|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد88/4/20: دوراني كه نكوست
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4303
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 1997 20/4/88 > صفحه 8 (سينما) > متن
 
      


دوراني كه نكوست
سينماي ايران و رجوع ديگرباره به ساده انديشي - بخش دوم و پاياني

نويسنده: امير پوريا /


    
    از شبه كمدي هاي بي داستان سال 84 تا امروز
    
    
    
    در مجموعه مطالبي دنباله دار به بهانه پايان دوران چهارساله فعاليت معاونت سينمايي وزارت ارشاد دولت نهم و به اين مناسبت كه دوران پيش رو نيز با توجه به تداوم احتمالي فعاليت همين مجموعه از متوليان و سياستگذاران سينماي كشور، سياق و روالي مشابه خواهد داشت، به آسيب شناسي يكي از جريان هاي اصلي و عمده اين دوران يعني كمدي هاي عاميانه پرداخته ايم. نخستين بخش اين مطالب، مقاله يي دوقسمتي است كه امروز بخش پاياني آن را مي خوانيد: مقاله يي درباره چهار كمدي نمونه يي توليدشده در سال شروع اين دوران يعني 1384. بخش اول اين مطلب كه روز يكشنبه 14 تيرماه در همين صفحه روزنامه منتشر شد، پس از طرح كليات ضروري در شناخت اين جريان كمدي سازي، بيشتر بر دو فيلم «شارلاتان» و «شاخه گلي براي عروس» از پرفروش هاي جدول فروش سال مورد بحث متمركز مي شد. در اين قسمت، محور بحث دو فيلم «اسپاگتي در هشت دقيقه» و «عروس فراري» از محصولات مشابه همان سال است كه البته كمتر از دو نمونه قبلي فروختند، و البته بحث به كليت اين جريان مي رسد تا آسيب شناسي كامل شود. در ادامه اين مجموعه، به فيلم هاي اخيراً اكران شده سينماها در ماه هاي آخر اين دوران چهارساله خواهيم پرداخت كه از «اخراجي ها 2» و «خروس جنگي» تا «هرچي تو بخواي» و «پسر تهروني»، جلوه هاي رنگارنگي از امتداد مسير مورد اشاره در فيلم هاي به ظاهر كمدي سال اول اين دوره را به نمايش مي گذارند.
    
    
    
    وقتي «ميان پرده» جاي داستان اصلي را مي گيرد
    
    در اولين تجربه كارگرداني رامبد جوان يعني اسپاگتي در 8 دقيقه، به طور بسيار دقيق و مشخص و با اطميناني بيشتر از شاخه گلي...، مي توان گفت كه فيلم اصلاً داستان ندارد. روابط دو شخصيت اصلي كه فيلم در ابتدا بر پايه آن شكل مي گيرد، مثلاً قرار است مبناي داستاني كل فيلم را هم شكل دهد: در همسايگي پدرام آرام (رامبد جوان) كه از همسرش جدا شده و با بچه اش زندگي مي كند، زن جواني به نام گلشيد زماني(سارا خوئيني ها) ساكن مي شود كه او هم دقيقاً شرايطي مشابه پدرام دارد. اين دو همديگر را مي بينند و... چي شد؟ فكر كرديد چون با نوادگان فيلمفارسي هاي قبل از انقلاب مواجهيم، اينجا هم مي خواهم بگويم «همديگر را مي بينند و به هم علاقه مند مي شوند و با هم ازدواج مي كنند»؟ اگر همين هم بود، باز با «داستان» مشخصي روبه رو بوديم. مشكل اين است كه اين خط داستاني، فقط مقدمه و موخره فيلم را به خود اختصاص مي دهد و دوستان كه ديده اند اين داستان خيلي تخت و كوتاه و مكرر و بي جاذبه است، يك «ميان پرده»ي تقريباً يك ساعته را آن وسط گنجانده اند كه با ورود زن و مرد سوررئال و بلاتكليفي با دو نوچه دست و پا چلفتي (به ترتيب افسانه چهره آزاد، آتيلاپسياني، محسن قاضي مرادي و حسين محب اهري) شروع مي شود و با بيرون راندن آنها كه دزدند و چشم شان به كتيبه عتيقه موروثي گلشيد است، ميان پرده به پايان مي رسد. فكرش را بكنيد: ميان پرده بيش از 70 درصد از زمان فيلم را به خود اختصاص مي دهد و خط اصلي يا آغاز و انجام ماجرا كه در مجموع حال و هواي كمدي رمانتيك دارد، كمتر از 30 درصد را!
    
    ولي توضيح اينكه چرا به آن بخش طولاني ميانه فيلم مي گويم ميان پرده، خود به نكته يي ساختاري مربوط مي شود. فيلم هاي زيادي هستند كه همين خط سير كلي را دارند و حوادث و فراز و فرودهاي بخش مياني آنها قرار است يك زوج تازه آشنا شده را به وصل و وصلتي كه در پايان بندي داريم، برساند. خدا مرا نبخشد اگر قصد تشبيه و مقايسه داشته باشم: ولي محض نمونه، شمال با نورث وست/شمال از شمال غربي هيچكاك همين فرم را دارد. وانگهي نكته اساسي اين است كه در اين نوع ساختار، همان مسير حوادث و واكنش هاي هر يك از دو نفر در برابر آنها، شناخت نسبي را به ديگري مي دهد و در واقع مجموعه موانع و مسيرهاي فرعي، بهانه يا ابزار يا كاتاليزوري است براي افزايش شناخت و علاقه و اطمينان دو نفر به هم: تا به وصل پاياني زمينه و منطق بدهد. درست بر خلاف اين فرم سنجيده، در فيلم اسپاگتي... آن همه جست و خيزهاي بخش مياني و شبه اكشن هاي شبه كميك و هجو بيل رو بكش و اينها، هيچ شناخت و اطميناني بين پدرام و گلشيد پديد نمي آورد كه هيچ، تازه در سكانس فرودگاه ما را به همان جايي مي رساند كه درست قبل از شروع ميان پرده بوديم: مرد كه وكيل است و بقيه اوقات، خيلي هم خوب حرف و گوشه و كنايه مي زند، معلوم نيست طبق چه منطقي دارد جان مي كند تا زباني بچرخاند و زن را از مهاجرت بازدارد. آخرش هم به جاي اينكه آن حوادث، نقش عامل پيوند دو بخش اول و آخر را بازي كنند و ساختار دوپاره فيلم، نظم و انسجامي تقريبي به خود بگيرد، بچه با زدن توپ به سر پدرام، مي خواهد مغز هنگ كرده اش را تكان بدهد و راه بيندازد تا نگذارد گلشيد برود، يعني خود فيلم اصرار دارد كه از آن ماجراي دزدي و كمك هايي كه پدرام به گلشيد مي كند، هيچ بهره ساختاري نبرد و سر و ته هيچ دو عنصري را به هم وصل نكند و به ما بقبولاند كه از آن راه رفتن هاي زن و مرد دزد به شيوه خراميدن مدل ها بر روي سن سالن هاي Fashion تا صحنه رقص در رستوران تا آن بزن بزن هاي به شدت ضعيف و بد اجراشده، همه را فقط به منزله يك جور «جïنگ» شادي بدانيم و فكر كنيم فقط محض خنده، به اين مسير اضافه شده اند. صحنه هايي كه من يكي شرمم مي آيد در كارنامه هنري آتيلاپسياني ثبت شان كنم و دست كم اميدوارم خود او هم اين حس را داشته باشد.
    
    با اين رويكرد، به نظر مي رسد شكل گيري دو پاره گسسته فيلم (بخش اول و آخر با ماجراي عاطفي بين پدرام و گلشيد و بخش ميان پرده مربوط به دزدي و...) براي جوان و همكارانش، همان قدر ساده و سردستي بوده كه انتخاب اسم بي ربط فيلم. وقتي آدم در دل شعر ترانه وسط فيلم ، بدون آنكه وجودش در آن سكانس پارك بچه ها كاربردي داشته باشد و بدون آنكه متن شعر، سر سوزني به هيچ كدام از آن دو پاره فيلم مربوط باشد، عبارتي پيدا مي كند كه به نظرش «باحال» است و بچه تين اًيجرها يا اصلاً همه ما علاقه مندان ماكاروني و پاستا را كنجكاو مي كند و براي همين، آن را به عنوان اسم فيلمش انتخاب مي كند، ديگر خط و ربط فيلمنامه و اينكه «پس داستان چه شد؟»، به شوخي مي ماند و فيلم هم به بي مزگي يك پرس اسپاگتي فرضي درمي آيد كه فقط در 8 دقيقه آماده شده باشد.
    
    كدخداي بورس زغال فروشان
    
    اگر شارلاتان تا اندازه يي از روي يك فيلمفارسي بد و «بي داستان» قديمي يعني يكه بزن ساخته شده، فيلم عروس فراري با فيلمنامه يي از حسن انصاريان، دقيقاً بر اساس فيلمفارسي بي منطق ديگري شكل گرفته كه همه مي شناسيم و احياناً بابت حضور دو بازيگر اصلي اش، خاطره خيلي بدي هم از آن نداريم: ماه عسل. ولي اصلي ترين دليل باورپذيري تقريبي آن فيلم در قياس با عروس فراري، انتخاب بازيگر داماد متقلب و دروغگوي آن است. آنجا گرشا رئوفي با آن ظاهر و فاصله سني، نقش داماد را داشت و تماشاگر خيلي زود (به شيوه قضاوت عجولانه مطلوب فيلمفارسي) به اين حس مي رسيد كه اين ازدواج، تحميلي است. ضمن اينكه در رقابت وثوقي و رئوفي براي اينكه يكي شان، ذهن و احساس مخاطب را با خود همراه كند و همدلي او را برانگيزد، برنده پيشاپيش معلوم و casting فيلم، درست بود. اينجا، با همه تمهيدات ظاهري و تفاوت ميزان صداقت و غيره، تماشاگر ميان امين حيايي و حسام نواب صفوي، فاصله محسوسي به لحاظ ميزان سمپاتي كلي نمي بيند كه در دلش به اين حق بدهد و آن يكي را محكوم و آنتي پاتيك بداند.
    
    همين نكته به تنهايي در لق شدن داستان عروس فراري تاثير فراوان دارد و وقتي تصميم و حركت صد درصد غيرمنطقي و غيرقابل تصور بهروز (حسام نواب صفوي) را هم به آن اضافه كنيد، متوجه مي شويد چرا معتقدم اين فيلم بهرام كاظمي هم تنها به قصد فراهم كردن چند موقعيت مضحك خاله زنكي ساخته شده و عملاً از وجود «داستان» بي بهره است. بهروز كه زن داشتنش را پنهان كرده و در آستانه ازدواج با سيما (الناز شاكردوست) لو رفته، مي خواهد از خانواده سيما و همچنين از زن قبلي خودش (رابعه اسكويي) فرار كند تا آب ها از آسياب بيفتد. براي اين كار، تصميم و حركت سريع او اين است كه با ماشين مادر سيما، به ويلاي پدر سيما در شمال برود و آنجا مخفي شود،، باورتان مي شود كه فيلمنامه نويس و فيلمسازي در اين سال و زمانه، مردم را در درجه يي از بلاهت تصور كنند كه بخواهند چنين تصميمي را از سوي يكي از آدم هاي اصلي، به خوردشان بدهند؟، ادامه ماجرا با همسفر شدن ناخواسته و اجباري سيما با جواني به نام امين (امين حيايي) كه داماد صوري مجلس عروسي او بوده، باز از ذره يي دليل و زمينه چيني به دور است و آنها همين طوري و تصادفي، به طرف ويلامي روند و مچ بهروز و دو نفر از دوستانش را در ويلامي گيرند،
    
    خب، حالااين مسيرهاي كج و معوج كه داستان درست و درماني را شكل نمي دهد، قرار است بهانه و زمينه چه عناصري را فراهم كند تا تماشاگر بدحال اين دوره، دلش به همان ها خوش باشد و غش غش بخندد؟ به نظرم اگر در سه فيلم قبلي، از مقاديري شكلك و ادا و اطوار حرف زديم، اينجا بايد به سراغ موقعيت هاي مضحك و به ويژه، به سراغ ديالوگ هاي مضحك تري برويم كه در دل اين موقعيت ها به گوش مان مي خورد. تصوري كه در ديالوگ نويسي فيلمنامه جاري است، از پايه و اساس به اقليت باطلي از جامعه امروز و نوع حرف زدن شان متكي است و به همين جهت، جمله ها و عباراتي كه تماشاگر مي شنود، با وجود حال و هواي كلي آشنا، در اجزا برايش نامانوس و سوررئال است و همين، براي جلب توجه و كنجكاوي او كافي به نظر مي رسد، از همان اوايل كه امين در خانه به خواهرش غر مي زند كه «اين جوري انسرينگ نيستي، نو ريسپانسي، جواب نميدي» تا بعدتر كه پدر سيما (سيروس ابراهيم زاده) براي كنايه زدن به فضاي صنعت نمايش غرب و امريكا و طبق تصور احمقانه يي كه در ايران نسبت به آن وجود دارد، از دوست هفت خطش (غلامحسين لطفي) مي پرسد: «آل پاچينو هنوز مîرده يا نه؟»، اين يكي را كه بين امين مثلاً مثبت و بهروز مثلاً شارلاتان رد و بدل مي شود، احتمالاً باور نخواهيد كرد: «تكون بخوري همچين گردنتو مي برم كه از كلفتي گردن خر، نيم ساعت واسه خودت ديكته بگي»،، اين آقاي حسن انصاريان كه اول صحبت درباره عروس فراري هم روي نامش تاكيد كردم و قبلاً هم سابقه فعاليت و دستياري داشته و در تيتراژ اين فيلم، «بازيگردان و شاعر» هم معرفي شده (منظورشان از دومي، همان ترانه سراست،)، فقط با اتكا به ايده يي كه از ماه عسل به عاريت گرفته و با دلگرمي به اين ديالوگ هاي نغز و ظريف و پرمعنا، با فيلمنامه عروس فراري حسابي دل تهيه كنندگاني از جنس شركت پويافيلم را برده و اين را با تاكيد از من بپذيريد كه در دوران تازه سينماي ايران، مثل جواناني كه در فوتبال از خودشان استعدادي نشان مي دهند و مورد تاكيد گزارشگران قرار مي گيرند، «نام او را زياد خواهيم شنيد». او از جمله ديالوگي را بر زبان پدر سيما جاري كرده كه با موفقيت هايش در فروش فيلمنامه هايي چنين بي داستان و تهي و عاري از منطق و خط سير، مي شود آن را وصف آينده خودش به حساب آورد: «... من خودم 30 ، 40 ساله كه تو بورس زغال فروش ها كدخدا هستم»،
    
    همه حال شان بد است
    
    بد يا خوب، فرقي نمي كند. هر فيلم پرمخاطبي در هر دوره سينماي گذشته و حال ايران را كه نگاه كنيد، دست كم عناصر و مسير داستاني دارد و حتي در صورت ضعف يا بي منطقي اين داستان، اغلب نمي شود وجود آن را انكار كرد. چهار فيلمي كه برشمردم و به ويژه بخش طولاني بازگويي فيلمنامه حسن در شارلاتان، لودگي ها و مردم آزاري هايي كه مي خواهند سر و ته شاخه گلي ... را به هم وصل كنند، آن بخش مياني مفصل مربوط به دزدي كتيبه در اسپاگتي... و موقعيت ها و ديالوگ هاي غيرواقعي و غيرقابل باور در عروس فراري، تنها نمونه هايي اند كه در بين همين پرمخاطب ها قرار مي گيرند (و البته دو فيلم آخر، اقبال خيلي كمتري يافتند) و با اين وجود، داستان ندارند يا با خط كمرنگي از داستان، زمينه يي براي بقيه عناصر ظاهري و دم دست شان فراهم كرده اند تا به هر ضرب و زور ممكن، تماشاگر را قلقلك بدهند و نگه دارند.
    
    به گمانم اين بار به جاي نگراني براي آينده سينمايي كه شكلك و پس گردني و شبه رقص هاي مضحك و نصفه نيمه به عنصر كليدي اش بدل مي شود، بايد نگران حال تماشاگرمان باشيم. او از سلطان قلب ها و همسفر و فيلم هاي دهه 40 مرحوم خاچيكيان تا اجاره نشين ها و افعي و حتي كما، هيچ وقت فيلم هاي بدون داستان را تحويل نگرفته بود و اين اتفاق در اكران سال 84، بيش از هر نكته سينمايي و زيبايي شناسانه، نشان دهنده حال و روز مردم ما در اين زمانه و جامعه است. اگر آنها هميشه به اين گرايش داشتند كه در فيلم هاي محبوب شان، غم ها و شادي هاي آدم هاي ديگر، آدم هاي جالب تر و آدم هاي دوست داشتني مثل فردين و اكبر عبدي و محمدرضا گلزار و امين حيايي را در دل «داستان»هاي مختلف ببينند و دو ساعتي از غم و دردسرهاي خودشان فارغ شوند و به مشكلات و سرنوشت آدم هاي داستان فكر كنند، حالامي خواهند اصلاً به هيچ چيز فكر نكنند و فقط با مجموعه يي از كله معلق ها و شكلك ها و آب روي صورت هم ريختن ها و توي سر هم زدن ها و اداي دست چندم خواننده هاي درجه دهم ايراني كه در لس آنجلس فعال اند، هًرهًر كنند و دوهفته يي به اين و آن بگويند كه «برو فيلمه رو ببين، خيلي باحاله» و بعد، هنوز يك ماه نگذشته، ديگر نمي تواني به اين راحتي فيلم را به يادشان بياوري. چرا؟ چون روش به خاطر آوردن فيلم ها، نقل خط داستاني اصلي شان است. درباره چهار فيلم مورد بحث ما، شايد به غير از عروس فراري كه مي توان به واسطه مرحله شروع ماجرا و اشاره به داستان ماه عسل، آن را براي بيننده يادآوري كرد، در مورد سه فيلم ديگر تنها اشاره به اطوار و حركات و رقص و مسخرگي ها مي تواند فيلم را براي تماشاگر بي حافظه يي كه فقط در همان يك ساعت و نيم با آن «حال كرده» و بعد دورش انداخته (و چيزي در آن نبوده كه بيشتر در ذهنش بماند)، تداعي كند. با نقل داستان، تلاش بيهوده يي كرده ايم كه الزاماً به يادآوري فيلم ها منجر نمي شود.
    
    
    دوراني كه نكوست / سينماي ايران و رجوع ديگرباره به ساده انديشي - بخش دوم و پاياني امير پوريا /
    


 روزنامه اعتماد، شماره 1997 به تاريخ 20/4/88، صفحه 8 (سينما)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 128 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه جهان گستر
متن مطالب شماره 169، اسفند 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است