ورود اعضا [Sign in]  
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق90/3/3: فلسفه هاي تحليلي به منزله نظام هاي نظري توتاليتر
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3303
پنج شنبه 8 آذر 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 1254 3/3/90 > صفحه 8 (انديشه) > متن
 
      


فلسفه هاي تحليلي به منزله نظام هاي نظري توتاليتر
فلسفه هاي قاره اي و تحليلي در دانشگاه مفيد

نويسنده: حميد رضا سعادت نياكي


    
    مناظره بيژن عبدالكريمي، دانشيار دانشگاه آزاد (واحد تهران- شمال) و كاوه لاجوردي، عضو هيات علمي پژوهشكده فلسفه تحليلي پژوهشگاه دانش هاي بنيادين (IPM) در باب مقايسه دو جريان فلسفه هاي قاره اي و فلسفه هاي تحليلي، چهارشنبه 28/2/90، در سالن آمفي تئاتر دانشگاه مفيد برگزار شد. در ابتداي اين جلسه، لاجوردي اذعان داشت چيز زيادي راجع به فلسفه هاي قاره اي نمي داند و مطالبي نيز كه راجع به اين سبك فلسفي شنيده بسيار كلي است و نهايتا در حوزه فلسفه هاي قاره اي يكي، دو كتاب بيشتر نخوانده است. گرچه صداقت وي تحسين برانگيز بود اما اين سوال در اذهان حاضران جلسه شكل گرفت كه با اين اوصاف چگونه وي به خود اجازه داده است در مقام نماينده جريان فلسفه هاي تحليلي و ناقد جريان فلسفه هاي قاره اي در اين نشست شركت كند. بروز خستگي در چهره عبدالكريمي- از اينكه مي ديد مجبور است با صرف انرژي بسيار، پاره اي از مفردات مباحث خود را براي طرف مقابل توضيح دهد- و در نهايت، ابراز تاسف او از اينكه
    با اين وضع، ديالوگ فلسفي شكل نمي گيرد، مي تواند مويد ديگري بر اين راي هميشگي او باشد كه آنچه در جامعه ما روي مي دهد، به رغم ظاهر شبه فلسفي اش، چيزي از سنخ ديالوگ فلسفي نيست.
    
    روشن نويسي؛ دغدغه فيلسوفان تحليلي
    لاجوردي در دور اول سخنان خود «روشن نويسي» را ويژگي برجسته فلسفه تحليلي دانست و اظهار داشت: «كساني كه به طور خاص به فيلسوف تحليلي مشهورند مانند راسل، مور، كواين، كريپكي، پاتنم و... همه افراد روشن نويس اند، يعني تقيد دارند روشن بنويسند و مفروضات شان را تحليل كنند.» وي همين مشخصه را به عنوان وصفي قلمداد كرد كه فلسفه هاي تحليلي را در قياس با فلسفه هاي قاره اي ممتاز و برجسته مي كند. لاجوردي يكي ديگر از ويژگي هاي فلسفه هاي تحليلي را تاكيد آنها بر استدلال و برهان دانست و گفت: «اما در دو، سه موردي كه سعي كردم آثار كلاسيك فيلسوفان قاره اي را بخوانم تا ببينم مدعاي آنان چيست و استدلال شان كدام است، موفق نشدم.»
    در ادامه، عبدالكريمي در نوبت اول سخنانش براي اينكه تصوير روشني از بحث خود ارايه دهد به توضيحاتي مقدماتي در مورد فلسفه هاي تحليلي، چهره هاي شاخص آن، مكاتب مختلف و حوزه هاي گوناگون آن پرداخت و اظهار داشت: «با توجه به اين گستره عظيم فلسفه هاي تحليلي، هر بحثي كه بنده مطرح كنم، ممكن است در يك شاخه يا يك شخصيت مورد استثنا و نقضي پيدا شود. بنابراين براي شكل گيري ديالوگ، بايد بر روند كلي فلسفه هاي تحليلي تمركز كرد و از طرح شبهه هاي مصداقي صرف نظر شود، چه در
    غير اين صورت، بحث جنبه اي جدلي به خود خواهد گرفت. براي نمونه اگر بنده بر اساس تقسيم بندي اكثر فيلسوفان تحليلي از قضايا به تحليلي و تجربي بحثي را عرضه كردم، نگوييد كه خب براي مثال خود كواين نيز اين تقسيم بندي را قبول ندارد، يا اگر بر وصف سيانتيسم و پوزيتيويسم اكثر جريانات فلسفه هاي تحليلي نقدي داشتم، نگوييد برخي از جريانات اخير در فلسفه هاي تحليلي خود از اين وصف علم پرستي فاصله گرفته اند». اما ما شاهد بوديم استدعاي وي مبني بر تلاش به منظور شكل گيري يك ديالوگ فلسفي و اجتناب از مواجهه اي جدلي در روند مناظره چندان جدي گرفته نشد و لاجوردي در مقام پاسخ گويي به مباحث مطروحه از جانب عبدالكريمي، ويژگي هاي كلي و غالبا پذيرفته شده فيلسوفان تحليلي را ناديده گرفته، با طرح شبهات مصداقي سعي در پاسخ گويي به پرسش هاي فلسفي عبدالكريمي داشت.
    عبدالكريمي سپس در مورد مضامين و اهداف كلي فلسفه هاي تحليلي به عناصري چون تعهد آنها به برهان، تكيه بر نقش انحصاري منطق و تحليل منطقي و تاكيد بر وضوح و روشني مفاهيم اشاره كرد و افزود: «وقتي كلمات «وضوح و روشني» به كار مي رود، همه اهل فلسفه بي اختيار به ياد «دكارت» مي افتند. اين امر نشانگر پيوند وثيق ميان فلسفه هاي تحليلي با سنت و چارچوب تفكر دكارتي است. نمونه اعلاي وضوح و روشني مفاهيم، بي ترديد، در علم رياضيات است. رياضيات، به تبع دكارت، الگويي است براي نحوه استدلال اكثر كساني كه در حوزه فلسفه هاي تحليلي كار مي كنند. سپس عبدالكريمي افزود: «شايد بتوان گفت بسياري از فلاسفه تحليلي معاصر از جزميت هاي پيشين دست برداشته اند. مثلاكواين ديگر همچون آباي فيلسوفان تحليلي در دهه هاي نخستين قرن 20، تقسيم قضايا به احكام تحليلي و تجربي را نمي پذيرد. مواردي اينچنيني نشان مي دهد كه بحث درباره فلسفه هاي تحليلي به منزله جرياني واحد تا چه حد دشوار است.» عبدالكريمي در ادامه گفتار خود، به بنياد هاي اختلافات فلسفه هاي قاره اي و تحليلي پرداخت و آن را صرفا در اختلاف ظاهري آرا و انديشه ها يا آنچنان كه ريچارد رورتي مي گويد صرفا در الگوگيري فلسفه هاي تحليلي از «علم» و در مقابل، كوشش فلسفه هاي قاره اي در پاسخ به پرسش هاي فلسفي در حوزه «مافوق علم» ندانست .
    مبنا گرايي يا کل گرايي
    لاجوردي در بخش دوم سخنان خود برخي از نظرات عبدالكريمي را مورد نقد قرار داد. وي تاكيد عبدالكريمي بر «نقش انحصاري منطق» در فلسفه هاي تحليلي را جدي تلقي نكرد و منطق دان بودن بعضي فيلسوفان تحليلي را صرفا تصادفي دانسته و مدعي شد در اوضاع و احوال ديگري همين سبك فلسفه تحليلي مي توانست به گونه اي باشد كه زيست شناسان يا فيزيكدانان برجسته اي در اين سبك كار كرده باشند.
    وي ادعاي عبدالكريمي مبني بر «الگو بودن رياضيات به منزله يك علم ايده آل نزد اكثر تحليلي ها» را زير سوال برد و اين نگاه مبناگروانه را نظر بخشي و نه همه فيلسوفان تحليلي دانست و گفت: «اين كه بايد مبناگرا باشيم يا كل گرا، يك دعواي جدي در فلسفه هاي تحليلي است و تخمين من اين است كه خيلي هم تعداد قايلان به دو طرف دعوا فرقي نمي كند.»
    او در قسمت ديگري از نقد خود، اشاره عبدالكريمي را به اين امر كه «وضوح و روشني» يادآور نام دكارت و ربط وثيق ميان چارچوب تفكر دكارتي با فلسفه هاي تحليلي است، مصداق خلط يك «آموزه متافيزيكي» در انديشه دكارت با يك «آموزه روش شناختي» به تعبير پوپري كلمه و به معني در معرض ابطال قرارگرفتن به عنوان نحوه فلسفيدن فيلسوفان تحليلي دانست.
    آيا فلسفه تحليلي وجود دارد
    عبدالكريمي در ابتداي دور بعدي صحبت هايش اظهار داشت: «هراسي كه قبل از بحث داشتم اينجا محقق شد و آن اينكه اگر بنده هر بحث انتقادي را نسبت به فيلسوفان تحليلي مطرح كنم دايما مي توان در خيل انبوه فيلسوفان تحليلي و جريانات گوناگون آن در دوره هاي مختلف تاريخي از اواخر قرن 19 و دهه هاي آغازين قرن 20 تا زمان حاضر مواردي را پيدا كرد و گفت اين ها نقد شما را نقض مي كنند. اما به هر حال سوال من اين است: وقتي ما از «فلسفه هاي تحليلي» صحبت مي كنيم، آيا اين كثرات شخصيت ها و جريانات و حوزه هاي گوناگون، از يك وحدتي برخوردارند كه متصف به صفت «فلسفه هاي تحليلي» مي شوند يا نه؟ اگر پاسخ منفي است، پس نزاع ما بر سر هيچ است، چون اساسا چيزي به منزله «فلسفه هاي تحليلي» وجود ندارد؛ و اگر پاسخ آري است، اين اوصاف وحدت بخش چيست؟ كاش آقاي لاجوردي شاخصه ها و ويژگي هاي كلي وصف «تحليلي» بودن اين گونه فلسفه ها را براي ما روشن مي ساختند».
    نويسنده كتاب «ما و جهان نيچه اي» در ادامه به بيان انتقادات خويش به فلسفه هاي تحليلي پرداخت و مهم ترين نقطه ضعف فلسفه هاي تحليلي را «فقدان نگاه تاريخي» دانست و آن را بزرگ ترين چالشگاه فلسفه هاي قاره اي و تحليلي قلمداد كرد. اين چهره سرشناس فلسفه هاي قاره اي كشور در توضيح گفت: «ما دو جور مي توانيم به مسايل نگاه كنيم: يا تحت تاثير ذات گرايي (Essentialism) ارسطويي باشيم - هرچند ممكن است اسم ارسطو را هم نياوريم - و تصور كنيم پديدارها، متعلقات شناسايي و مفاهيمي چون انسان، حقيقت، معرفت، يقين، آگاهي، روش، منطق، برهان و... اموري ثابت و لايتغير هستند، يعني معتقد باشيم اينها يك ذات ثابت، لايتغير و جهان شمول دارند يا اينكه معتقد باشيم هر يك از اين مفاهيم در فرآيندي تاريخي دگرگون مي شوند و ما از مفاهيمي چون حقيقت، معرفت، يقين، آگاهي، روش و... معنايي ثابت، واحد، لايتغير و جهان شمول نداريم. بزرگ ترين مشكل فلسفه تحليلي اين است كه ناخودآگاه اسير اسانسياليسم يا ذات گرايي ارسطويي است؛ اين به اين معنا نيست كه اينها به ارسطو نقد نمي زنند بلكه به اين معناست كه در چارچوب ذات گرايي ارسطويي مي انديشند. به تعبير ديگر، فلسفه تحليلي، اساسا «تخريب سوبژه دكارتي» را درك نمي كند. فلسفه تحليلي درنمي يابد كه بعد از هگل و اين بصيرت بنيادين وي كه سوبژه، «سوبژه تاريخي» است، ديگر ما نمي توانيم سوبژه دكارتي را بپذيريم. «سوبژه دكارتي» (من مي انديشمِ دكارتي) كه بر اساس آن تو گويي ذهن يا سوبژه در يك فضاي اثيري، يعني در يك فضاي فراتاريخي و بيرون از تاريخ و شبكه اجتماعي، تاريخي، فرهنگي و زباني مي انديشد، صرفا يك «توهم» است. تفكر عبارت از حركت بين مبادي و مطلوب، در يك فضاي اثيري و فراتاريخي نيست بلكه سوبژه، سوبژه تاريخي است و اين درس بزرگي است كه هگل به ما مي دهد. اما بايد توجه داشت پذيرش اين بصيرت بنيادين، هيچ ربطي به هگلي شدن يا پذيرش ديگر آموزه هاي نظام فلسفي هگل ندارد. نكته ديگر اينكه فلسفه هاي تحليلي، به دليل همين فقدان نگاه تاريخي، يگانه سنتي كه با آن آشناست، سنت متافيزيك يوناني است و به هيچ وجه خودآگاه نيست كه اين اسلوب تفكر، در يك حوزه تاريخي و فرهنگي خاصي شكل گرفته است.
    عبدالكريمي سپس افزود: «سوال من از همه دوستاني كه در حوزه فلسفه هاي تحليلي كار مي كنند، اين است: آيا تفكر صرفا عبارت است از تفكر متافيزيكي يا نه، تفكر متافيزيكي، تنها يك امكان در ميان امكانات متعددي است كه در برابر انسان قرار دارد؟ آيا تفكر فلسفي، يعني تفكر مفهومي اي كه منطق راهبر آن است، يگانه شيوه تفكر است يا صرفا يك شيوه در ميان شيوه هاي گوناگون تفكر؟» آنگاه عبدالكريمي اظهار مي دارد كه «فلسفه هاي تحليلي، به دليل فقدان نگاه تاريخي، فقط و فقط با يك نظام اپيستميك (معرفتي) آشنا هستند و نمي توانند وجود نظام هاي گوناگون اپيستميك را به رسميت بشناسند و چون از هرآنچه با چارچوب نظام اپيستميك يوناني سازگار نيست، دركي ندارد بنابراين آن را به نام شعر - به معناي مبتذل كلمه و نه به معناي متعالي آن - و به نام احساسات، عدم وضوح، غيرمنطقي بودن و خردستيزي مورد انكار و استهزا قرار مي دهد». عبدالكريمي براي اثبات مدعايش به ذكر نمونه هايي مي پردازد. از نظر نويسنده كتاب «هايدگر و استعلا»، «براي نمونه مفاهيمي مانند لطف، توفيق، عنايت، انكشاف، تجلي خداوند بر قلب و قرب و بعد الهي و... از جمله مفاهيمي هستند كه در نظام اپيستميكي غير از نظام معرفتي متافيزيك يوناني وجود داشته و حاوي معاني اونتولوژيك، معرفت شناختي و انسان شناختي بسيار عميقي هستند كه فلسفه هاي تحليلي از فهم عميق و همدلانه آنها عاجز است و مي كوشد آنها را به مجموعه اي از گزاره ها تقليل دهد و اين همان اتفاقي است كه فرضا در حوزه «فلسفه دين تحليلي» صورت پذيرفته و عالي ترين مفاهيم و معاني ديني و اگزيستانسيل به چيزي در حد كاريكاتور تبديل مي شود.»
    فقدان نگرش تاريخي
    از نظر عبدالكريمي، «فلسفه هاي تحليلي، به دليل فقدان نگرش تاريخي، نه فقط از فهم تاريخ تفكر بشر و درك سنت هاي گوناگون نظري و تاريخي ناتوان است بلكه حتي از فهم خود سنت متافيزيك يوناني نيز ناتوان است. به تعبير ساده تر، سنت متافيزيك يوناني داراي عناصر افلاطوني و عناصر ارسطويي بوده، تاريخ اين سنت تاريخ نزاع و كشمكش مستمر عناصر افلاطوني و عناصر ارسطويي است. فيلسوفان تحليلي از افلاطون سخن مي گويند، اما افلاطون آنان، افلاطون ارسطويي شده است. به بيان ديگر، در سنت فلسفه هاي تحليلي همه عناصر افلاطوني، مثل عشق، اروس و ديالكتيك، در معاني خاص افلاطوني آنها، ناديده گرفته شده يا تحت تفسير تفكر گزاره محور ارسطويي قرار مي گيرد. فيلسوفان تحليلي، همسو با روند كلي تاريخ متافيزيك غرب از قرن سيزدهم ميلادي به اين سو، يعني همسو با سيطره يافتن عناصر ارسطويي متافيزيك يوناني بر عناصر افلاطوني، مي كوشند همه عناصر تفكر را به عناصر ارسطويي تقليل دهند و دجال وار صرفا با يك چشم ارسطويي به تاريخ تفكر بشر بنگرند و چشم ديگرشان به عناصر افلاطوني تفكر كاملاكور و مسدود است. آنها مي كوشند همه نظام هاي تفكر و اپيستميك را تحت سيطره نظام اپيستميك ارسطويي، آن هم در چارچوب تفكر دكارتي ـ كانتي درآورند. فلسفه هاي تحليلي عدم ترجمان ناپذيري نظام هاي گوناگون اپيستميك به يكديگر را درنمي يابند. به همين دليل، بنده از اين تلاش فلسفه هاي تحليلي به منظور سيطره بخشي يك نظام اپيستميك بر ديگر نظام هاي اپيستميك، به «سويه هاي ايدئولوژيك و توتاليتر» در اين فلسفه ها ياد مي كنم.» عبدالكريمي در بيان ديگر نقايص فلسفه هاي تحليلي روي «غفلت آنها از امر اگزيستانسيل» و «تلاش به منظور تبديل امر اگزيستانسيل به پاره اي از گزاره هاي سرد و بي روح» و «عدم پذيرش وجود مراتب در آگاهي» دست گذاشت و فلسفه هاي تحليلي را تلاشي دانست براي يكدست كردن همه سطوح آگاهي و اعمال احكام واحد معرفت شناختي بر همه مراتب آگاهي.
    بعد از سخنان عبدالكريمي، لاجوردي كوشيد به دفاع از فلسفه هاي تحليلي بپردازد. او ضمن جالب دانستن اين نگاه كه فلاسفه تحليلي سعي مي كنند از منطق واحدي استفاده كنند يا فلسفه تحليلي تلاشي است براي «يكدست كردن همه سطوح آگاهي» - كه البته دليلي نيز بر اين ادعا ذكر نشده - اذعان كرد معناي اين نقد را خيلي متوجه نمي شود. همچنين لاجوردي در مورد بحث ترجمه ناپذيري پارادايم ها گفت: «جالب است اما مي ترسم آقاي عبدالكريمي بحث هاي توماس كوهن را بدون اينكه اينجا قابليت اعمال داشته باشد به كار برده باشند.» همچنين در مورد مفاهيم لطف، توفيق و... لاجوردي اظهار داشت كه «آنها در حيطه بحث هاي مربوط به خدا در فلسفه هاي تحليلي شديدا مطرح است» و در ادامه گفت: «من وارد نقد بسياري از حرف هاي آقاي دكتر عبدالكريمي نمي شوم چون بسياري از مفردات ازجمله «تخريب سوبژه دكارتي» را بلد نيستم و طعنه نمي زنم ولي سعي مي كنم از جنبه ديگري دفاع كنم. يكي از دغدغه هاي ايشان اين است كه در فلسفه تحليلي به امر اگزيستانسيل اعتنا نمي شود. من واقعا نمي دانم امر اگزيستانسيل چيست اما آن مقداري كه در مابعدالطبيعه كار كرده ام بحث هايي در مورد «وجود» ديده ام.» لاجوردي با فرض اينكه حتي اگر دغدغه هاي آقاي عبدالكريمي موجه باشد و بپذيريم كه فلسفه هاي تحليلي به آنها نمي پردازد، اين نقد، يعني عدم توجه به امر اگزيستانسيل را خيلي جدي ندانست و در توضيح، اشاره كرد كه بخشي از فلسفه بودن فلسفه مرتبط با مسايل كلاسيك فلسفي مانند پرسش از چيستي ضرورت، پرسش از وجود خدا، پرسش از سازگاري يا عدم سازگاري خداي اديان ابراهيمي با وجود شر كثير در عالم و... است كه لااقل در بعضي از آنها لازم نيست درگير امر اگزيستانسيل باشيم. لاجوردي در باب نگاه تاريخي مدعي شد بعضي فيلسوفان تحليلي چنين ديدي در طرح مسايل دارند و هكينگ را مثال آورد كه كتابي در زمينه فلسفه احتمال نوشته و در آن با نگاه فوكويي به سير تاريخي مفهوم احتمال توجه كرده و شايد نيز به اين جهت جانشين فوكو در كلژدوفرانس شد.
    عبدالكريمي در آغاز بخش پاياني سخنان خود گفت: «متاسفانه در جامعه ما كمتر ديالوگ فلسفي شكل مي گيرد. يك دليلش اين است كه طرفين با مفردات بحث آشنا نيستند. در اينجا نيز من ناچارم دايما مفردات بحث خود را روشن كنم. نقد من به فلسفه هاي تحليلي فقدان نگرش تاريخي است، يعني آنان دركي از حيث تاريخي
    (Historicity) فهم ندارند. اما آقاي لاجوردي به من پاسخ مي دهند كه در ميان فيلسوفان تحليلي كساني هستند كه به طرح تاريخي (Chronological) مباحث توجه دارند. اين درست مثل اين مي ماند كه من بگويم يكي از آسيب هاي فلسفه اسلامي در سنت خود و در روزگار ما اين است كه اين فلسفه فاقد نگاه تاريخي است، اما پاسخ بشنويم كه تاريخ ما مملو از كتب تاريخي است مثل سيره ابن هشام، سيره يعقوبي، تاريخ طبري و...، يا امروز در اين بازار خراب كتاب، كتاب هاي تاريخي، پرفروش ترين كتاب ها در جامعه ماست. اما اين پاسخ ها ربطي به آن نقد ندارد.
    در اسارت منطق سالاري
    اين هايدگرشناس مشهور در ادامه مباحث خود، فلسفه تحليلي را اسير لوژيسيسم (قول به اصالت منطق يا منطق سالاري) دانست و مراد خود از آن را نه در معناي فرگه اي و راسلي يعني «مبتني كردن رياضيات بر منطق» بلكه در معناي هايدگري كلمه شمرد و گفت: «با سقراط و افلاطون نحوه تفكري نخستين بار شكل گرفت كه منطق راهبر آن است. اين نحوه تفكر تا قبل از ظهور متافيزيك يوناني وجود نداشت. فلسفه تحليلي به دليل همين فقدان نگرش تاريخي گمان مي كند متافيزيك يوناني امري جهانشمول است و درنمي يابد كه فيلسوفان با ابتنا به روش هاي علمي، استنتاج، استدلال و منطق، حقايق صوري و مثالي را خلق كردند و جهان عيني را بر كليات محض منطقي بنياد نهادند. به اين ترتيب، جهان حقيقي و زيست جهان به جهان ابژكتيو تبديل شد و جهان عيني به جهان مفهومي و منطقي فروكاسته شد». عبدالكريمي فلاسفه تحليلي را به معناي مضاعفي «منطق سالار» خواند و گفت بي جهت نيست كه فرگه، بنيان گذار منطق جديد، پدر فلسفه تحليلي نيز خوانده مي شود، زيرا منطق جديد به منزله ابزاري نيرومند در جهت بسط فلسفه هاي تحليلي قرار مي گيرد. عبدالكريمي به تاكيد فلسفه هاي تحليلي بر ارزش «ر وش» اشاره كرد و از آن به متدولوژيسيسم (قول به اصالت روش يا روش پرستي) ياد كرد و آن را چيزي دانست كه با دكارت شكل گرفت و به اعتبار متدولوژيسيسم و اصالت بخشيدن به روش نيز چارچوب نظري فلسفه هاي تحليلي را كاملادكارتي تلقي كرد. او شكاكيت را دشمن اصلي دكارت، هدف دكارت را جست وجوي حقيقت بر پايه عقل محض، خود «حقيقت» را «يقين مطلق سوبژه» و نمونه اعلاي يقين را نيز رياضيات و آكسيوماتيزه كردن معرفت از منظر دكارت برشمرد. عبدالكريمي سپس همين صورت رياضي بخشيدن به همه معارف و هرگونه تفكري، از جمله تفكر متافيزيكي، را مشخصه بنيادين تفكر دكارتي و سوداي محال دكارت خواند، اوصافي كه در فلسفه هاي تحليلي نيز كاملاآشكار است. عبدالكريمي سپس به دليل ضيق وقت، در بخش ديگري از سخنان خود، صرفا به برخي ديگر از انتقادات خود به فلسفه هاي تحليلي اشاره كرد و توضيح آنها را به مجال مناسب ديگري موكول كرد، انتقاداتي چون وجود مباني آمپريستي، فيزيكاليستي و ماترياليستيك در اصل تسوير فرگه و راسل، تمايلات سيانتيستي و پوزيتيويستي، مخالفت با متافيزيك و عدم طرح پرسش يا پرسش هاي بنيادين، عدم درك بحث استعلايي، گزاره محور بودن، دفاع پرشور از عقلانيت مدرن و محافظه كاري اجتماعي به دليل عدم برخورداري از هرگونه آلترناتيو براي سوبژكتيويسم، نهيليسم و عقلانيت جديد، خودبرگزيده سازي به دليل عدم درك ديگر نظام هاي اپيستميك و عدم درك روح فرهنگ به دليل عدم درك امور اگزيستانسيل. در پايان عبدالكريمي اشاره كرد كه به دليل توتاليتريانيسم و عدم به رسميت شناختن نظام هاي اپيستميك گوناگون، فقدان نگاه تاريخي، تاخر تاريخي، خودبرگزيده سازي و عدم درك امور اگزيستانسيل، شباهت هاي بسيار زيادي ميان جريانات گوناگون فلسفه هاي تحليلي با انديشه هاي تئولوژيك وجود دارد.
    
    فلسفه هاي تحليلي به منزله نظام هاي نظري توتاليتر / فلسفه هاي قاره اي و تحليلي در دانشگاه مفيد
    


 روزنامه شرق، شماره 1254 به تاريخ 3/3/90، صفحه 8 (انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1179 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه بوم شناسي گياهان زراعي
متن مطالب شماره 52، پاييز 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است