ورود اعضا [Sign in]  |  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟
جستجوی پيشرفته مطالب   |
شناسنامه نشريات مطالب همه مجلات مطالب مجلات علمي، پژوهشي مطالب روزنامه ها
   جستجو:    
 
روزنامه دنياي اقتصاد87/11/26: منوچهر احترامي هم «ورپرید»
magiran.com  > روزنامه دنياي اقتصاد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2139
پنجشنبه هفتم مردادماه 1389



تبليغات




 
MGID3360
magiran.com > روزنامه دنياي اقتصاد > شماره 1738 26/11/87 > صفحه 32 (نگاه سوم) > متن
 
 


منوچهر احترامي هم «ورپرید»
توی ده شلمرود، حسنی دلش گرفته...

نويسنده: محمود فرجامي


    سرم را بین دست هایم فشار می دهم و نمي دانم چی بنویسم. فاجعه را چطور مي توان نوشت؟ چطور می توان گفت؟ یعنی باید مثل جلال سمیعی زنگ زد و پرسید «خبر را داری؟» و بعد بلافاصله گفت منوچهر احترامي مرده! و فکر نکرد به آدمي که همین دیروز چند بار زنگ زده به منزل احترامي که برود باقی مصاحبه را بگیرد.
    یا در حقیقت به بهانه مصاحبه برود خانه منوچهر احترامی؛ با هم غذاهای عجیب و غریب درست کنند، از میز والده حرف بزنند، از توفیق و گل آقا حرف بزنند، از بی انصافی و کارنابلدی بعضی لوله کش ها حرف بزنند، غذا بخورند، کارتن ببینند، حرف بزنند... .
    می دانستم می میرد. حس مسخره ای در درونم فریاد می زد می میرد. همان حسی که هر بار بهش می گویم خیلی عوامی! حرف هایت به درد پشت کامیون ها می خورد! خرافاتی هستی! و او هر بار با صدای بلند می گوید خوب ها زودتر مي میرند؛ می گوید به هر کس دل بستی رفت؛ می گوید لوطی ها مال این زمانه نیستند. زنگ می زنم خانه احترامی. آقایی گوشی را برمی دارد. خیلی طبیعی می گویم که می خواهم با آقای احترامي صحبت کنم. او هم خیلی طبیعی می پرسد که کی هستم و چکارش دارم؟ می مانم چی بگویم. می گویم من شاگرد آقای احترامي هستم ولی می دانم که در این حد نبودم. می گویم دارم با ایشان روی کتابی کار می کنم. مي گویم خبری شنیده ام. می گوید درست شنیده اید. مي گوید منوچهر احترامي مرده. مي گوید من پورنگ هستم. پورنگ خواهرزاده منوچهر احترامي است. او اسم مستعار پورنگ که با آن حسنی و یک سری کارهای دیگر را نوشت از همین پورنگ گرفته بود. سهراب را چند هفته پیش بردم خانه داییِ پورنگ. سهراب که از سبیل های پرپشت حسنی جا خورده بود با احتیاط پرسید:
    - شما واقعا نمي رفتید حمام؟
    حسنی خندید و گفت:
    - نه. اون مال بچگی هام بود سهراب. از اون موقع به بعد من و بابام و عموم... چی؟
    سهراب خندید و گفت: - هفته ای دو بار می ریم حموم!
    و با هم دوست شدند. برایش كارتون گذاشت. بهش کتاب داد. باهاش حرف زد. از پورنگ و بقیه بچه ها گفت که وقتی این قدی بودند با آنها چه می کرد.
    پورنگ خیلی آمرانه حرف می زند. در تک تک جملاتش نهفته و آشکار است که «این به خانواده ما و شخص من مربوط است.» فعلافقط اجازه مي دهد که از طرف خانواده های احترامی، مسجد حوضی، سرخه ای و یکی دیگر یک آگهی تسلیت بزنیم. نه اسم بیمارستان را می گوید و نه هیچ چیز دیگر. «فعلانه بیایید و نه هیچ کار دیگری بکنید. هیچ چیزی بدون هماهنگی من هم ننویسید.»
    مسجد حوضی نام خانوادگی مادری احترامي است. آنها روحاني بوده اند و مقرشان مسجد حوض تهران. فامیل پدری اش میرزا بوده اند. یعنی سوادی داشته اند و حساب و کتاب سرشان می شده. آنها دست کم از چهارصد سال پیش ساکن تهران بوده اند. خودش می خندید و می گفت امیدوارم اینها جزو راهزنان تهرانی نبوده باشند!
    پدربزرگ پدری اش تاجری بوده بین ایران و روسیه که انقلاب بلشویکی ورشکسته اش می کند. پدرش کارمند وزارت دارایی بوده در زمانی که کارمند بودن پرستیژ خاصی داشته. البته آنها هیچ وقت زندگی مرفهی نداشته اند. آنها که مي گویم، منظورم او و پدر و مادر و خواهر و برادرش است. برادرش سال ها پیش –شاید- به عارضه مشابهی درگذشت. موضوعی که میزوالده، مادرشان را درهم شکست. خود منوچهر خان هم هنوز کمر راست نکرده بود. یک بار برایم گفت یکی از دلایلی که حاضر نیست به اصرارهای من تن بدهد و برویم قفسه های خاک گرفته انبارش را برای یافتن کارهای قدیمی اش بکاویم این است که ممکن است با آثاری از برادرش مواجه شود و های های بزند زیر گریه.
    تمام تنم داغ می شود و می خواهم بزنم زیر گریه، اما نمی زنم. برادرم هم که مرد آخرش آن عربده ای را كه در گلویم مانده بود نریختم بیرون، اما آن وقت اجازه داشتم که اشک ریزان خودم را سه ساعته به مشهد برسانم و الان حق ندارم بروم نیروی هوایی، خانه احترامی. پورنگ خان تاکید کرده که نرویم. نه خانه نه بیمارستان و نه فعلاهیچ جای دیگر. باید بنشینم و در این هوای گرفته، در این هوای بارانی، اشک بریزم و فکر کنم که از طرف خانواده های «ذوی العز و الاحترام فوق» چه آگهی ای چاپ کنم. حالاباید با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ناگهانی بزرگ خاندان، منوچهر احترامي را به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم. یک قالب آماده!
    احترامي همیشه از قالب ها گریزان بود. همین پریروز که داشتم متن مصاحبه را پیاده می کردم به اینجا رسیده بودیم که می گفت از حدود بیست سالگی از نوشتن در ستون ها و قالب های از پیش تعیین شده گریزان شده. می گفت وقتی تو در ستون و قالبی مي نویسی که یکی دیگر به وجود آورده و جاانداخته مثل این است که داری با مغز او فکر می کنی. یک جوان بیست ساله به این نتیجه رسیده بوده! عجیب است ولی نه برای کسی که از 17 سالگی جذب روزنامه توفیق شده و در نوزده سالگی وردست سردبیر!
    پدرش را به گمانم سال 36 از دست می دهد. منوچهر از آن به بعد درس مي خواند و کار هم می کند تا کمک خرج خانه باشد. «آهنگری در و پنجره سازی، صندلی سازی... از پس این کارها خوب بر می آمدم. بعضی وقت ها شب ها تا دیروقت کار مي کردم و با اضافه کاری روزی 18 تومان می گرفتم.» هنوز هم وقتی از کارهای فنی حرف مي زد، تبحرش شگفت آور بود. آنچنان از پره های موتورخانه شوفاژ می گفت و اینکه چطور باید آنها را عوض کرد که انگار پنجاه سال تاسیساتی بوده. «اگر این قلب وامانده ام مي گذاشت الان هم خودم این کارها را می کردم.»
    در دبیرستان به خاطر شیطنت زیاد یکی از معلم ها قسم می خورد که او را رفوزه کند. به صلاحدید مدیر، پرونده اش را می گیرد و می برد به دبیرستانی دیگر که رشته ریاضی نداشته و به جایش در رشته ادبی نام می نویسد. خودش و حتی پدرش هم از این توفیق اجباری خوشحال می شوند. پدر منوچهر دوست دارد او وکیل شود. دیپلم را که می گیرد می رود رشته حقوق دانشگاه تهران، اما هوش ریاضی اش حیرت آور بود. چند تا مساله ریاضی داد که حل کنم. هیچکدام را نتوانستم. راه حل های همه را گفت و معلوم شد ریاضی نه به رشته که به هوش و ورزیدگی ذهن است. بیخود نبود که کارشناس سازمان برنامه شده بود.
    مگر فقط هوش بود؟ حافظه اش بی نظیر بود. حیرت برانگیز! از آبله مرغان خواهرش که حدودا سه و نیم سالگی خودش رخ داده بود به خاطر داشت به بعد. از آن به این طرف کمتر اسمي را بود که از خاطر برده باشد. تاریخ زنده نیم قرن مطبوعات ایران رفته است!
    اشک هایم می ریزد و مانده ام در این زمانه ریا و چاپلوسی که مقدس ترین کلمات هم به مبتذل ترین حالات افتاده اند چطور او را توصیف کنم.
    - آقای احترامی! سه طبقه درندشت بالاسرتان افتاده. چرا نمي دهیدش اجاره؟
    - بدهم اجاره که چه شود؟
    - ماهی یک عالمه پول می آید توی جیبتان.
    - فکر مي کنی به عقل خودم نمی رسد؟ پول را می خواهم چه کار؟!
    - چه می دانم. این همه کار می شود کرد با پول. مثلایک پرستار خوب بگیرید برای میزوالده که مجبور نباشید 24 ساعته اینجا باشید. گه گاهی هم بتوانید بیایید بیرون هوایی بخورید.
    - میز والده جز من، هیچ کس دیگر را قبول نمی کند. تازه من از این پول هایی که خواب پول است خوشم نمی آید. اصلامن پول می خواهم چه کار؟
    - مي دانید چیست. یک مقداری «ابراهیم گلستان» خون شما کم است به گمانم!
    - ابراهیم گلستان نمی آمد با تو سیب زمینی پوست بکند برای پوره. آن رنده را بیار!
    می گفت عمران صلاحی ورپرید. تاکید می کرد که ورپرید. صابری را هم همینطور. با لحنی می گفت که یعنی وقت مردنشان نبوده، هنوز کلی کار می توانستند بکنند. نباید می مردند. حالابهتر می فهمم ورپریدن یعنی چه. ورپریدن یعنی اینکه آن همه انسانیت، آن همه فروتنی، آن همه دانش، آن همه ذوق، آن همه خاطره، آن همه هوش، آن همه کودکی... در جای سردی آرام خوابیده و هیچ وقت بر نخواهد خاست. خود احترامي ورپریده. راستی خبر را به میزوالده چطور می دهند؟ وقتی از توی آن اتاق عقبی صدا می زند «منوچهر خان!» بهش چه مي گویند؟ می گویند منوچهرخان ورپرید؟! می شود بار این همه فاجعه را به عهده چند کلمه حقیر گذاشت؟
    منبع: www.itanz.com
    در اجاره نشيني
    «عقيل بن معقول» را سكته كامل عارض شد و دفعتا واحده از دار دنيا برفت. چون چهل روز بگذشت، شب در خواب، به خواب احمد آمد و اين احمد صاحبخانه وي بود در نارمك و احمد او را گفت:
    -چوني در آن غربت خاك كه تويي؟
    گفت: اين جاي كه منزل گزيده ام جايي ا ست بس تنگ و تاريك و بويناك كه خفتن در آن بسي دشوار است و آسودن مشكل. لكن مرا بسي نيكوتر است از آن خانه كه در نارمك به اجاره داشتم؛ و دليل، آن كه نه برق منقطع گردد، نه آب و نه هر دم چون تو موجري بر سر من آيد كه: اي عقيل برخيز و خانه بپرداز كه اجاره سر آمده است.
    از كتاب جامع الحكايات نوشته منوچهر احترامي
    كاريكاتور: نازنين جمشيدي
    
    منوچهر احترامي هم «ورپرید» / توی ده شلمرود، حسنی دلش گرفته... محمود فرجامي
    




    دفعات مطالعه اين مطلب: 704 بار
 

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

تبليغات
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
كيهان
ساير روزنامه ها را در سايت هاي اختصاصي شان مطالعه نماييد.
 پيشخوان
بين المللي مهندسي عمران
متن مطالب شماره 2 (پياپي 802)، June 2010را در magiran بخوانيد.

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1389-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.

توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.
 
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655

فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوی اخبار و مطالب منتشر شده در نشريات اطلاعی نداريم!

توصيه می کنيم هنگام استفاده از اين سايت یه ويژه در هنگام جستجو از مرورگر IE استفاده کنيد.