|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق89/5/19: با آبگوشت بزرگ شده ايم
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3364
سه شنبه 23 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 1033 19/5/89 > صفحه 13 (گالري شرق) > متن
 
      


با آبگوشت بزرگ شده ايم
يك ساعت گپ خودماني با مالك «فري كثيف»

نويسنده: شبنم رحمتي


    گاهي اوقات بعضي چيزها ناگهان در جامعه ايران مد مي شود؛ مي شود تبي فراگير كه هيچ كس را از گرماي خود در امان نگه نمي دارد. مصاديق در اين زمينه فراوانند. در صفحه پيش رو قصد ما بر اين است كه به چنين موضوعات اپيدميكي بپردازيم و سر از چرايي محبوبيت آنها در آوريم. مي خواهيم از روانشناسان و جامعه شناسان كمك بگيريم و دريابيم راز اين فراگيري در چيست و چرا جامعه گاهي اوقات نسبت به برخي چيزها چنين واكنش هايي نشان مي دهد. براي آغاز از ساندويچي فري كثيف شروع كرديم. بي شك بسياري از شما با اين ساندويچي آشناييد و حتي اگر در شهرستان زندگي مي كنيد اوقاتي كه گذرتان به تهران افتاده سري به آن زده ايد. در صفحه پيش رو گزارشي از اين ساندويچي و اظهارنظرهاي كارشناسان را مي خوانيد.
    
    پسرش گفت: «اينو نگين لطفاً. خيلي از اين لفظ ناراحت ميشه.» شيطنت كردم، گفتم: «چرا آخه؟ مردم از اون سر شهر مي كوبن ميان فري كثيف ساندويچ بخورن. چرا ناراحت ميشه؟» گفت:« نگين اينو تو روخدا.» گفتم: «آهان، منظورت فري كثيفه؟» گفت: «آره. خواهش مي كنم جلوش نگين. خيلي عصباني ميشه. حساسيت عجيبي داره به اين لفظ.»
    رفته بودم ساندويچي فريدون در خيابان عشقيار؛ ساندويچي اي كه براي خيلي از پايتخت نشينان آشناست و بسياري از شهرستاني ها هم وقتي گذرشان به تهران مي افتد سري به آنجا مي زنند. ساعت 7 غروب بود و بهزاد پسر 32 ساله آقا فريدون پشت دخل نشسته بود. هنوز مشتري ها تك و توك بودند و تا ساعت اوج كار فرصتي باقي بود. خودم را معرفي كردم و قصدم را گفتم. بهزاد گفت: «ايشون مصاحبه نمي كنن. فقط با ايران و همشهري حرف زدن و اون قضيه رو تكذيب كردن. با هيچ روزنامه ديگه اي هم حرف نمي زنن.» اشاره اش به شايعه فوت فريدون بود كه در سايت ها و فيس بوك منتشر شده بود. نسخه اي از روزنامه را از كيفم درآوردم و نشانش دادم. گفتم قصد ما اين است كه از هر موضوع يا شخصي كه در جامعه ايران پديده مي شود و همه به آن توجه مي كنند، گزارش بنويسيم. گفت: «فكر نمي كنم قبول كند. اما من مي گويم شما آمده بوديد. اگر مي خواهيد با خودش صحبت كنيد 5/9 شب به بعد بياييد.»
    
    ساعت 10 شب دوباره برگشتم ساندويچي فريدون. حدود 15 نفري در صف بودند و چند نفري هم در پياده رو مقابل مغازه ايستاده بودند. سرك كشيدم، پيرمردي لاغر با موهاي سفيد و صورت به عرق نشسته پشت دخل بود. پيراهن سفيدي كه راه راه كمرنگ قهوه اي داشت تنش بود و كتش را از پشتي صندلي آويزان كرده بود. به نظر خوش خلق نمي آمد. بي حوصله و درگير تر از اين بود كه بخواهد كاسبي اش را به خاطر گفت وگو با «شرق» رها كند. مقابلش دفتر صدبرگي بود كه همه حساب كتاب ها را خودش در آن مي نوشت. از ماشين حساب خبري نبود. يك بسته سيگار با يك فندك ارزان هم كنار دستش بود. روي رف ساندويچي، يك صندوق كوچك قرض الحسنه كنار ظرف ني و نمك جا خوش كرده بود. ته مغازه جايي كه در ديدرس همه باشد اين جمله را بزرگ روي حصيري نوشته بودند: «ساندويچي فريدون در هيچ جاي جهان شعبه ندارد.» شلوغي مغازه اجازه هيچ ابتكار عملي نمي داد... چاره اي نبود...در صف ايستادم. 15 نفر جلوتر از من همه سفارش هايشان را گرفتند و رفتند. من كه رسيدم جلوي دخل گفتم: «سلام آقاي مهرباني. لطفاً يه سيب زميني و دو تا نوشابه.» وقتي نام فاميلش را گفتم گوشش تيز شد همين طور كه روي دفتر 100 برگ مقابلش با خود كار بيك آبي قيمت سفارش مرا مي نوشت سرش را بلند كرد و نگاهي به من انداخت. گفتم در واقع من سيب زميني نمي خواهم، از روزنامه «شرق» آمده ام با شما حرف بزنم. بلند شد ايستاد روبه روي من و گفت: «خانم ما كاسبيم با هيچ جا هم حرف نمي زنيم.» تا خواستم حرفي بزنم مجال نداد، ظرف سيب زميني و كيسه نايلوني را كه دو تا نوشابه كوچك داخلش بود داد دست من و گفت به سلامت! دست بردم اسكناس پنج هزار توماني را از كيفم بيرون بياورم، نگذاشت. گفت: به خدا اگه پول بگيرم، برو به سلامت. چندبار اصرار كردم. گفتم: محال است قبول كنم، من اصلاً سيب زميني نمي خواهم. آمده ام با شما حرف بزنم. گفت: چه حرفي؟ گفتم: مي خواهم بدانم رمز موفقيت شما چيست؟ گفت: «فقط صداقت، رقابت سالم در كار و دروغ نگفتن به مشتري، همين.» سيب زميني سرخ شده را داد دستم و گفت
    
    به سلامت. مشتري ها پشت سر من به رديف در آن ساندويچي كوچك 12 متري ايستاده بودند و با تعجب به اين مكالمه گوش مي كردند. ناچار شدم دوباره بروم ته صف بايستم.
    
    شمردم 17 نفر جلوي من بودند. رفتم پشت شيشه و از كارگراني كه بعد از ظهر با آنها گپ زده بودم خواهش كردم به بهزاد تلفن كنند تا بيايد پدرش را راضي كند. آنها از اينكه من مدام مي رفتم ته صف خنده شان گرفته بود اما آنقدر از فريدون حساب مي بردند كه جرات نمي كردند بلند حرف بزنند. 10 دقيقه اي كه گذشت اشاره كردند تلفن زده ايم گفته خودش را مي رساند.
    
    نيم ساعت ديگر گذشت و من دوباره رسيدم مقابل دخل اما اين بار مشتري ديگري پشت سر من نبود. آقاي فريدون مهرباني تا مرا ديد بلند شد، ايستاد. گفت: «اينجوري كه نمي شود بايد از قبل به من تلفن مي زدي.» حس كردم رضايت كمرنگي در صدايش هست. گفتم: « فقط دو سه تا سوال كوتاه. نمي خواهم مانع كاسبي تان شوم.» گفت: «مثلاً؟» گفتم: «كي و كجا به دنيا آمده ايد و از چه سالي اينجا را داير كرده ايد؟» گفت:«اوووه اين ديگه رفت تو تفسير.» گفتم:«نه. قول مي دهم همه سوال ها كوتاه باشد.» پاركبان نيروي انتظامي را كه مقابل مغازه ايستاده بود، صدا زد. به او گفت: «بگو داداشم بيايد اينجا بايستد.» فهميدم بالاخره قبول كرده حرف بزنيم!
    
    صاحب ساندويچي فريدون در خيابان عشقيار، سال 1319 در محله شاپور متولد شده است. دوست ندارد درباره جزييات زندگي اش حرف بزند و آن تك و توك جمله هايي را كه از دهانش پريده دوست ندارد چاپ كنيم. من هم به او قول دادم. مي گويد: « سال 71 كه حدود نظارت صنفي را برداشتند كار ما رونق گرفت. قبل از آن بايد ظهرها بعد از ساعت 2 مي بستيم و مي رفتيم خانه و بعد از ظهر از 5/6 به بعد باز مي كرديم تا 9 شب. وقتي اين قانون را برداشتند و اطراف ما چند تا ساندويچي ديگر هم باز شد افتاديم تو رقابت و به خاطر اينكه رقابت سالم داشتيم آمديم بالا. رمزش فقط همين است، صداقت داشتن در كار، دروغ نگفتن به مشتري، طمع نداشتن و جنس خوب دست مردم دادن. شما ببين من الان 40 سال است اينجا را باز كرده ام اما با قصاب و
    
    گوجه فرنگي فروش كه مشتري دائمي شان هستم هيچ صنمي ندارم. وقتي مي روم خريد با آنها خوش و بش نمي كنم يا پاي بساط صبحانه شان نمي نشينم چون كيفيت كارم برايم مهم تر است. خودم بالاي سر قصاب مي ايستم تا گوشتي كه براي استيك مي گيرم يك خال چربي نداشته باشد. اينها برايم خيلي مهم است.»
    
    بيشتر مشتريان اين ساندويچي همراه غذايشان يك ظرف سيب زميني سرخ كرده هم سفارش مي دهند. در واقع سس مخصوص فريدون باعث شهرت اين سيب زميني سرخ كرده است. بهزاد پسرش مي گويد: «پدرم ساعت 8 صبح بلند مي شود و مي رود قصابي گوشت ها را تحويل مي گيرد. يك نفر را هم گذاشته آنجا كه در غياب خودش نظارت كند گوشت استيك حتي يك خال چربي نداشته باشد. بعد مي رود سراغ خريد كاهو و گوجه و... ساعت 5/10 به بعد مي آيد اينجا مي نشيند مشغول درست كردن سس مي شود. نمي دانم چطور به شما بگويم مثل اينكه دارد عبادت مي كند چنان با آرامش و دقت اين كار را انجام مي دهد كه نگو. در واقع با كارش عشق مي كند. خيلي لذت مي برد از اينكه دستپختش را مردم دوست دارند.»
    
    از آقا فريدون مي پرسم: «راز اين سس را به من مي گوييد؟» مي گويد:«مگر ديوانه ام. اگر بگويم كه ديگر هيچي باقي نمي ماند.» بعد اضافه مي كند: «تازه اين سس اصلي من نيست. اگر من سس اصلي ساندويچ و سس تند مخصوصم را درست كنم اينقدر اينجا ازدحام مي شود كه ديگر نمي توان فضا را كنترل كرد. همين جوري ببين چقدر ماشين اينجا مي ايستد و خيابان شلوغ مي شود. اگر آن سس اصلي را درست كنم ديگر واويلا. تازه الان با روغن مايع سس درست مي كنم . قديم ها با روغن زيتون درست مي كردم.»
    
    پسرش تعريف مي كرد كه رويال استيك و فيله مرغ غذاهاي ابداعي پدرش هستند كه قبل از او هيچ كس در ايران نمي شناخته. خودش مي گويد: «اول كه فيله مرغ زدم بقيه ساندويچي ها فكر مي كردند ماهي است. باورشان نمي شد فيله مرغ سرخ شده است. رويال استيك هم خودم درست كردم. ژامبون و پنير را مي گذارم روي استيك كه هر جواني حتي ورزشكار ها را هم سير مي كند.»
    
    مي پرسم: «آقا فريدون هيچ وقت به فكر نيفتادي اينجا را توسعه بدهي؟»
    
    مي گويد: «كفتر آنجايي تير مي خورد كه همان جا دون خورده. ما هم همين جا بزرگ شديم و پا گرفتيم. با اين مشتري ها بالاآمديم و حاضر نيستيم اينجا را عوض كنيم.»
    
    مي پرسم: «شعبه ديگري نداريد؟»
    
    «نه. فقط همين جاييم. به ما گفتند در آلمان و دوبي به اسم شما شعبه زده اند اما مال ما نيست. ما اين اسم را ثبت هم كرده ايم. يك بار هم گفتند در اصفهان و كرمان شعبه زده اند كه ما پيگيري كرديم، جمع كردند.»
    
    «آقا فريدون، شما در خانه هم غذا درست مي كنيد؟»
    
    «به هيچ وجه. دست به سياه و سفيد نمي زنم.»
    
    «خودتان چه غذايي را بيشتر دوست داريد؟»
    
    «والله ما با آبگوشت بزرگ شديم. آبگوشت را هم از همه غذاها بيشتر دوست داريم. اما اينجا تو ساندويچي همبرگر و استيك هم زياد مي خورم.»
    
    «شما گفتيد ناراحتي قلبي داريد و همين بعد از ظهري دكتر بوديد. دكترها شما را از خوردن اين ساندويچ ها منع نمي كنند؟»
    
    «چرا. همه آنها مي گويند نبايد بخوري برايت ضرر دارد اما ديشب همبرگر خوردم!»
    
    «از اين غذا خانه هم مي بريد؟»
    
    - «بله. هفته اي دو شب.»
    
    «شب ها هميشه خودتان پاي دخل مي ايستيد؟»
    
    «بله. تا الان كه 40 ساله خودم پاي كارم ايستاده ام. اگر خدا عمري بدهد تا زنده باشم باز هم خودم مي ايستم.»
    
    «يعني سفري، تعطيلاتي...»
    
    «هيچي. هيچ وقت سفر نمي روم. پنجشنبه جمعه ها اينجا غلغله است. همه زندگي و عشق من اين ساندويچي است و هميشه پاي كارم هستم. اگر پاي كارت نباشي كارت رونق نمي گيرد. اين هم يكي از رمزهاست.»
    
    
    با آبگوشت بزرگ شده ايم / يك ساعت گپ خودماني با مالك «فري كثيف»
    


 روزنامه شرق، شماره 1033 به تاريخ 19/5/89، صفحه 13 (گالري شرق)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 290 بار
    



آثار ديگري از "شبنم رحمتي"

  خوانش هاي متفاوت عكس جنجالي
شبنم رحمتي، ايران 13/9/96
مشاهده متن    
  روزي كه تلفن هاي سرويس اجتماعي روزنامه سوخت
شبنم رحمتي، ايران 27/8/95
مشاهده متن    
  شمعي خاموش شد تا پروانه ها بمانند
شبنم رحمتي، ايران 17/1/95
مشاهده متن    
  بر نقشه هاي كهنه خطي تازه مي كشيم
شبنم رحمتي، شرق 24/4/94
مشاهده متن    
  عمق بحران را به مردم اطلاع دهيد
شبنم رحمتي*، شرق 22/2/94
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه پيام تجربه
متن مطالب شماره 19، بهمن و اسفند 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است