 
|
آذريزدي از دروغ بيزار بود
نويسنده: مهدي حجواني
اول: چند ماه پيش مصطفي رحماندوست زنگ زد و گفت مهدي آذريزدي توي بيمارستان مهر تهران بستري شده. مصطفي ملاقاتش كرده و آذريزدي سراغ مرا گرفته. «سري بهش بزن.» با دسته گل به ديدارش رفتم. دوست ندارم دست هيچ بيماري را توي هيچ بيمارستاني ببوسم، ولي دست او را بوسيدم. احساس غرور مي كردم كه سراغ مرا گرفته، اما با ديدنم چهره اش تغيير چنداني نكرد: تغييري نبود كه از يك آدم منتظر انتظار مي رفت. شايد نشناخت، چون مرا با قيافه سال هاي اخيرم نديده بود. شايد هم دل و دماغ نداشت و خسته بود. اما كم كم سر صحبت باز شد. از فرزندخوانده اش به نيكي ياد كرد. اسمش را يادم نيست. «جوان كه بودم توي يك عكاسي در يزد كار مي كردم. روزي صاحب عكاسي پسركي را نشانم داد و اين باب آشنايي را باز كرد و من شدم پدرخوانده او. مدتي است پسرخوانده ام مرا از يزد برداشته و آورده كرج. اينجا خيلي به من مي رسد و احساس راحتي مي كنم. حالاهم كه ناخوش شده ام، آورده بستري ام كرده. پيش خودم فكر مي كردم من چون زن و فرزندي ندارم سال هاي پيري ام سخت خواهد گذشت، ولي با وجود اين پسرً خوب احساس مي كنم انگار خدا بنده هايش را تنها نمي گذارد.» موقع خداحافظي تلفنم را به دختري سپيدپوش كه توي بخش مشغول بود، دادم و خواهش كردم اين مرد بزرگ هر كاري و نيازي دارد، مرا خبر كنند. دختر خانم كنجكاو شد «اين آقا كي هستن؟» و انگار كه به اسمش توجه نكرده باشد، يكدفعه شكفت. «جدٌي؟، من كتاب هايش را خوانده ام،» و من ديگر مطمئن شدم كه گرچه پيرمرد خودش دارد مي رود، اما كتاب هايش هنوز هستند و شاهد اينكه امروز از ميان ما رفته ولي هنوز در پنجمين دهه يي كه از نوشتن قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب مي گذرد، اين كتاب ها هنوز مخاطب دارند. يك كتاب بايد چند نسل خواننده داشته باشد تا بگوييم كارش را كرده و در تاريخ ادبيات ماندگار شده است؟ وقتي از بيمارستان بيرون مي آمدم، دختر سپيد پوش با شوق دوست همكارش را صدا زد تا بگويد پيرمرد غمگين و تنهايي كه آن گوشه بستري است، چه مرد بزرگي است، دوم: پنجشنبه 18 خرداد، شهرام اقبال زاده با همان مهرمندي هميشگي اش زنگ زد و با صدايي گريان خبر از فوت استاد داد و پيش نويس بيانيه انجمن نويسندگان كودك و نوجوان را كه خودش نوشته بود پشت تلفن خواند تا با نظرات همه دوستان چكش كاري و آماده شود. سوم: مهدي آذريزدي هرگز به مدرسه نرفت و به گفته خودش هرچه آموخت در خانه و مسجد و كوچه و بازار بود. او ثمره ادبيات بود و نه آموزش و پرورش. 17سالش بود كه در يك كتابفروشي مشغول به كار شد و در حالي كه دوران تحصيل را از دست داده بود، اولين بار چشمش رو به دنياي كتاب باز شد. اما با خودم مي گويم امثال او استثنا هستند. آيا ادبيات كودك ايران به عنوان جرياني جدا از فضاي مدرك محور و حافظه مدار آموزش و پرورش، تاثيري روي بچه هاي نسل جديد كه حدوداً بين 17 تا 27 سال دارند، گذاشته است؟ و امروز جواب خودم را اين طور مي دهم كه بله، انگار نبايد بدبين باشيم. شايد مدت ها پيش از روز پنجشنبه 18 تير كه چشم هاي نگران و خسته آذريزدي با آرامش فروبسته شدند، ديده باشند - و اميدوارم ديده باشند- كه جوانان ايران با همه كوتاهي ها و ندانم كاري هاي من و نسل من، چه تاثيري از ادبيات كودك و نوجوان گرفته و امروز در فراز و نشيب هاي اجتماعي چه واكنش هاي مسوولانه يي از خود نشان مي دهند. تند رفتم؟ احساساتي شدم؟ به ادبيات كودك چه مربوط؟، شايد هم اين زيركي و فرصت طلبي من است كه مي خواهم بخش كوچكي از حماسه هاي امروز فرزندان جوان مان را به نام خودم و آدم هاي نسل خودم مصادره كنم. يعني مي خواهم رندانه از اين نمد كلاهي بدوزم و بگويم تخم دوزرده و كارهاي مثلاً زيربنايي و تلاش هاي ما در فراهم آوردن كتاب هاي خوب در مسير به اصطلاح اعتلاي ادبيات كودك بوده كه امروز به بار نشسته و ثمره اش را در چهره بچه هاي جوان امروزي مي بينيم. اما اعتراف مي كنم دست من و امثال من خالي و سرمان پايين است. تلاش ها را بايد به پاي آذريزدي ها نوشت كه با سخت ترين شرايط كار كردند. آنهايي كه نان ارزان خوردند و آثار گران آفريدند. چهارم: من كه روزي با شناخت ضعيف از مخاطبان نسل نو خيال مي كردم آنها از ادبيات كودك عقب ترند، امروز از خود مي پرسم آيا ادبيات كودك مي تواند به گîرد اين بچه ها برسد؟ خنده دار است، انگار ما باز هم در ميدان مخاطب شناسي شكست خورده ايم، پنجم: مهدي آذريزدي از دروغ بيزار بود. ما هميشه نگران بوده ايم در جواب اشك هاي نوجوانان و جوانان مان كه گاه دل شان از دروغ ها و نيرنگ هاي بزرگ «آدم بزرگ ها» مي شكند، چه بگوييم، چطور توي چشم هاي اشكبار بچه ها كه از دروغ ها سخت رنجيده اند، نگاه كنيم و به آنها كتابي تازه پيشنهاد كنيم؟ فكر مي كنم وقتش رسيده است ما آدم بزرگ ترها يك دور كتاب هاي كودكان را بخوانيم. اما مي دانيد؟ مهدي آذريزدي گرچه آدم بزرگي بود اما به مفهوم «شازده كوچولو»يي اش آدم بزرگ نبود. راستگو و درست كردار بود و اميدوارم پنجشنبه 18 تير، اين پير روشن ضمير چشم هايش را با آرامش برهم نهاده باشد و دعا مي كنم غير از اين نبوده باشد. او از آن دسته بزرگ ترهايي بود كه جنس حرف زدن و نشست و برخاست شان نشان مي دهد هيچ وقت نه زبان شان به دروغ آلوده شده و نه براي دو روز شهرت و دو كيسه ثروت گذرا رفتارشان تغيير كرده است. حرف من سند نيست؟ از همه كساني كه با او سلام و عليكي داشته اند بپرسيد. ششم: آيا بچه ها پاكند؟ اگر معصوميت بچه ها را يك افسانه ندانيم و آن را حقيقت تلقي كنيم، باز هم بايد بگوييم معصوميت بچه ها دست بالااز جنس معصوميت فرشته هاست. فرشته اگر گناه نمي كند، به اين علت است كه قادر به گناه نيست. به همين دليل است كه سن كودكي را سن وظيفه و تكليف نشمرده اند. در آموزه هاي ديني آمده است مقام انسان با اينكه گناه مي كند، از مقام فرشته كه گناه نمي كند بالاتر است، چون گناه نكردن انسان از ناتواني اش نيست بلكه از اراده اش ناشي مي شود. حالاشما آدم بزرگسالي را فرض كنيد كه از نظر سني سال ها از دوران كودكي فاصله گرفته اما دلش هنوز دل كودك است. هفتم: بي شك ارزش مهدي آذريزدي به دل كودكانه يي نبود كه از خدا تحويل گرفت، بلكه به دل كودكانه يي بود كه به خدايش بازگرداند: كه خدايش بيامرزد. آذريزدي از دروغ بيزار بود مهدي حجواني
□
دفعات مطالعه اين مطلب: 29 بار
|