|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد ملي87/9/14: رويارويي دنياي روستا و جهان شهر
magiran.com  > روزنامه اعتماد ملي >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 996
دوشنبه بيست و ششم مردادماه



خدمات سايت




 
MGID5061
magiran.com > روزنامه اعتماد ملي > شماره 806 14/9/87 > صفحه 8 (ادبيات) > متن
 
      


رويارويي دنياي روستا و جهان شهر


نويسنده: عبدالعلي دست غيب

داستان نخست مجموعه، ماجراي پيرمردي روستايي به اسم كبل رجب است كه با زني به نام مشدي سكينه زندگي مي كند. گرچه اين دو با هم اختلاف هايي هم دارند اما پيداست كه با يكديگر بسيار انس گرفته اند. رجب به دليل اينكه فرزند ندارد، همه مهر و علاقه خود را به بزي كه رنگ و پيكره اي طرفه دارد مي بندد. اين بز فضاي خالي زندگي او را پر مي كند. سكينه گرچه به صورت ظاهر از حضور بز در خانه گله و شكوه مي كند اما در اعماق قلب خود به اين حيوان علاقه مند است. داستان به دست آوردن اين بز، هم ساده و هم درخور توجه است اوج داستان آنجاست كه رجب پس از مرگ بز در پيش بام افتاده و بزها آمده اند دور او حلقه زده اند و سكينه (زنش) رواندازي گل منگلي را رويش مي اندازد و گريه مي كند يا به قول نويسنده <گل پيش بام خيس مي شود(>ص 19)، در بين بزهايي كه يك عمر به آنها عشق ورزيده، مرده است. اين داستان يعني <قشقابل> مفهوم قابل تاملي از عشق است كه در دو لايه خودنمايي مي كند؛ به دست آوردن بز و ماجراي زندگاني صاحب بز و از طرفي مشدي سكينه و ارتباطش با كبل رجب، تلخ و شيرين عشق را به نمايش درمي آورد و همين نگاه، اين داستان را از بقيه داستان ها متفاوت كرده است.
    <نسترنه> دومين داستان مجموعه از بهترين داستان هاي كتاب، ماجراي دختري است 40 يا 45 ساله كه خويشانش به قزوين رفته اند و خودش در <ميلك> تنها مانده است .به موازات ماجراي نسترنه، رحمان و مادرش را داريم كه از دهي ديگر به اينجا آمده اند و گويا اهالي ميلك، كارهاي اين دو را نمي پسندند. رحمان و مادرش خيلي فقيرند و كاروبار معيني هم ندارند. رحمان گاهي براي نسترنه كاري مي كند و مزدي دريافت مي كند. نسترنه اكنون در بيابان است و باران سيل آسايي مي بارد و مسافت زيادي هم از ده دور شده است. او به دنبال بز گم شده خود است. زماني كه تصميم مي گيرد برگردد، خستگي و ترس، سراپاي او را فرامي گيرد. روي زميني دراز مي كشد و چادرش را به دور خود مي پيچد. به نظر مي رسد در اينجا كار نسترنه تمام است. اميدي به بازگشت او نيست. در اينجا، نويسنده دوربين روايت را به دست اهالي مي دهد: <بعدها گفتند رحمان، پسر مشدي طلاكه داشته از ده آن طرف كوه برمي گشته، بز نسترنه را پيدا مي كند و بين راه مي رسد به او. خدا عالم است به كردكارشان. يكي مي گويد:
    - خدا عمر بده بهش. باز اين. خدا خير به جووني اش بده.
    - خدا شانس بده.( >ص 28)
    ابهامي كه در داستان وجود دارد در اينجا باز مي شود. ما در صحنه آخر رحمان را مي بينيم كه گوسفندان نسترنه را خود به چرا مي برد و خود و مادرش هم در خانه نسترنه كنگر خورده اند و لنگر انداخته اند.
    حفظ خط روايت در <نسترنه> و پايان تاثيرگذار و قابل تاويل داستان، نسترنه را به يكي از بهترين داستان هاي مجموعه تبديل كرده است.
    در داستان <ديولنگه و كوكبه> معلمي به ميلك مي آيد و بين دانش آموزان مدرسه، به دختري به نام كوكبه علاقه مند مي شود. اين علاقه دوطرفه است، به طوري كه كوكبه، حتي لباس هاي آقا معلم را مي شويد و به تعبير نويسنده <جزئي از وسائل معلم خانه> مي شود. بالاخره معلم با كوكبه قرار مدار مي گذارد كه او را از ده ببرد. مردم روستا كه در اين موارد خيلي غيرتي هستند، مي خواهند معلم را از ده اخراج كنند. معلم تصميم مي گيرد فرار كند. برادران كوكبه هم از قزوين آمده اند. آقا معلم به مدرسه ده پشت كوهي مي رود كه دخترها براي جمع كردن قارچ به نزديكي آنجا مي روند. در اينجا اوسانه اي است: <زماني كه دخترها، سير و سبزه و قارچ جمع مي كنند، ديولنگه، جفت مي زند و ميان گله دخترها، يكي را مي گيرد و با خود مي برد.> در حالي كه برادران كوكبه و راننده و اهالي منتظرند سروكله معلم پيدا شود تا حسابش را برسند، معلوم مي شود كه معلم مانند ديولنگه جفت زده و از دهات در رفته است. مدتي بعد شايعه مي گويد كه معلم حالازن و بچه دارد و كوكبه هم كه ديگر كوكوهه (مرغ حق) شده، مي رود نزديك اتاق آقاي معلم و كوكو مي كند.
    قصه در اينجا، هم ابهام دارد و هم بامزه و طنزآميز است. كوتاه سخن اينكه كوكبه به طور افسانه آميزي در بين رعد و برق و باران و روييدن قارچ ها و سبزي ها و حمله ديولنگه به گله ناپديد مي شود و مثل داستان، ما هم اين را مبهم مي گذاريم.
    داستان <گورچال> درباره روستايي است كه يك خانوار بيشتر ندارد. مردي است به نام حسن كه پسر يك ساله دارد و زني كاري و زحمتكش به نام قدم بخير. فقر و تنگنا، حسن را به دزدي مي كشاند و به زندان مي افتد. بعد از دو سال از زندان آزاد مي شود و به سوي گورچال به راه مي افتد. تصوير آغاز داستان كه پسرك، پدرش را بالاي سرش مي بيند، خيلي تجسمي و ديداري است: <پسرك سه ساله چه مي دانست آنكه پا از چپر داخل گذاشته و آمده رسيده بالاي سرش، پدرش است. حتي سگ هاي گورچال هم پارس نكرده بودند كه غريبه اي آمده و وقتي پسرك نگاهش را از روي كفش رزين پدرش بالابرد و شلوار سربازي اش را ديد و بعد پيراهن يقه خرگوشي اش را و آن وقت مردي بلندقامت كه ايستاده بود خيره خيره نگاهش مي كرد، فقط هق هق كرد و دراز به دراز افتاد جلو انار درخت.( >ص 37)
    <گورچال> بي آنكه تلاش كند تا به داستاني حسي تبديل شود، تاثير عاطفي عميقي بر مخاطب مي گذارد و شايد اين حس و عاطفه به خاطر پسرك باشد كه همان اول داستان به سادگي يك حس تلخ كودكانه مي ميرد و اين بحران حادثه است كه لايه زيرين < گورچال> را مي سازد.
    اما داستان <اژدهاكشان> كه نسبت به داستان هاي ديگر غامض تر و رمزي تر است. داستان اين است كه روستاييان ميلك، كوه نزديك به روستاي خود را به شكل اژدهايي مي بينند؛ اژدهايي كه حضرتقلي او را كشته است. در ذهن افسانه پرداز اهالي ميلك، حضرتقلي همين كه مي فهمد اژدها قصد حمله دارد تا اين روستا را با خاك يكسان كند، سوار قاطرش مي شود و يك راست از قزوين مي كوبد و خود را به نزديك كوه مي رساند و با اژدها وارد كاروزار مي شود. جنگ حضرتقلي با كوه (اژدها) به صورت روايي بيان مي شود. حضرتقلي با سه ضربه اژدها را سه تكه مي كند. ميلكي ها پس از گذشت سال ها همچنان در انتظار آمدن حضرتقلي مانده اند. منتظر نوري هستند كه از امامزاده ميلك مي رود و با نوري كه از كوه اژدهاكشان به هم رسيده، كي مي روند پيش امامزاده شارشيد.
    گمان مي كنم كه در اين قصه عناصر نيرومندي از اسطوره هاي ايران باستان مثل اژدها موجود باشد؛ حضرتقلي كه مي تواند نمونه بعدي <ميترا> باشد و <شارشيد> كه مي تواند معبد خورشيد باشد. اگر اين عناصر زندگي بخش و نجات بخش با هم يگانه شوند، آن وقت اهالي ميلك مي توانند روزهاي خوشي را بگذرانند. داستان گرچه در حال و فضاي پاستورال (روستايي) است، نمادهاي بومي داستاني ما را در خود دارد؛ مثل خورشيد و ميترا (ايزدمهر و روشني) و ستيزه اسطوره ميترايي.
    <ملخ هاي ميلك> هم در همين حال و هوا سير مي كند. داستان حالت واقع گرايي و افسانه اي، هر دو را با هم دارد؛ ابن يامينه كه در شهر درس مي خواند به ده مي آيد. ده در معرض هجوم ملخ هاست. ملخ ها به باغستان رسيده اند و نزديك ميلك شده اند. ميلكي ها مي گويند حتما كسي معصيتي كرده كه ميلك دچار چنين بلايي شده است. اكنون بايد كسي به <سارابنه> برود و آب متبرك چشمه آنجا را به ميلك بياورد و آب را به زمين و اطراف روستا بپاشند تا بلارفع شود.(در واقع سارهاي ساربنه بيايند و ملخ ها را بخورند.) ابن يامينه كه در مدرسه شهر درس خوانده است، به اين باورها، خنده و طعنه مي زند. او كه بايد پس از تمام شدن درسش به روستا برگردد، خودش را بين روستاييان غريبه مي بيند:
    <پرسيده بود:
    - راسته چنين چيزي؟
    - مثلابرفتي درس بخواندي. شماها ره توي مدرسه چي ياد بدادن؟
    - خيلي چيزا خب.
    - يعني نگفتن هركسي براي خودش سارابنه داره.( >ص 53)
    اما بعد مي بينيم كه همين ابن يامينه زير تاثير افسانه هاي محلي، خري را از طويله بيرون مي كشد و بدون پالان سوار آن مي شود و به سوي چشمه سارابنه مي رود. پيداست كه مي خواهد آب آن چشمه را به ده بياورد.
    نقطه محوري اين داستا، آب شفابخش است؛ آب زلال و نيروبخشي كه در اسطوره هاي ايرانيان باستان حتي به مرتبه ايزد بانوي آب و باران <آناهيتا> درآمده است. آناهيتا چنانچه از اسمش پيداست، دوشيزه اي زيبا با اندام كشيده و موهاي افشان است و نماد مطلق بي عيبي و بي گناهي. گمان مي كنم اگر نويسنده در نوشتن اين داستان، عناصر افسانه اي آناهيتا را در زير متن داستان قرار مي داد، قصه ژرف تر و منسجم تر از آب درمي آمد.
    در داستان <اوشانان> يكي از اهالي ميلك يعني پدربزرگ راوي مريض مي شود و خانواده اش او را به شهر (قزوين) مي برند. راوي داستان نوه اين شخص است. پيدايش شهر بزرگ قزوين و وسعت گرفتگي آن، با كساد شدن كار زراعت و دامداري سبب مي شود اهالي ميلك تك تك يا با خانواده به قزوين بروند و ده به تقريب كم كم خالي مي شود. حضور شهرنشيني جديد به نظر ميلكي هاي در روستا مانده، نشان از پيدا شدن اوشانان (از ما بهتران) دارد كه در سيماي يك زن و دو كودك كه به طور مرموزي به روستا آمده اند، تجسم پيدا كرده است. راوي با خاله كه اوشانان را مي بيند، گفت وگو و چالش دارد. راوي مي خواهد خالي ماندن روستا و گرفتاري ميلكي ها را به طور علمي و واقعي توضيح بدهد اما حريف خاله گلناز نمي شود.
    راوي مي خواهد بداند خاله گلناز درباره آمدن مجدد اوشانان چه مي گويد و زمان آن را بازگو كند اما خاله خاموش است: <مي پرسم: خاله نگفت كي دوباره مي آيد؟
    حرف نمي زند. مي دانم هر چه بمانم جوابي نخواهم گرفت. ازش مي خواهم لااقل بگذارد صداي كبك ها را بشنوم كه ميلك را گرفته اند دست خودشان.( >ص 89)
    نويسنده در اين داستان چه مي خواهد بگويد؟ ميلكي ها در جهاني نامطمئن زيست مي كنند. گويا كم كم متوجه شده اند كه خبرهايي هست. دگرگوني هايي هست، اما نمي توانند به كنه قضيه پي ببرند. راوي مدرسه رفته هم نمي تواند با خاله گلناز و مادرش و ديگران هم پرسي كند. او در جهان ديگري زيست مي كند؛ جهاني بي قصه و بي افسانه؛ جهاني كه همه كارها به دست علم و تكنيك است. در زير متن قصه، رويارويي جهان افسانه ها و جهان علم و تكنيك را مي بينيم. خاله گلناز و مادر راوي هم متوجه شده اند كه تقديس باورهاي آنها در نزد راوي كه نماينده شهروند امروزي است، استهزايي بيش نيست. سكوت خاله گلناز در آخر داستان زيركي نويسنده را مي رساند. اين سكوت خيلي بامعناست. خاله گلناز مي داند كه به هيچ وجه نمي تواند راوي قصه را به حضور و وجود اوشانان باورمند كند و به همين دليل سكوت مي كند. اين سكوت از هر گفته و تصويري گوياتر است.
    كتاب داستان هاي ديگري هم به نام هاي <شول و شيون>، <سيامرگ و مير>، <تعارفي>، <كل گاو>، <آه دود>، <الله بداشت سفياني>، <آب ميلك سنگين است> و <ظلمات> دارد كه حال و هواي روستايي و وضع زيست اهالي ميلك و روستاييان مهاجر را نشان مي دهد. داستان <شول و شيون> پرده از خصومتي برمي دارد كه هميشه بين روستاييان ديده مي شود. مشدي اكبر كه سن وسالي از او رفته است خواستگار خواهرزاده مشدي سالار مي شود اما سالار به او جواب رد مي دهد و وي را استهزا مي كند. افزوده بر اين، اين دو بر سر زمين زيور نيز اختلاف دارند. در بين بگومگوها، مشدي اكبر، مشدي سالار را با تفنگ مي زند و فرار مي كند. سالار مي ميرد. زن سالار از حرصش شروع مي كند به زدن جنازه و شيون كردن. جنازه سالار روي سكوي ايوان امامزاده است و هركسي حرفي مي زند. در اين ميان غلامرضا، پسر شرور مشدي عباد سر مي رسد و با تير و كمان، سارهاي امامزاده را هدف مي گيرد: <نشانه مي گيرد. سار گيج گيجي مي خورد و پر پر مي زند و مي افتد روي شمدي كه مشدي سالار انگار هزار سال بود زيرش خوابيده بود.( >ص 62)
    نكته معمايي داستان در اين است كه مشدي اكبر مدام غلامرضا را تعقيب و تهديد مي كرده است كه كاري به كار سارهاي امامزاده نداشته باشد و همان ساعتي كه با تفنگ، سر در پي پسر شرور گذاشته بوده، با مشدي سالار درگيري پيدا مي كند. آن خشمي كه غلامرضا در او برمي انگيزد، وي را كه مرد خوبي است، از حال عادي خارج مي كند.
    در داستان <سيا مرگ و مير>، مشدي دوستي به خانه عنقزي، زن پدربزرگ مي رود و به رغم تندرستي اش، پس از نوشيدن چاي مي ميرد. عنقزي حيران مي شود؛ همه به فندق چيني رفته اند. پس از مدتي، روستايي ها فرا مي رسند و با تلاش بسيار جنازه را پشت امامزاده دفن مي كنند. روايتي مي گويد عزيزالله، شوهر مشدي دوستي هر پرسشي را كه از زن مرده اش مي كرده او پاسخ مي داده و <عجيب تر اينكه عزيزالله خودش هم سال هاست مرده است.( >ص 69)
    حالاچه طور مرده اي از مرده ديگر پرسش مي كند و پاسخ مي گيرد، اين را هيچ كسي نمي داند.
    در قصه <الله بداشت سفياني>، الله بداشت، پسر مشدي ناهيد و كبلايي مرادعلي، سفياني (جن زده) مي شود و مي رود بالاي درخت <تادانه> حياط امامزاده و روي شاخه اي مي نشيند. مادر و پدر پيرش هر قدر التماس مي كنند پايين نمي آيد. راننده ماشيني كه روستاييان را به قزوين مي برد و مي آورد مي گويد: <رشته برفته بوده عملگي. پول هاش ره بگيرن. بلاها سرش بياورن. اين هم سفياني بشوه و برگرده زيار.( >ص 127) اما پيرزني باور دارد ماجرا، ماجراي عشق و عاشقي است.
    در همه داستان هاي اين مجموعه نكته هاي ساده است كه از متن بيرون مي زند و طرفه و عجيب است. در مثل <نسترنه> زن بي شوهر كه در پي گوسفند گمشده اش در شامگاهي باراني و توفاني بدون هراس از گرگ هاي گرسنه به بيابان مي زند، نادانسته چيز ديگري را نيز تعقيب مي كند: <پايش را از باغستان بيرون نگذاشته بود كه فكر كرد سه كوه آن طرف تر باران تمام بشود، رنگين كمان درمي آيد.( >ص 22)
    درباره مجموعه <اژدهاكشان> و داستان هاي آن بايد بگويم كه بيشتر روايت ها با گفت وگو زنده مي شود و پيش مي رود. تصويرهاي آمده در كتاب، غالبا تصويرهاي خيالي محيط روستايي است و با ذهنيت روستاييان و وضع جغرافيايي ميلك و شارشيد و گورچال و... تناسب دارد. در بعضي داستان ها، معمايي طرح مي شود و گفت وگو و كردار روستاييان، قدم به قدم، به سوي گشودن اين معما پيش مي رود. اين معماسازي در مجموعه داستان پيشين يوسف عليخاني <قدم بخير مادربزرگ من بود> بهتر و ژرف تر از آب درآمده بود. در اين مجموعه هم در داستان هاي <اژدهاكشان>، <اوشانان> و <نسترنه> جلوه نماياني دارد.
    گويش الموتي (ديلمي) گرچه در مجموعه دوم عليخاني كمتر است ولي باز فراوان است و گاه خيلي بامزه و مطايبه آميز مي شود. اشخاص داستاني غالبا زن و مرد و دختر و پسر، به همان شيوه گويش روستايي و باستاني حرف مي زنند و سلوك مي كنند اما در اينجا گردش غيرمترقبه اي مي بينيم و آن حضور شهر بزرگ و شهرنشيان در محيط پاستورال است. حضور شهرنشينان يا رفتن روستاييان ميلك به قزوين، مانند سنگي است كه ما به وسط درياچه اي پرتاب كنيم. درياچه موج برمي دارد و چين و شكن پيدا مي كند و دواير خيزآب هايش به ساحل مي رسد. يوسف عليخاني توانسته است با سادگي و شوخ طبعي ويژه اي، اين خيزآب هاي مدور به وجود آمده در زندگاني اين روستاي بسيار باستاني را تصوير كند.
     * انتشارات نگاه، چاپ اول، 1386
    


 روزنامه اعتماد ملي، شماره 806 به تاريخ 14/9/87، صفحه 8 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 342 بار
    



آثار ديگري از "عبدالعلي دست غيب"

  اشعاري پر از مطايبه و گاهي صحنه سازي / درباره عليشاه مولوي و اشعارش؛
عبدالعلي دست غيب، اعتماد ملي 18/7/87
مشاهده متن    
  يك جاي كار لنگ است! / درباره مجموعه شعر <شايد ديگر پيش نيايد> سروده سيمين رهنمايي؛
عبدالعلي دست غيب، اعتماد ملي 25/6/87
مشاهده متن    
  شاعري در كشاكش ديروز و امروز / چند و چون پيرامون شعر و شاعري محمدرضا شفيعي كدكني؛
عبدالعلي دست غيب، اعتماد ملي 18/6/87
مشاهده متن    
  بررسي دفتر شعر <برف بر داوودي هاي سفيد> سيروس نوذري؛ شاعر در رويارويي با اشيا و مرگ
عبدالعلي دست غيب، اعتماد ملي 22/1/87
مشاهده متن    
  بانويي بدون هيچ گونه دژگال
عبدالعلي دست غيب، اعتماد ملي 1/5/86
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه موعود
متن مطالب شماره 200-201، مهر و آبان 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است