|
به نظر شما اساسي ترين آسيب ها و موانع تفكر در ايران كدامند
از رنجي كه مي بريم
نويسنده: عليرضا سميعي
نظريه ها در قفس به نظر مي رسد ما تنها با يك مانع خاص روبه رو نيستيم بلكه موانع متعددي وجود دارند كه بعضي از آنها را برمي شماريم. يكي از مهمترين موانع از آن شمار فقدان تحمل نقد و انتقاد از سوي ديگران است. تفكر مآلاً در دل خود نقد كردن را دارد. در حقيقت نمي توان قائل به امر تفكر بود، بدون آن كه نقدپذير باشيم. تفكر مانند پرنده است. يا بايد او را در قفس نگاه داشت يا در صورتي كه اجازه پرواز صادر شد، ديگر نمي توان جهت پرواز آن را از پيش و دقيقاً مشخص نمود. از نمونه هاي بارزي كه مي توان ياد كرد آكادمي علوم شوروي سابق در اوج قدرت استالين بود. در آن زمان آكادمي تفكر را به صورت دستورالعمل حزبي محسوب مي كرد. آنها به متفكرين و دانشمندان دستور مي دادند پروژه هاي علمي را به گونه اي پيش ببرند كه به نتيجه هاي موردنظر آنها منتهي شود. همچنين گاه در كشور ما اظهارنظر خصوصاً درباره آرا و افكار جا افتاده دشوار است. براي مثال اگر كسي بخواهد فيلسوف بزرگي چون ملاصدرا را به صورت جدي نقد بكند، تاوان سنگيني پس خواهد داد در حالي كه در تفكر ناگزير از نقد هستيم. مسئله بعدي مربوط به ماهيت علوم انساني مي شود. در علوم تجربي جاي چنداني براي مانور افكار نيست بلكه با آزمايشگاه روبه رو هستيم. آنقدر تجربه كردن را ادامه مي دهيم تا به نتيجه برسيم و نظريه اي ارائه دهيم اما در عرصه علوم انساني ماهيتاً فضاي فراخي براي نظريه پردازي وجود دارد. اين درحالي است كه غالباً در كشور ما كساني در مورد علوم انساني تصميم گيري مي كنند كه آشنايي كافي با اين علوم ندارند و برعكس در زمينه هاي فني و مهندسي تحصيل كرده اند. طبيعي است كه نتوانند سياستگذاري كرده و بسترهاي مناسب را براي ايجاد مجال تفكر باز كنند. دليل سوم كه به نوعي به دليل قبلي نيز مربوط مي شود اين است كه در علوم تجربي با اموري سر و كار داريم كه نمرات آن در عرصه زندگي اجتماعي ملموس و عيني است، از اين رو سرمايه گذاري و استعداد پروري بيشتري را به خود اختصاص مي دهيم. كما اين كه مي بينيم به نسبت سرمايه گذاري خوبي در زمينه اختراعات، اكتشافات و كارهاي تحقيقي انجام شده و جامعه از نتايج آن برخوردار است اما همين سرمايه گذاري و استعدادپروري در علوم انساني ديده نمي شود. چند مورد را مي توان در زمينه علوم انساني و به طور خاص فلسفه سراغ گرفت كه به خاطر داشتن آراي خوب، دقيق و مؤثر مورد تشويق قرار گرفته باشند من حتي يك نفر را هم سراغ ندارم. اين بي توجهي باعث مي شود استعدادهاي موجود در زمينه تفكر محض شناسايي نشوند و پرورش نيابند. ديگر اين كه نبايد تفكر را در تمام زمينه ها ديني دانست. برخي از انديشمندان وحشت دارند كه اگر نظرات خود را آزادانه بيان كنند به بي ديني يا كم ديني متهم شوند حتي اگر خود افرادي ديندار باشند. در موارد زيادي تفكراتي خاص با دين لازم و ملزوم شناخته مي شوند (مثلاً همانطور كه گفتم گاهي فلسفه ملاصدرا عين دين شناخته مي شود) مسئله عيني سياست زدگي در عرصه تفكر است. اين خطر وجود دارد كه اگر افكار جديدي را ارائه دهيد به پيروي از يك خط سياسي خاص متهم شويد. اين دو موضوع باعث گونه اي خود سانسوري نزد متفكرين شده است. عوامل ديگري نيز وجود دارد كه در ابتدا به نظر درجه دوم و جانبي مي آيد اما جزئي از واقعيات زندگي اجتماعي ما محسوب مي شود و ممكن است در شرايط ويژه اي تبديل به اصل شوند. ازجمله اين كه متفكر براي پيشبرد تفكر خود احتياج به آرامش و آسودگي خيال دارد. گفته مي شود دكارت در يك روز زمستاني و سرد رفت و در گرمخانه (اجاق يا شومينه) نشست تا بتواند فكر كند. در ايران بعضي از كساني كه كار فكري مي كنند در اصلي ترين نيازهاي زندگي خود دچار مشكل هستند. سري كه گرم دغدغه هاي معاش و زندگي باشد چگونه مي تواند عميقاً بينديشد. تفكر به آسودگي خيال نيازمند است، بدون آن نمي توان نظام فلسفي بزرگي به وجود آورد. انتقام از پرسش نصرالله حكمت مهم ترين مانع تفكر، وضعيت موجود انساني است. مرادم از وضعيت موجود، وضع انسان در شرايط اين جهاني و وضعيت كلي اوست. آدمي در وضعيت اين جهاني با مسائل روزمره دست و پنجه نرم مي كند. او نمي تواند به تفكر بنشيند و اصولاً در انسان اصل بر تفكر نيست. تفكر چيست و چگونه به وجود مي آيد. صورت ظاهري و اوليه انسان، صورتي فاقد تفكر است. شرايط موجود انسان را دعوت به عدم تفكر مي كنند به اين معنا كه آدمي به دنبال مرتفع نمودن نيازهاي طبيعي حيات است. اگر خوب گوش كنيد همه انسان ها در وهله اول مي گويند كه مي خواهند زنده بمانند و زندگي كنند. چه بسا در حالت عادي تفكر براي ما ملال آور باشد. باعث آزار مي شود و زندگي عادي را سلب مي كند. اين همان مشكلي بود كه مردم آتن با سقراط داشتند و در نهايت او را اعدام كردند چرا كه سقراط در كوچه و خيابان، وقت و بي وقت براي ايشان ايجاد مسئله مي كرد. مردم آتن تاب پرسش و تفكر را نداشتند پس به اين بهانه كه او جوانان ما را فاسد مي كند وي را محكوم به نوشيدن شوكران كردند. شوكران انتقام پرسش بود؛ چرا كه در شرايط عادي زندگي اصل بر عدم تفكر است. تفكر زماني زاده مي شود كه شخص احساس كند همه زندگي و حيات، به جا آوردن امور روزمره نيست. در اينجا فرد به سمت پرسش كشيده مي شود كه از كجا آمده ام. پريشان مي شود كه آمدنم بهر چه بود و بي قرار مي گردد كه به كجا مي روم. در اين لحظه حيات ثانوي انسان آغاز مي شود. اولين تولد اقتضاي تفكر ندارد مي بايست يك بار به موت اختياري بميرد تا در تولد دوم اصل را بر تفكر نهد. مردم براي زندگي محتاج غفلت اند. اين غفلت استوانه اين عالم است. از اين رو بهتر است بپرسيم اساسي ترين انگيزه هاي تفكر چيستند. در حقيقت ابتدا مي بايست از ساحت زندگي روزمره به ساحت زندگي تعقلي عبور كرد. در ساحت زندگي روزمره تفكر وجود ندارد بلكه تنها وهم محقق مي شود. ابن عربي نشانه اي براي تفكر قائل است. براساس نظر او نشانه تفكر رسيدن به بطلان و ديدن آتش است. او از آيات قرآن چنين استنباط مي كندكه اهل تفكر ابتدا مي فهمند كه جهان باطل و بي اساس نيست و در خود حقيقتي دارد آنگاه سر از آتش درمي آورند و از آن پرواز مي كنند. شايد جهنم تجسم بطلان باشد. ما در زندگي دنيوي بيهوده گذراني و يا همان سوختن را مي بينيم. اين مي تواند ديدار ما با دوزخ باشد. تجربه اي جهنمي. احتياط! نظريه ها چسبناكند! خسرو باقري يكي از مسائل، ايدئولوژيك كردن تفكر و تفلسف است. اين مشكل مي تواند به صورت هاي مختلف بروز كند. چه با علم به مثابه يك امر ايدئولوژيك مواجه شويم و چه ايدئولوژي را به جاي علم ببينيم، در هر دو صورت با يك نوع تفكر نهايي شده و غيرقابل تجديدنظر مواجه هستيم كه نمي توان در مورد آن چند و چون كرد. اين شرايط مثل اين است كه به ما بگويند در مورد فلان موضوع ديگر نينديشيد. شايد جمله مشهور كارل ماركس زماني كه مي گفت: «من ماركسيست نيستم» بر همين اساس قابل فهم باشد. او مايل نبود از مباحث اش آيين بسازند اما پيروان هر نظام فكري مايلند از هر تفكري يك نوع صف آرايي غيرقابل نفوذ درست كنند. در ايران نيز اين مشكل وجود دارد. اگر كسي در مورد ملاصدرا نقادي كند احتمال دارد در مظان اتهام قرار گيرد، كه چرا نسبت به بزرگان جسارت مي كند. زماني ملاصدرا به خاطر نقادي تكفير مي شد. رسم عجيبي دارد روزگار كه حال منتقدان او را تكفير مي كنند. شان دين بالاتر از آن است كه نظامي فلسفي را به آن منتسب كنيم و به اين واسطه از آن نظام فلسفي چيزي مقدس بسازيم. ايدئولوژي ساختن از علم هم صورت ديگر اين مشكل است. شايد عده اي گمان مي كنند يك فرضيه علمي از آسمان آورده شده و غيرقابل چند و چون است. در حالي كه ماهيت علم لغزنده بودن آن است. گاه وفاداري بعضي اساتيد دانشگاه به پاره اي از ديدگاه ها چنان شدت مي گيرد كه گمان مي شود در حال تبليغ فلان نظريه فيزيكي هستند. به جاي آنكه فقط به سادگي آن را تدريس كنند. بعضي اوقات حتي نمي توان انتظار داشت كه ايشان در كتاب ها و درس گفتارهاي خود تغييرات جزئي قائل شوند. چه رسد به آنكه ديدگاه هاي نو و تازه را بپذيرند. چرا پيشوند جديد (New) در دانشگاه هاي ما ساخته نمي شود زيرا ما نظريات را بيشتر از حد جدي مي گيريم. نبايد نقادي، نوعي بدعت گذاري منفي به نظر بيايد. مانع دوم ناآشنايي اساتيد با تفكرات معاصر است. هر چند اخيراً و طي يك نهضت ترجمه جديد در ايران مقدمات آشنايي اساتيد و ايرانيان با نظام هاي فكري جديد مهيا شده است زيرا پيش از اين دو مانع اساسي عبارت بود از ناآشنايي با زبان خارجي و در دسترس نبودن كتا بهايي كه به زبان اصلي هستند اما با شروع دور تازه ترجمه ها خوشبختانه اين موضوع در حال مرتفع شدن است. اما هنوز مي توان از دور از دسترس بودن كتابها شكايت داشت. به هر رو ما در حال آشنا شدن با انديشه هاي جديد هستيم و در اين برخورد تفكر خود را روشن مي كنيم. در اين ميان نبايد فراموش كرد كه ترجمه نيز خود مي تواند مسئله ساز شود. ترجمه كردن مانند ريختن آب به آسياب است كه باعث چرخش سنگ مي شود ولي خطر ترجمه اي انديشيدن هم ما را تهديد مي كند. فروتني خوب است اما نبايد بيمارگونه تبديل به عدم اعتماد به نفس شود. پاره اي اوقات اكثريت به گزاره اي كه به منبعي غربي استناد دهد بيش از نظر خود اعتماد دارند. از اين رو ترجمه تيغ دودمي است. به نظر من «زمان» كمك خواهد كرد ما با هجوم انديشه ها كنار بياييم. طبيعي است كه در اولين برخوردها انفعال يا تنش ايجاد شود اما اگر بپذيريم كه تامل و تفكر نيز بلند و پستي دارد و تحمل نقادي را كسب كرده صبوري نماييم از اين بحران عبور خواهيم كرد. آنچه بايد در مورد آن دقت شود اين است كه نمي بايست رويه نويسي را با نقد يكي دانست. درست كه هيچ فلسفه اي فراتر از نقد نيست اما در همه نظام هاي فكري هم، قدري حقيقت يافت مي شود كه ارزش ارزيابي و تفكيك را داشته باشد. در نهايت گمان مي كنم اعمال صحيح نقد به گونه اي كه نه به دام انفعال بيفتيم و نه در بستر رويه نويسي بغلتيم مي تواند به ما كمك كند. به نظر شما اساسي ترين آسيب ها و موانع تفكر در ايران كدامند / از رنجي كه مي بريم عليرضا سميعي
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 16 بار
|