داده بود. در ايام زيارت، بسياري از هموطنان ايراني و همچنين ارامنه ديگر كشورها به سوي قره كليسا مي روند و فرايض ديني خود را به جاي مي آورند. تاتاووس يكي از حواريون حضرت مسيح است كه به مناسبت سالگرد شهادت وي مراسمي در مكان اين كليسا برگزار مي شود. مراسم مربوط به قره كليسا سه روز است كه مهم ترين روز آن، آخرين روز است. در روز اول و دوم، ارامنه يي كه قصد دارند در مراسم شركت كنند از ايران و كشورهاي ديگر به مكان مورد نظر مي آيند و چادرهايشان را نصب مي كنند و براي روز آخر آماده مي شوند. در اين مراسم، آيين هاي غسل تعميد، نامگذاري متولدين، عقد نامزدها، قرباني كردن، نذري دادن، شمع روشن كردن و راز و نياز ارامنه ديده مي شود. در روز اصلي اسقف اعظم يا اسقف ارامنه حضور پيدا مي كند و مراسم با حضور وي در ساعت 10انجام مي شود. بسياري از ارامنه در اين روز گوسفند يا خروس(حيوان حتماً بايد نر باشد) قرباني مي كنند و گوشت آن را ميان اطرافيان تقسيم مي كنند. در مراسم امسال، حدود 1500 نفر از ارامنه با اتومبيل شخصي و اتوبوس به محل كليساي تاتاووس آمدند و در مراسم شركت كردند. بعد از چشيدن طعم مراسم قره كليسا، به طرف ماكو حركت كرديم. در مسير شوط به ماكو، هواي خنك فراتر از حد انتظار، به علاوه دشت هاي فراخ گل هاي آفتابگردان و باغ هاي ميوه ما را به وجد آورد. در ورودي شهر ماكو تابلويي بود كه بر آن نوشته بودند:«به شهر مرزداران، ماكو، خوش آمديد». شب هاي روشن صبا قاسمي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 126 بار
|