|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق92/8/11: ما آدم هاي رويا پردازي هستيم
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3364
سه شنبه 23 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 1871 11/8/92 > صفحه 7 (ادبيات و كتاب) > متن
 
      


ما آدم هاي رويا پردازي هستيم
گفت وگو با محمدرضا خاكي درباره 2 نمايشنامه از «تادئوش روژه ويچ» و وضعيت ترجمه ادبيات نمايشي در ايران

نويسنده: پيام حيدرقزويني

به تازگي دو نمايشنامه از تادئوش روژه ويچ با نام هاي «شهادت يا يک کم آسايشي که داريم» و «فهرست» با ترجمه محمدرضا خاکي و توسط نشر بيدگل منتشر شده اند که به همين مناسبت با وي گفت وگو کرده ايم. دو نمايشنامه اين کتاب در شمار مهم ترين آثار روژه ويچ هستند، به خصوص «فهرست» که با جهان پس از جنگ و آشويتس پيوند خورده و تصويري از انسان درگير جنگ به دست مي دهد. طنز از ويژگي هاي بارز اين دو نمايشنامه روژه ويچ است و طنز درخشان او حتي در روايتي که به مصايب جنگ مي پردازد نيز ديده مي شود. به گفته خاکي، «روژه ويچ» نويسنده اي است که معمولابه موضوع و موقعيت هاي تيره و سياه نگاه مي کند اما نحوه رويکردش اصلاتيره و سياه نيست. محمدرضا خاکي مدرس تئاتر در دانشگاه تربيت مدرس است اما چند سالي است که به صورت جدي به ترجمه ادبيات نمايشي از زبان فرانسه روي آورده است. پيش از اين، آثار قابل توجه ديگري مثل «ابلوموف» مارسل کووليه و «مفيستو براي هميشه» تم لانوي با ترجمه خاکي به فارسي منتشر شده بودند. در اين گفت وگو به جز زبان و سبک نمايشنامه هاي روژه ويچ، به دليل روي آوردن خاکي به ترجمه به وضعيت ترجمه نمايشنامه در ايران پرداخته ايم. به اعتقاد خاکي، «هر نوع فکرکردن و انديشيدني در تئاتر نيازمند توليد متن ها، ايده ها و به ويژه ترجمه نمايشنامه هاي جديد است.»
    
    شما در چند سال اخير بيشتر به ترجمه متون نمايشي روي آورده ايد که اين کتاب روژه ويچ آخرين آنهاست. چرا به سمت ترجمه نمايشنامه گرايش پيدا کرديد و ملاکتان در انتخاب متون ترجمه چيست؟
     چند سال پيش پيشنهاد سردبيري دوره جديد «فصلنامه تخصصي تئاتر» که توسط مرکز هنرهاي نمايشي منتشر مي شد، به من داده شد؛ من هم با توجه به نيازهايي که در تئاتر کشور براي انتشار يک فصلنامه جدي و مدرن وجود داشت، اين پيشنهاد را پذيرفتم و از عده اي از مترجمان و نويسندگان باتجربه و خوش فکر کمک گرفتم. کارهاي موثري هم انجام شد و شماره هاي جديد با استقبال خوانندگان روبه رو شد. اما کار من پس از انتشار سه شماره متوقف شد و متاسفانه از آن پس هم، انتشار اين فصلنامه روال نامعلومي پيدا کرد. واقعيت اين است که بعد از سال ها تدريس و آموزش، متوجه شدم هر نوع فکرکردن و انديشيدني در تئاتر نيازمند توليد متن ها، ايده ها و به ويژه ترجمه نمايشنامه هاي جديد است. بنابراين از چند سال پيش تغيير روش دادم و تجربه سردبيري فصلنامه ها هم باعث شد که به ترجمه نمايشنامه علاقه بيشتري پيدا کنم. هرچند در همه اين سال ها امکان چنداني جهت کار اجرا براي من وجود نداشته، اما به اين هم فکر کرده ام که اگر بخواهم کاري اجرا کنم، روي چه متني بايد کار کنم؟ در انتخاب آثار، به سراغ نمايشنامه نويسان و متن هايي رفته ام که فکر مي کنم متفاوت و تازه هستند و جاي نمايشنامه هايشان در فضاي تئاتر ايران خالي بوده است.
    
    تا پيش از انتشار اين کتاب، روژه ويچ چندان در ايران شناخته شده نبود جايگاه روژه ويچ در ادبيات و تئاتر لهستان يا به طورکلي اروپاي قرن بيستم کجاست؟
    اولين نمايشنامه اي که از روژه ويچ به فارسي منتشر شده، نمايشي به نام «پيرمرد مضحک» است که پيش از انقلاب، توسط آربي آوانسيان و صدرالدين زاهد ترجمه و اجرا شده است. متن اين نمايشنامه هم به تعداد محدودي در همان زمان توسط کارگاه نمايش منتشر شد. روژه ويچ در سال 1921 متولد شده و هنوز هم در قيد حيات است. او در لهستان به عنوان يک شاعر و نمايشنامه نويس، جايگاه معتبر و شناخته شده اي دارد و بعضي از کارهاي او در کتاب هاي درسي مدارس آمده و برخي از شعرهايش را هم مردم عادي از حفظ هستند. سبک وسياق و روال آثار نمايشي روژه ويچ به گونه اي است که از نظر منتقدان ادبيات و تئاتر لهستان، او يکي از مهم ترين شاعران و نمايشنامه نويسان در لهستان معاصر به شمار مي رود. بعضي از هنرمندان لهستاني که در تئاتر ايران شناخته شده تر از روژه ويچ هستند، مثل گروتفسکي، تادئوش کانتور و اسلاومير مروژک، عميقا تحت تاثير روژه ويچ بوده اند. در برخي از اجراهاي کانتور يا در پاره اي از ايده هاي اجرايي گروتفسکي، اين تاثير به وضوح قابل مشاهده است. اين امر به روشني نشان دهنده جايگاه پر اهميت روژه ويچ در تئاتر معاصر لهستان است. در تئاتر لهستان ما با مجموعه اي از نويسندگان و کارگردانان روبه رو هستيم که در ايجاد شکل ها و نظريات مختلف در حوزه ادبيات نمايشي و اجرايي جهاني نقش موثري داشته اند؛ به همين دليل تئاتر لهستان يکي از نقاط برجسته تئاتر معاصر اروپا است. چه قبل و چه بعد از فروپاشي بلوک شرق، نويسندگان لهستاني چنين جايگاهي داشته اند. البته امروزه با آنکه روژه ويچ براي خود لهستاني ها چهره اي کلاسيک به شمار مي رود، اما تاثيرگذاري او در ادبيات معاصر همچنان قابل مشاهده است.
    
    روژه ويچ متعلق به نسلي از شاعران و نويسندگان قرن بيستمي است که تحت تاثير جهان بعد از آشويتس قرار داشته اند. در مقدمه کتاب به «بحران بيان حسي» در جهان بعد از جنگ اشاره شده، چيزي که يادآور جمله آدورنو مبني بر ناممکن بودن سرودن شعر در جهان پس از آشويتس است. آيا در جهان پس از جنگ، روژه ويچ عمل و تعهد را در نثر جست وجو مي کند؟
    جنگ جهاني دوم و وقايع دردناک اردوگاه آشويتس و تمام فجايعي که در آنجا گذشت، تاثير زيادي در سراسر اروپا و به خصوص در مردم لهستان داشت. فراموش نکنيم که بعد از روسيه، لهستان بيشترين قربانيان جنگ را داشته است. چيزي نزديک به 4/5 ميليون لهستاني در جنگ جهاني دوم کشته شدند و شهر ورشو که پايتخت لهستان است به مخروبه اي کامل تبديل شد. ولي با اين وجود مثل بسياري از کشورهاي ديگر اروپايي، در لهستان هم ارتش مردمي مقاومت شکل گرفت و روژه ويچ هم يکي از کساني بود که به اين ارتش پيوست. لهستان جزو کشورهاي مرکزي اروپا است و در نقطه اي قرار دارد که مورد توجه و تمرکز نازي ها و شخص هيتلر بود و به همين دليل سريعا زير چکمه هاي اشغالگران قرار گرفت. بنابراين همان طور که خود روژه ويچ در جايي اشاره کرده، نويسنده يا مبارز لهستاني و به طورکلي هر انسان لهستاني که معتقد به آزادي و استقلال کشورش بوده است ناگزير، در دو جبهه جنگيده است؛ از يک سو عليه فاشيست هاي آلماني که اشغالگران بودند و از سوي ديگر و بعد از پايان جنگ با روس ها که اشغالگران جديد بودند. سال ها طول کشيد تا لهستاني ها توانستند از آمار و نشاني قربانيان جنگ اطلاع پيدا کنند. بعدها معلوم شد برخي از لهستاني ها در اردوگاه هاي سيبري و توسط روس ها از بين رفته اند. بنابراين لهستاني ها يک تجربه تلخ و دشوار راجع به جنگ دارند و جنگ بخش مهمي از ادبيات نيمه دوم قرن بيستم لهستان را اشغال کرده و تاثيرش را در آثار بسياري از نويسندگان، از جمله روژه ويچ بر جا گذاشته است. اين گفته که بعد از آشويتس نمي توان شعر گفت، بيان کننده همان تاثير حسي اي است که جنگ روي مردم، به ويژه روي شاعر، به عنوان ذهني که افکار مردم را نمايندگي مي کند، دارد. جنگ آنچنان چهره مخوف و زشتي از خود نشان داد و آشويتس وضعيتي را پديد آورد که همگان آگاه شدند که طبق برنامه نازي ها هزاران نفر انسان هاي بي گناه در کوره هاي آدم سوزي خاکستر شده اند. چنين چيزي کار را براي شاعري که مي خواهد از زيبايي ها حرف بزند دشوار مي کند. شاعر در عين حالي که انسان را دعوت به کشف جهان زيبايي ها و احساس هاي ناب مي کند، او را با واقعيت ها نيز آشنا مي سازد. اما واقعيتي که بعد از جنگ کشف شد، جهان دردناکي بود که در هيچ جاي جهان شاعرانگي جاي نداشت و واقعا او را با اين مساله روبه رو کرده بود که بعد از آشويتس نمي شود شعر گفت، يا چگونه مي شود شعر گفت؟ در عين حال، نکته قابل توجهي در آثار روژه ويچ وجود دارد که بايد به آن اشاره کرد. روژه ويچ نويسنده اي است که معمولابه موضوع و موقعيت هاي تيره و سياه نگاه مي کند اما نحوه رويکردش اصلاتيره و سياه نيست. به عبارت ديگر او به جدي ترين و دردناک ترين مسايل نگاه مي کند اما نحوه نگاه کردن او به شکلي نيست که مخاطب را غمزده و متاثر و افسرده کند؛ او حتي در سخت ترين شرايط مخاطب را به خنده وا مي دارد. او جدي بودن مصايب را اخطار مي دهد ولي يک چيز ديگر را هم مي گويد و بر آن تاکيد مي کند: قرار نيست ما در ماتم اين مسايل باقي بمانيم. جهان در حال شدن است و انسان ها ناگزير هستند که از اين مصيبت ها عبور کنند. او فقط خطر را در آنجايي مي بيند که ما آنها را فراموش کنيم. بنابراين روژه ويچ در آثارش حتي با موضوعاتي مثل تيرگي هاي جنگ، شوخي و طنزپردازي مي کند. اما تاکيدش دقيقا بر «فراموش نکردن» آن است.
    
    در نمايشنامه «فهرست» به نوعي همين مساله ديده مي شود. اگرچه پرسوناژ نمايش، قرباني جنگ است، اما از سويي همچنان واجد اميد و مقاومت هم هست. در فهرست، واقعيت از طريق وجدان خودآگاه «قهرمان» ساخته مي شود و مارکوزه مشروعيت ادبيات پس از آشويتس را در حفظ و بسط حافظه کساني مي داند که فرصتي نداشتند و «قهرمان» فهرست نيز فرصتي نداشته است.
    دقيقا همين طور است. جنگ ناگهان شروع مي شود. در اين نمايش اشاره اي به شروع جنگ وجود دارد که روژه ويچ با آن هم شوخي مي کند. در يکي از خاطرات قهرمان اشاره به پسر بچه اي مي شود که از خانه بيرون رفته تا از دکه روزنامه فروشي روزنامه بخرد، او اولين صداي «جنگ شروع شد» را مي شنود و وقتي اين را به بقيه مي گويد، آنها مسخره اش مي کنند و مي گويند جنگ کجا بود، مسخره بازي درنياور! در حالي که واقعا جنگ شروع شده و با انفجار اولين بمب همه چيز ناگهان تغيير مي کند. از آن لحظه به بعد ديگر فرصتي نيست و يکدفعه قهرمان نمايش مثل ميليون ها مردم ديگر خود را با چيزي غيرمنتظره مواجه مي بيند.
    
    ويژگي ها و خصلت هاي پرسوناژ «قهرمان» هم قابل توجه است، او وجه تمايز چنداني با مردم عادي ندارد و به نوعي يکي از همان هاست. نظرتان در مورد پرسوناژ اصلي «فهرست» چيست؟
    همه قهرمان هاي روژه ويچ آدم هايي معمولي هستند و اين آدم هاي معمولي يکدفعه با چيزي روبه رو مي شوند که از امروز به فردا زندگي شان را دگرگون مي کند. او جهاني را تصوير مي کند که در آن عشق ها نابود شده اند، آرزوها از بين رفته اند، بين خانواده ها فاصله افتاده، خيلي ها مفقود شده اند، انتظار هاي طولاني ايجاد شده و تمام اينها و چيزهاي ديگر، مصايبي است که جنگ به وجود آورده. جنگ امري ناگهاني است و هرکسي ناگزير به مواجهه با آن است. در اين نمايشنامه پرسوناژها اسم خاص ندارند؛ به اين خاطر که به جاي اين پرسوناژها هر آدمي که در فضاي جامعه زندگي مي کند، مي تواند باشد. در متن لاتين نمايشنامه، در ابتداي متن که شخصيت ها معرفي شوند، اسم پرسوناژ اصلي «قهرمان»، با حروف بزرگ تر نوشته شده و براي بقيه هم نوشته شده «قهرمان»، اما با حروف کوچک تر. اين هم تنها به اين خاطر است که متن مي خواهد پرسوناژ مرکزي را مشخص کند وگرنه هيچ تفاوتي ميان او با پرسوناژهاي عموجان و روزنامه نگار و پدر و مادر و ديگران وجود ندارد. اما او يک چيزي دارد که برمي گردد به حرف هايي که پيش از اين زده شد. او يک بازمانده دوران جنگ است. او در اتاقش که يک فضاي بسته و کمي هم کافکايي است مانده و هرگز حاضر نيست از آن خارج شود. چرا؟ او با چه چيزي سال ها در اين اتاق باقي مانده؟ با آنچه که در ذهن او درباره واقعيت روزمره باقي مانده و اينکه مدام در حال مرور آن است. مرور زمانه اي خاص، زمانه اي که دنيا درگير جنگ بوده است؛ تاثير جنگ به شکل هاي مختلف در او ديده مي شود. او مي داند که سال ها از جنگ گذشته و جنگ پايان يافته؛ مخصوصا در صحنه اي که با دختر آلماني حرف مي زند. گفت وگوي ميان اين دو بسيار ظريف، شاعرانه و زيبا است. قهرمان مي گويد: من و پدر تو يک زماني در جنگل ها با هم مشغول شکار بوديم، و دختر مي پرسد: شکار چه؟ و قهرمان مي گويد: شکار يکديگر. اما در ادامه به دختر مي گويد: خوشحالم که تو شادي، زيبايي، که مي خندي و اينقدر آزادانه مي تواني زندگي کني. اين لذت، حاصل فکر «قهرمان»ي است که گذشته اش را فراموش نکرده و به همين دليل است که قدر امروز را که آدم ها مي توانند در صلح کنار هم زندگي کنند، مي داند. در سنت ادبيات کلاسيک لهستان، قهرمان هميشه در قامت يک مبارز با ويژگي هايي پهلواني معرفي مي شود، اما روژه ويچ حتي با اين تصوير هم شوخي مي کند و به همين دليل نام «قهرمان» را به همه مي دهد؛ او همه را قهرمان مي داند و واقعيت هم همين است. قهرمان ها همه آدم هايي هستند که به طور روزمره صبح از خانه به سرکارشان مي روند اما ناگهان با رخدادي مواجه مي شوند، با چيزي ناگهاني و مثلادر اين نمايش، آن چيز جنگ جهاني است که شروع مي شود. به همين دليل روژه ويچ چندان در جست وجوي قهرمان در مفهوم رمانتيک آن نيست. اگرچه ذهنيت آدم لهستاني، در ادبيات گذشته اش همچنان، درجست وجو و در گير «قهرمان» با حروف بزرگ است
    
    در نمايشنامه «شهادت يا يک کم...»، نقد بي عملي و بي تفاوتي آدم ها ديده مي شود؛ آدم هايي که با حداقلي از آرامش به حفظ وضع موجود راضي شده اند. نظرتان در مورد اين نمايشنامه چيست؟
    به لحاظ فکر و ايده، موضوع اين نمايشنامه به يک امر سياسي- اجتماعي که مربوط به لهستان دوره زمامداري «ولاديسلاو گمولکا» است برمي گردد. بعد از دوران استالين، گمولکا در لهستان روي کار مي آيد و در لهستان نيز درست مثل روسيه بعد از استالين، اندک تغييراتي ايجاد مي شود. گمولکا در لهستان تغييراتي سياسي ايجاد کرد اما اين تغييرات به هيچ وجه به آزادي هاي سياسي نينجاميد. حتي مي توان گفت آزادي هاي سياسي همان طور که در اين نمايش هم آمده، محدودتر شد. البته آزادي هاي محدودي در زمينه اقتصادي به وجود مي آيد و مردم تشويق مي شوند که سرگرم زندگي شان شوند. مي دانيم که در دهه هاي 60 و 70 اروپاي غربي بستر اتفاقات زيادي است و مثلادر فرانسه جنبش ماه مي 68 به وجود آمد. در اروپاي شرقي هم مساله هجوم ارتش سرخ به چکسلواکي در ادبيات و هنر اروپا مهم و تاثيرگذار بود. به طور کلي در اين دوران موج هايي که در حوزه آزادي هاي اجتماعي به وجود آمد چهره اروپا را تغيير داده. زمانه از سوي ديگر، دوره «بيت نيک» و «بيتل ها» است. دوره شلوار جين و لباس راحت پوشيدن و موي بلند گذاشتن در جوامع غربي است. نيروي جوان اروپاي شرقي هم هست او هم خواسته هاي خود را دارد. در نمايش «شهادت يا... »، در پرده اول زوجي نشان داده مي شود که در يک روز معمولي، از پنجره خانه شان، به بازي دو بچه با يک گربه نگاه مي کنند؛ گربه اي که سرانجام به شکل فجيعي توسط بچه ها کشته مي شود. اين صحنه در عين حالي که يک صحنه کاملارئاليستي و روزمره است جنبه اي استعاري دارد. در پرده دوم ما به تراس يک کافه در خيابان مي رويم؛ کافه هايي که از مکان هاي مهم ملاقات و آنها در فرهنگ اروپايي به شمار مي روند. بخشي مهم از گفت وگوهاي روزمره زندگي در همين کافه ها و تراس ها روي مي دهد. در اينجاست که دو پرسوناژ نمايش که در حال گفت وگوهاي روزمره شان هستند ديده مي شوند. آنها در گفت وگوهايشان به چيزي که در پياده رو در حال رخ دادن است اشاره مي کنند؛ چيزي که ما عملااز ابتدا تا انتهاي نمايش نخواهيم ديد! ولي به گونه اي راجع به آن چيز صحبت مي کنند که در ما کنجکاوي هايي ايجاد مي کند. آنجا در پياده رو چيزي رها شده، چيزي که به وضوح و کامل روشن نمي شود چيست و جايي براي تخيل تماشاگر باقي مي گذارد که احتمالايک جسد است. فراموش نکنيم هر نمايشنامه نويسي براي جامعه خودش مي نويسد و عنوان اين نمايشنامه براي لهستاني هاي آن زمان، يک جمله کاملاشناخته شده اي بود که به ضرب المثل هم تبديل شده بود: «بگذار با اين يه کم آسايشي که داريم خوش باشيم». يعني به زندگي مصرفي بپرداز و کاري با جريان هاي ديگر نداشته باش. نمايش به طور ضمني تماشاگر را متوجه چيزي مي کند که در دوره گمولکا رايج بود و آن سربه نيست کردن مخالفان توسط پليس سياسي بود. در اين نمايش روژه ويچ به يکي از مسايل واقعي لهستان دوره گمولکا پرداخته است.
    
    اما آنچه در «شهادت يا يه کم...» مطرح مي شود همچنان امروزي و معاصر به نظر مي رسد. يعني بي تفاوتي و بي عملي در جهاني مصرفي که همه چيز در آن مبهم و بي معنا شده است. جهاني که به روايت طنزآميز آغاز نمايشنامه، سفيد ديگر در آن سفيد نيست و آب وهوا در درجه متوسط است و بادها هم حالتي متعادل دارند و... .
    بله، روژه ويچ نمايشنامه را با يک پيش پرده طنزآميز شروع مي کند و مخاطب را با کمي شوخي و خنده به فضايي جدي مي برد. او در چيزهايي که قطعي به نظر مي رسند ترديد و يادآوري مي کند که ما در دنياي نسبيت ها به سر مي بريم؛ دنيايي که اگر چه هنوز هم همان هست که بود ولي خوشبختانه هميشه امکان تغييرش هست و چيزي ثابت نيست.
    اين پيش پرده طنزآميز با جمله اي هم تمام مي شود که واقعيت را با ترديد مواجه مي کند، اينکه شايد «اين يه کم آسايش هم چيزي جز يک رويا نباشد».
    بله، شايد مي خواهد بگويد که اين رويا - اگر هم رويايي باشد- روياي کاذبي است. من اينجا ياد داستاني افتادم که نشان مي دهد اين رويا در هرجايي به يک شکلي به جامعه داده مي شود. نويسنده فرانسوي کريستيان روشفور، داستاني دارد به اسم «بچه هاي کوچک قرن». در اين داستان اشاره به فرانسه بعد از جنگ مي شود که در آن همه مشغول کارند و جامعه در حال بازسازي است و... داستان، زناني را نشان مي دهد که کنار درهاي خانه هايشان منتظر آمدن همسرانشان از کارخانه ها و محل کارهايشان هستند؛ طنز جالب و دردناکي در صحبت هاي اين زنان وجود دارد. اين زنان که اغلب باردار هستند، در زمان احوالپرسي حال وسايل خانه هاي يکديگر را مي پرسند. زيرا، داشتن هر بچه در شکم، يعني داشتن يک يخچال يا اجاق گاز يا وسيله اي ديگر. يکي مي گويد حال يخچالت چطور است و ديگري مي گويد بد نيست، حال اجاق گاز تو چطور است؟ اين اشاره به کمک هايي دارد که در فرانسه به خانواده ها مي شد- و هنوز هم مي شود- تا زادو ولد کنند. طنز نهفته در نمايش «يک کم آسايشي...» هم، اشاره به ذهنيتي دارد که، از معني آسايش و آرامش، به جامعه القا شده است؛ معنايي از خوشبختي و آسايش، که همچنان بخش مهمي از جهان امروز هم درگيرش است؛ جمعيتي که بايد کار کند و با سيستم سرمايه داري بچرخد تا خوشبختي خود را از طريق خريدن کالاهاي مصرفي بسازد؛ مفهومي از «خوشبختي» که معلوم نيست چگونه مي شود به آن اطمينان داشت. اما حداقلش اين است که روژه ويچ به اين ماجرا مي خندد، با آن شوخي مي کند و ما را هم به خنده وا مي دارد. در اين قطعه که در حکم پيش پرده خواني اوليه براي نمايش است، پاسخ اين پرسش برعهده مخاطب گذاشته مي شود. اينکه آيا واقعا اين يه کم آسايشي که داريم واقعيت دارد و آيا همين هم يک رويا نيست؟
    
    زبان روژه ويچ زبان شاعرانه اي است، آيا اين زبان شاعرانه ويژگي تمام کارهاي اوست؟
    بله، شاعرانگي يک وجه غالب در آثار روژه ويچ است. پرحرفي در نمايشنامه هاي او وجود ندارد و مونولوگ طولاني ديده نمي شود. حرف ها موجز و جملات کوتاهند. سکوت در نمايشنامه هاي او نقش مهمي دارد و فضاي شعري حتي در برخي ديگر از نمايشنامه هاي او بيشتر ديده مي شود. مثلادر نمايشنامه «دام»؛ در اين نمايشنامه که درباره زندگي فرانتس کافکاست، يک قطعه شعر بلند وجود دارد. شعري طولاني که از بندهاي کوتاه تشکيل شده که گاه به نظر مي آيد مرتبط به هم نيستند. اما وقتي کليت شعر را در نظر بگيريم با يک تصوير فوق العاده روبه رو مي شويم؛ چيزي شبيه به تابلوي «گرنيکا»ي پيکاسو که درک اجزاي آن در توجه به کليتش امکان پذير مي شود. ساختار زباني روژه ويچ هم، چنين ويژگي اي دارد. زبان او حتي در شکل شعري اش هم يک زبان شسته رفته و فاخر نيست.
    جنس زباني او گاهي با روزمره ترين کلام و رايج ترين شکل آن ترکيب مي شود و در آثارش کلماتي ديده مي شود که به ظاهر هيچ نوع شاعرانگي اي ندارند اما روژه ويچ همين کلمات را تبديل به شعر مي کند؛ شعري که تصويري بسيار قوي به دست مي دهد. زبان تصويري در آثار روژه ويچ قابل توجه و زيباست. خيلي سريع براي خواننده نمايشنامه هايش روشن مي شود که اينها را يک شاعر نوشته است.
    
    شباهت هايي ميان روژه ويچ و بکت ديده مي شود هرچند که در نهايت جهان روژه ويچ متفاوت از بکت است. مهم ترين تفاوت روژه ويچ و بکت چيست؟ آيا مي توان نمايشنامه هاي روژه ويچ را هم در دسته آثار ابسورد قرار داد؟
    در دسته بندي هايي که براي آثار نمايشنامه نويسان قرن بيستم کرده اند، خيلي ها روژه ويچ را در زمره نويسندگان تئاتر ابسورد قرار داده اند. سردمداران بزرگ اين نوع تئاتر بکت، يونسکو، آرابال و آداموف هستند. روژه ويچ نويسنده اي معاصر و همزمان با اين نويسندگان است و ترديدي نيست که آثار آنها را خوانده و با آنها آشناست. هرچند که حرف و حديث زيادي درباره اصطلاح ابسورد وجود دارد و خيلي ها در اينکه به کاربردن کلمه ابسورد عنوان مناسبي براي اين نوع تئاتر باشد، شک کرده اند. اما به هرحال اين عنواني بود که مارتين اسلين به اين سنخ از نمايشنامه ها داد تا آنها را متمايز و با آثار ديگر مقايسه کند. با اين همه اگرچه به لحاظ شکل، شباهت هاي زيادي بين آثار روژه ويچ و شاخصه هاي تئاتر ابسورد وجود دارد و به راحتي هم مي توان آنها را پيدا کرد؛ اما يک تفاوت مهم در اينجا وجود دارد که مقايسه آثار روژه ويچ با آثار بکت اين تفاوت را بارز مي کند. مثلا«در انتظار گودو»ي بکت، ظاهرا نمايشي فارغ از هرگونه مساله اي است و انگار در اين اثر از همه مساله ها عبور کرده ايم و مهم ترين مساله اي که پرسوناژها در آن گير کرده اند، خود اين ماندن و هستي، و «منتظر بودن» است. منتظر چه؟ منتظر هيچ چيز! ولاديمير و استراگون درگير اين هستند که به کجا روند؟ تازه بروند که چه کار کنند؟ و اصلاجايي ندارند که بروند؛ اصلانمي توانند بروند زيرا در انتظارند! اين يک بعد وسيع «فلسفي» حيات است که در نمايش مطرح شده، بدون اينکه بکت بخواهد فلسفه پردازي کند. به گمان من بکت در اينجا يکي از جدي ترين حرف هاي فلسفي و هميشگي را راجع به همين موقعيتي که انسان در آن است، گفته است؛ آن هم در نمايشي که در صحنه آن، افقي وجود دارد که تا بي نهايت رفته، در فضايي که حتي به لحاظ زماني هم تشخيص درستي از آن وجود ندارد. خورشيدي که يک دفعه در نيمه آسمان ايستاده، درخت خشکي که ناگهان برگ مي دهد و سرانجام برگشتن به همان تکرار. يک نمايش دوپرده اي که پرده دوم تکرار پرده اول است و تازه وقتي به پايان مي رسد مي دانيم که اگر بخواهيم چيزي را ادامه دهيم بايد همان پرده را دوباره تکرار کنيم. اين تکرار و ابسورديسم به اين معني است که در واقع چيزي اتفاق نمي افتد و تازه اگر هم بيفتد آن «اتفاق» تنها در يک جا مي تواند رخ دهد، شايد در درون ما! منتظر چيزي هستيم و اين انتظار چيزي نيست جز تکرار امروز و «پرده دوم» هم همين فرداست که من يا شما بايد به سر کار برويم يا به امور روزمره مان بپردازيم و اين بازي عبث را تکرار کنيم. ما فضا را با اين روزمرگي ها پر مي کنيم براي اينکه اگر بخواهيم عميقا به زمان نگاه کنيم از آن ترسمان مي گيرد و نمي دانيم با آن چه کار کنيم. بنابراين چه مي شود کرد؟ خودمان را سرگرم مي کنيم، همان طور که ولاديمير و استراگون خودشان را سرگرم مي کنند. اما نگاه روژه ويچ اينگونه نيست، او به دنبال يک پاسخ عميق هستي شناسانه راجع به انسان و موقعيت بشري، در جهاني که در آن قرار گرفته ايم و چيزهايي از اين دست نيست، بلکه چيزي که در آثار روژه ويچ بيشتر مورد توجه است، توجه به درگيري هاي ما در جريان خود اين روزمرگي است. به نظر من اگر مقايسه اي بخواهيم بکنيم، شايد به لحاظ شکلي و نوع طنز، آثار روژه ويچ با در نظرداشتن تفاوت هاي فرهنگي، به نمايشنامه هاي يونسکو شباهت بيشتري دارد تا مثلاآثار بکت.
    
    شباهت هايي هم ميان جهان روژه ويچ و جهان کافکا وجود دارد. آيا مي شود گفت که روژه ويچ بيش از هرکس ديگري از کافکا تاثير پذيرفته است؟
    بله، يکي از مهم ترين درگيري هاي ذهني روژه ويچ در طول ساليان، درگيري با کافکاست. او سال ها با خود کلنجار مي رود و در نهايت نمايشنامه «دام» که در واقع زندگينامه کافکاست را مي نويسد. به جز اين، روژه ويچ نمايشنامه ديگري هم دارد به اسم «خروج از هنرمند گرسنگي». فرانتس کافکا داستان کوتاهي به نام «هنرمند گرسنگي» دارد و تقريبا بخش مهمي از ايده هاي اين اثر کافکا در نمايشنامه روژه ويچ وجود دارد؛ با اين تفاوت که حالاروژه ويچ مي خواهد «هنرمند گرسنگي» را از آن فضا و از قفس خارج کند. خود او در اينجا نکته جالبي را طرح مي کند و مي گويد کافکا مثل يک «حفره سياه» کهکشاني در فضاي فرهنگي و ادبيات اروپاست که وقتي به او نگاه مي کني همه چيز را به سمت خود فرومي کشد. شايد هيچ نويسنده اي به اندازه کافکا ذهن روژه ويچ را به خودش مشغول نکرده و او سال ها مردد بوده که آيا نمايشنامه زندگي کافکا را بنويسد يا نه.
    
     در آخر اينکه وضعيت ترجمه ادبيات نمايشي را چگونه مي بينيد؟
    اخيرا يک اقبالي نسبت به ترجمه نمايشنامه به وجود آمده و همه جور نمايشي دارد ترجمه و چاپ مي شود که درکل امر خوبي است اما وقتي به بعضي از اين ترجمه ها نگاه مي کني، مي بيني که نه سليقه اي در انتخاب آنها به کار رفته، نه زبان نمايشي خاصي در آنها ديده مي شود و نه ترجمه با دقت و صحتي صورت گرفته. يکي از ناشراني که به پر کاري شهرت يافته نقش قابل توجهي در نشر اين قبيل ترجمه ها داشته و دارد و هرساله تعداد زيادي نمايشنامه و کتاب تئاتري منتشر مي کند بي آنکه آنها را ويراستاري کند. چه درست، چه غلط، همه جورش را منتشر مي کند. مي دانيد که عده زيادي دانشجوي رشته تئاتر داريم که در آخر درسشان بايد پايان نامه بنويسند. احتمالاتبليغ نوشتن پايان نامه و مقاله و ترجمه کتاب و فروش آن توسط افراد و شرکت هاي خصوصي را هم که خيلي رواج يافته بر در و ديوار شهر ديده ايد. در هر جاي ديگر دنيا بود با اين کار به عنوان يک کلاهبرداري فرهنگي برخورد مي شد؛ اما در جامعه ما روز به روز گسترش هم پيدا مي کند و خيلي از پايان نامه ها را ديگران براي دانشجو مي نويسند و خيلي از کتاب ها و نمايشنامه ها توسط اين قبيل افراد ترجمه و فروخته مي شود. بسياري از اين قبيل نوشته ها و ترجمه ها هم سرانجام سر از دکه بعضي از ناشران درمي آورند. حالاناشر هم بدش نمي آيد چون حق التاليفي به اين آدم ها که پولشان را داده اند و پايان نامه شان را گذرانده اند نمي دهد؛ درجا اين کارها را چاپ مي کند و شماي نوعي آنها را مي خريد و با کارهايي سرشار از بي دقتي و پر از غلط هاي جورواجور فاحش رو به رو مي شويد.
     رشته تئاتر جدا از تمام مشکلات و گرفتاري هايش، يک ويژگي دارد. آدم هايي که واردش مي شوند اگر همه زندگي خود را در آن بگذارند، يک چيز آنها را نگه مي دارد. درست يا غلطش را کاري ندارم، اما آن چيز يک «رويا» است. ما آدم هاي رويا پردازي هستيم. به محض اينکه وارد فضاي هنر تئاتر مي شوي، آدمي مي شوي که با روياهايت زندگي مي کني، با روياي نمايشي که فکر مي کني اگر روزي در صحنه اجرا کني، چنين مي شود و يا با روياي کتابي که فکر مي کني اگر روزي منتشر کني چنان خواهد شد. ما هيچ فضاي گفت وگويي نداريم. آثار ما منتشر مي شوند بي آنکه بدانيم آيا خوانده شده اند يا نه، و هيچ نمي دانيم چگونه خوانده شده اند. نمي دانيم که اصلابحثي درباره شان مي شود يا نه و واقعا نمي دانيم که مخاطب چگونه به آنها نگاه مي کند. در يک جامعه متعادل فرهنگي اگر کاري منتشر مي شود لازمه اش اين است که فضاي گفت وگويي درباره اش فراهم شود تا بفهميم که چه کار کرده ايم و در ادامه آن چه مسيري را بايد طي کنيم. نيازمند فضايي هستيم تا بدانيم مخاطب ما به چه چيزي مي انديشد. واقعا پرسش تئاتري امروز ما چيست؟ جامعه تئاتري امروز ما چه مي خواهد؟ به چه مي انديشد؟ آيا اصلاداراي جامعه تئاتري هستيم؟ پاسخ دادن به اين پرسش ها ممکن نمي شود مگر اينکه فضايي براي گفت وگو و نقد وجود داشته باشد. در سال هاي دهه هاي 40 و 50 اين فضا تا حدودي وجود داشت. خيلي جاها، حتي کافه ها، فضاهايي براي اين گفت وگوها بودند. امروز تقريبا هيچ فضاي عمومي اي براي اين قبيل گفت وگوها پيرامون تئاتر وجود ندارد؛ اکثر افراد از هم بي خبرند و هر کس به اصطلاح ساز خودش را مي زند. در حالي که يکي از ضروري ترين نيازهاي تئاتر امروز ما، گفت وگو با يک ديگر و نقد است.
    
    ما آدم هاي رويا پردازي هستيم / گفت وگو با محمدرضا خاكي درباره 2 نمايشنامه از «تادئوش روژه ويچ» و وضعيت ترجمه ادبيات نمايشي در ايران
    


 روزنامه شرق، شماره 1871 به تاريخ 11/8/92، صفحه 7 (ادبيات و كتاب)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 670 بار
    



آثار ديگري از "پيام حيدرقزويني"

  كارنامه ايام گذشته / بيژن الهي و آثارش
پيام حيدرقزويني، شرق 14/6/97
مشاهده متن    
  راه بي بازگشت كلاسيك ها / گفت و گو با عباس صفاري به مناسبت انتشار ترجمه اش از شعر اعراب آندلس
پيام حيدرقزويني، شرق 29/5/97
مشاهده متن    
  علم تجربي هنر / در حاشيه كتاب «سه پژوهش در جامعه شناسي هنر» ماكس رافائل
پيام حيدرقزويني، شرق 24/5/97
مشاهده متن    
  نويسندگان ما فرزند عصرشان نيستند / گفت و گو با اكبر معصوم بيگي به مناسبت انتشار «جستارهايي درباره توماس مان» جرج لوكاچ
پيام حيدرقزويني، شرق 10/5/97
مشاهده متن    
  عبور از جهان كافكايي / گفت و گو با محمدرضا خاكي به مناسبت انتشار ترجمه هاي تازه اش
پيام حيدرقزويني، شرق 25/4/97
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
پژوهش نامه قرآن و حديث
متن مطالب شماره 23، پاييز و زمستان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است