|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه دنياي اقتصاد88/7/13: داستان زندگي مفرح كه بانك صادرات را بزرگ كرد
magiran.com  > روزنامه دنياي اقتصاد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4549
دو شنبه 29 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3360
magiran.com > روزنامه دنياي اقتصاد > شماره 1912 13/7/88 > صفحه 32 (تاريخ اقتصاد) > متن
 
 


خاطرات يك كهنه سرباز - 2 
داستان زندگي مفرح كه بانك صادرات را بزرگ كرد


نويسنده: مهندس مفرح


    در شماره گذشته بخش هايي از خاطرات سرهنگ ستاد غلامرضا مصور رحماني را درباره بانك صادرات خوانديد.
    وي در اين بخش سعي مي كند داستان زندگي محمدعلي مفرح، مديرعامل بانك صادرات كه توانسته بود اين بانك را به يكي از نهادهاي مهم و تاثيرگذار پولي كشور تبديل كند را تشريح كند. بسياري از كساني كه درباره مفرح نوشته و گفته اند تاكيد دارند كه او فردي مردمدار، خوش خلق و كارآمد بوده است.
    داستان زير خاكي از وضع مشقت بار دوران كودكي و تلاش او براي زيست است كه خود مهندس مفرح براي نويسنده بازگو كرد.
    او گفت: دوازده ساله بودم، پدرم مادرم را طلاق داد و به من گفت: مادرت را طلاق دادم، تو هم با او برو. من از خانه پدر آمدم بيرون، جايي را بلد نبودم نمي دانستم كجا بروم. در خيابان ري كه از آنجا چند مرتبه مرا براي زيارت به شاهزاده عبدالعظيم برده بودند، بدون هدف شروع به راه رفتن كردم. رسيدم به ايستگاه راه آهن شهرري. ولي پولي نداشتم بليت بخرم. ديدم پيرمردي سوار الاغ، با دو گوسفند در جاده كنار راه آهن در حركت بود. گوسفندها هر چند قدم براي چريدن علف توقف مي كردند و پيرمرد مجبور مي شد براي راندن آنها پياده شود. من پياده بودم و برايم راندن گوسفندها مزاحمتي نداشت، شروع كردم به راندن گوسفندها و قبل از اينكه هوا تاريك بشود رسيديم به دوراهي دهكده حسين آباد كه منزل پيرمرد در آنجا بود. موقع خداحافظي پيرمرد از من پرسيد كجا مي روي؟ گفتم: نمي دانم. گفت: چون شب نزديك است، اگر ميل داري شب بيا منزل ما استراحت كن، فردا صبح هر كجا خواستي برو. شب هم شام با ما بخور كه دستمزد كاري كه انجام دادي گرفته باشي. قبول كردم.
    صبح روز بعد گفت: قبل از اينكه بروي «بيا حاجيه خانم چائي ات را بدهد.»
    در ضمن گوسفندها را هم آب بده. گفتم مال ها را آب دادم و در آخور همه آنها علف هم ريختم. پيرمرد از شنيدن اين حرف شكفته شد. چند كلمه آهسته با عيالش صحبت كرد و گفت: اگر جايي نداري بروي با ما باش و به مال هاي ما رسيدگي كن.
    شام و نهار و منزلت با ما. سالي دو دست لباس با پول تو جيب هم خواهي داشت.
    گفتم: قبول دارم.
    كاري را كه حاجي به من محول كرده بود چنان به خوبي انجام دادم كه مباشري املاكش را هم از سال بعد به من واگذار كرد.
    من سعي داشتم بهترين محصول را به عمل بياورم. در آب دادن، وجين كردن، هرس كردن، كود دادن و خزانه كردن زراعت آنچنان دقت به خرج مي دادم كه محصول املاك حاجي در ميدان تهران بالاترين شهرت را پيدا كرده بود و خريداران كم كم اسم من را جانشين نام حاجي كردند. در ميدان تهران وقتي بار
    «ارباب محمدعلي» وارد مي شد، آناً به قيمت بالابه فروش مي رفت...»
    بيزاري از تشريفات
    او از تشريفات به تمام معني بيزار بود. سازمان بانك از لحاظ سادگي و اثر نقطه مقابل دستگاه هاي دولتي بود كه معمولاپرازدحام و كم اثر بودند. من جمله تمام دستگاه كارپردازي بانك از يك رييس مسوول آقاي حسين مزيني و يك كارمند تشكيل مي شد كه حوائج صدها شعبه را در سراسر ايران تامين مي كرد. دايره اعتبارات بانك به همين كيفيت فقط يك رييس، آقاي مهندس نوربخش و يك كارمند داشت. براي اشخاص خارج، تصورپذير نبود چگونه سازمان بزرگي مانند بانك صادرات را ممكن بود با دوايري به چنين محدوديت گرداند.
    اين سادگي قالب زندگي شخصي او را هم شامل مي شد. محل اقامت او خانه قديمي ساز كوچكي بود در يكي از كوچه هاي فرعي خيابان كاخ با اثاثيه بسيار محقر و يك تختخواب آهني كوچك و حال اينكه صدها نفر از قبل بانك صاحب خانه هاي مجلل با اثاثيه عالي شده بودند.
    هيات مديره بانك در خفا براي او زميني در نظر گرفتند و خانه آبرومندي بنا كردند كه به پاس زحمات مهندس مفرح از طرف بانك به او واگذار كنند. وقتي نامبرده متوجه مطلب شد، دستور داد آن خانه را به قديمي ترين كارمند بانك كه فاقد خانه بود واگذار كنند و به اين ترتيب از پذيرفتن «رشوه اي» كه هيات مديره بانك براي او تدارك ديده بود، خودداري كرد. هرگز موافقت نكرد حقوق او از حقوق يك رييس شعبه تجاوز كند و هرگز نپذيرفت بانك براي شخص او اتومبيل مخصوص در نظر بگيرد. ظرفيت فوق العاده مهندس مفرح براي همه ضرب المثل بود.
    روزي اينجانب در معيت نامبرده در اهواز به طرف بانك صادرات اهواز در بزرگ ترين خيابان آن شهر حركت مي كرديم. روز آفتابي تابستان بود و هوا به شدت گرم. قبل از رسيدن به بانك جلوي يك دكه خواربارفروشي توقف كرديم. صاحب دكان غفلتا چشمش به ما برخورد كرد و از ديدن مهندس مفرح بسيار مسرور شد و او را با اشتياق تمام بوسيد. بعد جست زد از داخل دكان مقداري سكنجبين توي كاسه لعابي ريخت، كمي يخ در آن گذاشت و چون قاشق چاي خوري نيافت با انگشتش مايع را به هم زد كه هر چه زودتر خنك شود. آن وقت سكنجبين را با كمال صميميت و صفا به او تعارف كرد. اين صحنه به اندازه اي طبيعي و صميمانه بود كه به خودي خود يك تابلوي دوستي و مهر را نشان مي داد. وقتي كه هر دو از آن سكنجبين خورديم و خنك شديم، پرسيد: آميرزا محمدعلي از آبادان آمدي؟ همان كار سابق را داري؟ (مقصودش كار دلالي كوچكي بود كه سال ها قبل مهندس مفرح بين آبادان و اهواز انجام مي داد.) اگر ميل داري به رييس بانك صادرات اينجا كه حساب من را دارد معرفي كنمت آنها كارت را خوب انجام مي دهند. مهندس مفرح تشكر كرد. او هرگز درصدد برنيامد به دوست قديم خود بفهماند كه در حال حاضر مجموعه آن بانك صادرات در اختيار اوست!
    مهندس مفرح بسيار قوي الاراده بود و به زودي از تصميم خودش عدول نمي كرد. معهذا در مقابل حرف حساب تسليم مي شد. مثال كوچك زير نمونه اي از آن روش است.
    او در مسافرت هاي خود در داخله ايران معمولااز آقاي حسين مزيني خواهش مي كرد او را همراهي كند. زيرا مي دانست تمركز فكري شديد به امور تكنيكي بانك ممكن است او را از جنبه هاي انساني و تصميم هاي متعادل دور نگاه دارد. آقاي حسيني مزيني مرد باايمان و فهيمي بود كه قدرت داشت مسائل خشك اداري را با روحيات پيچيده انساني تواما ببيند و آنها را با هم تلفيق كند و بين تكنيك و احساسات انساني توازن برقرار سازد.
    در بازديد از شعب بانك در خوزستان وارد شعبه دزفول شدند. به محض ورود، مهندس مفرح اشتباهات مكرر رييس شعبه را يكي بعد از ديگري به رخ او كشيد و برگشت به طرف اتومبيل كه براي بازديد شعبه ديگر حركت كند. حسين مزيني با تبسم به او گفت: «بال و پرش را شكستي و حالامنتظري پرواز كند؟» به شنيدن اين كلام مهندس مفرح برگشت به داخل بانك و دومرتبه كارمندان را جمع كرد و خطاب به رييس شعبه گفت: «مي داني چرا پدر به فرزند خود سرزنش مي كند؟ چون دوستش دارد و مي خواهد بهتر شود، من هم مي خواهم تو بهتر شوي.» و با اين چند كلمه محيط روحي بانك را از ياس به اميدواري تبديل كرد.
    مهندس مفرح به تاثير توام دو عامل تقدير و كوشش در وضع انسان معتقد بود. او به عنوان نمونه از پدرش نام مي برد كه چگونگي ثروتمند شدنش به شرح زير بود:
    او گفت: پدر من حاج سيد حسين چاي چي بود. او در بازار سرمايه مختصري داشت و در كار «چاي» بود كه همه ساله 400 صندوق از هندوستان وارد مي كرد و مي فروخت.
    در اوايل سال 1914 ميزان 400 صندوق چاي به طرف هميشگي خود در هندوستان سفارش داد. وقتي اطلاعيه گمركي از بندرعباس رسيد، پدرم با كمال تعجب ملاحظه كرد به عوض 4000 صندوق به نام او وارد شده كه هم از مصرف عادي سالانه ايران به مراتب بيشتر بود و هم از امكانات پرداختي او.
    پدرم فورا به فرستنده در هندوستان اعتراض كرد و مشكل خود را در تحويل گرفتن، فروختن و قبول برات كالايي كه ده برابر بيش از خورند بازار و خودش بود به طرف اطلاع داد و تقاضا كرد فورا 3600 صندوق اضافي را از بندرعباس برگرداند. طرف پدرم در هندوستان عكسي از نامه ارسالي او فرستاد كه در آن ميزان سفارش هم به «سياق» و هم به عدد نشان داده شده بود. در هندوستان به مفهوم سياقي توجه نمي كردند؛ ولي دنبال دو صفر 400 يك اثر سياهي نقطه مانند ديده مي شد كه حدس زدند اثر مركب خشك نشده سطر بالاپس از تا زدن نامه بوده!
    در همان اول جنگ جهانگير اول شروع شد و تمام جهازات هندوستان به تصرف دولت انگلستان درآمد. عليهذا فرستنده چاي ها به پدرم نامه نوشت كه چون به علت جنگ از برگرداندن چاي ها معتذر است، چاي ها را به ملكيت پدرم مي شناسد، و حاضر است در مقابل آن بروات طويل المدت قبول كند. پدرم به اكراه پذيرفت.
    به اين كيفيت، 4000 صندوق چاي به تصرف پدرم درآمد كه قيمت آن به علت دوام جنگ به چندين برابر قيمت ابتدايي ترقي كرد و چون وارد كردن چاي به ايران از مجراي ديگر غيرممكن بود پدرم مالك انحصاري چاي در ايران شد. قيمت آن هر چه بيشتر رو به افزايش رفت، او نتيجتا از آن باب برخلاف ميل اوليه خود به منابع هنگفتي رسيد كه اصولاتصورش را نمي توانست بكند.
    مهندس مفرح معهذا هرگز هيچ كار را به تقدير واگذار نمي كرد. عقيده اش اين بود كه اگر كسي با دوست خود كه به فاصله يك ساعتي خانه او منزل دارد، قرار ملاقات مي گذارد، موظف است يك ساعت زودتر حركت را شروع كند. حال اگر در بين راه سكته كرد هرگز نرسيد يا دوست ديگري با اتومبيل خودش او را زودتر به مقصد رساند، حرجي به او نيست.
    معارضه من با مهندس مفرح
    موفقيت من در گرداندن شعبه اكباتان موجب شد كه در پاره اي موارد اصولي مهندس مفرح مسائل بانكي را با من مورد گفت وگو و معارضه قرار دهد.
    معارضه مهم من با مهندس مفرح روي دو موضوع كوچك شروع شد. ولي جدال بالنسبه طولاني منتج از آن، موجب تغيير اساسي در طرز فكر هيات مديره بانك نسبت به وضع كارمندان گرديد، كه چگونگي زيست كاركنان بانك در ايران در اثر آن، تحولي اصولي يافت. ساير بانك ها و موسسات مشابه ناچار به تبعيت از روش بانك صادرات شدند. مهندس مفرح مردي لجوج و ديرتاثير بود، ذكر خلاصه بحث روشن مي سازد كه با دلايل معقول و خيرخواهي سماجت آميز ممكن است فكر اساسي را ولو دور از ذهن به نظر برسد، به كرسي
    نشاند.
    الف- موضوع امير خدمتگزار و بيمه كارمندان
    امير خدمتگزار يكي از كاركنان زحمت كش و صديق بانك صادرات در شعبه اكباتان بود. يك روز به من اطلاع دادند خانم مشاراليه براي وضع حمل نوزاد در بيمارستان است. دستور دادم از طرف بانك تسهيلاتي در بيمارستان فراهم شود. (در آن موقع كاركنان بانك صادرات داراي پوشش پزشكي نبودند).
    اين موضوع كوچك در هيات مديره بانك، غوغاي بزرگي برپا كرد. عنوان «فرنگي مآبي» به آن دادند و از رخنه چنان رويه به ساير شعب اظهار وحشت كردند و بالاخره پاره اي از مهندس مفرح خواهش كردند براي جلوگيري از سرايت چنان روش خانه خراب كن به ساير واحدهاي بانك، شخصا و با شدت وارد عمل شود.
    در اجراي اين نظر يك روز مهندس مفرح بدون اطلاع قبلي وارد دفتر من در شعبه اكباتان شد و پس از سلام و عليك معمولي بلامقدمه پرسيد: «مي دانيد من به دست كي به دنيا آورده شدم؟»
    من با مهندس مفرح رابطه شخصي و خانوادگي نداشتم، در مقابل اين سوال خصوصي و بي سابقه به نظرم رسيد بايد ميدان بدهم تا خودش موضوع را روشن كند. فقط با يك كلمه گفتم: خير.
    گفت: به دست «خانم مشدي» ماماي محل.
    از اين جواب «اعلان جنگ مانند» چيزي دستگيرم نشد؛ و چون از گفت وگوي حاد هيات مديره هم اطلاعي نداشتم، فكر كردم مجددا مطلب را به خودش برگردانم. گفتم: الحمدلله، نتيجه كار رضايت بخش بوده.
    گفت: پس اگر كار ماماي محلي براي مديرعامل بانك رضايت بخش بوده، آيا معقول نيست قبول كنيم كه براي ساير كاركنان بانك هم قابل قبول بايد شمرده شود تا آنها احتياجي به مراجعه به بيمارستان نداشته باشند؟
    ذكر كلمات ماما و بيمارستان و كارمندان بانك فورا مطلب را برايم روشن كرد كه هر چه هست مربوط به مراجعه خانواده امير خدمتگزار به بيمارستان است و به نظرم رسيد كمال اهميت را دارد تا مهندس مفرح را از مسير غلط فكري كه به علت قياس به نفس در آن قرار گرفته خارج كنم.
    گفتم: بين ما دو نفر دو رابطه وجود دارد. يكي «رابطه اداري» كه به مقتضاي آن به شما عنوان مديرعامل بانك حق داريد در امور بانكي نظريات خودتان را ديكته كنيد، بدون اينكه به توافق من احتياج داشته باشيد؛ ديگري «رابطه شخصي» كه به موجب آن طرفين آزاد هستيم مسائل مختلف را فيمابين بحث كنيم. لطفا بفرماييد گفت وگوي فعلي ما بر مبناي كداميك از اين دو رابطه است؟
    گفت: بر مبناي دومي والااينجا نمي آمدم.
    گفتم: در اين صورت همان طوري كه در شروع گفت وگو شما به خودتان مثل زديد، اجازه بدهيد من هم با ذكر مثال از خودم مطلب را شروع كنم و به شما جواب بدهم.
    گفت: بفرماييد.
    گفتم: در سال 1319، در ماموريت كردستان وقتي به «مريوان» رسيدم، مبتلابه بيماري «منانژيت» شدم كه مرا بستري كرد و به حالت اغمائم انداخت. پس از به هوش آمدن ملاحظه كردم مدفوع گرم گاو به سرم بسته بودند. من نمي دانم آن نوع معالجه تا چه اندازه در بهبود تاثير داشت. ولي موقعي كه در سنندج موضوع را با پزشك لشگر كه خود اهل محل بود، در ميان گذاشتم، او توضيح داد: در مورد بيمار مبتلابه منانژيت از نظر تقويت سيستم دفاعي بدن، اهميت دارد عضو مورد آسيب براي مدت بالنسبه طولاني در درجه حرارت نزديك به درجه حرارت طبيعي بدن كه 37درجه سانتيگراد است نگاه داشته شود.
    مدفوع تازه گاو در حدود 38درجه حرارت دارد. مجاورت هوا به تدريج از حرارت آن مي كاهد. ولي در عين حال مجاورت هوا فعل و انفعال شيميايي در آن جسم توليد مي كند كه موجب افزايش درجه حرارت آن است. (گاودارها اين كيفيت را «آتش گرفتن» اصطلاح مي كنند) دو عامل بالاكمابيش يكديگر را خنثي مي كنند.
    در نتيجه جسم براي مدت بالنسبه طولاني، در درجه حرارت نزديك به 37درجه باقي مي ماند. اين همان درجه حرارتي است كه عضو بدن براي مدتي نيازمند است تا فرصت دهد دفاع طبيعي بدن مبارزه خود را با بيماري به نتيجه برساند. به اين علت بود كه شما در موقع به هوش آمدن خود را در آن وضع ملاحظه كرديد.
    بعدا پزشك اضافه كرد: بايد به شما بگويم كه من به عنوان يك پزشك، چنين رويه اي را ابدا تجويز نمي كنم. زيرا موجبات پزشكي امروز وسايل بسيار مطمئن تري را براي معالجه به اختيار بشر گذارده است. ولي شما بايد در نظر داشته باشيد در نقاط دوردست مثل «مريوان»، در مرز ايران و عراق كه داروخانه و پزشك وجود ندارد و حتي به يك قرص آسپرين دسترسي نيست، مردم ناچارند با همان وسايل و موجباتي كه محل در اختيارشان گذارده حوائج خود را رفع كنند، والابايد دست روي دست بگذارند و بميرند.
    به اين جهت است كه شما مي بينيد، در نقاط دوردست كردستان، بيش از 6 نوع بيماري مختلف را با همان مدفوع گرم گاو و يا بخور مدفوع الاغ ماده سعي به معالجه دارند و به مردم هم ايرادي نمي توان وارد كرد، زيرا موجبات ديگري در دسترسشان نيست.
    
    
    خاطرات يك كهنه سرباز - 2: داستان زندگي مفرح كه بانك صادرات را بزرگ كرد مهندس مفرح
    


 روزنامه دنياي اقتصاد، شماره 1912 به تاريخ 13/7/88، صفحه 32 (تاريخ اقتصاد)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1801 بار

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه سيماي بانكداري
متن مطالب شماره 15، دي و بهمن 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است