|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد87/9/14: بازاري با بوي نم و تاريخ
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4274
شنبه 15 دي 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 1837 14/9/87 > صفحه 8 (گزارش اجتماعي) > متن
 
 


بازاري با بوي نم و تاريخ


نويسنده: فرناز مرادپور

با همه مدرن شدن شهر و ديارمان، بازار هنوز بوي ادويه و زعفران مي دهد. هنوز هم بوي آجرهاي نم خورده و ادويه هاي هفت رنگي كه مثل كوه در ظرف هاي مسي چيده شده اند بي قرارت مي كند. در راسته فرش فروش ها قدم مي زنم. هر چند از فرش و گليم و گبه هاي قديمي اينجا به زحمت چيزي يافت مي شود. اين روزها بيشتر از آنكه قالي هاي زمينه لاكي با گل هاي ريز فيروزه يي را ببيني تابلو فرش هاي ابريشمي با نقش و نگارهاي جديد توجهت را جلب مي كند. يك جورهايي انگار سنت و تاريخ دارد از بازار رخت مي بندد. شايد ديگر قرار نيست خبري از حاج آقاهاي قديمي و تسبيح به دست باشد كه توي حجره دور هم مي نشستند و از روزگار جواني گل مي گفتند و گل مي شنيدند.
    به راسته پارچه فروش ها مي رسم. اينجا هم بوي نم و ادويه و تاريخ مي آيد. بوي آجرهاي قديمي. صدا مي پيچد توي اين سقف هاي ساده پرنقش: صداي بال «يا كريم» هايي كه همين سقف ها آشيانه چندين ساله شان است. پارچه هاي زر زري پولك دوزي شده و لباس هايي كه با سفره قلمكارهاي سنتي دوخته شده اند از در و ديوار آويزان است. غوغاست. همه جور آدمي را اينجا مي بيني. از عشاير روستايي و پايتخت نشين هاي ايران بگير تا خارجي هاي اروپايي و آسيايي و... هر چند بازار چندان بزرگ هم نيست. سراغ بازار مسگرها را مي گيرم. صندوقچه ذهن را كه هم بزني از مسگري، ديگ هاي بزرگ مسي و صداي گوشخراش چكش زني برايت تداعي مي شود. انتظار داري بگويند «طنين ضربه هاي چكش را كه بگيري به بازار مسگرها مي رسي» اما كسي اين را نمي گويد. گفتند «بازار مسگرها؟ بازار بزرگي هم نيست. به جز چند مغازه كوچك چيزي از مس و مسگري باقي نمانده است.» راست گفتند. بيش از سه چهار مغازه نيافتم. از صداي چكش هم خبري نبود. اينجا بازار رنگ و بوي سنتي و قديمي ندارد. مسگرها حجره ها را فروخته اند و رفته اند، جز چند نفري كه خودشان هم نمي دانند چه چيزي جز عشق به هنر و سنت آنها را اينجا نگه داشته است. مسگري نمي بيني اما تا دلت بخواهد، لباس فروشي، بزازي، عطاري و...
    آفتابه، چراغ هاي كوچك، قابلمه، ديگ و ... را از در و ديوار و سقف دكانش آويزان كرده، گويا فرانوگرايي روي دكان او هم تاثير گذاشته چرا كه ديگر از آن صداي تق تق كه بازار مسگر ها را درمي نورديد خبري نيست. اين بزرگ ترين حجره مسگري بازاري است كه حالافقط نامش مسگري است نه نما و ظاهرش. ما مبهوت سماور و آفتابه هاي مسي شده ايم و مغازه دار مدام مي گويد: «مصاحبه خرج دارد.» حسن 50 سال دارد و از بچگي يعني از روزهاي 10 سالگي آمده اينجا وردست پدرش شده، تا نام مسگر و هنر پدر را زنده نگه دارد. مي گويد «بچه هاي ما نمي آيند اينجا كار كنند، مي گويند برايشان نفعي ندارد.»
    «ديگر به جز پولدارها كه براي دكور خانه هايشان ظرف و ظروف مسي را در حكم عتيقه مي خرند كسي به حجره مسگرها سر نمي زند.»
    بيراه هم نمي گويد. راسته مسگر ها، بازار مسگر ها، كوچه مسگر ها حالارنگ دور افتادگي به خود گرفته. از آن موقع ها كه آهن چون آتش، داغ بود و پيرمردي با چكشي سنگين تق تق روي آنها مي كوبيد، خبري نيست. از آن ميراث تنها همين آفتابه ها و ديگ ها و قابلمه هاي نقره يي و برنزي رنگ مانده كه با ميخ به دست ديوار سپرده شده اند...
    
    صاحب مغازه آنقدر با اين مس ها بازي كرده كه دستانش چون پر زاغ سياه شده. حجره پر از بوي تاريخ است. بوي مس، بوي كهنگي، بوي نم پاشيده توي هوا...
    نمي خواهد مصاحبه كند: «از راديو آمدند. از تلويزيون هم آمدند اما چه كار كردند ؟هيچ ، مصاحبه خرج دارد.»
    دلش خيلي پر است اما بالاخره رضايت مي دهد. «چرا صنايع دستي از ما حمايت نمي كند درحالي كه اصفهان بازار بزرگي به نام بازار مسگر ها دارد.» وقتي از سكوت بازار مي پرسم، مي خندد. «خنده دار نيست؟ اينجا بازار مسگري است اما چون چكش زده ام مغازه روبه رو به جرم ايجاد آلودگي صوتي به اداره محيط زيست شكايت كرده بود كه چرا در بازار مسگر ها چكش مي زني؟ خنده دار است.»
    ادامه مي دهد: «مغازه ام 400 ميليون تومان مي ارزد. مي توانم بفروشمش بگذارم در بانك و سود آن را بگيرم اما اين كار را نمي كنم چون نمي توانم در خانه بنشينم، دست روي دست بگذارم و ببينم هنري كه 40 ،50 سال از عمرم را پايش گذاشته ام از بين مي رود.»
    حسن از گراني مس مي نالد. يك روز اصلاً مس نفروخته و فقط مس هاي كهنه خريده، تكه مسي رنگ و رو رفته دست گرفته و مي گويد: «من اين ديگبر و اين كماج دان را كيلويي 17 هزار تومان مي فروشم، چه كسي مي خرد؟ چرا من بايد مس را كيلويي 11 هزار تومان بخرم اما يك اصفهاني همان را به صورت تعاوني كيلويي شش هزار تومان خريداري كند؟ چرا من حمايت نمي شوم.»
    از ميان خرواري مس قابلمه يي كوچك و قهوه يي را كه با رنگ طلايي پيوند خورده مي آورد و پي صحبت هايش را مي گيرد: «اين قابلمه را مي بيني، بيماري هاي زيادي را درمان مي كند، كافي است برنجت را در آن دم بگذاري تا اين را متوجه شوي. به راحت بودن اعصاب كمك مي كند. پزشك ها هميشه مي گويند در مس غذا بخوريد تا سلامت باشيد.»
    قابلمه كوچك او با آن سبكي اش 22 هزار تومان قيمت دارد. به نظر مي رسد با اين همه ظروف لوكس تفلون و چيني ديگر كسي حاضر نيست 22 هزار تومان براي داشتن يك قابلمه مسي دسته دار خرج كند.
    ته سيگارش را زير پا له مي كند و دوستش را صدا مي زند
    نادر ياالله گويان پا به حجره مي گذارد. او هم مي نالد. از گراني مس و فراموشي اين هنر و بي توجهي مسوولان.
    45 سالي مي شود در بازار مسگرها ماندگار است. از روزهاي بچگي مي گويد. او هم چكش مسگري دست گرفته و حالا45 سال با ضربه و طنين آن رفيق است. اين روزها اما با رفيقش سرسنگين است.
    «بازار امروزي شده است. مدرن شده است.» چرا مغازه ات را نمي فروشي كه 400 ميليون پول دستت بيايد؟ لبخند تلخي مي زند: «مغازه من آنقدر كوچك است كه با ديدنش خنده ات مي گيرد.من فقط براي عشق اين كار اينجا مانده ام.»از روزهاي قديمي ياد مي كند كه كف بازار گلي بود و حجره ها يكي دو متر بالاتر از سطح زمين بودند.
    روزهايي كه صداي چكش اگرچه گوش را آزار مي داد اما زندگي، عشق و هنر را تداعي مي كرد.
    قلبش براي اين مرز و بوم و هنرش مي تپد. «حاضرم جوان هاي بيكار را رايگان آموزش بدهم تا لااقل هنرمان زنده بماند.»
    سرم را بالامي گيرم. سقف حجره پر از ظرف و ظروف مسي است. آفتابه... سماور... كتري... حتي قهوه جوش مسي هم اينجا يافت مي شود. راست مي گويند. بازار امروزي و مدرن شده است.
    


 روزنامه اعتماد، شماره 1837 به تاريخ 14/9/87، صفحه 8 (گزارش اجتماعي)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 567 بار

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
دو فصلنامه مطالعات فقه اسلامي و مباني حقوق
متن مطالب شماره 37، بهار و تابستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است