|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران90/10/1: ر- اعتمادي حادثه نويس و قصه پرداز قديمي حالاچه مي کند
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 7004
پنج شنبه 2 اسفند 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 4969 1/10/90 > صفحه 15 (شوك امروز) > متن
 
      


ر- اعتمادي حادثه نويس و قصه پرداز قديمي حالاچه مي کند
خاطرات تلخ و شيرين يک حادثه نويس

نويسنده: محمد مبين محمدرضا ميرشاه ولد

ر- اعتمادي، روزنامه نگار و حادثه پرداز و نويسنده قصه هاي جنجالي است که دختران و پسران سه نسل پيش، خاطراتي به ياد ماندني از آن قصه ها و گزارش ها دارند.
    ر- اعتمادي که سالياني سردبير مجله پرتيراژ اطلاعات جوانان بود، با قلم شيرين و روانش با نگاهي به اعماق جامعه، طي گزارش هاي جالبي واقعيت هاي تلخ و شيرين را از لايه هاي مختلف اجتماع ازجمله فرار دختران افشا مي کرد و در کتابهاي قصه اش به نسل جواني مي پرداخت که در هجوم مدرنيته در برابر سنت هاي ديرين جامعه و اختلاف فرهنگي نسل ها، گرفتار شکست ها و تلخکامي ها و محروميت ها بوده اند.
    ر- اعتمادي، روزنامه نگاري که بخش بزرگي از تاريخ حوادث کشور را در سينه دارد و نويسنده اي که قصه هايش گاه جنجال آفرين بود، اکنون چرا دور از هياهوي زندگي و در سن 78 سالگي، گوشه عزلت برگزيده است.
    
    داستان «ر»- اعتمادي
    مي گويد در سال 1312 در شهر لار به دنيا آمدم، پدرم اسم پدربزرگش را روي من گذاشت و بعد مادرم نام مرا به مهدي تغيير داد ولي اين تغيير فقط در گويش بود نه شناسنامه و اسم شناسنامه اي من «رجب علي» باقي ماند.
    به همين دليل هم اسم ر- اعتمادي را براي خودم در نوشتن انتخاب کردم.
    سه کتاب من به اسم مهدي اعتمادي منتشر شد، دليل آن هم اين بود که در اواخر دهه 70 وزير ارشاد وقت مرا صدا کرد و گفت کتابهايت را چاپ کن، من هم قبول کردم ولي معاونت نشر همان وزير گفت با اسم ر- اعتمادي ننويس و اين اسم را عوض کن. من هم سه کتاب با نام مهدي اعتمادي منتشر کردم ولي بعدها دوباره به نام اصلي خودم برگشتم.
    
    آغاز خبرنگاري
    من در سال 1335 پس از خدمت سربازي در کنکور آموزشي روزنامه اطلاعات شرکت کردم، در آن کنکور 800 نفر شرکت کرده بودند و فقط قرار بود 15 نفر انتخاب شوند، من نفر ششم شدم و به روزنامه اطلاعات رفتم. البته از بچگي علاقه به اين کار داشتم. يادم مي آيد يکبار داستاني براي يک روزنامه فرستادم، سردبير آن روزنامه بعد از اينکه مطلب من را خوانده بود زيرش نوشته بود که براي صحبت به روزنامه بروم ولي من نرفتم چون 14-13 سال بيشتر نداشتم و ترسيدم اگر بروم، داستانم در روزنامه چاپ نشود. بعد وارد کار روزنامه که شدم تمام انرژي ام را روي کارم گذاشتم. من روزنامه نويس حرفه اي بودم، در آن زمان اکثر روزنامه نويس ها شغل ديگري هم داشتند ولي من کارم فقط در روزنامه بود.
    
    نخستين داستان
    من مي دانستم تمام رمان نويس هاي بزرگ زماني روزنامه نويس بودند مثلاً جک لندن وقتي براي تهيه گزارش به قطب جنوب رفته بود کتاب معروفش را نوشت يا همينگوي هنگام تهيه خبر از جنگ اسپانيا کتاب «زنگها براي که به صدا در مي آيند» را تحرير کرد. به همين دليل هم آرزو داشتم روزي از من يک قصه در روزنامه چاپ شود. يادم مي آيد زماني که در مرز ايران و شوروي سابق سرباز بودم به دختري علاقه مند شدم و چون مي دانستم به هم نمي رسيم براي نوشتن داستان همان را در ذهنم پروراندم. بعد از اينکه به روزنامه اطلاعات رفتم، آن زمان مجله اطلاعات هفتگي صفحه اي داشت که در آن داستان کوتاه چاپ مي کرد. قضيه دلباختگي ام را نوشتم و اسمش را گذاشتم «گورپريا» و يواشکي گذاشتم روي ميز سردبير، دو هفته اي گذشت، يک روز که معاون فني اطلاعات هفتگي مجله را براي چاپ آماده مي کرد به من گفت: «داستانت را سردبير براي چاپ گذاشته» اين خبر براي من عجيب و باورنکردني بود و باعث شد چند ساعتي در شوک باشم.
    
    نخستين گزارش
    نخستين رپرتاژ من گزارش درباره 18 ساله ها بود، با يک دبيرستان دخترانه هماهنگ کردم که براي تهيه گزارش به آنجا بروم، از در مدرسه که بيرون مي رفتم ديدم دانش آموزان پشت پنجره کلاس ها ايستاده اند و داد مي زنند
    «گورپريا... گورپريا» خيلي خوشحال شدم که نخستين داستانم را خوانده اند و البته همانجا فهميدم کارم بايد براي جوانان باشد به همين دليل هم وقت و انرژي​ام را براي گزارشهاي جوانان گذاشتم. ضمناً به سردبير گفتم که عکس دسته جمعي اينها را مي گيريم و چاپ مي کنيم، 400 نفر از دختران مجله را مي خرند و حداقل 10 نفر علاقه مند مجله مي شوند و از اين پيشنهادم خوشش آمد و به اين ترتيب نخستين گزارش من در مجله چاپ شد.
    
    نخستين رمان
    در سال 1339 رمان مستقلي دادم به نام «توئيست داغم کن» اين داستان بيشتر به پاتوق جوانان و اتفاقاتي که در آنجا رخ مي داد مربوط بود. در چاپ اول 500 نسخه منتشر کرديم که در يک هفته ناياب شد. همان کتاب به چاپ هفتم رسيد که 12 هزار نسخه در چاپ هفتم فروخت. اين کتاب در حقيقت يک کتاب افشاگرانه بود و براي نخستين بار يک نويسنده جوان فريادهاي جوانان را در کتابش منعکس مي کرد. بعد از آن کتاب «محله غم» را نوشتم و بابت آن با احضار به دادگاه محاکمه شدم. براي نوشتن اين کتاب با لباس مبدل به محل زندگي زنان بي خانمان و بيکاره ها رفتم و داستاني نوشتم که به مذاق بسياري از مسئولان خوش نيامد. من با رمان هايم زندگي مي کردم، اتفاق مي افتاد وقتي در تحريريه داستاني مي نوشتم به گريه مي افتادم. يک کتاب نوشتم به نام «گل تي تي» بعد از تمام کردن آن مدت دو ماه قرص اعصاب مي خوردم.
    
    از لاله و لادن تا دختران فراري
    من در روزنامه سعي مي کردم در خدمت مردم باشم مثلاً دوقلوهاي به هم چسبيده را ما پيدا کرديم. هنگام تولد پدر و مادرشان فرار کرده بودند و مي گفتند اين بچه ها متولد شيطان هستند. داستان اينها را ما در مجله چاپ کرديم و يک فردي پيدا شد و اين دو نفر را سرپرستي کرد و آنها را تا دانشگاه رساند. ما از دانشجويان ايراني که به خارج از کشور مي رفتند مي خواستيم خبرنگار ما باشند. از طريق همين خبرنگاران هم يک پروفسوري در هامبورگ پيدا شد که لاله و لادن را جدا کند. از طريق مجله هزينه تيم 12 نفري که بايد به آلمان مي رفتند را جمع کرديم. پس از اينکه به آلمان رفتند پروفسور آلماني گفت يکي از آنها هنگام عمل جراحي مي ميرد. از من کسب تکليف کردند و من گفتم نمي توانم دستور قتل بدهم، هر دو را برگردانيد، شايد علم روزي آنقدر پيشرفت کند که بتواند اين دو نفر را از هم جدا کند.
    يادم مي آيد يک بار در کرج يک روزنامه فروش دوره گرد به يک دختر جوان تعرض کرده و او را کشته بود. از اين خبر خيلي ناراحت شديم. يک تيم خبري متشکل از سه خبرنگار جنايي و دو عکاس حوادث را براي تهيه گزارش فرستاديم و آنها را مامور کردم قاتل را پيدا کنند. عکس او را هم در مجله چاپ کرديم و با کمک مردم اين آدم را در اصفهان دستگير کرديم و به دست قانون داديم.
    يک بار هم دختر خانمي آمد به دفتر مجله و گفت از طريق يک آگهي براي کار در يک شرکت رفته و فهميده مي خواهند او را به فحشا بکشانند. سوژه جالبي بود ولي ما مدرک نداشتيم، دو خبرنگار دختر را به عنوان جوياي کار به اين شرکت فرستاديم. پس از مدتي در آن شرکت خواستند اين دو نفر را به فحشا بکشانند که با پليس هماهنگ کرديم و زماني که قصد داشتند اين دختران را با خود ببرند آنها را دستگير کرديم. بعد از دستگيري معلوم شد يکي از بدکاره هاي معروف تهران دختران جوان را به اسم ماشين نويس استخدام مي کند و بعد آنها را به فحشا مي کشاند.
    
    در مورد دختران فراري هم با گزارش هايي که چاپ کرديم باعث شديم 70 درصد اين پديده کاهش پيدا کند. اين دختران را پليس دستگير مي کرد و به کانون کارآموزي کرج مي فرستاد. ما با نويسندگان صحبت کرديم که ماجراهاي اين ها را بنويسند. هم داستانهايي سريالي بود و هم درس عبرت به اين جوانان و خانواده ها و همين باعث شد بسياري از دختران با خواندن سرگذشت آنها ديگر تمايلي به فرار نداشته باشند.
    
    ر- اعتمادي حادثه نويس و قصه پرداز قديمي حالاچه مي کند / خاطرات تلخ و شيرين يک حادثه نويس
    


 روزنامه ايران، شماره 4969 به تاريخ 1/10/90، صفحه 15 (شوك امروز)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 765 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه برزگر
متن مطالب شماره 1140، بهمن 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است