|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق89/8/18: هنر تماشا كردن و تماشايي بودن
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3363
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 1108 18/8/89 > صفحه 11 (تئاتر) > متن
 
      


هنر تماشا كردن و تماشايي بودن


نويسنده: دكتر بهزاد قادري

هرگاه فيلسوفان به سراپرده تئاتر پا مي گذارند، چنان سخن مي گويند كه انگار بخواهند فاتحه آن را بخوانند. افلاطون را فراموش نكرده ايم، كه تئاتري ها را، چه آگاثون باشد، با آن زبان همه فن حريفش و آن نوآوري هايش در پيرنگ و دوري جستن از اسطوره هاي نخ نما، چه ناخداي كشتي عقل و احساس، سوفوكل، باشد- با آن سه تايي مشهورش درباره سرگذشت تلخ اما شاد اديپ و خانواده اش، كه به گمان من، وقتي قاضيان دلخوش به اجراي عدالت- نمادش همان ترازويي كه بر تارك عدليه ها نشسته- خواب تعادل بين دو كفه عقل و احساس را مي بينند، بايد براي تعبيرش سري به اين سه تايي سوفوكل بزنند تا بدانند براي رسيدن به عدالت، هنر تئاتر و نمايشنامه نويسي سخن بسيار دارد، و چه اوريپيد باشد، با آن آتشپارگي رمانتيك وارش، كه انگار بازگشتي شاعرانه به «آشوب» يا «كائوس» دلپذير اما توانفرساي يوناني هاست- اينها همه بايد فكر ورود به «جمهوري» افلاطون را از سر به در كنند، چرا كه همه شاعرند و شاعران، افلاطون مي گويد، به دور از عقل اند چون در لحظه آفريدن اثر، خودشان گفته اند و هنوز هم گاهي مي گويند، عنان عقل شان را به الهگان شعر مي سپارند پس، افلاطون مي گويد، اينان خودشان نيستند و تا خودشان نباشند، در آرمانشهر او جايي ندارند.
    از ديدگاهي، مي توان گفت كسي بيش از ارسطو گول افلاطون را در زمينه ادبيات نمايشي و تئاتر نخورد. او ايراد استادش را خيلي جدي گرفت، كه البته جدي هم بود، و تلاش كرد برايش پاسخي بيابد، كه از بخت بد فراگير نبود. تازه مگر پاسخ ارسطو چيزي سواي تاييد استادش بود؟ او با پاسخ دادن به ايراد استادش به تئاتر وانمودسازي، نتوانست، يا نخواست به او پاتك بزند. او براي تراژدي كثارسيس را پيش كشيد و اين هم، به نظر خيلي ها، وظيفه اش پالودن انسان از فضولات عاطفي است. آخر او هم، همانند استادش، از آريستوي (aristoi) يعني نخبگي و نخبه پروري طرفداري مي كرد و چنين شد كه دست آخر با گذراندن آدم ها از وادي تقليد، كه افلاطون ماندن در آن را مانعي براي رسيدن به معرفت ناب مي دانست، آنان را روان درماني كرد و به اشاره به استادش گفت، «سخن شما درست است اما مهم نتيجه تقليد (وانمودسازي) تراژيك است كه هدف شما را تامين مي كند». به عبارتي، ارسطو تئاتر را ابزاري براي ساختن آدم هايي پنداشت كه بتوانند، عاقل و رام، گامي به سوي آرمانشهر نخبگان بردارند؛ هماني كه استادش مي خواست.
    اما انگار ارسطو و بيش از او، ارسطوييان «ضيافت» افلاطون را ناديده گرفته اند وگرنه، شايد هرگز «فن شعر» را در زمينه نظريه درام پاسخ كامل به افلاطون نمي دانستند، چرا كه افلاطون در اين اثر، براي عبرت ديگران، به نوعي درام جان بخشيد كه هم نوشتن را زير سوال برد و هم «ديالوگ» را به روايت نزديك كرد، و هم شخصيت پردازي و پيرنگ مبتني بر كردار را به بازي گرفت. پس از آشنايي با «ضيافت»، مشكل بتوان گفت افلاطون با درام مخالف بود. او درامي مبتني بر انديشه مي خواست نه كاري كه بر كردار و روانشناسي استوار باشد. ارسطو فقط به بخشي از ايراد افلاطون پاسخ داد. بخش ديگرش كه نياز روزگار به صورت پردازي هاي نو بود از ديد او پنهان ماند. «ضيافت» با نشاندن آگاثون و اريستوفان و سقراط در كنار هم، گوياي آن است كه افلاطون دوست داشت درام انديشه بيافريند و اين شدني نبود مگر با درهم ريختن صورت هاي رايج و ريختن طرحي نو براي ساختار نمايش. كسان زيادي در اين زمينه دست به تجربه زدند تا نوبت به برشت رسيد. افلاطون گفته بود تقليد سطحي خوره عقل است. كم شنيده ايم كه بگويند او از تقليد ناب هم ياد كرده است، يعني گونه اي بازنمايي با دو شكل متفاوت. در اين بازنمايي يا تقليد يا وانمودسازي، بازيگر بايد در هر لحظه از دوگانگي نقشش آگاه باشد تا بتواند آن را با فاصله اي مطمئن از خودش بازي كند تا نشاني باشد از اينكه هوشيار است و به خودش و نقشش انتقادي مي نگرد. شايد برشت با ديدن دستگاه سياسي شوروي، عاقبت دليلي يافت تا از آرمانشهر «جمهوري» افلاطون و مرام حاكم در شوروي فاصله بگيرد. اما، به گمانم، برشت بايد گوشه چشمي به «ضيافت» مي داشته زيرا افلاطون در اين اثر معجون خوبي براي بازنمايي و تئاتر ناب ساخت. مي خواهم بگويم پا گذاشتن فيلسوفان به وادي درام سودمند است، گيرم فاتحه صورت هاي رايج آن را بخوانند. پال وودراف نويسنده «ضرورت تئاتر» (2008)، از شمار فيلسوفان امروزي است كه چنين مي كند. كتاب او با اين جملات پايان مي يابد: «... تئاتر دوستان دروغين دارد، و آنها تئاتر را در قلمرو تصنعي هنرهاي زيبا به بند مي كشند. بايد تئاتر را از چنگ دوستان دروغينش درآوريم، اما وظيفه اي سنگين تر داريم. لازم است از تئاتر در برابر اين ديدگاه كه چيزي بي ربط، مختص نخبگان و هنري رو به مرگ است، هنري كه تنها چند تايي آدم... تلاش مي كنند آن را در فرهنگي صرفاً دمخور با فيلم و تلويزيون زنده نگه دارند، دفاع كنيم.»
    چرا فيلسوفي كه بسيار شيفته نمايش است از تئاتر اين گونه گريزان است؟ مساله اين است كه در سنت نمايشي غرب، تئاتر به عنوان شاخه اي از هنرهاي زيبا، مردم را بيشتر به تماشا كردن وامي دارد و كمتر به تماشاگر فرصت مي دهد كه تماشايش هم بكنند. به نظر وودراف اين دوستان «دروغين تئاتر» تلاش مي كنند تماشا كردن بازيگران را در چهارديواري هنرهاي زيبا تئاتر بنامند و از اين راه، و شايد ناخواسته، مردم را عادت مي دهند تئاتري بودن جهان را فراموش كنند. براي او تماشا كردن و تماشايي بودن هر دو هنرند و بايد هر دو را آموخت و پيامد هر دو كار را نيز پذيرفت و اين بخشي از شادي از يادرفته ماست.
    وودراف فيلسوف/منتقد/مترجمي است كه آني نمي تواند «ضيافت» افلاطون را از ياد ببرد، به ويژه دو نقش تماشا كردن ديگران و تماشايي ساختن خود را. او اين را افلاطون زدگي خودش مي خواند. افلاطون نگران كشش هاي يكسويه در عالم تئاتر بود؛ كشش هايي كه او به دو دليل آنها را براي آدمي خطرناك مي دانست: دليل نخست اينكه خود شاعران آشكارا مي گفتند لحظه آفريدن اثر لحظه بيخود شدن شان است (مثل آهن كه به سوي آهنربا جذب شود)؛ دليل دوم اينكه آنان با سحر كردار و تعليق همين بلارا بر سر بيننده هم مي آورند. پس، او در «ضيافت» دست به كار شد و نمايش در نمايش آفريد. موضوع مورد بحث در «ضيافت» عشق است. هر يك از حاضران نظر خود را درباره عشق مي گويد و، سپس، ديگري تلاش مي كند روي دست او بلند شود. اما ديگري، پيش از آنكه نظر خودش را بگويد، رو به سخنران قبلي مي كند و با او از نحوه بيانش، حالاتي كه به خود مي گرفته (اتودهاي او) و ديگر شگردهايش سخن مي گويد. نكته اينجاست كه او با اين كارش به سخنران قبلي نشان مي دهد كه رفتار او را، مو به مو، زير نظر داشته و از بخشي از آن لذت برده و، با وجود لذت بردن از تمامي شگردهاي زباني طرف در بخش ديگري از سخنانش، از محتواي سخنش چيز تازه اي نگرفته است. رجزخواني، بداهه سرايي، سخنوري و منطق در نقش آفريني هر يك نقش اساسي دارد، زيرا اينان مي دانند كه زماني هست براي تماشا كردن و زماني هم هست كه بايد خودشان را به تماشا بگذارند. به عبارتي، هر يك از شركت كنندگان در دو نقش تماشاگر و بازيگر ظاهر مي شود و اين بسيار به جوهر نمايش نزديك است: تئاترون يعني هر جايي كه دو نفر به هم برسند و هر دو به هم اجازه دهند از اجراي هر دو نقش لذت ببرند: مهم ترين كالاي هر كسي تماشايي بودنش است؛ اين حسن را كه با ملاحت تماشا كردن خردمندانه داشته باشي، آري، به اتفاق جهان مي توان گرفت. به تئاتر يونان باستان و همسرايانش يا به علاقه هملت به بازيگري و تماشاي كساني كه اين بازيگري را تماشا مي كنند توجه كنيد. زيباترين لحظات دراماتيك در عالم تئاتر همين لحظات تماشاي كساني است كه دارند كس يا كسان ديگري را تماشا مي كنند: همسرايان در بازيگران خيره مي شوند، و هملت در شيوه تماشاي عمويش خيره مي شود و ما هم مشغول تماشاي اين تماشاگران: فضيلت از خوب تماشا كردن آغاز مي شود.
    گفتيم كه تماشا كردن ديگران و تماشايي كردن خود لذت بخش است و نوعي كارورزي در زمينه رشد مردمسالاري به شمار مي رود. آن وقت اگر اين جهان تئاتري است كه ما در آن حضور داريم، بايد بدانيم كه تماشا كردن ديگران و تماشايي كردن خود هم با منش آدمي و رشد آن پيوند دارد و هم با علم اخلاق. به طور مثال، خوب است به تماشاي اجراي عدالت در جلسات يك دادگاه بنشينيم: اجراي عدالت به شاهد نياز دارد وگرنه عدالتي نيست. اما اگر به تماشاي زجركشي كسي بنشينيم، آن رخداد را تاييديم و شريك جرميم. با اين همه، اگر گمان كنيم تئاتر به عنوان هنر ديگر براي كساني چون وودراف بي معناست، به خطا رفته ايم. وقتي ياد بگيريم كه چگونه به رخدادهاي زندگي بنگريم و از آنها صحنه هاي تئاتري بسازيم، آن وقت هر يك از ما منتقداني مي شويم كه مي دانيم چرا به تئاتر مي رويم، چگونه تماشا مي كنيم و هدف مان از اين تماشا كردن چيست. اين فيلسوف از ما مي خواهد تمامي فضاهايي را كه در آن زندگي مي كنيم جدي بگيريم تا وقتي به تئاتر مي رويم بدانيم چه مي كنيم، وگرنه تئاتر به عنوان هنر همچون كالايي براي فخرفروشي همچنان در اختيار گروهي اندك باقي خواهد ماند.
    هنر تماشا كردن و تماشايي بودن
    


 روزنامه شرق، شماره 1108 به تاريخ 18/8/89، صفحه 11 (تئاتر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 440 بار
    



آثار ديگري از "دكتر بهزاد قادري"

  جشنواره حوسي: نگاهي به عاشوراي حسيني در پهنه كارائيب
دكتر بهزاد قادري، شرق 15/10/89
مشاهده متن    
  شكسپير، رمانتيسيسم انگلستان و سياست
دكتر بهزاد قادري، شرق 1/10/89
مشاهده متن    
  ديونيزوس در تعزيه هاي قرون وسطي
دكتر بهزاد قادري، شرق 17/9/89
مشاهده متن    
  گوته و بايرن: عقاب و قوش در فرهنگ و درام قرن نوزدهم
دكتر بهزاد قادري، شرق 3/9/89
مشاهده متن    
  سير جدلي آرمان/شهر «نه» يا «آري»؟
دكتر بهزاد قادري، شرق 14/7/89
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه زيست شناسي كاربردي
متن مطالب شماره 3 (پياپي 3103)، پاييز 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است