|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق89/9/30: ماهرويان؛ اشرف و نقد يك رويكرد
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3363
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 1140 30/9/89 > صفحه 8 (انديشه) > متن
 
      


ماهرويان؛ اشرف و نقد يك رويكرد


نويسنده: سام محمودي سرابي


    هوشنگ ماهرويان منتقد و جامعه شناس معاصر است كه دستي نيز از دور يا نزديك بر آتش تاريخ سياسي ايران دارد. او به واسطه حضورش در يكي از حياتي ترين برهه هاي تاريخ معاصر ضمن دوستي در دوران تحصيل خود در دانشگاه تهران، با حميد مومني، بهمن روحي آهنگران و جمعي از چريك هاي فدايي خلق، در سلسله يادداشت هايي كه طي اين سال ها در نقد جريانات چريكي در مطبوعات و سايت هاي مختلف نوشته، سعي در بازانديشي پيرامون نظر و عمل جريانات چريكي دارد. اما يادداشت اخير وي با رويكردي انتقادي، مذاكرات رهبران دو سازمان چريكي (با محوريت تقي شهرام و حميد اشرف) را مورد نقد قرار داده و سعي دارد رويكردهاي مبارزان انقلابي را با اين پيش فرض كه اساساً چريكيسم يكي از عوامل بنيادين راديكاليزه شدن فضاي سياسي ايران در دهه پاياني حكومت پهلوي بوده، مورد نقد قرار دهد. يادداشت پيش رو سعي دارد ضمن بازخواني يادداشت ماهرويان، رويكرد او به مساله انقلاب را مورد چالش قرار دهد چراكه ايشان در مقاله «حميد اشرف و خرده بورژوازي سنتي» منتشر شده در روزنامه «شرق» سه شنبه نهم آذر 1389 با ناديده گرفتن آگاهانه و البته بسيار ظريف سعي دارد مقصود خويش را به كرسي بنشاند و البته در اين راه، اغلب در همان ورطه اي غلتيده كه اشرف و ديگر چريك ها به دامش افتادند؛ مطلق نگري.
    
    در نقد اين مقاله بايد با نخستين مدعاي ماهرويان شروع كرد. او با انتساب اين گفته به حميد اشرف كه خرده بورژوازي سنتي به ماركسيست ها نزديك است! (كه تاريخ ثابت كرد در عمل ماركسيست ها از حمايت اين طبقه طرفي نبستند) يك پيش فرض براي مخاطب ايجاد مي كند: «... حميد اشرف[....] مي گويد خرده بورژوازي سنتي به ماركسيست ها نزديك است و مي گويد آنها نمي توانند ماركسيست ها و حركات شان را رد كنند... چرا خرده بورژوازي سنتي نمي تواند حركات فدايي ها را رد كند؟» البته نبايد از خاطر دور داشت كه اشرف هنگام نقد روند تغيير ايدئولوژي شهرام و دار و دسته اش از حمايت خرده بورژوازي سنتي از مجاهدين (مسلمان) سخن مي گويد و اين تغيير ايدئولوژي زير پرچم سازمان مجاهدين خلق (با صبغه مذهبي بنيانگذارانش) را اصولي نمي داند چراكه شهرام هم در نظر (مقاله پرچم و اعلاميه تغيير مواضع) و هم در عمل (تصفيه هاي درون سازماني و قتل مجيد شريف واقفي) در برابر دين، كه در نگاه اشرف يك مساله روبنايي است، جبهه گيري مي كند. در حالي كه خرده بورژواهاي سنتي با ايدئولوژي هاي مذهبي خود به دنبال مبارزه بودند و حداقل در برابر كمونيست ها قرار نگرفته بودند و همين رودررويي با مذهب گور شهرام را كند! اما دريافت ماهرويان چيست؟ او مردود ندانستن يك رويكرد را با تاييد آن يكي مي كند و در پايان به نتيجه گيري اي كه پيش فرض قرار داده، مي رسد: «...با خرده بورژوازي سنتي و در حال ورشكستگي درآميختند و آن كردند كه ديديم[...]اما تيزهوشي اش به آنجا قد نداد كه درك كند شرايط نمايندگي آنها را ندارد و به كنار زده مي شود.»
    در حالي كه ادعاي حميد اشرف تاييد عمل كمونيست ها توسط بورژوازي سنتي نيست و بر فرض داشتن چنين ادعايي توسط اشرف (كه به هيچ عنوان چنين ادعايي ندارد) بايد گفت اساساً طيف مورد حمايت و طرفداري اين طبقه، جنبش هاي مسلحانه كمونيستي نبود مگر در مواردي كه آن جنبش مسلحانه خودش را از اتهام كمونيستي رهانيده، مذهبي بودن خويش را اثبات كند. نمونه بارز اين مدعا مجاهدين مسلمان و... است كه با حمايت هاي بي دريغ اين طبقه مواجه شدند. اين در حالي است كه بخش عمده اي از چريك ها گاه به واسطه همين طبقه تحويل ساواك مي شدند. براي من اين جاي سوال دارد كه اساساً در چه زماني خرده بورژوازي سنتي از كمونيست ها حمايت كرده است؟
    ماهرويان در بخش ديگري از مقاله خود با استناد به گفته حميد اشرف، در نقد خرده بورژوازي سنتي (كه به باور ماهرويان چريكيسم نيز از چنين مادري متولد شده) آن را در برابر خرده بورژوازي مدرن (با مرجعيت بورژوازي كمپرادور) قرار مي دهد و اين بورژوازي را نماينده اصولي نظير جامعه مدني، حقوق بشر، آموزش و پرورش و... فرض مي كند كه پايه هاي دموكراسي را تشكيل مي دهند. او مولفه هايي را به بورژوازي مدرن نسبت داده، اين طبقه را چنين تعريف مي كند: «مگر همين طبقه متوسط يا به زبان حميد اشرف خرده بورژوازي مدرن نيست كه درس خوانده است. در تضاد سنت و مدرنيته جانبدار مدرنيته است. حقوق بشر را مي پذيرد و خواهان دموكراسي است[....] حكومت قانون، جامعه مدني، حقوق كودكان و زنان و... همه مولفه هايي است كه به وسيله اين طبقه در جامعه نشر مي يابد. و حميد اشرف مخالف آنهاست.»
    او با ايجابي دانستن اين پيش فرض، آن را سنگ محك جامعه ايراني مي داند. و با پرسشي موضوع را به چالش مي كشد: «آيا اين اپوزيسيون چيزي از دموكراسي مي دانست؟»
    طبيعي است كه اپوزيسيون ايراني در عهد پهلوي نبايد هم چيزي از دموكراسي مورد نظر ماهرويان بداند چراكه پروسه دموكراتيزه شدن را پشت سر نگذاشته است. آن چند نفر (نظير مصطفي شعاعيان و...)ي هم كه دم از دموكراسي مي زنند توسط هم كيشان خود به امريكايي بودن متهم مي شوند. طبعاً خود جناب شان به عنوان يك جامعه شناس بهتر از هر كسي مي دانند كه جامعه مدني نتيجه فرآيندي است كه بايد ملزومات خود را طي كند و هر اصلي براي فراگيرشدن نيازمند گذر زمان و ناگزير تغيير نسل است تا مگر بتوان از خلال اين تغيير نسل، فرهنگي نوپديد به نسل جديد آموخت. بنابراين نمي توان آن را به مثابه باراني دانست كه بر كل بورژوازي مدرن اين سرزمين و دفعتاً جناب ماهرويان باريده و مبارزان با برداشتن چتر چريكيسم از آن موهبت بي نصيب مانده اند. اين در حالي است كه غرب براي رنسانس و تولد دموكراسي (با مولفه هايي نظير خرد نقاد، جامعه مدني و...) زايماني دردناك (كه تبلور آن را مي توان در تفتيش عقايد و تيغ گيوتين و... ديد) را پشت سر مي گذارد بنابراين بايد از جناب ماهرويان پرسيد جامعه ايراني براي رسيدن به جامعه مدني يا حقوق زنان و... چه هزينه اي پرداخت كرده است؟ احتمالاً ايشان نيز مانند بسياري از تاريخ پژوهان و جامعه شناسان، مشروطه و... را مثال مي آورند (كه در نوع خود قابل تامل است) اما اين هزينه ها در مقايسه با هزينه هايي كه غرب براي جامعه مدني (ايده آل جناب ماهرويان) پرداخته، شبيه يك طنز تاريخي است. طبعاً ايشان كه دانش آموخته جامعه شناسي هستند بهتر از هر كسي بحث روند دروني شدن فرهنگ را مي دانند. آيا مي توان نسلي را كه طي سال ها فرهنگي را در خود دروني كرده با يك كتاب يا حتي يك كتابخانه تغيير داد؟ آن هم با سطح سواد آن دوره؟ فرد در آن شرايط استبدادزده، فرهنگ استبداد را در خود دروني كرده و ايشان به شكلي كاملاً علمي اين استبداد را در آثارشان تبارشناسي5 كرده اند. شايد باور اين كمترين براي جناب ماهرويان و بخش عمده اي از روشنفكران ايراني شبيه طنز باشد اما بر اين باور خود مصرانه پافشاري مي كنم كه اساساً پروسه پيشرفت در عرصه هاي اجتماعي ناخودآگاه يك نسل را مي سوزاند. نمونه بارز اين مدعا جنگ تحميلي عراق عليه ايران است. اگر امروز مرزهاي ايران مورد تهديد بيگانه قرار نمي گيرد، براي اين است كه نسلي هشت سال تاوان داد.
    نكته اينجاست كه ماهرويانِ متاخر در بازخواني انديشه هاي كمونيستي، ماركس ِ متقدم و فلسفي را پيش فرض قرار مي دهد و به تعبيري شايد صحيح تر رويكردي ناظر بر ماركسيسم تحليلي؛ كه ماهرويان خود در آثارش از آن با عنوان قرائت اومانيستي و فلسفي از ماركس6 ياد مي كند. اين قرائت بيشترين توجه خود را بر ماركس جوان متمركز كرده است با نمايندگاني چون لوكاچ، بنيامين، وود و جي اي كوئن.
    ماهرويان نيز مانند كوئن مصرانه بر اين تفسير تاكيد دارد كه اساساً كار ماترياليسم تاريخي ملاحظه و تئوريزه سازي اين واقعيت است كه چگونه تغيير و تحول در نيروهاي توليدي سرچشمه همه دگرگوني ها در تمامي روابط اجتماعي است. البته ماهرويان ظاهراً عامدانه فراموش مي كند كه اين نظريه تاريخي كه هسته اصلي انديشه هاي ماركس را تشكيل مي دهد، تنها و فقط در صورتي دوام تحليلي و قدرت توضيحي خود را حفظ مي كند كه استدلالش با دقت و باريك بيني تعريف شده و منطق موجود در آن به نحو منسجمي به كار بسته شود. طبعاً اين دريافت، تنها در صورتي مي تواند پديده ها را در سطح روابط اجتماعي توليد (يا روبنا) توضيح دهد كه خود بتواند بر اساس همان منطقي كه پيشتر عنوان شد، از حيث ساختاري با نيروهاي توليدي سازگار شود و به تعبيري ساده، براي نيروهاي توليدي جنبه كاركردي داشته باشد. اما نكته مغفول در تحليل ماهرويان اينجاست كه اساساً اين روند منطقي به واسطه عدم هماهنگي پديده هاي اجتماعي (اعم از صنعتي شدن و مدرنيزاسيون و...) با نيروهاي توليدي به وجود نيامد. البته اين عدم هماهنگي در تمامي سطوح به چشم مي خورد. و شايد از همين جاست كه مصطفي شعاعيان در تحليل طبقاتي جامعه ايران در عصر پهلوي به جاي استفاده از ادبيات رايج ماركسيستي كه بيژن جزني داعيه آن را داشت (و بر اين باور بود كه ايران جامعه اي است نيمه فئودالي- نيمه استعماري و رژيم حاكم بر آن، بورژوازي كمپرادور است) پارادايمي خاص اين زيست جهان ترسيم مي كند و «با جسارت، تمام نظام حاكم را ارتجاعي- استعمارزده مي نامد و بر آن پاي مي فشارد»7 از اين رهگذر شايد بتوان مدعي شد كه اين عدم هماهنگي (چه در روبنا و چه در زيربنا) بين نيروهاي توليدي و پديده هايي كه در سطح روابط اجتماعي پديد مي آيند، ريشه در هژموني نظام هاي پيشاسرمايه داري داشته است.
    «به قول ماركس كارگر صنعتي آينده را از آن خود مي بيند. در كارخانه نظم را آموخته است و مبارزاتش هم منظم است و تا بتواند آنها را با قانون كار و... هماهنگ مي كند. اين طبقه خواهان به آتش كشاندن كارخانه ها و اخلال در خط توليد هم نيست. كارخانه محل درآمد اوست. هر چند در همان جا استثمار هم مي شود ولي براي مبارزه با اين استثمار هم به مبارزه منظم معتقد است.»
    طبعاً مبارزه منظم با تئوري پردازي منطبق با واقعيات عيني امكان پذير است. اين تئوري ها در آن دوره (هرچند به شكلي كژ و مژ) امكان بروز يافته، مبارزه را گوشزد كرده بودند. اما انقلابي شدن تئوري در اين جغرافيا مستلزم تحقق چه شرايطي بود؟ با ذكر مثالي از ماركس اين برداشت ماهرويان خدشه پذيري خودرا مي نماياند. اتفاقاً ماركس متقدم براي انقلابي شدن تئوري، شرايطي را لازم مي داند: «تئوري تنها زماني به قهر مادي (انقلابي) تبديل مي شود كه توده ها را دريابد، تئوري زماني قادر است توده ها را دريابد كه به انسان بپردازد و زماني به انسان مي پردازد كه راديكال شود. راديكال بودن يعني دست بردن به ريشه و ريشه انسان چيزي نيست جز خود انسان.»8 ماركسيسم ايراني(به دليل ريشه هاي تاريخي اسطوره مداري ذهن ايراني) راديكاليسم را تنها امكان طي اين روند مي بيند. حال با انفجار نشد با رفيق كشي! چنان كه ماهرويان خود به درستي به آن پي برده و نقدش كرده است: «... پس تنها يك راه مي ماند؛ مجبوريم اين هم تيمي، اين هم رزم سابق، اين مبارز خلق و اين قهرمان گذشته نه چندان دور را بكشيم يا به قول خودمان اعدام انقلابي كنيم. راه چاره ديگري در دست نيست و به راستي همچنين است. راديكاليسم اين گروه به قول بيژن جزني سياسي- نظامي آنچنان پي ريزي شده است كه جايي براي سانتراليسم دموكراسي، جايي براي شك كردن و انديشيدن، جايي براي تجديدنظر در اصول چريكي و جايي براي مخالفت خواني هايي از دست شعاعياني نگذاشته است.»9
    از سوي ديگر ماهرويان با پيش فرض نظم به مثابه يك اصل ايجابي، مساله استثمار اضافي ناشي از همين نظم را قلم مي گيرد. به اين معني كه كارگر با يافتن كوچك ترين فراغت به دنبال استراحت و خواب براي بازتوليد نيروي ازدست رفته اش براي كار مجدد است. نظم مورد نظر ماهرويان ابزاري شدن كارگر را در پي دارد. كارگر موظف است 7 صبح بر سر كار خود حاضر شده، كارش را تا 12ظهر ادامه داده، راس ساعت 12الي 1 از فرصتي كه كارفرما در اختيار او گذاشته، براي صرف ناهار استفاده كند و دوباره تا ساعت 4 عصر كار خود را ادامه دهد. در اين ميان تقسيم كارگران به يقه آبي ها و يقه سفيدها، نيمه ماهر، ماهر، ساده و... بر اساس يك نظم نمادين شكل مي گيرد. نظم مد نظر سرمايه داري در ايران به دليل عدم انطباق با پارامتر هاي كلاسيك، خدشه ناپذيري خود را اثبات كرده و مبارزه منظمي از اين دست، انقلاب را برنمي تابد. اين نظم بر اساس همان منطقي كه پيشتر عنوان شد از حيث ساختاري با نيروهاي توليدي سازگار نشده تا مبارزه را كاناليزه كند. شايد بتوان فيلم «عصر جديد» چاپلين را نقد همين نظم نماديني دانست كه ماهرويان از آن سخن مي گويد. ماهيت كارگر منظم، در آن فيلم به يك دست با آچار تقليل پيدا كرده، تمام مناسبات زندگي او را تحت الشعاع قرار مي دهد. بر اساس همين نظم، كارگري كه قصد دارد در يك روز تعطيل، بيش از روزهاي ديگر استراحت كند، ناخودآگاه راس ساعت 6 بيدار مي شود، بدون هيچ كاري ساعت 12 احساس گرسنگي بر او مستولي شده و ساعت 4 نيز خسته مي شود و به اين ترتيب تمامي تلاشش براي استراحت بيشتر به يك شوخي مي ماند. حال پرسش اينجاست كه در چنين شرايطي آيا اين نظم، ناخودآگاه، به مثابه يك ابزار، به استثمار مضاعف كارگر دوام نمي بخشد؟ تجربه پاسخ مثبت اين پرسش را ثابت كرده و اين آغاز ازخودبيگانگي است. وضعيتي كه كار و نظم نمادين آن بر كارگر چيره شده، ياس و دلسردي و بي معنا بودن جهان را براي او به دنبال دارد. فرد هويت خود را نمي تواند بازشناسد. نسبت به خود، كار و محصولي كه توليد مي كند، بيگانه شده به جزيي از زنجيره كار تنزل پيدا مي كند.
    گزاره بعدي اين است: «خرده بورژوازي سنتي را چه كساني تشكيل مي دادند؟ آنها در حال ورشكستگي اند.[....]با حميد اشرف و گروهش حس نزديكي دارند. و اين را خود حميد اشرف هم به درستي فهميده است.»
    پيش از طرح هر بحثي بايد عنوان كرد كه بورژوازي سنتي برخلاف تعبير جناب ماهرويان (حداقل فعلاً) در حال ورشكستگي نبوده و نيست! چراكه ساختار اجتماعي و فرهنگي ايران با سنت عجين است و به دليل همين شرايط حاكم بر ذهنيت ايراني خرده بورژوازي سنتي خويش را بازتوليد مي كند. اين نكته را خود ايشان بهتر از اين كمترين در كتاب تبارشناسي استبداد ايراني واشكافي كرده است.
    او در بخش ديگري مي نويسد: «ماركسيسم حميد اشرف هم عجول و شتابزده است. ترور مي كند، بانك مي زند[....] پس با آنها كه شتابزده اند و در حال ورشكستگي احساس يگانگي مي كند.» نبايد از خاطر دور داشت كه «ماركسيسم شتابزده» از جمله بهترين تعابيري است كه طي اين سال ها خوانده و ديده ام. البته نبايد فراموش كرد كه اين شتابزدگي خاص اشرف، جزني و... نيست بلكه تمامي كمونيست هاي آن دوره اين خصيصه را دارند چراكه ماركسيسم در آن برهه زماني به شتاب نياز داشت و شايد بايد عجول مي بود زيرا نمي خواست تن به تغيير نسل بدهد و بايد جهش مي كرد. مهم تر از همه اينكه اساساً چريكيسم محصول اين عجله در براندازي بنيان هاي سرمايه داري كمپرادور است. آيا مي شد در آن شرايط منتظر طي روند هفتگانه ماركس10 بود؟ طبعاً خود ايشان مي پذيرند كه جامعه ايران در آن دوره حتي فئودالي به مفهوم كلاسيك كلمه نبوده11 تا بتوان شرايط كلاسيك انقلاب را در جامعه ايراني پي گرفت. ظاهراً ايشان بهتر از هر كسي مي دانند كه ماركسيسم با تفسير مائوئيستي در جامعه ايران و تاريخ ايران پاسخگو نيست تا بتوان مبارزه فرهنگي كرد. اسلحه را كه كنار مي گذاشتي ديگر مبارزه در اشكال ديگرش پاسخگو نبود. ماركسيسم عجول برآيند خفقان حاكم بر جامعه ايراني بود. اشرف چنان كه خود ماهرويان اذعان دارد تيزهوش بود و خوب دريافته بود كه ماركسيسم اگر قرار بود كاري از پيش ببرد بايد عجله مي كرد!
    نقد رويكرد چريك ها به مبارزه از جمله نكاتي است كه در مقاله ماهرويان نمود عيني دارد. او در نقد خود به اسلحه، و خشونت، حتي به مصطفي شعاعيان رحم نمي كند! آن هم تنها با يك اشاره: «مصطفي شعاعيان هم طرح انفجار ذوب آهن را مي داد [....]و اينها همه خواست هاي همان خرده بورژوازي سنتي و در حال ورشكستگي بود.» شايد اين نقد ماهرويان؛ ناظر بر همان آموزه معروف شعاعيان باشد كه: «بايد همواره با ديدي خرده گيرانه با همه چيز برخورد كرد.»12 البته ماهرويان در نقد خود بر اين نوارها آن رسالتي را كه با كتاب «مصطفي شعاعيان؛ يگانه متفكر تنها» در مورد اين فرد بر عهده گرفته، فراموش مي كند. و اين خود جاي پرسش دارد از جناب ماهرويان! در بخشي از اين نوارها اشرف با يادآوري محترمانه يك جمله تاريخي از شعاعيان در مورد سازمان مجاهدين خلق و گواريده شدنش در معده «شورش»، تقي شهرام را به واكنش برمي انگيزد. و اين واكنش چيست؟ تمسخر كل تفكر شعاعيان با اين جمله كه مشتي «چَرت و پَرت» و خنده! اين در حالي است كه بنا بر اسناد تاريخي موجود، ديني كه شهرام به مصطفي در مورد آموخته هايش داشت بيش از آني است كه به سخن درآيد.
    نكته قابل توجه در اين يادداشت اما باوري است كه او از عهود ماضيه بر آن، انگشت تاكيد گذاشته است و در اينجا با ذكر خاطره اي مجدداً بر آن اصرار مي ورزد: «رئيس دادگاه نظامي من وقتي در دفاع از خود گفتم پرونده من گوياي نقدهاي من به مبارزه مسلحانه است، به من جواب داد اين يعني روش مبارزه مسلحانه را قبول نداري، يعني مي گويي با روش ديگري بايد با شاه مبارزه كرد. كور خوانده اي اين يعني دورانديش تر و زيرك تري.»
    در پاسخ به اين ادعاي ماهرويان بايد ايشان را ارجاع بدهم به دو شماره از روزنامه كيهان در دو روز متفاوت! نخستين روز 18بهمن ماه 1354 است كه در آن تنها در يك كادر كوچك در يكي از صفحات مياني روزنامه به كشته شدن مصطفي شعاعيان طي درگيري با پليس اشاره شده است.13 روز دوم اما نهم مردادماه 1355 است كه چيزي قريب به يك چهارم صفحه نخست روزنامه به اضافه ادامه ماجرا در نيم صفحه دوم شرح با آب و تاب كشته شدن حميد اشرف و جمعي از اعضاي كادر مركزي چريك هاي فدايي خلق را مي توان در آن خواند.14 شعاعيان كار چريكي چنداني نكرده بود؛ در تئوري شايد پيشنهادهاي آنچناني به مبارزان داده باشد اما در عرصه عمل چريكي (بنا بر اسناد و شواهد موجود) تنها درگيري اش با يك پاسبان شهرباني به نام استوار يونسي بوده كه از همين درگيري هم جان سالم به در نمي برد. طبعاً جناب ماهرويان بهتر از هركسي مي دانند كه ساواك بيش از آنكه او را چريك قابلي بداند به عنوان نظريه پرداز چريكيسم مي شناخت و با وجودي كه سال ها دنبال مصطفي بود، خبر مرگش را چنان جدي نگرفت. اما ماجراي حميد اشرف و برخورد ساواك و مطبوعات با مرگ او شكل ديگري داشت. چنان بر طبل تبليغ در راديو و تلويزيون و مطبوعات حكومتي كوبيدند كه گويي انقلاب خنثي شده است. بنابراين گفته ماهرويان تنها اعاده حيثيت از خود اوست و نه هوشمندي رژيم پهلوي! طبعاً اگر ساواك و محمدرضا پهلوي به هوشمندي آن رئيس دادگاه نظامي مي بودند، سرنوشتي ديگر داشتند.
    پي نوشت ها.........................................................................................
    1- يرواند آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، ترجمه احمد گل محمدي و محمدابراهيم فتاحي، نشر ني، ص544
    2- مازيار بهروز، شورشيان آرمانخواه، ترجمه مهدي پرتوي، چاپ اول بهار1380، ص94
    3- بهروز، همان، ص94
    4- آبراهاميان، همان، ص545
    5- هوشنگ ماهرويان، تبارشناسي استبداد ايراني ما، نشر بازتاب نگار، 1385
    6- هوشنگ ماهرويان، آيا ماركس فيلسوف هم بود؟، نشر آتيه، 1379، ص12
    7- هوشنگ ماهرويان، مصطفي شعاعيان، يگانه متفكر تنها، نشر بازتاب نگار،1383، ص 10 و نيز مصطفي شعاعيان، نيم گامي در راه...، نشر اولدوز، 1358، ص52
    8- كارل ماركس، گامي در نقد فلسفه حق هگل، ترجمه مرتضي، محيط، ويراستاران محسن حكيمي، حسن مرتضوي، نشر اختران، 1381، ص 104
    9- هوشنگ ماهرويان، شعاعيان متفكري تنها، روزنامه اعتماد (ويژه نامه مصطفي شعاعيان)، 26/11/1387، ص9
    10- روند هفتگانه در انديشه انقلابي ماركس به اين ترتيب است: «در هر جامعه اي، و در هر دوره اي همواره اقليتي به ابزارهاي توليد دسترسي داشته و اكثريتي ندارند. /آنهايي كه ابزار توليد را در اختيار دارند بر آنهايي كه فاقد ابزار توليد هستند، مسلط مي شوند./ تداوم اين وضعيت نظام طبقاتي خاصي را پديد مي آورد و ساختار نابرابري را باعث مي شود./ اين نابرابري تا بدانجا پيش مي رود كه در جامعه تراكم ثروت در سويي و تراكم فقر در سويي ديگر را شاهد خواهيم بود./ در اثر تراكم فقر توده ستمديده نسبت به جايگاه نابرابر خود در جامعه آگاهي مي يابد./ اين خودآگاهي باعث ايجاد جنبش هاي انقلابي مي شود./ اين انقلاب ساختارهاي اجتماعي را به هم ريخته و باعث ايجاد جامعه نويني مي شود كه در آن ابزار توليد در اختيار همگان قرار مي گيرد.»
    11- شايد بتوان مدعي شد كه برخلاف تاريخ غرب، اساساً در تاريخ ايران طبقه اي به نام «فئودال» شكل نگرفته است چون فئودال به مفهوم كلاسيك كلمه، مستقل است و به جايي وابسته نيست در حالي كه خوانين يا ارباب ها در تاريخ ايران همواره تابع حكومت بوده اند. كساني كه ناآگاهانه ايران را در برخي دوره ها جامعه اي فئودالي مي خوانند، دچار اشتباه تاريخي هستند.
    12- مصطفي شعاعيان، چند نوشته، گرته اي پيرامون مطالعه؛ ص 387، نشر مزدك، ايتاليا، بي تا
    13- روزنامه كيهان، مورخه 18بهمن1354، صفحه 7: «يك تروريست كشته شد»
    14- روزنامه كيهان، مورخه 9مرداد 1355، صفحه اول: «سركرده كمونيست هاي فدايي كشته شد»
    ماهرويان؛ اشرف و نقد يك رويكرد
    


 روزنامه شرق، شماره 1140 به تاريخ 30/9/89، صفحه 8 (انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1230 بار
    



آثار ديگري از "سام محمودي سرابي"

  پايان تاريخ / زيست جهان ستيزه و سبعيّت*
سام محمودي سرابي، شرق 17/12/90
مشاهده متن    
  طرح هولناك يك پرسش / كتاب هاي جامعه شناختي و ايرانيزه كردن تئوري هاي غربي
سام محمودي سرابي، شرق 16/12/90
مشاهده متن    [PDF]    
  لنين در دادگاه پراوادا / انديشه هايي انتقادي درباره شعاعيان
سام محمودي سرابي، شرق 10/12/90
مشاهده متن    
  رخداد سياهکل و حق شورش / خوانش چه گواراييستي از ماركسيسم
سام محمودي سرابي، شرق 19/11/90
مشاهده متن    
  يادمرگ تقي اراني
سام محمودي سرابي، شرق 15/11/90
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه نبض اقتصاد
متن مطالب شماره 47، بهمن 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است