|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد91/1/15: شورشي هاي درد شورشي هاي مسرت
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4274
شنبه 15 دي 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 2360 15/1/91 > صفحه 11 (كتاب) > متن
 
      


شورشي هاي درد شورشي هاي مسرت
گفت و گو با هادي كيكاوسي نويسنده يي كه دنيا را با دوچرخه مي گردد

نويسنده: سامان آزادي


    هادي كيكاووسي، نويسنده مجموعه داستان قابل تاملِ «خط فاصله» است. اهل بندرعباس است و حالادر ايتاليا زندگي مي كند. لذت بخش است گپ زدن با آدمي كه اهل تجربه است. هم با نمايش «فرار به ماه» برگزيده جشنواره اسكيناپ كوزوو شده، هم 67 روز از بندرعباس تا شهر وان تركيه ركاب زده. شايد به خاطر گستره علاقه هاي هردومان، اين گفت وگو در مسير سرراستي نرفته باشد، اما شك ندارم كه خواندني است.
    نوشتن، جنگي است ميان اضداد: شورشي هايي كه از درون برمي خيزند، با قلم مسلح مي شوند و روي صفحه كاغذ خودشان را اظهار مي كنند. هميشه بين اين دو گروه بوده ام. وسط بوده ام، ميان شورشي هاي درد و شورشي هاي مسرت. دنبال يك جور صلح بودم ميان اين دو و خوب مي دانم مزاح سبب الفت درد است
    طبيعتا يك نويسنده به بازخورد كتابش رجوع مي كند. اما اين رجوع عين ايستادن مقابل آينه يي مقعر است. گاهي زيادي بزرگي، گاهي زيادي كوچك، گاهي هم اصلانيستي و سراسيمه دنبال خودت مي گردي. واقعا نمي شود گفت چه چيز را نشان مي ده
    
    
    من عادت دارم، شايد به غلط، كه در عنوان يك مجموعه داستان دنبال چيزي بيشتر از فلسفه بازار و جلب مخاطب بگردم. خيلي وقت ها هم با سر رفته ام توي ديوار. اما مجموعه داستان تو، «خط فاصله» حالم را جا آورد. نخستين جمله كتابت با مردي شروع مي شود كه زل زده به راوي، و واپسين جمله كتاب هم از خيره شدن «ما» به آسمان مي گويد. زل زدن و خيره شدن يكي از ذهني ترين مصداق هاي فاصله است. حالاچه فاصله آدم با آدم باشد، چه فاصله «ما» با آسمان. چه واكنشي نشان مي دهي اگر ادعا كنم كه انديشه اصلي پشت كتاب همين «خط فاصله» است؟
    البته مي توان اين خيرگي را محصول موقعيتي دانست كه شخصيت در آن قرار مي گيرد. اما گويي مساله خود من هستم كه هميشه با موضوع خيرگي مواجه بوده ام. اينكه فقط نگاه كني به يك وضع و به نوعي فاصله بيندازي بين خود و ديگري. شايد نوعي هراس باشد. هراس از تقابل و رويارويي با ديگري. مي توان يك نوع فوبيا دانستش يا يك بيماري لاعلاج. چيزي شبيه لال بازي و جالب است كه من هميشه به اين لال بودن متهم بوده ام. مخصوصا در جمع وقتي سكوت مي كني و خيره مي شوي، ناخودآگاه جمع را وارد نوعي دوئل مي كني اما جدا از اين، در داستان، خيرگي برايم نوعي فرار بوده شايد از بيان. هميشه چيزي اصيل در پوسته يي نهفته است كه گاه با هيچ كلامي قادر به بيان بيرون آمدن از فضاي لايتناهي اش نيست. كافي است به پنجره اتوبوسي خيره شويد و چهره هاي ماسيده بر شيشه را ببينيد.
    
    هزاران نقطه طلايي از وراي آن چهره ها مشغول تابيدن هستند. كلمه در اين سكوت زاده مي شود و توليدمثل مي كند. از طرفي فكر مي كنم كه خيرگي شايد از ملال هم باشد. انساني كه ديگر حرفي براي زدن ندارد. همه چيز با نگاه رد و بدل مي شود. مثل رودخانه يي آرام كه در سكوتش از ميان جنگلي پرهياهو مي گذرد.
    خيرگي به گمانم همين شكلي است. مردي كه تو گفتي در ابتدا به راوي زل زده، شايد از عبث بودن ديالوگ و كل ماوقع مطلع است و دلباخته راديوي ترانزيستوري اش است و گزارش فوتبالي ملال آور. مورد دوم هم شبيه است به اين. سكوت پدر و خيرگي به آسماني كه قرار است پرتقال ازش ببارد. مساله اصلامردي كه زياد مي دانست نيست. برعكس بيشتر گويي يك جور خستگي است از اظهار. يعني اينها انگار دنبال همان خط فاصله اند به قول تو تا با جدايي زنده بمانند و حالاكه خوب فكر مي كنم مي بينم اصلاانسان محصول جدايي است: جدايي اي كه با سقوط بوده از آسمان به زمين.
    
    از اين حرف آخرت ياد يكي از نقاشي هاي پرويز كلانتري افتادم. يك كار بدون عنوان كاهگل و اكريليك كه موجودي بين فرشته و انسان را در حال سقوط بر كاهگل نشان مي دهد. وسط آن بوم، بيت «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» نوشته شده تا تكليفش را روشن كند. اما «جدايي» در داستان هاي تو، بيشتر از اينكه اين طور اساطيري باشد، فلسفي يا حتي روانكاوانه است. مي خواهم دست بگذارم روي داستان «جايي براي پرت كردن دست آهني قراضه» با آن راوي لامصب به معناي دقيق كلمه. راستش منتظر نبودم از نويسنده آن داستان چنين تعبير اساطيري اي بشنوم.
    مي داني بيشتر به خواب شبيه است. بلانشو در جايي گفته غرض مطلق من از خواب اين است كه خودم را از جهان مطمئن سازم. به گمانم براي من نوشتن همين بوده. يك جور اطمينان از لمس رويا. در مقابله با ترديد و فراموشي اتفاق مي افتد. و داستان «جايي براي پرت كردن دست آهني قراضه» دقيقا چنين وضعيتي دارد. مردي جداشده از يك جمع در گيرودار جدا كردن يك دست آهني از خود است و در عين حال مي كوشد با جمع رابطه هم برقرار كند، همان با دست پس زدن و با پا پيش كشيدن. اين وضعيتي است كه به گمانم او و خيلي هاي ديگر- منجمله ما- به آن گرفتارند و ناشي از موقعيت كابوس- روياواري است كه در آن گرفتار شده اند. اگر به دوروبرمان نگاه كنيم همه مان در چنين شرايطي زندگي مي كنيم و تنها با درشت كردن يك لحظه از اين فرآيند است كه مي توان به معناي جدايي پي برد.
    
    حالاكه از بلانشو اسم بردي، دوست دارم به يك وجه برون متني اين «جدايي» برسم. جايي از بلانشو چيزي خوانده بودم به اين مضمون كه خيلي ترسناك است كه بشود داستاني را در ده كلمه تعريف كرد. من بين روايت «جايي براي پرت كردن دست آهني قراضه» و اين عبارت بلانشو نزديكي زيادي مي بينم. از طرفي در همين داستان رد پاي پررنگي از تاريخ جنون فوكو هست. كار سختي نيست جاي گذاري آن كشتي با كشتي ديوانگان، و آن راوي با يكي از مجانين رنسانس. بلانشو و فوكو دو تا از تنهاترين هاي قرن گذشته اند. گيرم هركدام به شكلي. من روي تاثيرپذيري ات از اينها اصرار دارم. اتهام «لال بازي»ات را هم كه اضافه كنم، انگار اين «جدايي» يكي از مسائل اصلي هادي كيكاووسي است.
    بگذار داستاني برايت بگويم. سال ها پيش داستاني نوشتم به نام پُل. درباره دختري كه بعد از ديالوگ با يك كارتن خواب از روي پل تجريش مي پرد. مدتي بعد اتفاق عجيبي افتاد. صفحه يي از روز نامه- كه از قضا حوادث هم بود- در بسته بندي يك جوراب مقابلم قرار گرفت. در راه كنجكاو شدم به خواندن عبارات و به واقعه رسيدم. دختري از روي پل تجريش خودش را پرت كرده بود پايين. اين همان ده كلمه دهشتناك بلانشو است كه منتها من پيشتر فرضش كرده بودم و شرح و بسطش داده بودم. حسي كه بعد از خواندن آن خبر داشتم حس غريبي بود.
    
    انگار كار من بوده باشد. يك جور نفرت بود و سرخوشي. شايد اگر جور ديگري ديده بودم آن دختر الان در صفحه آشپزي مشغول توضيح درباره پخت يك غذا بود، يا جايي بهتر. اين جدايي به هر شكل اتفاق مي افتد: كه مي خواهي شخصيتت را از دل موقعيتي نجات دهي و جايي ديگر سروكله اش پيدا مي شود. تعبيري كه از كشتي ديوانگان دادي برايم جالب بود.
    هيچ وقت به آن فكر نكرده بودم. اما حالامي بينم كه انگار همان جذامي جذاب است كه رويه طرد خويش را دنبال مي كند. اصلاروايت اول شخص هم براي يك جذامي است- روايت مي كنم تا تطهير شوم- جذامي ها اغلب عادت دارند به نقل قول اول شخص مفرد. يك جور نقالي بي تصوير از خوابي كه ديده يي و براي اطمينان از آن ثبتش مي كني. من هيچ وقت بومي نوشت به معناي دقيق كلمه نبوده ام. اما «بحر» داستان دست روايات ديگري را هم به يادم مي آورد. در جنوب افسانه هاي بسياري درباره دريا وجود دارد. اغلب بر اين باورند كه دريا خواهر است. مهربان است. شايد براي نعماتي كه مي دهد. در فصل هايي از سال براي تشكر از دريا جشن هاي مختلفي برگزار مي شود. اما در عين حال مجازات هم مي كند و در اين باره افسانه هايي بسيار گفته شده. عجيب ترين اينها درباره موجودي به نام منمنداس است.
    
    زني زيبارو كه پاهايي به شكل اره يا داس دارد و در شب هاي مهتابي با سرودي دلنشين ماهيگيران و جاشوهاي جوان را مي فريبد و چون آنها را به چنگ مي آورد از آنان كام مي گيرد و سپس با پاهايش آنها را قطعه قطعه مي كند. ظاهرا آدميان را دعوت مي كند تا به او بپيوندند اما درعين حال موجب مرگ شان هم مي شود. شكار او مردان تنها هستند- جذاميان- كه به آواز او فريفته مي شوند. اين افسانه يي جنوبي است كه همان طرد و پذيرش را به ذهن متبادر مي كند. گويي همان دوآليسم خرد و جنون است كه امكان گفت وگو ندارند به زعم من، و شايد فقط همان بسته بندي جوراب بتواند خوب توضيحش دهد.
    
    جالب شد. اين منمنداس شما انگار همان سيرن يوناني است، منتها انساني تر و پابسته تر به عليت. بين اسطوره هاي يونان فقط اوديسه با بستن دست و پاش به آواز سيرن ها گوش سپرد و زنده ماند. اتفاقي كه به شكلي نمادين براي تعدادي از شخصيت هاي داستاني تو هم مي افتد. در «سگ گنده خانه آجر قرمز»، «جايي براي پرت كردن دست آهني قراضه» و به ويژه «خط فاصله». جالب است. اوديسه به خاطر تخريب معبد پوزئيدون نفرين مي شود و آوارگي مي كشد. راوي داستان «خط فاصله» هم جايي مي گويد معشوق نفرينش كرده. او هم آواره مي شود. سايه يي از نفرين در باقي داستان هايت هم هست. اين يك جور قدري مسلكي نيست؟ مي خواهم بدانم در جهان داستاني ات جاي اين تنهايي، اين خط فاصله، كجاست؟ بيشتر متكي به رفتار و پندار است يا مثل جنون و جذام در بند تقدير؟
    رودخانه يي را تصور كن كه با خروش در جريان است. برخي سعي مي كنند خلاف جهت آب بروند برخي هم در جهت موافق دست وپا مي زنند. مي ماند دسته سومي كه مي گذارند آب ببردشان، دست وپايي هم نمي زنند. شايد هم در مسير آب به شاخه يي برخورد كنند كه نجات شان دهد. اين را تو شايد بگويي قدري مسلكي يا برخي هم منفعل بدانندش. اما در واقع من بيشتر با ايده شوپنهاوري موافقم، جايي كه از اراده تصادفي سخن مي گويد.
    به گمانم انسان رودخانه يي قدرت كنترل و موفقيت در اين حجم آب را ندارد. من طرف اراده كور هستم. غوطه ور بودن در آبي كه مشغول بردنت است. درست مانند شخصيت داستان دوران كه با خود كتاب هم برده در اين رحم كوچك كه اتفاقا تمامش آب است. «خفه شدن آرام در آبي كه در آن غوطه ور بودم.» انسان دانا در روند زندگي خود، عاجز از كنترل جريان هاي سرنوشت است، درواقع اين منفعل بودن غرضي دارد: رسيدن به چيزي وراي قراردادهاي رايج، چيزي وراي زندگي جاري و طاري. شايد هم ناشي از مرضي ايده آليستي باشد.اينكه همه شرها را در اراده ببيني و تنها در هنر قابل اجر باشد. با تمام اينها ما سرانجام به آبشار خواهيم رسيد. ياس مطلق. تنها امكان رهايي را شوپنهاور، هنر مي داند كه مايه آرامش است و اراده بينا را مستحقش مي داند. رستگاري از گرفتاري بشر، در انكار اراده اوست تا در خروش اين رود پر قيل وقال اسير نشوي. به قول قاآني در كتاب پريشانش: «و نداني كه لذت سيري به ذلت اسيري نيرزد».
    
    جالب است. تو مدام از آدم هايي اسم مي بري كه به آن ايده «خط فاصله» قوت مي دهند. شوپنهاور، فيلسوف تنها، از قضا مدخل مناسبي است براي ورود به زبان داستان هايت. شوپنهاور منتقد سرسخت زبان پيچيده فلاسفه بود. زبان داستان هاي تو هم خيلي ساده است. بي تكلف و جاهايي حتي بي تشخص. اگر كمي كلي تر نگاه كنيم، وضع بقيه نشانه هايت هم همين طور است. نشانه هايي كه در داستان هايت تعبيه كرده يي، دست كم در لايه نخست، خيلي رو بازي مي كنند. نمونه هايي كه الان به ذهنم مي رسد حيوانات هستند و رنگ ها. انگار بناست- همانطور كه شوپنهاور مي خواست- همه مخاطبان بالقوه بفهمند. همزمان كه اين بخش از حرف هايم را به چالش مي كشي، دوست دارم بدانم جايگاه مخاطب در انديشه و حرفه هادي كيكاووسي كجاست. اين سوال تكراري را مي پرسم چون ديگر مطمئن شده ام جواب تكراري نخواهم گرفت.
    در قطب شمال اسكيموها به خرس معتقدند. خرس، بخش مهمي از زبان بوميان است. آنها معتقدند خرس مي تواند به انسان و انسان مي تواند به خرس تبديل شود. خرس جزيي از زبان است باخرد و بسيار قدرتمند. من به خرس معتقدم كه زبان است و قابل تبديل شدن به انسان- هر نوع انساني. دوست ندارم زبانم شترگاوپلنگ باشد. ضمن اينكه هنر، بيان ساده مسائل پيچيده است نه بالعكس. من اين شكلي مي بينم، به همين سادگي و به دور از پيچش. اين شكلي خرس بهتري براي انسان- مخاطب- هستم. با تمام هراس هاي اين تقابل دوتايي مي توانيم با هم رودررو شويم و فهمانده شويم. درباره حيوانات و رنگ ها هم موضوع همين تقابل است چون من علي القاعده طرف خرسم.
    
    يك جور طنز توي داستان هايت هست كه... نمي دانم چه اسمي مي شود رويش گذاشت. حس خوبي دارد: اينكه يك يا چندتا از فاكتورهاي اثري هنري به نامگذاري تن ندهند: طنزي كه گاهي عصبي است. تكيه اش هم عمدتا بر سوءتفاهم و عادي نمايي موقعيت هاي غيرعادي است. موقع خواندن گاهي ياد باستر كيتون مي افتادم، اما اغلب شبيه طنزها و كمدي هاي ايتاليايي است. اين طنز در نگاهت چه جايي دارد، و در داستان هايت دنبال چه جايگاهي برايش بوده يي؟
    نوشتن، جنگي است ميان اضداد: شورشي هايي كه از درون برمي خيزند، با قلم مسلح مي شوند و روي صفحه كاغذ خودشان را اظهار مي كنند. هميشه بين اين دو گروه بوده ام. وسط بوده ام، ميان شورشي هاي درد و شورشي هاي مسرت. دنبال يك جور صلح بودم ميان اين دو و خوب مي دانم مزاح سبب الفت درد است. من هميشه مديون اين نگاه بوده ام: وحدت ميان خنده و دهشت. اين عادي نمايي در جهت همان آشتي است. در طول اين سال ها نگاه من اين بوده و به غير از آتش بس كار ديگري از دستم برنمي آيد. ضمن اينكه اگر خوب به اطراف مان نگاه كنيم، مي بينيم ما در چنين شرايطي زندگي مي كنيم: موتورسواري كه با سرعت از پياده رو رد مي شود و جوري به تو نگاه مي كند كه انگار تو مرتكب اشتباه شده يي. كار من تنها گزارشي از اين قضايا بوده. همين. حالااين مي تواند تو را ياد باستر كيتون بيندازد يا كمديا دل آرته يا همان موتورسواري كه مطمئنم زياد ديده يي.
    
    خارج از اين گفت وگو گفتي كه در سفر شصت و چند روزه ات با دوچرخه دنبال مواد خام ادبي بوده يي. برايم جالب بود، چون به نظر مي رسد داستان هايت عموما ريشه يي مستقيم در واقعيت ندارد.
    مساله زبان است و زبان هم ذهن است: ذهني كه همچون اسفنجي در گذر زمان مملو از خرده تجارب است. پس پيش از نوشتن مجبوريم قدري زندگي كنيم، بعد با اين خرده دارايي هاي كوچك، كه اندك اندك جمع كرده يي، چيزي شكل مي دهي: ظرفي مناسب جهت توزيع شير. بعد از همين سفر با دوچرخه بود كه خيلي ها به اين كار من خرده گرفتند كه خطرناك بوده و كلي مساله بي ربط ديگر كه به عقل هيچ مشاور خانواده يي نمي رسيد. مي داني من به الهام به آن شكل كلاسيكش زياد باور ندارم: اينكه در خانه ات بنشيني تا همه چيز نزول كند. براي فربه شدن روح- يا به قول همينگوي عميق شدن چاه درون- بايد ركاب هايي زد. برخي مي گويند ماجراجويي. نمي دانم نامش چيست اما هر چه هست، به آن ظرف شير مربوط مي شود. بگذار يك چيز ديگر هم بگويم.
    خيلي ها فكر مي كنند داستان از هوا مي آيد، اما حقيقتش اين است كه داستان ها از هوا نمي آيند. بايد وسط معركه ايستاد تا وارد ماجرا شوي. و من همان طور كه وسط ايستاده ام- بين گروه هاي متخاصم درون- به واقعيت چشم دارم تا نقطه شروع داستان جديد را بيابم. تمام داستان هاي من ريشه در همين واقعيت دارد.
    
    برنامه آينده ات چيست؟ و اينكه فكر مي كني بازخورد اين كتاب چقدر در نوشتن هاي بعدي و چاپ كردن هاي بعدي موثر است؟
    طبيعتا يك نويسنده به بازخورد كتابش رجوع مي كند. اما اين رجوع عين ايستادن مقابل آينه يي مقعر است. گاهي زيادي بزرگي، گاهي زيادي كوچك، گاهي هم اصلانيستي و سراسيمه دنبال خودت مي گردي. واقعا نمي شود گفت چه چيز را نشان مي دهد. بدون توجه به زواياي اين آينه در حال حاضر مشغول كار روي دو رمان و يك مجموعه داستان هستم كه يك رمان تقريبا به اتمام رسيده و همين روزها به ناشر خواهم سپرد و مجموعه داستان هم در مرحله جمع آوري داستان است و نيمي از راه را رفته است.
    شورشي هاي درد شورشي هاي مسرت / گفت و گو با هادي كيكاوسي نويسنده يي كه دنيا را با دوچرخه مي گردد
    


 روزنامه اعتماد، شماره 2360 به تاريخ 15/1/91، صفحه 11 (كتاب)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 329 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه دامداران ايران
متن مطالب شماره 226، آذر 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است