|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد91/5/4: من يك افغان هستم
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 4304
سه شنبه 23 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 2452 4/5/91 > صفحه 8 (نگاه دوم) > متن
 
      


من يك افغان هستم
خاطرات يك افغان



    
    اين صفحه با ارسال يك سرگذشت متولد شد: سرگذشت يك جوان افغان كه سال هاي نوجواني تا امروز خود را در ايران سپري كرده است. يك جوان افغان كه به سبب شرايط دشواري كه طي روزهاي نوجواني در افغانستان و در كنار خانواده فقير خود داشته و به اقتضاي سن كمش، مشكلات را در نگاه نوجوان خود بسيار عميق تر و ثقيل تر از آن مي بيند كه قادر به تحمل باشد و فرار، نخستين انتخاب مي شود. جوان افغان، بدون هيچ مدرك شناسايي وارد ايران شده اما ورود او از نگاه مجري قانون پنهان مي ماند و در اين اثنا، زندگي دور از مشكلاتي كه در كشور و خانواده خود با آن مواجه بوده را تجربه مي كند. اين جوان، در افغانستان و در سال هاي كودكي، الفبا را در حد بسيار ابتدايي و در مكتبخانه آموخته اما ماندگاري اين آموزش ناپيوسته، آنقدر اندك است كه او بعد از ورود پنهان به ايران، خود را بيسواد محض مي يابد. يافتن شغل، آنچنان كه در سرگذشت خود نوشته، چندان به نظر دشوار نمي آيد زيرا كارفرمايان بسياري حاضرند او را به كار بگيرند. تلاش او براي به جا گذاشتن يك بازدهي متناسب به آنجا ختم مي شود كه مشاغل بهتري پيدا كند و كارفرما در جست وجوي او به سبب نتيجه كارش برآيد. اين جوان افغان از انگيزه سوادآموزي، معلم مدرسه غيررسمي و اشتياق غيرقابل دركي كه در آموختن سواد دارد و از نتايج مطلوبي كه در پي باسوادي به دست آورده مي گويد. جوان بيسواد، تا آنجا به مدد تلاش خود موفقيت به دست مي آورد كه در جشنواره سفرنامه نويسي حائز نخستين رتبه شود. تصوير زندگي اين جوان افغان يك نكته بسيار قابل توجه را در خود نهفته دارد. تلاشي كه هر انسان در يك كشور بيگانه مي تواند به خرج دهد تا به آمال خود برسد. صحه گذاشتن بر ادعاهاي دولت ايران در باب پذيرش اتباع كشور همسايه: افغانستان. اين جوان افغان امروز و در همسايگي من و شما و همچنان بدون هيچ گونه اوراق هويت، مشغول سوادآموزي و فراگيري دانش كار با كامپيوتر است. آرزوي او، رفتن به دانشگاه و تحصيلات عالي است. طي اين سال ها، هيچ خطايي مرتكب نشده و در ساده ترين شكل ممكن، در اين كشور زندگي كرده است. دولت ايران هم چشم را بر خطاي او نيمه بسته نگاه داشته و اين اتفاق، چه عامدانه و چه به سهو، يك اقدام قابل تامل است.
    من رضا سروري، از بچه هاي بسيار خوشبخت افغان هستم. چون براي خودم هدف دارم و مي دانم در چه سالي متولد شده ام. روز تولد، عمويم كه تنها سواددار فاميل بود: پشت يگانه قرآن پاكستاني خانوادگي ما نوشته: «رضا امروز شانزدهم عقرب (آبان ماه) 1369 وقت سحر به دنيا آمد.»
    
    تنها هدف بزرگ زندگي
    پدرم سن بالايي ندارد اما به خاطر اينكه خيلي آدم پرتلاش و زحمت كشي است، از لحاظ جسمي خيلي ضعيف شده. او 52 سال سن دارد و داراي دو همسر و 12 فرزند است كه در واقع يك خانواده 15 نفره را تشكيل مي دهد. شغل پدرم برنايي (بنايي) است و بيشتر اوقات به كار كشاورزي مشغول است. تا سال 1381 پدرم با دوتا عمويي كه داشتم، با هم زندگي مي كردند. با اصرار مادرم خانه هايشان را از هم جدا كردند. چون عموي وسطي ام مخالف بود بچه ها بروند درس بخوانند و باسواد شوند. اعضاي خانواده در آن موقع به 34 نفر مي رسيد: يعني خانواده هاي دو عمويم و ما همه در يك خانه زندگي مي كرديم. ما و عموهايم از تاريخ 15/1/1382 خانه هايمان را از هم جداكرديم.
    
    پدربزرگ
    پدربزرگم وقتي كه من سه - چهارساله بودم، از دنيا رفته بود اما مادربزرگم زنده بود كه از همان موقع تصميم گرفت با خانواده ما زندگي كند. در تاريخ 1/1382 پدرم يك خيمه (چادر) خريد كه هر 16 نفر اعضاي خانواده به مدت شش ماه در چادر زندگي كرديم. 15/1/82 پدرم شروع كرد به ساختن يك ساختمان. پس انداز پدر فقط 20هزار كالداري پاكستان بود كه معادل11 هزار افغاني و معادل 22 هزار تومان ايران مي شد. در سال 82 ميزان بارندگي در افغانستان نسبت به چند سال قبلش خيلي بهتر بود. آن سال گندم زيادي كاشته بوديم و من يازده سالم بود. روزها در ساختمان كاري كمك پدرم مي كردم و شب ها در آبياري زمين هايي كه گندم كاشته بوديم. راستش نگران پدرم بودم. از چهره نگرانش پيدا بود كه بغضي در گلويش هست. اواخر فصل بود كه آب براي آبياري كم آمد. مجبور بوديم با آب چاه، آبياري كنيم. من بزرگ ترين پسر خانواده و سومين اولاد خانواده هستم. دو خواهر بزرگ تر و بقيه كوچك تر از من هستند. از پدرم گرفته تا همه خانواده ما هيچ كدام سواد نداشتيم. در محل زندگي ما كه در استان «گِردني» ولسوالي باغران ولايت هلمند است متاسفانه تا سال 82 هيچ مدرسه يي وجود نداشت. چون طالبان آنجا زياد بود. پدرم گفت من درس بخوانم البته مادرم بيشتر اصرار داشت. ساختماني را كه پدرم شروع به ساختن كرده بود، كارش داشت تمام مي شد اما بي نهايت بدهكار شده بود. خيلي مي رنجيد كه مبادا بين اين همه قرض بماند. مقداري از كارهاي پاياني خانه مانده بود كه پدر گفت مي خواهد برود ايران! تا كار كند و بدهكاري هايش را بدهد اما مادرم قبول نكرد و گفت: خانه ات در بيابان افتاده و بدتر از همه بچه هايت كوچكند. اگر بخواهي بروي ايران، اينها را به كي مي سپاري؟ صبر كن خدا بزرگ است. شايد گندمي كه امسال داري بتواند گوشه يي را پيش ببرد. اجازه نداد كه پدر برود ايران. پدرم با تمام سختي ها و مشكلاتي كه داشت، كار خانه را تمام كرد. خانه يي را كه ساختيم به بزرگي 900 متر مربع، با حياط و شش اتاق بود. يكي از آنها براي مادربزرگم بود. من هم به خاطر مراقبت از مادربزرگم در همان اتاق بودم و يك اتاق بزرگ قشنگ تر از همه اتاق ها كه در واقع ميهمانخانه گفته مي شد. پدرم كه از خانه خيالش راحت تر شد، شروع كرد يك چاه آب براي آب مصرفي حفر كند. 18 متر كه پايين رفت، رسيد به آب بعد از كندن چاه آب در سمت جنوب شرقي خانه، پدرم شروع به ساختن يك خانه ديگر براي عمه ام كرد. عمه ام دامدار بود و فقط در فصل زمستان آنجا ساكن مي شد. اول ماه سرطان (تيرماه) گندم هايمان رسيد و براي جمع كردن آنها، دامادمان كه بايد ازش تشكر كنم، خيلي زحمت كشيد. خيلي به پدر كمك كرد تا گندم ها را جمع كرديم و يك ماه بعد به وسيله گاو، خرمن كوبي كرديم. حاصل گندم ما آن سال به 25 «خروار» (خروار: 500 كيلوگرم) رسيد. هفت خروار آن را براي مصرف خوراكي خودمان نگه داشت و بقيه را فروخت. آنقدر عالي بود كه سه چهارم از بدهكاري پدرم داده شد. ديگر مي فهميدم كه پدرم خوشحال تر است، زندگي بهتر از موقعي شد كه با عموهايم بوديم!
    
    مكتبخانه
    اول ماه قوس (آذرماه) پدرم گفت: امسال به من خوب كمك كردي، من مي خواهم پيش عمويت بروي و درس بخواني. مادرت هم هر روز به من مي گويد كه تو را بفرستم درس بخواني. وقتي پدرم اين حرف را، زد خيلي خوشحال شدم، پرسيدم: من؟ درس؟ گفت: بله، اگر خوب درس بخواني و چون امسال هم بسيار زحمت كشيده يي، من براي تو يك دوچرخه هم مي خرم. منطقه ما مدرسه نداشت. يك مسجد بود و بچه ها آنجا جمع مي شدند تا درس بخوانند. عموي من كه ملاو آدم باسوادي بود، در واقع رييس مدرسه بود. من رفتم مدرسه و شروع كردم به درس خواندن. روز اول وقتي رفتم مدرسه از شعرهاي حافظ شروع كردم. خط نمي شناختم اما حفظي خوب ياد مي گرفتم. آيه هاي قرآن را هم حفظ مي كردم. خودم نمي فهميدم، اما عمويم به من مي گفت كه تو شاگرد اول مدرسه هستي! سه ماه بعد يعني اول بهمن ماه 82 مادربزرگم فوت شد كه من در آنجا حضور داشتم و پدرم از من خواست سوره «اِنا انزلنا» را بخوانم: تاثير بدي بر من داشت. دقيقا تا دو ماه بعد از آن قضيه احساس خيلي بدي داشتم. شب ها مي ترسيدم و شديدا تب مي كردم. چون براي خدمت به مادربزرگم نخستين داوطلب بودم و دو سال بود كه كمكش مي كردم و شب ها مواظبش بودم. اصلافكرش را نمي كردم كه يك روزي در حال مردن ببينمش. دوست داشتم سال ها برايش خدمت كنم.
    
    فرار از مكتب
    بعد از فوت مادربزرگم دوباره بدهكاري پدرم بيشتر شد. در تاريخ 1/2/1383 وقتي كه امريكا بعد از جنگ، فعاليت هاي خودش را در افغانستان آغاز كرد، در بيشتر جاها مدرسه ساخت. معلم خوب نداشت ولي خيلي خوب تر از اين بود كه از روز اول از شعرهاي حافظ شروع كنيم. پدرم چون بدهكار بود، روزها مي رفت برنايي به صورت روزمزد كار مي كرد و بايد مقدار زميني را كه داشتيم، من كارهايش را انجام مي دادم. چاره نداشتم و از طرف ديگر نمي توانستم پدرم را در آن وضعيتي كه داشت ببينم. افسرده به نظر مي آمد و ناراحت! ديگه هر سه، چهار روز يك بار مي رفتم مدرسه. اين وضعيت من را مي رنجاند ولي هيچ راهي نداشتم جز اينكه بايد تحمل مي كردم. به تاريخ 20/3/1383 قرار شد از ما امتحان بگيرند. من طبق معمول چهار روز اول را نتوانستم بروم مدرسه. روز پنجم كه رفتم مدرسه، معلم ما گفت: سر يك پا بايستم! خيلي ناراحت بودم. آن روز آخرين روز مدرسه رفتنم در افغانستان بود. وقتي برگشتم خانه حافظم را تحويل خواهر بزرگم دادم و برايش گفتم ديگر هيچ وقت به مدرسه نخواهم رفت! خواهرم گفت پدر شب كه از سر كار برگردد كتكت مي زند! ولي من تصميمم را گرفته بودم. وقتي پدرم آمد، پرسيد امروز توانستي بروي مدرسه؟ گفتم پدر جان اگر تو ناراحت نشوي من ديگر نمي روم مدرسه! گفت چرا؟ قضيه را برايش گفتم. من از پدرم خواستم تا مرا به مدرسه يي كه تازه شروع شده بفرستد اما قبول نكرد. گفت وقتي بروي مدرسه دولتي ديگر مجبوري كار نكني! خودت كه وضعيت من و خانواده را مي بيني! اين 15 نفري كه در اين خانه زندگي مي كنند، همه غذا و پوشاك مي خواهند، من هم كه اين طور بدهكارم. همين مدرسه يي كه فعلامي روي خوب است. برايت دوچرخه خريدم كه پسر خوبي باشي. بالاخره آن شب چند تا سيلي از پدرم خوردم. من خيلي ناراحت شدم. تصميم گرفتم بروم ايران. شب كه از خانه فرار كردم پدرم باخبر شد و نگذاشت فرار كنم.
    
    فرار از خانه
    چند روز قبلش 5 هزار افغاني از يكي از رفيق هايم قرض گرفته بودم. از پدرم اجازه گرفتم كه بروم خانه خواهرم كه در واقع خانه عمويم نيز مي شد. دوچرخه ام را سوار شدم نزديك خانه خواهرم كه رسيدم، چرخ هاي دوچرخه ام را پنچر كردم: رفتم زن عمويم را ديدم. گفتم اگر اشكالي نداشته باشد دوچرخه من امانت اينجا باشد، پنچر است نمي توانم ببرم! خواهرم آمد و گفت: برويم داخل. گفتم نه آبجي مي روم خانه، پدر حالش خوب نيست! گفتم خداحافظ! گفت: خداحافظ؟ گفتم آري خداحافظ. تنها كسي كه از همه بيشتر دوستش داشتم و دارم و تنها كسي كه توانستم با او خداحافظي كنم. غروب روز يكشنبه 15/4/1383 سوار ماشين و راهي ايران شدم. جاده ها هنوز توسط طالبان «مين گذاري» مي شد. 13 سالم بود. شب دوم «نيمروز» مرز ايران و افغانستان بوديم. وقتي كه به زاهدان رسيديم سومين شب سفرمان بود. از زاهدان راهنمايي كه داشتيم، براي ما پاسپورت قلابي درست كرد. من كوچك ترين مسافرشان بودم. عكسي كه روي پاسپورت من بود ريش داشت و با من خيلي فرق داشت. گفتم آقا مي شود پاسپورت مرا عوض كني؟ گفت بيا جلو! رفتم، چنان سيلي محكمي به صورتم زد كه تا دو هفته سرم درد مي كرد. بين راه 32 نفر داخل يك ماشين نيسان بوديم. شلوغ شد و من رفتم زير دست و پاي مردم. كمي سرو صدا كردم تا بيايم بيرون. راننده آمد دوتا سيلي هم او به صورتم زد كه چرا سرو صدا مي كني. شب پنجم رسيديم شريف آباد ورامين. كساني را كه من مي شناختم كرج بودند. از فردايش رفتم كرج. به تاريخ 24/4/ 1383در يك باغ مشغول به كار شدم. صاحب باغ گفت شما چون سن و سالت پايين است و بچه هستي، هر روز 3 هزار تومان به شما حقوق مي دهم. ماهانه 90 هزار تومان. ولي براي آنهايي كه بزرگ بودند روزانه 6 هزار تومان مي دادند. دو ماه كه كار كردم، از كار اخراجم كرد به دليل اينكه صاحب كارمان مي خواست كارگر كم كند. ديگر نمي دانستم چه كار كنم! بعد از چند روز شخص ديگري كه حاج حسين نام داشت و صاحب باغ روبه رويي بود، گفت بيا چند روزي به صورت امتحاني كار كن تا ببينم چه مي شود! رفتم باغ حاج حسين مشغول كار شدم. در روز 9 ساعت كار مي كردم و روزانه چهار هزار و 500 تومان به من حقوق مي داد. هشت ماه كار كردم بعد تصميم گرفتم بروم تهران. از تاريخ 15/3/1384 رفتم «ازگل» تهران و در خدمات شهري مشغول كار شدم. پيمانكار ناحيه گفت كه 15 روز از حقوق شما نزد من باشد! بعد ماه به ماه حقوق تان را مي دهم. ما هم قبول كرديم! من سه شيفت كار مي كردم. دو شيفت از ساعت 12 شب تا 8 صبح خيابان جارو مي زدم و از ساعت 9 صبح تا 5 بعد از ظهر در فضاي سبز كار مي كردم. يك ماه و 15 روز كه گذشت، ما كارگران ناحيه كه تعدادمان به 45 نفر مي رسيد، از پيمانكار ناحيه تقاضاي حقوق كرديم. پيمانكار ناحيه گفت تا 10 روز ديگر حقوق تان را مي دهم. نداد! بعد از 15 روز حقوق مان را نداد و جواب مان كرد.
    
    شهر بزرگ و اميدي تازه
    داماد عموي بزرگم در شهرك اميد كار مي كرد. تصميم گرفتم بروم شهرك اميد. رفتم شهرك. ساختمان شماره 10 شهرك اميد به صورت روزمزد كارگر مي خواست. با مديرعامل ساختمان كه آقاي رحيمي نام داشت، صحبت كردم و او هم گفت بچه هستي. اگر خوب كار كني، روزي 5 هزار تومان مي دهم. از فرداي آن روز كه 20/6/84 بود، رفتم سر كار. البته قرار بود تا يك هفته آنجا باشم. بعد مديرعامل ساختمان و سرايدارش از من خواستند كه دائم به عنوان كمك سرايدار باشم. من هم پذيرفتم و به مدت يك سال در همان ساختمان كار كردم. از تاريخ 15/7/1385 رفتم در قسمت تاسيسات فضاي سبز شهرك اميد مشغول به كار شدم. تا 15/6/86 در ميدان اصلي شهرك كار كردم. آقاي ملك حسيني كه رييس من بود، از من خواست مرز بين گل ها و چمن ها را درست كنم تا قاطي همديگر نشود. چون به من مسووليت داده شده بود، نهايت سعي خودم را كردم تا خوشگل درست شود. وقتي كه تمام شد آقاي ملك حسيني برايم 25 هزار تومان پاداش نوشت و رفتم از حسابداري خدمات دريافت كردم و بين بچه ها كلي تشويقم كرد و از 15/6/86 به عنوان كارگر گلخانه شهرك انتخاب شدم. گلخانه كارگري مي خواست كه باسواد باشد و متاسفانه من سواد نداشتم. به همين دليل خيلي دچار مشكل مي شدم. هر جايي مي رفتم اول مي پرسيدند سواد داري يا خير؟ يك حساب در بانك كشاورزي شعبه قنات كوثر، كه نزديك ترين شعبه به ما بود، باز كرده بودم البته به اسم كسي ديگر.
    
    بزرگ ترين درد
    بيسوادي بيشتر از هر چيز ناراحتم مي كرد. وقتي مي رفتم بانك، نمي توانستم فيش پركنم. اكثريت اوقات مي دادم خانم افسري كه مسوول باجه بانك بود، برايم بنويسد. بعضي وقت ها كه سرش شلوغ بود افرادي كه آنجا منتظر بودند برايم مي نوشتند. از خودم خجالت مي كشيدم. خيلي دلم مي خواست درس بخوانم ولي فكر مي كردم راه ها همه مسدود است! اما اين طور نبود، 26/11/1388 شخصي از رييس ما خواست با او چند كلمه صحبت كند. وقتي رييس مان برگشت پيش ما گفت: كدام يك از شما مي خواهيد كه سواد دار بشويد؟ من نفر اول بودم كه رفتم جلو. البته تا چند دقيقه هيچ كس جلو نيامد چون كه همه بچه ها مثل من هيچ اميدي نداشتند كه بتوانند درس بخوانند. از 28/11/88 آقاي چنگيز ملك حسيني همكاري كرد و براي ما يك اتاق تدارك ديد و ما را به آقاي صداقتي (عمو خياط) معرفي كرد. غروب روز بيست و هشتم بهمن بعد از اينكه از سر كار برگشتيم، دوست داشتم نفر اول باشم كه مي رسم سر كلاس. وقتي بچه ها همه حضور پيدا كردند، تعدادمان به 45 نفر رسيد. راس ساعت 6 آقاي صداقتي وارد كلاس شد و خودش را به ما معرفي كرد و از ما خواست كه «عموخياط» صدايش كنيم. عموخياط از ما خواست تا خودمان را معرفي كنيم. بعد پرسيد: كسي بين شما هست كه سواد داشته باشد؟ كسي جواب نداد و چند تايي هم سال ها پيش الفبا را ياد داشتند كه يادشان رفته بود. عموخياط باشيوه خودش سوادآموزي را با ما شروع كرد. پيشرفت آنقدر راحت، سريع و خوب بود كه حاضر بودم شب ها تا صبح درس بخوانم. خودم بعد از 20 روز خواندن، نوشتن و ارقام نويسي را به طور كامل ياد گرفتم. چند روز مانده بود به عيد: مي خواستم مبلغي پول براي خانواده ام بفرستم. رفتم همان بانك كشاورزي! يك فيش برداشتم و به طور صحيح و كامل پرش كردم. خانم افسري چون با من آشنا بود، گفت: فيشت را بده تا برايت بنويسم! گفتم يك دنيا سپاس خانم افسري! خودم نوشتم. گفت يعني اين همه مدت وقت مرا گرفتي؟ پس خودت مي توانستي بنويسي، نه!؟ برايش توضيح دادم و گفتم نه خانم. من يك ماه پيش سوادآموزي را شروع كردم و حالاباسواد هستم. باز هم قبول نمي كرد. گفتم اگر باورت نمي شود از استادم مي خواهم تا با شما حرف بزند. بالاخره قبول كرد و خيلي هم مرا تشويق كرد كه واقعا برايم روحيه بخش بود. بعد از نوروز 1389 كلاس هاي مان شروع شد. عموخياط از اينكه پيشرفت بچه هايش فوق العاده بود، خيلي خوشحال بود. روز 12 فروردين 89 عموخياط گفت: بچه ها كار من با شما تمام شد. من قرار بود كه به شما خواندن و نوشتن ياد بدهم كه شما، با همتي كه داشتيد و تلاش هايي كه كرديد، خواندن و نوشتن را ياد گرفتيد و من به همه شما آفرين مي گويم. از حالاتصميم با خودتان! من از عموخياط سوال كردم عموجان، يعني ما ديگر نمي توانيم درس مان را ادامه بدهيم؟ عموخياط گفت چرا عزيز من، شما هرچه بخواني و هر چه بخواهي پيش بروي، مي تواني و من هم حمايتت خواهم كرد! وقتي عموخياط اين حرف ها را زد من را خيلي خوشحال كرد و به او گفتم در اين يك ماه و چند روزي كه شما به من درس داديد، بيشتر شب ها بدون اينكه خودم متوجه باشم تا صبح بيدار مي ماندم. از همان ابتدا وقتي از الفبا شروع كردم، خودم شب ها مي نشستم و حروف ها را كنار هم مي گذاشتم تا يك جمله از آنها بسازم. وقتي خواندن و نوشتن فارسي را ياد گرفتم. گفتم: من مي توانم زبان انگليسي ياد بگيرم؟ عمو خياط گفت: من مطمئنم كه تو هر كاري بخواهي مي تواني بكني. پس تا مي تواني برو جلو.
    
    از بي سوادي تا پايان دبستان
    از آقاي «محمدي» كه در آموزشگاه نور زبان انگليسي تدريس مي كرد خواستم در هفته يك روز به من زبان انگليسي ياد بدهد. بيستم خردادماه 89 دوم دبستان را امتحان دادم و نخستين جلسه بود كه سر كلاس انگليسي نشستم. استادم پرسيد: براي چه مي خواهي زبان بخواني؟ گفتم: استاد من تصميم گرفته ام كه درس بخوانم و زبان را به خاطر اين مي خوانم كه مي خواهم براي خودم كامپيوتر بخرم. به من گفت: شما وقتي رفتي خانه، حرف ها را تمرين كن. من وقتي رفتم اتاقم، بعد از شام شروع كردم به تمرين كردن. همان يك شب تمام حروف انگليسي را به طور كامل ياد گرفتم. فرداي آن روز وقتي رفتم سر كلاس، استادم پرسيد: چه كار كردي؟ گفتم: فقط توانستم حروف را تمرين كنم و ياد بگيرم. گفت: چند تا را ياد گرفتي؟ گفتم همه را ياد گرفتم.
    
    من و كامپيوتر
    هر وقت يك جمله يا چيز جديدي ياد مي گرفتم، از هر چيزي بيشتر خوشحال مي شدم. بيستم شهريورماه 89 يك كامپيوتر دست دوم خريدم. از دوستم حسين خواستم برايم فعالش كند. برايم وصلش كرد و روشن و خاموش كردنش را هم يادم داد. گفت كلاس كامپيوتر بروم تا ياد بگيرم اما نمي توانستم. چون در روز بايد يازده ساعت كار مي كردم. يعني از ساعت 5 صبح تا 12 ظهر و از يك تا پنج بعدازظهر. وقتي كه براي درس خواندن داشتم فقط 5:30 عصر تا 10 شب بود. خودم شروع كردم با كامپيوتر كار كردن. چيزي متوجه نمي شدم اما خيلي دوست داشتم ياد بگيرم. رفتم كتابخانه شهرك اميد با همكاري خانم كلاهيان كه يكي از ياوران عموخياط بود، كارت عضويت كتابخانه را گرفتم. قبلاخانم كلاهيان به مدير كتابخانه گفته بود كه من شغلم باغباني است. از من خواست چند تا گلدان وشگل و بزرگ براي سالن هاي مطالعه كتابخانه درست كنم. من گفتم چشم! ولي ما در گلخانه گلدان خالي نداريم. گفت: من گلدان ها را خودم مي خرم. شما درست كن. آن كار را برايش انجام دادم و از مسوول فضاي سبز شهرك برايش تخفيف هم گرفتم. وقتي فاكتور گل هاي كتابخانه را بردم، خانم زارعي كه مدير كتابخانه بود، يك كتاب ICDL به من داد كه در ياد گيري كامپيوتر خيلي كمكم كرد. شب ها بعد از كلاسم شروع مي كردم از روي همان كتاب كامپيوتر ياد گرفتن. اول از سخت افزار كامپيوتر شروع كردم. چون با اسم هاي آنها آشنايي نداشتم، از روي عكس هايي كه در صفحات كتاب وجود داشت متوجه شدم كه مثلاcase چيست و چه سخت افزارهايي داخل آن وجود دارد. دلم مي خواست بدانم داخل آنچه چيزهايي وجود دارد. با خودم مي گفتم: امشب كه از كلاس برگشتم caseكامپيوترم را باز مي كنم تا ببينم داخلش چه هست! شب وقتي از كلاس برگشتم، شام پدرم را برايش حاضر كردم و رفتم كامپيوترم را باز كردم. جز power بقيه سخت افزارهايي كه رويmotherboard نصب شده بود همه را به هم ريختم! مانده بودم چكار بايد بكنم. آن شب را تا صبح بيدار ماندم و همه وسيله هايي را كه باز كرده بودم، با راهنمايي عكس هايي كه كتاب داشت، بستم و اسم هاي هر كدام را كه مي بستم روي يك كاغذ كوچك مي نوشتم و مي چسپاندم به ميزم تا حفظ كنم. كتاب ICDL كه از كتابخانه گرفته بودم، فرداي آن روز وقتش تمام مي شد و بايد به كتابخانه برمي گرداندم. ساعت 12 ظهر كه براي نهار كار تعطيل شد، رفتم كتابخانه و به مدير كتابخانه گفتم اگر امكانش هست، بي زحمت اين كتاب را براي من تمديد كن، كه مدير كتابخانه گفت: شما هر موقع كه لازمش نداشتيد، بياوريد. تنها وسيله يي كه مانده بود،«Modem» كامپيوترم بود كه به خانم مدير گفتم ببخشيد! من اين وسيله را باز كردم ولي اسمش و وظيفه اش را نمي دانم. گفت: براي چه مي خواهي بداني؟ گفتم مي خواهم ياد بگيرم. همين! گفت: اسمش «مودم» است و وظيفه اش اين است كه ارتباط ما را در اينترنت برقرار مي كند. گفتم يعني اگر من اين را نصب كنم مي توانم به اينترنت وصل شوم؟ گفت: نه! بايد يك خط تلفن هم داشته باشي تا به اينترنت وصل شوي. رفتم مودم را نصب كردم و از رييسم آقاي ملك حسيني خواستم برايم به اسم خودش يك خط تلفن بگيرد. پولش را دادم و برايم ثبت نام كرد. يك دفتر گرفتم و شروع كردم تا يك جزوه از روي همان ICDLبنويسم. اول قسمت هاي مهم را روي يك صفحه مي نوشتم و بعد پاك نويس مي كردم. از 1/10/1389 كه پنجم دبستان را شروع كردم. يك ماه بعد از مخابرات با رييسم تماس گرفتند كه تلفن شما آماده است و تا 24 ساعت ديگر وصل مي شود. خدمات مخابراتي شهرك با همكاري آقاي ملك حسيني برايم سيم تلفن كشيد و تلفنم وصل شد. شب كه از كلاس برگشتم، شروع كردم تا يك «ايميل» براي خودم بسازم. آن شب نتوانستم بسازم. فرداي آن روز كه جمعه بود، بعد از ظهرش زنگ زدم به دوستم وحيد و از او سوال كردم كه دليل چيست؟ گفت: اگر به همان اسم شما آنجا وجود داشته باشد، قبول نمي كند. امتحان بكن اگر نتوانستي، يك روز من مي آيم تا با هم درستش كنيم. من فاميلي ام را به جاي iاز دوتا «ee» استفاده كردم قبول كرد و ساختن ايميل را نيز ياد گرفتم و چند روز بعدش يك ايميل ديگر در «yahoo» ساختم و مراحل نصب ويندوز و ساير برنامه ها را ياد گرفتم و تا اين مراحل جزوه ام را نيز نوشتم. آوردم سر كلاس به عموخياط نشان دادم كه براي فرداي آن روز عموخياط يك كتاب به نام فرهنگ عميد به من «جايزه» داد. اين نخستين باري بود كه در زندگي ام جايزه مي گرفتم. مطمئنم كه هيچ وقت يادم نخواهد رفت.
    
    استادان جديد
    تا خرداد 1389 عمو خياط تنها بود. وقتي تعدادمان زياد شد و به 46 نفر رسيد، از دوستان و استاداني كه در پاسگاه نعمت آباد و شهرك اميد داشت، خواهش كرد كمك كنند. در 15/2/90 از من خواست تا شيوه آموزش را ياد بگيرم و به چند شاگرد درس بدهم. شدم معلم اول تا چهارم دبستان و زبان انگليسي اول راهنمايي. بايد بگويم كه تدريس به اندازه درس خواندن برايم لذت بخش بود. تعداد استادان ما در شهريور ماه 90 كه براي امتحان رفتيم، به 18 نفر رسيد. همكلاسي هايم اول راهنمايي و من سوم راهنمايي را امتحان دادم و قبول شدم. از 20 شهريور تا آبان ماه به شاگرداني كه داشتم، درس مي دادم. 11 آبان كه مي خواستند كارنامه هاي ما را بدهند، عموخياط با كمك هيات مديره شهرك اميد يك سمينار درباره سواد آموزي جديد تشكيل داد و همين طور جشني براي ما. از 15 آبان ماه اول دبيرستان را شروع كردم. از روزي كه درس علوم را با عموخياط شروع كرديم، با قسمت هاي ساختار زمين خيلي مشكل داشتيم. مي پرسيديم مگر آسمان و زمين هفت طبقه ندارد؟ اگر زمين گرد است و مي چرخد چرا وقتي رو به پايين مي شود كشتي هايي كه روي دريا هستند، نمي افتند پايين! اين بود كه عموخياط تصميم گرفت ما را به «موزه دارآباد» ببرد و ساخته شدن زمين و كهكشان ها و راه شيري را به ما نشان دهد. روز 8 فروردين 90 با عموخياط رفتيم موزه دارآباد كه خيلي برايم مفيد و تاثيرگذار بود. در موزه آنچه را كه ديديم و شنيديم، در دفترهايمان نوشتيم.
    
    سفرنامه نويسي
    آذرماه 90 بود كه خانم آذر صداقتي گفت: يك جشنواره سفرنامه نويسي است. اگر شما هم بنويسيد، من مي فرستم شايد برنده شديد. من و سه تا از همكلاسي هايم سفرنامه رفتن مان به موزه دارآباد را نوشتيم. نخستين بارم بود كه سفرنامه مي نوشتم. 10 بهمن ماه 90 خانم صداقتي زنگ زد و گفت: تبريك مي گويم! گفتم: براي چي؟ گفت: سفرنامه را كه نوشته بودي ، چون من ايميل خودم را گذاشته بودم، برايم ايميل آمده كه شما جزو منتخب ها هستي و روز پنجشنبه 13 بهمن از شما دعوت كردند كه به سالن همايش وزارت كشور برويد. بسيار خوشحال شدم كه سفرنامه ام مورد تاييد هيات داوران جشنواره قرار گرفته است. روز 13/11/1390 روزي بود كه منتخبان جشنواره را معرفي مي كردند. من و سه نفر از دوستانم با همراهي خانم آذر صداقتي به سالن همايش وزارت كشور رفتيم كه واقع در ميدان فاطمي بود. «جشنواره سفرنامه نويسي ملي ناصر خسرو قبادياني». مسابقه در چهار بخش بود. بخش نوشتاري/ بخش صوتي/ بخش ويدئويي (تصويري) / و بخش عكاسي كه در بخش نوشتاري سفرنامه من تقديرنامه گرفت. در تاريخ 20/11/1390 اول دبيرستان را تمام كردم. مي خواستم امتحان بدهم كه متاسفانه به دليل نداشتن كارت اقامت از من امتحان نگرفتند. از بيستم بهمن با كساني كه تازه سوادآموزي را با عموخياط تمام كرده بودند، شروع كردم خوشنويسي كار كردن. سه نفر ديگر هم بودند كه سواد نداشتند ولي هر موقع كه من آنها را مي ديدم يك برگه روزنامه دست شان بود و به آن نگاه مي كردند. من از آنها پرسيدم: مي خواهيد سواد دار بشويد؟ در جوابم گفتند: اگر خودت به ما درس بدهي مي خوانيم در غير اين صورت نه! دليلش را پرسيدم، گفتند: «ما سن مون بالاست. راستش رو نداريم كه در اين سن برويم كلاس اول.»من با آنها سوادآموزي را شروع كردم و هر سه نفرشان تا اول فروردين 1391 خواندن را ياد گرفتند و نوشتن را هم شروع كردند. وقتي ديدم براي آنها معلم پيدا شد، خودم دوم دبيرستان را شروع كردم: رشته تجربي اما مي خواهم تغيير رشته بدهم و رياضي فيزيك بخوانم. براي همين هندسه يك را هم مي خوانم. چون كامپيوتر را هم خيلي دوست دارم. تصميم گرفتم بروم دانشگاه علم و صنعت تهران در كلاس هاي «شبكه» ثبت نام كنم. روز يكشنبه 28/3/1391 رفتم دانشگاه علم و صنعت براي ثبت نام. از من پرسيدند: اهل كجا هستي؟ گفتم: اهل افغانستان! تا اين را گفتم، گفتند: متاسفيم! ما اتباع خارجي را نمي توانيم ثبت نام كنيم!در حال حاضر سال دوم دبيرستان را مي خوانم. تمام تلاش و هدفم اين است كه تا آخرين درجه علمي درس بخوانم و در جامعه شخص مفيدي باشم.
    من يك افغان هستم / خاطرات يك افغان
    


 روزنامه اعتماد، شماره 2452 به تاريخ 4/5/91، صفحه 8 (نگاه دوم)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 398 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله سيستم هاي فازي ايران
شماره 6 (پياپي 65)
 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است