|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق89/8/5: نبوغ در بازار معرفت شناسي و ادبيات نمايشي: شَفِر و باند
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3364
سه شنبه 23 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 1097 5/8/89 > صفحه 11 (تئاتر) > متن
 
      


نبوغ در بازار معرفت شناسي و ادبيات نمايشي: شَفِر و باند


نويسنده: دکتر بهزاد قادري


    شايد هيچ چيز بيش از اين سخن ايبسن بر ما دشوار نيايد که مي گفت «من فلان کتاب را نخوانده ام، کتاب ها را مي دهم به همسرم که بخواند.» و شايد هيچ سخني نيز به اندازه اين گفته توماس اديسون دلچسب نباشد که مي گفت «نبوغ يک درصدش الهام و نود و نه درصدش جان کندن است.» ايبسن کودکانه نگران بود که مبادا ديگران او را نابغه ندانند، چون نابغه- در کاربرد قرن نوزدهم- تافته اي جدابافته به شمار مي رفت که مايه حيراني و حسرت ديگران بود. بنابراين کسي که هوشيارانه از لابه لاي نوشته هاي ديگران روح زمانش را مي شناخت و تلاش مي کرد با آنان از در گفت وگو و جدل برآيد نابغه به شمار نمي رفت. نابغه بايد مادرزاد مي بود؛ بنابراين درس خوانده هايي مثل ارسطو يا بيکن که بر اساس تقليد و گرته برداري از ديگران انديشيده بودند، نوابغ دست دوم به شمار مي رفتند. اينان هرگز به جايگاه قديسيِ نوابغي چون هومر، شکسپير يا موتسارت، يعني شوريدگاني مکتب نديده و آشفته و مجنون نمي رسيدند.
    
    واژه نبوغ (genius) در زبان لاتين از همان ريشه ژن و ژنتيک مي آيد و ژن نام خداي نگهباني است که هنگام تولد با آدمي زاده مي شود و بر منش و سرنوشت او حکم مي راند. در زبان انگليسي دو واژه genie يا jinni نيز گونه هاي ديگر واژه ژن هستند و ريشه هر دو از واژه عربي «جن» است، يعني «هر چيز [که] پوشيده از حواس» باشد، خواه از عالم فرشتگان و خواه از قلمرو شياطين. تا قرن شانزدهم قديسان کساني بودند که در چنين عوالمي زندگي مي کردند و همين بود که ديوانگان را نيز از شمار قديسان مي دانستند؛ «ديوانه خانه» ساخته مدرنيته است. در اروپا از اوايل قرن شانزدهم «قديس» جايش را به «نابغه» داد. قديس داراي کرامات بود، اما پس از رواج اومانيسم و ريشه دواندن روشنگري و نشاندن آدمي در مرکز توجه و رو آوردن به علوم تجربي، ديگر قديس کاربردش را از دست داد. بنابراين، به قول گاربر، «نبوغ» را مي توان واژه اي پساروشنگري دانست.
    
    نبوغ از اواخر قرن هجدهم معناي ديگري يافت. شاعران رمانتيک نبوغ را ويژگي شاعران مي دانستند (البته کانت در «سنجش خرد ناب» پيشاپيش با گفتن اينکه نبوغ در قلمرو هنر مي گنجد نه در عالم علوم تجربي آب به آسياب اينان ريخته بود). رمانتيک ها نابغه/ شاعر را آدمي تنها، غيرعادي، فردگرا و آشنا با سروش غيبي، آشفته و مکتب نديده اما اعجوبه اي در عالم آفرينش (به هر دو معنايش)، گريزان از کار گروهي و چشم انتظار الهام از عوالم «جني» مي دانستند. اينان حتي نبوغ و نوشتن را در پيوند با «نرينگي» مي دانستند.
    
    رمانتيک ها به دنبال نمونه عيني نويسنده نابغه اي بودند که علَمَش کنند تا حرف شان را برکرسي بنشانند؛ و چه کسي بهتر از شکسپير! براي آنان شکسپير با آن آثار آشفته و «وحشي»اش (نمايشنامه هاي او را مقايسه کنيد با کارهاي سوفوکل، بن جانسن يا مارلو) نابغه اي بود که کودکانه مي سرود زيرا او «مدرسه» اي نبود (شلي و بايرن هم از اخراجي هاي دانشگاه بودند و به آن افتخار مي کردند) و، از اين روي، رمانتيک ها (سواي بايرن، آن هم به دلايلي) نمايشنامه هايش را طبيعي و حاصل نبوغي دروني و مهارنشدني مي دانستند. گوته و ويکتور هوگو و کولريج و وردزورث و هزليت، هر يک از اين نمايشنامه نويس بتي ساختند. آيا آنان نمي دانستند که با اين کار آب به آسياب برداشت تازه ليبراليسم از انسان مي ريختند که هم به فردگرايي بيمارگونه دامن مي زد و هم توجيهي بود براي برده داري و استعمار شرق به دست غرب؟ اين برداشت از نبوغ در سرمايه داري غرب جايگاه برجسته اي داشته است. بيشتر نويسندگاني که در دهه 1920 قلم زدند و به «نسل تباه» مشهورند خود را نخبگاني يکتا مي دانستند و به دير مغان پناه مي بردند و مريد و مرادي در ميان شان رواج داشت: پاند و اليوت و همينگوي از اين قماش هستند. معمولاً «قهرمانان» آثار اين نويسندگان يا آدم هاي گوشه نشيني اند که مردم آنان را درک نمي کنند- مثل «مرد پير و دريا» ي همينگوي- يا آدم هاي معمولي اند که مي خواهند اداي آدم هاي بزرگ را درآورند، اما نمي توانند- مثل پروفراک در شعر «ترانه عاشقانه ج. آلفرد پروفراکِ» اليوت. اين رگه در دهه هاي بعد نيز در آثار نويسندگان جلوه دارد. نمونه اش ماکسول اندرسن (1959-1888) درام نويس امريکايي است که «پابرهنه در آتن» (1951) او به سرگذشت محاکمه، زنداني شدن و مرگ سقراط مي پردازد. در اين اثر، نبوغ در عالم فن بيان و سخنوري جلوه مي کند. اقتباس سينمايي اين اثر در سال 1966 صورت گرفت و بسيار نيز موفق بود.
    
    با نيرو گرفتن نو- ليبراليسم، پشتيباني از محصولات هنري با چنين برداشتي از نابغه بيشتر شد. پيتر شفر (-1926) در سال 1979 نمايشنامه «آمادئوس» را نوشت و در آن زندگي نابغه اي چون موتسارت را با گونه اي معرفت شناسي نزديک به سليقه نو- ليبراليسم رقم زد. در سال 1984 از اين اثر اقتباسي سينمايي شد که براي ما فيلمي آشناست، همان طور که «شکسپير عاشق» (1998)، فيلمي از همين قماش، براي ما آشناست.
    
    شفر در اين اثر دو موسيقيدان، سالي يري و موتسارت، را در برابر هم مي گذارد. سالي يري که موسيقيدان دربار است به کار و تلاش و جان کندن در تصنيف قطعات موسيقي باور دارد. او نام موتسارت را شنيده است و از آثارش لذت مي برد و آنها را مي ستايد. پس موتسارت را به دربار فرامي خوانند اما رفتار غيراشرافي و «وحشي» بودن طبع موتسارت براي سالي يري گران تمام مي شود. او نمي تواند بپذيرد که چنين آدمي بتواند چنان موسيقي اي بيافريند و نام آور شود، آن وقت او، با آن همه تلاش، گمنام بماند. اين است که هم از موتسارت متنفر مي شود و هم به او رشک مي ورزد.
    
    «ياگو»ي اتللو نمونه برجسته تفکر مدرنيته آغازين و اقتصاد بازار است که بنا را بر رقابت و جنگ و حذف مي گذارد. شَفر «ياگو» را در هيئت سالي يري بر صحنه مي برد. سالي يري، همانند ياگو که جانوس، خداي دو چهره را مي پرستد، از يک سو وانمود مي کند که پشتيبان موتسارت است و از سوي ديگر هر جا که مي تواند، از پشت به موتسارت خنجر مي زند. او آنقدر به شهرت موتسارت رشک مي ورزد که ادعا مي کند او بوده که موتسارت را با آرسنيک مسموم کرده تا شايد، از اين راه، نامش در تاريخ بماند.
    
    پيش از شفر، ادوارد باند (-1934) نمايشنامه اي نوشت به نام «بينگو: صحنه هايي از پول و مرگ» (1976). چهره اصلي اين اثر شکسپير است: همان نابغه رمانتيک ها و باب طبع نو- ليبراليسم، چرا که براي فردگرايي موردپسند اين دستگاه سياسي- اقتصادي کارساز بود. در صحنه نخست اين نمايشنامه شکسپير، قلم و کاغذ در دست، در جلو صحنه روي صندلي نشسته و در فکر است. ما گمان مي کنيم او دارد به آفريدن قطعه اي ادبي مي انديشد؛ اما چنين نيست. عمده مالکان روستا مي خواهند زمين هاي دهقانان يا خرده مالکان را بگيرند و گرد آن حصار بزنند. آنان به شکسپير روي آورده اند با اين وعده که اگر از خيزش روستاييان جانبداري نکند، زمين هاي خودش در امان خواهد بود، حالاپاداشي که او براي اين کار مي گيرد، بماند. پس قلم و کاغذي که در دست شکسپير است توافقنامه اي است که او امضا خواهد کرد و به اين وسيله به مردم پشت خواهد کرد. در اين نمايشنامه بن جانسن نيز حضور دارد که در ديداري با شکسپير به او پيشنهاد مي کند با خوردن سم خودش را از اين زندگي برهاند. در صحنه پاياني نمايشنامه شکسپير، سم در دست، در بستر مرگ است و دخترش نگران اينکه ببيند آيا پدرش در جايي از اين اتاق پولي پنهان کرده يا نه. انگار کساني مثل باند از برداشت نو - ليبراليستي درباره نبوغ و نابغه دوري مي کنند. نوتاريخي گري به اسطوره سازان و اسطوره هاي آنان به ديده شک مي نگرد. رمانتيک ها دوست داشتند شکسپير را نابغه اي بشناسانند که آثارش حاصل جوشش هاي خود به خودي قريحه فردي اش بوده اند. نقد نوتاريخي گري اين را دروغي بيش نمي داند، چرا که رمانتيک ها و نوادگان شان اين نکته را پنهان کرده اند که شکسپير با همکاري بازيگران و ديگران آثارش را مي نوشت و اصولاً نويسندگي در زمان شکسپير به گونه اي که ما امروز فکر مي کنيم نبوده و بيشتر متکي بر کار گروهي بوده است. در واقع کساني مثل گرينبلات معتقدند شکسپير نيز، مثل ديگر نويسندگان، عاملي در روابط قدرت و داد و ستدهاي آن بوده است. به نظر او درست است که هنرمند به عنوان يک فرد پا به عرصه آفرينش هنري مي گذارد، اما او حاصل داد و ستدي جمعي است. آيا در چنين بينشي جايي براي نبوغ هست يا آن را دربست رد مي کنند؟ در دستگاه فکري شفر، نبوغ از فردگرايي مي زايد؛ در دستگاه فکري باند، اما، نبوغ را تلاش انسان ها براي يافتن روابط عقلاني بين خود و جهان خارج معني مي كنند. در اين دستگاه فکري، نبوغ را تلاش به معني درگيري توام با خلاقيت با ماده بي شكل تعريف مي كنند. آدم هاي اين گروه از نمايشنامه نويسان نبوغ را در اين مي دانند كه آدم ها به «تخته پاره اي بچسبند» زيرا، به نظر آنان، دوران قهرمان پروري هاي تهي به سر آمده است. رگه فکري استوار بر نو- ليبراليسم اقتصادي در ميان مصرف کنندگان محصولات هنري غرب، که بخشي از آن ماييم، کاملاً جا افتاده است. اما چون غرب از ديدگاه مقابل آن، با به كار بستن شيوه «سانسور نامحسوس»، پشتيباني نکرده است، چندان از آن خبر نداريم يا اگر داريم، معرفت شناسي ما درباره جهان و آفرينش هنري چنان است که دوست داريم موج سوار گروه نخست بمانيم، در صورتي که اگر اندکي به فرآيند پشتيباني از توليد و پخش محصولات هنري بنگريم، بايد اين پرسش برايمان پيش آيد که دو فيلم «آمادئوس» (1984) و «شکسپير عاشق» (1998) به چه رفتارهايي دامن مي زنند و پيامدهايشان چيست.
    نبوغ در بازار معرفت شناسي و ادبيات نمايشي: شَفِر و باند
    


 روزنامه شرق، شماره 1097 به تاريخ 5/8/89، صفحه 11 (تئاتر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 350 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه برزگر
متن مطالب شماره 1140، بهمن 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است