|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد91/10/16: اينها آدم هاي شهرند
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3956
پنجشنبه بيست و پنجم آبان ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 2585 16/10/91 > صفحه 11 (كتاب ايران) > متن
 
      


اينها آدم هاي شهرند
گفت وگو با يوريك كريم مسيحي درباره مجموعه داستان «بزرگراه بزرگ»

نويسنده: آريامن احمدي

عكس: كارين كريم مسيحي
عكس: كارين كريم مسيحي

    «جاي خوش وقتي است كه يوريك كريم مسيحي نيز ديدگاه هاي خود را در زمينه عكاسي منتشر ساخته و بر گنجينه ديدگاه هاي ديگر افزوده است. ديدگاه يك ايراني، به ويژه در اين برهه از جهان پرآشوب ما، جاي خوش وقتي دارد. » اين بخشي از مقدمه تري برت (استاد ممتاز هنر دانشگاه ايالتي اُهايو و تگزاس شمالي) بر كتاب «در جهت عكس» (درباره 39 عكس از عكس هاي تاريخ عكاسي) است. كتابي كه در پيوند عكس و متن، شايد پلي باشد به جهان داستان هاي يوريك كريم مسيحي. همانطور كه «شب سپيده مي زند» (درباره 46 عكسِ فيلم) همين كار را مي كند: هر دو كتاب دريچه يي است بكر به جهان سينما و عكس كه ما را با يك نويسنده خوش فكر نيز روبه رو مي كند. از كريم مسيحي علاوه بر دو كتاب فوق، مجموعه داستان هاي «طبقه همكف»، «رويا، خاطره، شادي و ديگران» و «بزرگراه بزرگ»، و «جاده» (چهار نمايشنامه تك پرده يي) منتشر شده است. بزرگراه بزرگ، آخرين اثر اوست كه شامل هفت داستان كوتاه است كه به تازگي از سوي نشر بيدگل منتشر شده است.
    كليشه ها و اخلاقيات و خشونت ها را ما به وجود مي آوريم و سعي مي كنيم به آن پايبند باشيم و البته از ديگران مي خواهيم كه حتما به آن پايبند باشند! اما من اصولابه اين قواعد و معيارهاي دست وپا گير چندان پايبند نيستم و تا جايي كه فهمم اجازه بدهد سعي مي كنم از كليشه ها چنان فاصله بگيرم كه لطمه هاي آن نه به من برسد و نه به خوانندگانم. اما، جز اينها، كافي ا ست نگاهي حتي نه چندان دقيق به كيفيت زندگي جامعه معاصرمان بيندازيم تا ببينيم كه بي رحمي و خشونت چه بر سرمان آورده!
    
    شما «ويدئوي بني» را ديده ايد؟
    اخيرا ديده ام.
    
    فكر مي كنيد چه ارتباط بينامتني (هنري) بين «ويدئوي بني» (نوشته و كارگرداني ميشاييل هانكه) با داستان چهارم كتاب، يعني «سقف»، مي تواند وجود داشته باشد؟
    هر ارتباطي مي تواند وجود داشته باشد، اما من هيچ ارتباطي نمي بينم. من «سقف» را حدود چهار سال قبل نوشته ام و «ويدئوي بني» را هم در روزهاي اخير ديده ام: بنابراين نمي توانستم راجع به هر گونه ارتباطي فكر كرده باشم. جز اين، اگر وجود دوربين و ضبط تصاوير در فيلمي شما را به «سقف» (يا برعكس) ارجاع بدهد، گمانم «فيلمي كوتاه درباره عشق» و «زيباي امريكايي» و «تام چشم چران» و حتما چندين فيلم ديگر مناسب ترند براي رجوع و ارجاع.
    
    خشونت و ظرافت در داستان سقف، به شكلي همان خشونت و ظرافت ويدئوي بني است. حالااگر به شكلي مستقل به اين داستان نگاه كنيم، داستان روند منطقي خود را با ريتم كند و گاه آرام پيش مي برد، اما با به ميان آمدن يك عكس قديمي، داستان از ظرافت خود خارج و به سمت خشونت پنهان خود سوق پيدا مي كند. اما اوج اين خشونت را ما با پايان غافلگيركننده شما به موضوع مي بينيم. از تلاقي اين دو بگوييد.
    داستان با پديدار شدن عكس از ظرافتي كه حرفش را مي زنيد خارج نمي شود، بلكه ظاهر آراسته، اما توخالي رابطه پري و مهدي را پس مي زند و ماهيت واقعي، اما پنهان رابطه آنان را آشكار مي كند. جز اين، اصولاشباهت «ويدئوي بني» و «سقف» را درك نمي كنم. فيلم درباره پسر نوجواني است كه تعادل رواني درست و درماني ندارد و به كارگيري دوربين براي ضبط آنچه در اطرافش مي گذرد بهانه يي ا ست تا هسته اصلي فيلم ـ كه خشونت افسارگسيخته و رو به عادي شدن، و گسست ارتباطات عاطفي است- شكل بگيرد: اما «سقف» درباره تحت نظر بودن و زندگي در فضايي امنيتي و پليسي ا ست. (وادارم كرديد راجع به كار خودم اين طور حرف بزنم!)
    
    بي رحم بودن تان (در كنار خشونت تان) را در داستان هايتان دوست دارم. ولي چرا اينقدر بي رحم ايد آقاي كريم مسيحي؟
    ممنونم از نوازش تان! شما بي رحمي و خشونت آدم هاي قصه هايم را پاي من ننويسيد! من آدمي دلرحم و مهربانم!درضمن خوب است شما بگوييد چرا بي رحمي و خشونت را دوست داريد! «صادق هدايت» بعد از نوشتن «علويه خانوم» به كساني كه از خواندن داستان و زبان بي نهايت عريان و بي پرده قصه خوش شان آمده بود گفته بود: «ها؟ از خواندن فلان و فلان و فلان حسابي ذوق زده شده ايد و دوست شان داريد؟» بله، واقعيت تكان دهنده اين است كه همه ما- كم وبيش- خشونت را دوست داريم، به شرطي كه فقط ناظر و شاهد آن باشيم!
    
    بي رحم بودن به مثابه فرار از كليشه هاي مرسوم در رسيدن به يك نوع نگاه اخلاقي در پايان داستان مد نظرم بوده آقاي كريم مسيحي.
    كليشه ها و اخلاقيات و خشونت ها را ما به وجود مي آوريم و سعي مي كنيم به آن پايبند باشيم و البته از ديگران مي خواهيم كه حتما به آن پايبند باشند! اما من اصولابه اين قواعد و معيارهاي دست وپا گير چندان پايبند نيستم و تا جايي كه فهمم اجازه بدهد سعي مي كنم از كليشه ها چنان فاصله بگيرم كه لطمه هاي آن نه به من برسد و نه به خوانندگانم. اما، جز اينها، كافي ا ست نگاهي حتي نه چندان دقيق به كيفيت زندگي جامعه معاصرمان بيندازيم تا ببينيم كه بي رحمي و خشونت چه بر سرمان آورده! چنان كه وارد چارچوب هاي تئوريك عصر ما هم شده است.
    
    اوج خشونت زبان روايي شما در هر دو داستان در فضاي شهري (يكي بزرگراه) و ديگري (خانه) اتفاق مي افتد. در هر دو داستان هم كاراكترهايتان مستبد به راي هستند. تاكيد من در اين دو داستان كه فكر كنم جزو كارهاي متوسط مجموعه هستند، روي كاراكترهاي بيمارگونه شماست كه درگير يك نوع وسواس به دو شكل كاملامتفاوت هستند و همين بيماري در داستان بزرگراه، كاراكترتان را در تعليق مي گذارد و خشونت داستان را پنهان مي كند. اما در گاوصندوق خشونت به شكل رو باقي مي ماند. از اين خشونت و بيماري بگوييد كه دلالت بر جبر و اختيار دارد (بزرگراه)، يا تحميل يك خواسته بيروني (گاوصندوق)؟
    گوركن هملت مي گفت هملت را كه خُل شده فرستاده اند لندن. وقتي هملت پرسيد چرا لندن؟ گوركن گفت براي اينكه آنجا همه ديوانه اند و كسي متوجه ديوانگي هملت نخواهد شد! حال شايد آدم هاي بيمارگونه يي كه شما ردشان را در داستان هاي من پيدا كرده ايد چنان زياد شده اند كه پيداكردنشان چندان مشكل نيست. اما گاه خشونتي كه در متن پديدارشدنش ديده نمي شود از قبل از شروع داستان شروع شده است. فراموش نكنيم كه وسواس يكي از حالاتي ا ست كه خشونت و سركوب آوارشده بر سر كسي پديدش مي آورد: فرقي هم نمي كند كه اين خشونت از كجا حمله كرده باشد: و خشونت همه گيرتر را فقر باعث مي شود. از همين روست كه خشونت زباني و رفتاري در طبقات فرودست جامعه هم شديد است و هم عادي. اصلاخرده فرهنگ پاستوريزه و آب كشيده طبقات فرادست (حتي ميانه) اصلاقابل مقايسه با زبان تند و تيز و پرخاشگر، اما زنده و زاياي ته شهري نيست. خشونت و خودراي بودن و بي تدبيري ابراهيم «گاوصندوق» نيز براي جبران فقر و درماندگي اش است، كه البته باعث نمي شود آمادگي او را براي مستبد بودن نديده بگيريم.
    
    در داستان بزرگراه... و پياده روي... در صحنه ابتدايي داستان، كاراكتر اصلي تان را ارجاع به يك فيلم مي دهيد. من صحنه يي كه يادآور يك فيلم خاص باشد را نديدم. شما بگوييد منظورتان فيلم خاصي بوده؟
    در «بزرگراه...» اشاره به تله فيلمي ا ست كه من سال هايي دور از امروز در تلويزيون ديده بودم، كه بر اساس داستان «عاشق مترسك»فيليس هستينگز ساخته شده بود. اين گفت وگو بين پدر (محمدعلي كشاورز) و دختري (فخري خوروش، كه دزدي فراري را پناه داده بود و داشت برايش غذا مي برد) رد و بدل مي شد. من تا مدت ها داشتم به اين فكر مي كردم كه آيا پدر خطاب به دخترش مي گويد «وازش كن!» يا «بازش كن!»؟ براي پسر نوجوان ارمني كه زبان فارسي را نه در خانه كه بيرون از خانه مي آموزد «وازش كن!» يا «بازش كن!» مي تواند محل سوال باشد! درباره «پياده روي...» همان طور كه در داستان آمده، درست نمي داند كه آن را در فيلمي ديده يا نه: اما چنين صحنه يي در «فيلم نوار» [فيلم سياه ] ها زياد ديده مي شود كه رييس گنگسترها با زيردستش اين طور حرف مي زند: همان وضعيتي كه مهدي ولي زاده خود را در آن مي بيند!
    
    المان هاي مدرن شهري، در يك جامعه متوسط و متوسط به پايين كارمندي، زمينه كشمكش هاي داستاني شماست. از سوي ديگر كاراكترهايتان در بيشتر مواقع، تهي از عاطفه اند و قوه درك و پذيرش اتفاقات پيش آمده را ندارند و همين موجبات اتفاقاتي مي شود كه زندگي آنها را دستخوش تغييرات ناخواسته مي كند و از هم مي پاشاند. چه فكر مي كنيد؟
    شهرها دائم در حال مدرن شدن يا شبه مدرن شدن هستند. مردمان شهرنشين بايد خيلي مراقب باشند كه آن بلايي كه دارند سر شهرها مي آورند شهرها سر آنان نياورند! هرچه هست مردمان شهرها را براي زندگي بهتر تغيير مي دهند (كه معمولادست آخر كاريكاتوري از زندگي بهتر را به ارمغان مي آورند)، اما تغيير بزرگ تر انگار دارد در روابط آدم ها و در روان و عاطفه هاشان رخ مي دهد. با اين حال شخصيت هاي بي عاطفه زودتر و بيشتر به چشم مي آيند، اما اگر فقط آنها بودند كه داستان ها بسيار ملال آور مي شدند! در كنار يا در برابر شخصيت هاي بي عاطفه يا بي رحم كساني هم نقطه مقابل شان اند، از همين رو داستان شكل مي گيرد و پيش مي رود و نويسنده اميدوار است ارزش خواندن داشته باشد: مثل نسرين «گاوصندوق» و سوسن «ريموت كنترل».
    
    من فكر مي كنم گاه توصيفات و روايت جزيي نگر شما ضمن اينكه عملاهيچ تاثيري در داستان ندارد، گاه ملال آور هم مي شود. به طور مثال در داستان سقف تمام جزييات حمام رفتن (قبل و بعدش) را براي خواننده شرح مي دهيد. از اين نوع توصيفات، در زبان روايي شما هست و همين ريتم داستان هايتان را كند مي كند در بسياري از مواقع.
    مطمئنا من اگر مثل شما فكر مي كردم همه آنها را خط مي زدم! اما اگر جزييات را از داستان حذف كنيم از آنها جز حكايت باقي نمي ماند. جزييات- دست كم از نظر من - باعث مي شود زندگي اي كه براي روايت يك داستان ترسيم مي شود زندگي اي واقعي، باورپذير و تاثيرگذار باشد. جدا از اينها اگر كسي بتواند حمام كردن كسي را با جزييات تعريف كند و تعريف كرده هايش را چاپ هم بكند مطمئنا ركورد چاپ چنين متني و ركورد فروش كتاب را خواهد شكست !
    
    در داستان چشم هايش، در كافه وقتي كاراكتر زن فنجان قهوه اش را وارونه مي گذارد، وقتي با عصايش از روي صندلي بلند مي شود، مي خواهيد نابينايي او را تصوير كنيد بدون اينكه در داستان حتي كلمه يي از نابينايي او حرف بزنيد. اما تصويركردن اين نابينايي براي من با اين نوع تصويرها در كنار ديالوگ هاي كاراكتر مرد سالخورده و زن هم حتي داستان را از آن ريتم يكنواخت و كندش بيرون نياورده. تصويرها شايد به خاطر اطناب داستان گم شده اند در قصه. چرا اين همه اطناب؟
    اطناب ها را من خط زده ام، يا لااقل اين طور خيال مي كنم! جز اين، من ترجيح مي دهم زبان گفت وگوي گلاره خانم نابينا را (كه به نظر از آقاهه بيناتر مي آيد) با آقايي كه نه تنها سالخورده نيست كه شايد ميانسال هم نباشد، دست وپازدني رقت آور براي ايجاد يك رابطه بدانم تا خشونت. اما اگر نابينايي آن خانم را اول هاي داستان اعلام مي كردم چرا بايد انتظار مي داشتم كه خواننده براي خواندن يك داستان ملال آور وقت بگذارد؟ جز اين، اگر فرض كنيم كه اين داستان ريتمي كند دارد ـ كه من اين طور خيال نمي كنم ـ مگر ريتم كند داشتن اشكال دارد؟ اشكال وقتي است كه ريتم كند نادرست درمي آيد يا جايي اتفاق مي افتد كه بنا نيست ريتم كند باشد.
    
    داستان آخر مجموعه «اين يارو واحد سيزدهيه» به عكس شش داستان ديگر، بيشتر يك مونولوگ است كه با زبان محاوره روايت مي شود. نكته كليدي در هر هفت داستان،پايان بندي داستان هاست كه به نحوي در همه داستان ها با پاياني غافلگيرانه مواجهيم. به جز داستان سقف و پياده روي... كه داستان هاي خوب مجموعه هستند، بقيه داستان ها به نظر من هرچند پايان بندي خوبي دارند، اما قدرت كشش براي خوانش ادامه داستان را در خواننده ايجاد نمي كنند آغاز داستان ها در بيشتر مواقع دچار همين كندي روايت و عدم كشمكش داستاني است.
    خوب است كه شما چنين نظري داريد، چرا كه تا حال همه نظرهايي كه شنيده ام نقطه مقابل نظر شماست و اين ممكن بود باعث شود خيال كنم همه نظر واقعي شان راگفته اند! اما درباره «اين يارو... » اين، نه يك مونولوگ كه دو مونولوگ است كه هر كدام خطاب به شنونده يي مشخص گفته مي شود. من اين زبان محاوره را دوست دارم و علاقه مندم با آن كار كنم. اين را پيشتر در «جاده» كه چهار گفت وگوي دونفره است به كار گرفته ام و حالاهم دارم روي مجموعه يي اين چنيني كار مي كنم.
    
    آقاي كريم مسيحي، چرا كاراكترهاي اصلي داستان هاي شما دوست داشتني نيستند؟ من با هيچ كدام احساس همذات پنداري نكردم. نتوانستم به كاراكترهايتان نزديك شوم. از همان دور تنها به تماشاي فروريختن و نابود شدن شان نشستم: با اينكه در سطح جامعه شهري هر روز ممكن است براي من و خيلي ها برخورد با اين كاراكترها اتفاق بيفتد.
    آيا چنين كساني را كه ممكن است در زندگي روزمره بهشان بربخوريد دوست نداريد؟ من اينها را دوست دارم. به همين دليل است كه به آنها توجه مي كنم. آدم هاي بازنده و شكست خورده و حتي له شده براي من جالب توجهند و دستمايه بهتري اند براي نوشتن داستان. من آنها را دوست دارم، نه چون با آنها مي توان داستان هاي بهتري نوشت، من آنها را دوست دارم چون دوست داشتني اند و آدم هاي دور و بر من و مردم منند.
    
    دغدغه شما، زيست شهري از يك سو و خشونت اين هم زيستي از سوي ديگر در زبان، در كنار زمان كه عنصر كليدي است در داستان هاي شما، از يك زاويه ديگر تجربه زيست سينمايي هم در اين زبان هست: تجربه يي به عنوان يك دوربين ناظر براي ثبت جزييات و توصيف وقايع و رفتار كاراكترها و سرانجام ضربه نهايي در پايان قصه. همه اينها با ريتمي آرام و گاه كند كه بار روايي قصه را حمل مي كند، روايت مي شوند. تجربه زيست جهان كارمندي و فضاي شهري كه زيرساخت قصه هاي شماست در لايه هاي بيروني و دروني متن، از يك هشدار حرف مي زند انگار. هشداري كه مي خواهد به زعم شما از چه چيزي اعلان خطر كند؟
    اينها آدم هاي شهرند، چه كنش شهري داشته باشند چه نه. من اين آدم ها را تا حدي مي شناسم و ترجيح مي دهم- و خوشحالم از اين ترجيح دادنم!ـ كه سراغ آدم هايي بروم كه مي شناسم شان. من در سال هاي دور كه هنوز خيلي جوان بودم، تصميم داشتم وارد عرصه سينما و كارگرداني بشوم كه آن سال ها، همچون همين سال ها، تقريبا فيلمي ساخته نمي شد كه بتوانم از رهگذر كار كردن كار ياد بگيرم: پس چرخيدم سمتي ديگر كه حالاشغل من است و پرداختن به سينما را در محدوده كار روي عكس هاي سينمايي و نوشتن راجع به آنها را ادامه مي دهم كه برايم كاري بسيار لذت بخش است. از اين رو سينما هميشه در كارهاي من چه به عنوان سينما و چه به عنوان يك زاويه ديد بصري حضور دارد و در داستان هايم خواننده انگار دارد تصاوير فيلمي را تماشا مي كند. تبديل شدن احتمالي داستاني از من به فيلم براي نويسنده و كارگردان فيلم كار سختي نخواهد بود.
    
    
    اينها آدم هاي شهرند / گفت وگو با يوريك كريم مسيحي درباره مجموعه داستان «بزرگراه بزرگ»
    


 روزنامه اعتماد، شماره 2585 به تاريخ 16/10/91، صفحه 11 (كتاب ايران)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 348 بار
    



آثار ديگري از "آريامن احمدي"

  ما هم با بادبادك هاي حوض نقره پرواز مي كنيم
آريامن احمدي، اعتماد 29/5/94
مشاهده متن    
  به رمان هاي كارآگاهي و آثار نوآر نزديك ترم / گفت وگوي «اعتماد» با برايان آوانسن، نويسنده امريكايي به بهانه ترجمه كتابش در ايران
آريامن احمدي، اعتماد 1/4/93
مشاهده متن    
  ما شاگردان خوبي نبوده ايم / گفت وگو با قاسم هاشمي نژاد، منتقد ، نويسنده و پژوهشگر
آريامن احمدي، اعتماد 21/3/93
مشاهده متن    
  دو نمايشنامه از ميخاييل بولگاكف
آريامن احمدي، اعتماد 8/3/93
مشاهده متن    
  «بي ترسي» از نظرگاه «1984» / پروپاگانداي نوزده- هشتا دو چهار
آريامن احمدي، اعتماد 28/2/93
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه پژوهش هاي مهدوي
متن مطالب شماره 21، تابستان 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است