|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق93/2/17: گلايه ها و پاسخ علي (الكساندر) رهبري به اتهام ها:براي «اركستر سمفونيك» كاسه داغ تر از آش شدم
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3363
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2010 17/2/93 > صفحه 8 (موسيقي ايران) > متن
 
      


گلايه ها و پاسخ علي (الكساندر) رهبري به اتهام ها:براي «اركستر سمفونيك» كاسه داغ تر از آش شدم


نويسنده: طاهره رحيمي

نظريه جامعه کوتاه مدت «همايون کاتوزيان»، محقق و تاريخدان، براي تحليل بسياري از شوون جامعه ايراني مصداق پيدا مي کند حتي براي تحليل تاريخي «ارکستر سمفونيک تهران»؛ ارکستري70 ساله که اگرچه قديمي ترين ارکستر کشور است و يکي از قديمي ترين ارکسترهاي آسيا، اما تاريخ نسبتا طولاني اش از به هم پيوستن دوره هاي کوتاه مدت و پر فرازونشيب تشکيل شده؛ تاريخي که بيش از آنکه در فراز و اوج بوده باشد در نشيب و خاموشي طي شده است. مخصوصا در يک دهه اخير که در خاورميانه به ارکستري دست چندم سقوط کرد و حتي در دوسال اخير کارش به تعطيلي هم کشيد. حالاپس از حدود شش ماه از استقرار مديريت جديد در ارشاد، بالاخره خبرهايي از انتخاب رهبر جديد و شروع به کار اين ارکستر شنيده مي شود. اما براي پرافتخارترين رهبري که تاکنون اين ارکستر را رهبري کرده، اين ارکستر همين قدر پر از بيم و اميد بوده. «علي (الکساندر) رهبري» در نخستين ماه هاي دولت نخست محمود احمدي نژاد پس از 30سال به ايران دعوت شد تا وضعيت ارکستر سمفونيک را سروسامان دهد. اگرچه با خوشحالي اين دعوت را پذيرفت، اما پس از چندماه با نوشتن نامه اي سرگشاده به «محمدحسين صفارهرندي» وزير وقت ارشاد با انتقادهايي تند ايران را ترک کرد. چند سال بعد، باز هم وزارت ارشاد، براي رهبري ميهمان، از او دعوت کرد، اما اجرايش از سوي اين وزارتخانه به دليل انتشار مطالبي عليه اش در يک رسانه لغو شد. آمدن «حسن روحاني» و دولت تازه نفسش، او را هم همچون ديگر هنرمندان به بهبود وضعيت موسيقي ايران و مخصوصا ارکستر سمفونيک اميدوار کرد. او با انجام مصاحبه هايي براي رهبري اين ارکستر اعلام آمادگي کرد و مديريت هنري ارشاد هم پس از تماس با او نظر مساعدش را براي راه اندازي مجدد اين ارکستر جلب کرد. اما هفته گذشته خبرهايي منتشر شد که مديريت هنري ارشاد و دفتر موسيقي از تصميم شان پشيمان شده و گزينه ديگري را براي ارکستر سمفونيک انتخاب کرده اند؛ تصميمي که ظاهرا به دليل جلوگيري از نقدهاي جريان تندرو عليه ارشاد گرفته شده است چرا که پيش از اين، در يکي، دورسانه اتهاماتي همچون ارتباط با رژيم هاي پهلوي و آپارتايد يا جاسوسي براي کشورهاي بيگانه به او نسبت داده شده بود. اينها باعث شده تا رهبري باز هم نااميد از آينده اين ارکستر، اين بار با انتقادهايي به مديريت هنري ارشاد، به اين اتهامات اين رسانه ها پاسخ دهد؛ اتهاماتي که به قول خودش: «آنقدر بچگانه و غيراخلاقي هستند که هيچ گاه آنها را جدي نمي گرفتم.» علي رهبري سال هاست که ساکن اتريش است و نامش در دانشنامه هاي موسيقي جهان به عنوان يکي از رهبران موفق و معروف جهان ثبت شده و تقريبا هيچ هنرمندي از خاورميانه نتوانسته به اندازه او افتخار کسب کند؛ در اين چهاردهه فعاليت حرفه اي، افتخاراتي همچون دريافت مدال طلاي جهاني در مسابقات رهبري ارکستر، رهبري بيش از 120ارکستر مطرح دنيا تا دستياري «هربرت فون کارايان» رهبر افسانه اي جهان و ضبط حدود 200 اثر موسيقي کلاسيک جهاني با حرفه اي ترين ارکسترها و اپراهاي دنيا بخشي از موفقيت هاي اوست.
    
     چه زماني از طرف معاونت هنري با شما تماس گرفتند و نظر مساعد شما را براي رهبري ارکستر سمفونيک تهران جويا شدند؟
    حدود شش ماه پيش آقاي مرادخاني از ايران به من تلفن کردند و با صميميت درباره رهبري ارکستر با من صحبت کردند. به من گفتند فعلاارکستر بدهي هايي دارد که انشاءالله وقتي رفع شد با خودت شروع مي کنيم. اين حرف ايشان در ذهن من ماند: «اسم من علي است، اسم تو علي است و اسم وزير هم علي است؛ سه تا علي وضعيت ارکستر را درست خواهيم کرد.» آقاي «شاهين فرهت» هم کنارشان بودند و بعد از آقاي مرادخاني گوشي را گرفتند و گفتند: «علي جون اين فقط کار خودته.» اما در اين مدت از ايران هيچ خبري نشد تا آنکه مطلع شدم رهبر ارکستر سمفونيک تهران انتخاب شده. اما چيزي که دوستان نمي دانستند اين بود که در همان زمان ارکستر KBS کره جنوبي از ميان 10رهبر برتري که اين ارکستر را رهبري کرده بودند، قرار بود از بين من و يک نفر ديگر به نام آقاي «يوئل لِوي»، يکي را براي دوسال آينده اين ارکستر انتخاب کنند. بچه هاي اين ارکستر بسيار منضبط و مودب هستند و شرايط کار با اين ارکستر هم بسيار عالي است. اما پس از تماس تهران آنقدر هيجان زده شدم که تصميم گرفتم به کره نروم.
    
     مستقيم به کره اي ها نگفتيد که چرا نمي خواهيد با اين ارکستر کار کنيد؟
    نه. اين کار را نکردم، بهانه تراشي کردم. فکر کردم اگر مثل 35سال گذشته خودم را خيلي مشغول کنم، ديگر براي تهران زمان نخواهم داشت. متاسفانه با ناراحتي بسيار بايد بگويم کار دوستان در ارشاد بسيار توهين آميز بود. در هيچ کدام از کشورهايي که با آنها کار کرده بودم، چه در آلمان، چه چک، چه بلژيک يا کانادا، من هيچ وقت يکي از گزينه ها نبودم.
    
     هميشه خواسته ايد تنها گزينه باشيد؟
    صددرصد. چه الان و چه در گذشته. ممکن است خيلي خودپسندانه به نظر برسد، اما خوشبختانه يا متاسفانه از بچگي همين طور بوده ام اگر ارکستر فيلارمونيک بروکسل - که يکي از بهترين ارکسترهاي دنياست- در ماه مارس 1984؛ يعني درست 30سال پيش به من مي گفتند شما يک گزينه در کنار ديگر گزينه ها هستيد، من هيچ وقت به بروکسل نمي رفتم. به ارکستر تورنتو يا فرانکفورت مي رفتم. حتي پيش از انقلاب و در 24سالگي ام، زماني که دستيار آکادمي موسيقي وين بودم، وقتي شخص وزير فرهنگ از ايران به من تلفن کردند به من نگفتند شما يکي از گزينه ها هستيد؛ گفتند ما مي خواهيم شما به جاي استاد بزرگ «مصطفي پورتراب» رياست هنرستان ها را بر عهده بگيريد.
    اينجا وضعيت به اين صورت نيست، ارکسترها رهبران را بر اساس شناخت قبلي انتخاب مي کنند. فقط وقتي بحثي مثل «گزينه ها» پيش مي آيد که شرايط ويژه باشد؛ مثل همين ارکستر کره که شرايطش خاص بود. آنها رهبرشان را بيرون کرده بودند و بايد به سرعت از بين چند رهبر مناسب، يکي را انتخاب مي کردند که با شرايط آنها سازگار باشد. اول هم با من تماس گرفتند. بدون تعارف بگويم، اگر در اينجا گزينه ها زياد بود که اينقدر قيمت ها بالانبود.
    
     اتفاقا ممکن است يک دليل اين تصميم گيري معاونت هنري به حقوق شما در ارکستر سمفونيک بر گردد؟ شايد فکر مي کردند از پس حقوق شما برنخواهند آمد.
    بله ممکن است بهانه بياورند که رهبري سطحش يا درآمدش بالاست، اما من خودم اعلام کرده بودم که مي آيم. شايد اينطور که حرف مي زنم مثل فرش فروش ها به نظر بيايد، اما ديگر بايد بگويم. هفته پيش که با ارکستر «فيلارمونيک اسلواکي» براي تور اروپايي رفتيم، به من 40 هزار يورو دستمزد دادند. آن هم 40 هزار يوروي از ماليات گذشته؛ حقوقي به مراتب بالاتر از حقوق رييس جمهور ايران. معلوم است که در ايران نمي توانند چنين حقوقي به من بدهند. اصلاچنين انتظاري هم نداشتم. حتي فکر نمي کنم که بتوانند 10 درصد اين حقوق را به من بدهند. همان طور که بارها گفته ام، هميشه به خاطر عشق و علاقه ام به ايران مي خواستم وضعيت ارکستر سمفونيک تهران را درست کنم.
    درباره اين انگيزه ممکن است طور ديگري برداشت شود. بعضي شايد در ايران بگويند آقاي رهبري براي اين دوست دارند به ايران بيايند که دوره اوج هنري شان سپري شده و جايگاه سابق شان را در اروپا ندارند. ممکن بود اينطور باشد، حتي همان 9سال پيش. سال 83 تمام برنامه هايم را کنسل کردم و به ايران آمدم، اما وقتي برگشتم دوباره برنامه هايم پر شد. از اين گذشته من خودم تهران را ول کردم و رفتم، کسي که مرا بيرون نکرد.
    بدون تعارف به شما بگويم، در ايران نه شغلي و نه پولي هست که در حد و اندازه من باشد. اصلانمي توانند به من مقامي بدهند که در 24سالگي آن را نداشته ام؛ من به هرچه خواسته ام رسيده ام. برخلاف ديگر گزينه هايشان براي ارکستر سمفونيک تهران که ارکستر تهران برايشان يک افتخار است. حتي انتخاب فردي که احتمالااز اوجش پايين تر آمده، به مراتب بهتر از کساني است که هيچ وقت حتي به اوج نزديک هم نبوده اند. از تمام اينها گذشته، اصلابر فرض که چنين رهبري با چنين سابقه اي ديگر در خارج از ايران کاري برايش نيست. مگر مثلاوقتي استاد «علينقي وزيري» نتوانست کار کند، گفتند تو ديگر به درد نمي خوري؟
    
     برويم بر سر اينکه چرا از دعوت کردن شما پشيمان شده اند. حرف هاي زيادي گفته مي شود، مثلابه اين خاطر که شما الکساندر را به عنوان اسم دوم تان انتخاب کرديد و ديگر شايعاتي که بعد از سال 83 روزنامه کيهان نوشت، مثلااينکه علي رهبري مسيحي شده. به خاطر آن مدالي که به گردن تان مي اندازند.
    اين را قبلاهم توضيح داده ام. حدود 45سال پيش، اتريش به من گذرنامه افتخاري داد؛ کشوري که در آن درس خواندم، بچه دار شدم، امکانات پيشرفت و زندگي خوب براي من فراهم شد و وطن دوم من محسوب مي شود. من هم به عنوان قدرداني اسم «الکساندر» را به نام خودم اضافه کردم. البته اولش اسکندر را انتخاب کرده بودم؛ چون مادرم نمي دانم به چه علت عاشق اسم اسکندر بود. بعد اسکندر تبديل شد به الکساندر که يک اسم اتريشي است. اما خانواده و دوستانم علي صدايم مي کنند، در بيشتر کشورها «علي الکساندر» هستم و مثلادر همين کره اسمم را علي مي نويسند. اما درباره مدال. اين مدال را مادرم که اتفاقا مذهبي هم بودند، در بچگي به من دادند. اين يک نماد مصري است و سال هاست آن را بر گردنم دارم. همه نزديکان و دوستان هم اين را مي دانند. چون اين گردنبند در عکس هايي که آقايان ديده اند، شبيه صليب به نظر مي رسد. بايد بگويند صليب است؟ اگر کسي چيزي را نمي شناسد، بايد آن را به اولين چيزي که شبيه ديد نسبت دهد؟ بعد هم به خاطر آن تصور اشتباه بگويند علي رهبري مسيحي شده؟ اصلاچرا بايد مسيحي شوم؟ اتفاقا خانم من هم که کاتوليک بودند، در سفارت ايران مسلمان شدند. واقعا اين تهمت ها آنقدر ابتدايي و کودکانه است که آدم خجالت مي کشد حتي در جايي تعريف کند.
    
    يکي از مسايلي که در روزنامه کيهان و بعدتر در يکي،دوسايت تکرار شد، به ازدواج هاي شما برمي گردد، مثلاگفتند که همسر اول تان با دربار پهلوي ارتباطاتي داشتند و همسر دوم تان هم دختر يکي از سرهنگان آپارتايد در آفريقاي جنوبي بودند.
    خانم اولم، يکي از افتخارات زندگي من بودند و خواهند بود. خانم «لاله جوادي پور» از خانواده اي بسيار فرهيخته بودند، چه از نظر هنري و فرهنگي و چه از نظر سطح اجتماعي. از محترم ترين خانواده هاي ايراني. عمويشان هم «محمود جوادي پور» قبل از فوت ، بالاترين نشان هنري جمهوري اسلامي را دريافت کردند. تنها چيزي که نمي شود به اين خانواده نسبت داد، ارتباط با دولت و حکومت است، مخصوصا در دوره شاه. لاله کسي بود که وقتي به ايران آمدم در هنرستان ملي يک دپارتمان کوچک براي آموزش نقاشي به بچه هاي کوچک درست کرده بود و با علاقه اين کار را دنبال مي کرد. لاله عشق من بود، اما ما نتوانستيم زندگي مشترک مان را ادامه دهيم.
    من ارتباطي با دربار نداشتم. چطور ممکن است به من بگويند درباري و ساواکي که قبل از انقلاب با انتقادهاي تند تهران را ترک کردم. اصلاچطور ممکن است يک بچه 19،18 ساله اي که با تکيه بر توانايي هايش در آکادمي موسيقي وين پذيرفته شده و در برترين رقابت هاي رهبري مدال گرفته و با درخواست وزارت فرهنگ به ايران برگشته، اصلانيازي به دربار و ساواک داشته باشد؟ آن هم با آن همه غرور و اعتماد به نفس. اصلااگر من چنين ارتباطاتي داشتم، چطور پدرم تا آخر پزشکيار ساده بيمارستان فيروزآبادي شهرري باقي مانده بود؟ اگر کسي در قبل از انقلاب به جايي رسيده، حتما بايد ساواکي يا فاسد بوده باشد؟ آخر چرا اينها اينطوري هستند؟ اشکال بعضي ايراني ها اين است که فکر مي کنند اگر کسي به موفقيت دست پيدا مي کند يا بايد فاسد باشد، يا چنين ارتباطاتي داشته باشد. اصلامن در ايران با حکومت و دربار ارتباطاتي داشتم که وقتي در 24سالگي به ايران برگشتم، مرا رييس هنرستان ها کردند و رهبر ارکسترهايي مثل «ژونس موزيکال» شدم. پس حتما در بلژيک و چک و آلمان هم با دربار و ساواک شان ارتباط داشتم که مثلا12سال مدير هنري ارکستر فيلارمونيک بروکسل بودم. حتي در همان زمان از گوشه و کنار به من مي گفتند که بيشتر مراقب خودت باش.
    
     درباره همسر دوم تان در آفريقاي جنوبي؟
    واقعا باعث تاسف است. سه سال قبل، رييس انجمن موسيقي که فکر مي کنم آقاي رضايي نامي بودند به من تلفن کردند و گفتند ببخشيد آقاي رهبري متاسفانه بايد برنامه تان را در ايران کنسل کنيم که چون يک سايتي در ايران نوشته اند، شما با آپارتايد روابطي داشته ايد. گفتم واي واي چرا اينها اينقدر از مرحله پرت هستند؟ من تنها ايراني بودم که شش ماه از زمانم را کاملابه سياهان اختصاص دادم. قطعه اي به نام «نيمه ماه» به زبان خودشان نوشتم. با آنها تمرين کردم و در سالن بزرگ شهر ژوهانسبورگ با يک ارکستر نوازندگان و خوانندگان سياه و سفيد کنسرت دادم؛ يعني جايي که سياهان حتي نمي توانستند وارد آن شوند. اين کار با کمک سفيدپوستان ضدآپارتايد انجام شد که همسر دومم هم در ميان آنها بود. ما اصلابه همين ترتيب آشنا شديم. همه اينها زماني اتفاق افتاد که مرحوم ماندلاهنوز در زندان بودند. فيلم اين اجرا موجود است و تلويزيون آلمان هم اين کنسرت را به صورت کامل پخش کرد. اين اتفاق در همان زمان، مورد تحسين بسياري از دولت هاي بزرگ قرار گرفت. پس از آن دولت آفريقاي جنوبي از من خواست که ديگر به اين کشور نروم و من هم نرفتم. آن وقت کساني با کارهاي غيراخلاقي و پارتي بازي درست عکس اينها را نوشتند و تاريخ را کاملابرعکس نشان مي دهند.
    
     خيلي ببخشيد اما در يکي از همين رسانه ها عنوان شد که شما جاسوس دولت اتريش در ايران بوديد؟
    بله. چطور ممکن است دولت اتريش از يک رهبر ايراني بخواهد که اشرافي در مسايل سياسي ندارد، برايش جاسوسي کند؟ اصلااز چه چيزي جاسوسي کند؟ در آن مطلب اسم مرحوم «توماس کريستين داويد» که استاد تمام استادان موسيقي ايران بودند از استاد دهلوي و پورتراب گرفته تا استادان جوان تر، هم آورده شده بود. چون ايشان اتريشي بودند هر دو ما جاسوس اتريش بوديم! من اصلانمي فهمم که سردبير آن سايت يا روزنامه چطور ممکن است قبول کند چنين حرف هايي در روزنامه اش بنويسند که تا اين حد بچگانه و غيرمنطقي باشد؟
    
    شما همان زمان واکنشي نشان نداديد؟
    وقتي از ايران رفتم، با سفير وقت ايران در اتريش حرف زدم. به من گفتند که اينها را خيلي جدي نگيريد، درباره خيلي ها اين چيزها را مي نويسند. قبل تر و اولين باري هم که اين روزنامه چنين تهمت هايي را نوشت، اتفاقا در جمعي از دوستان موسيقيدان در ايران بودم. همه به من گفتند اينها را ولشان کن. انگار هرکسي هر دروغي که بخواهد مي گويد و مي نويسد. همه هم مي گويند که اين دروغ ها را جدي نگير، اما انگار رويشان تاثير مي گذارد. وضعيت، مثل آلمان سال هاي 1935 و 40 است، وقتي يک روزنامه اي عليه کسي چيزي مي نويسد که همه هم مي دانند شايعه است، ديگران کم کم از او فاصله مي گيرند. اگر کسي بخواهد تيشه به ريشه کسي بزند، همين ها کافي است.
    
     يکي ديگر از اتهامات هم اين بود که شما فراماسون هستيد...
    ببينيد، اگر من فراماسون بودم، آنقدر استعداد و زرنگي در خودم سراغ دارم که اين آدم هاي بسيار متوسط هيچ وقت از کارم سردر نياورند. با اطمينان به شما مي گويم حتي 10روز هم در زندگي من نبوده که غيرشفاف و نامعلوم باشد. من هفت فرزند دارم که سه تاي آنها کاملابزرگ هستند. اينها پس ورد تمام ايميل ها و حساب هاي بانکي من را دارند. اگر حتي يک گوشه تاريک در زندگي من وجود داشت، اينقدر شفاف نبودم.
    
     ارتباط با اسراييل هم يکي از تهمت ها بود... .
    بله، جسارتا يکي از آن تهمت هاي بسيار ابلهانه. مي خواهم براي اولين بار به موضوعي اشاره کنم که شايد اگر کسي مي خواست از آن سوءاستفاده اي کند، مي توانست. اين ماجرا به 20سال پيش برمي گردد. من براي 10سال رييس هنري کمپاني «کخ اينترنشنال» بودم، يک کمپاني ضبط و توليد موسيقي مهم اروپايي. اين کمپاني پروژه هاي مختلفي تعريف کرده بود که يکي از آنها، ضبط تمام آثار چايکوفسکي بود؛ يعني ضبط 36 صفحه کامل. قرار بود اين مجموعه با ارکستر «اپراي تلاويو» ضبط شود، اين ارکستر خيلي به ضبط آثار چايکوفسکي علاقه نشان داده بود؛ آن هم به اين خاطر که حدود 80 درصد نوازندگان آن روسي بودند. تازه اين پروژه را شروع کردم که يک دوست ايراني خيلي خوبم، به من گفت: «علي مي داني که ايراني ها از اين کار خيلي خوششان نخواهد آمد، با آنکه وقتي تو از ايران رفتي روابط اين دو کشور خيلي هم خوب بود.» در آن زمان ارتباطي با ايران نداشتم و اصلاقراري هم براي رفتن به ايران نداشتم. اما واقعا دلم نخواست آن را ادامه دهم. تصميم گرفتم که اين پروژه را کنسل کنم و به دنبال بهانه هايي گشتم. پس از آن هم ديگر هيچ برنامه اي را قبول نکردم که کوچک ترين ارتباطي به اسراييل داشته باشد. فراموش نشود که اين کار در يک شرکت آلماني، اتريشي يا مثلاآمريکايي کار راحتي نيست و من رييس هنري اين شرکت بودم و توانستم اين کار را بکنم. من با اين کمپاني 150 تا 200 صفحه ضبط کردم.
    
     بعد از شما اين پروژه با ارکستر تلاويو با رهبران ديگري ضبط شد؟
    نه. اين پروژه اي بود که من بايد انجام مي دادم. من هم بخشي از آن را با ارکسترهاي ديگر ضبط کردم. اگر کاتالوگ اين صفحه ها را ببينيد، تعجب مي کنيد. هرکدامشان توسط ارکسترهاي مختلف ضبط شده؛ ششم چايکوفسکي با بروکسل ضبط شده و يک سمفوني ديگر آن رفته با ارکستر براتيسلاوا. البته نمي خواستم باعث وباني عدم همکاري آنها شوم. فقط مي خواستم خودم را کنار بکشم.
    
     اولين مطالب عليه شما در روزنامه کيهان منتشر شد. فکر نمي کنيد که اينها به آن نامه انتقادي اي برمي گردد که شما در سال 84 به آقاي صفارهرندي، وزير وقت ارشاد نوشتيد؛ کسي که قبل تر سردبير همين روزنامه بود؟
    والاهر چيزي امکان دارد. يک هنرمند بين المللي، به وزير فرهنگ و ارشاد کشور خودش نامه اي مي نويسد و به او مي گويد چرا وضعيت بچه هاي اين ارکستر اينقدر بد است؟ يا مي گويد چرا از هشت باري که سمفوني 9 بتهوون در تالار وحدت اجرا شد، شما حتي يک بار هم پايتان را به اين تالار نگذاشتيد. آن وقت جواب يک وزير بايد اينطور باشد؟
    البته من فکر نمي کنم سردبير وقت روزنامه کيهان عمدي داشته که آن مطالب را درباره من بنويسند. بعد از نوشتن يکي از مطالب کيهان، يکي از آشنايان خانوادگي ام که در روزنامه اطلاعات کار مي کرد، از طريق دوستان سابقش در کيهان فهميده بود که يک موسيقيدان سراغ يکي از نويسندگان روزنامه رفته و يکسري دروغ براي آنها بافته و آنها چاپش کرده اند. يک موضوع جالب براي من درباره کيهان اين است که اتفاقا کار من از 9سالگي با کيهان شروع شد. يک برنامه اي در تلويزيون به نام کيهان بچه ها اجرا مي شد و من و چندنفر از بچه هاي هم سن وسالم، روزهاي چهارشنبه به يک ساختمان مربوط به تلويزيون در خيابان جاده قديم شميران مي رفتيم و ساز مي زديم. فردايش هم رييس هنرستان من را در اتاقشان مي خواستند و مي گفتند: «ديگر به اين برنامه ها نرو اينها مطربي است.»
    
     نمي خواهيد شکايت کنيد؟
    نه چنين تصميمي ندارم. نه فرصتش را دارم و نه اينکه اين تهمت ها در زندگي کاري و خصوصي ام اثري خواهد داشت. اين حرف ها را زدم که بعدا سر آدم ديگري اين بلارا نياورند. من فقط از يک چيزي متعجبم. ممکن است مردم عادي بگويند که خب حتما يک چيزي بوده که يک روزنامه يا سايت آنها را نوشته، اما چطور ممکن است، رييس مهم ترين تالار موسيقي يک کشور يا يک مدير رده بالاي فرهنگي چنين چيزهايي را باور کند؟ همان سال 83 که به ايران آمدم، خواهر يک هنرمند معروف که از آشنايانمان هم بودند، به من گفتند که آقاي رهبري براي شما پرونده درست مي کنند.
    گفتم من که 30 سال اصلاايران نبودم. ايشان به من گفتند نگران نباشيد، آنها پيدا مي کنند. مثل اينکه همين طور هم شد. همين چندسال پيش که اجرايم در تهران لغو شد، آقاي شاه آبادي گفته بودند، آقاي رهبري حراستي شده! يک موضوع بسيار دردآور برايم اين است که سال ها در دنيا به عنوان يک ايراني کار کرده و شناخته شده ام، اما چنين رفتاري با من شده است.»
    من در تهران براي سه سال رييسي بودم که با تمام استادان بزرگ موسيقي ايران مثل استاد پايور، استاد شهنازي، استاد حنانه، استاد ظريف و استادان ديگر کار مي کردم و با وجود سن کم همه بسيار به من احترام مي گذاشتند. اما متاسفانه بعدتر نه هنرمندان، نه دولت و نه مردم هيچ وقت نگفتند اصلاکسي به اسم علي رهبري وجود دارد. انگار براي خيلي از دوستان اين موفقيت ها طبيعي و مثل آب خوردن بود. چرا وقتي من اين همه موفقيت کسب کردم، يک نفر، حتي از همين دوستان موسيقيدان يک تلفن به من نکردند؟ چرا وقتي از اين همه ايراني تقدير کردند، حتي يک نفر نگفت که خب او هم ايراني است؟ با اطمينان به شما مي گويم، دونفر ايراني در حوزه موسيقي جهاني هستند که در تمام جهان شناخته شده اند. يکي مرحوم «لطفي منصوري» کارگردان اپراي معروف که سال قبل فوت شدند و من. آقاي منصوري يک ايراني بودند و همه جا به ايراني بودنشان افتخار مي کردند. اما حتي وزارت ارشاد فوتشان را تسليت هم نگفت و برايشان در ايران يک ختم هم نگرفت.
    
     شنيدن اين حرف ها بسيار تاسف بار است. اما اگر بخواهيم به منشا اين شايعات برگرديم، شما گفتيد که يک موسيقيداني که شما مي شناختيد به روزنامه کيهان اين حرف ها را زده بوده يا بعضي ديگر با بدخواهي اين شايعه ها را پخش کردند.
    ببينيد در اينجا هم رقباي بزرگ وجود دارند و کسي بدش نمي آيد که رقيبش را از صحنه خارج کند. اما بايد ديد چطور و با چه قيمتي؟ حتي اگر کسي براي تخريب رقيبش چنين شايعاتي بسازد، اصولاروزنامه اي در اينجا حاضر به چاپش نيست؛ چون اعتبار خودش از بين مي رود. متاسفانه بعضي از دوستان موسيقيدان در ايران، پس از انقلاب و در خالي بودن صحنه رقابت يکدفعه رشد کردند و همه استاد شدند. آمدن من به تهران و بهبود وضعيت ارکستر سمفونيک به نفع اين دوستان نيست. بنابراين دلشان نمي خواهد که من در تهران باشم. غير از اينها من رفيق باز و باندباز نيستم و هروقت لازم باشد، نقد مي کنم. به خاطر همين شايد خيلي ها از آمدن من مي ترسند.
    
    همان دعواي قديمي هنرستان «موسيقي ملي» و هنرستان «عالي موسيقي». ملي ها متمايل به موسيقي سنتي ايراني بودند و عالي ها به موسيقي کلاسيک غرب. هيچ کدام هم همديگر را قبول نداشتند؟
    تقريبا. آقايان دهلوي، پورتراب، فخرالديني و پايور از هنرستان ملي بودند و همه هم دوستم داشتند. اما بچه هاي هنرستان عالي موسيقي به دليل گرايش فکري متفاوت، خيلي از من خوششان نمي آمد. حالايکي از همين ملي ها آمده بود و رييس هنرستان آنها شده بود.
    يک ماجراي ديگر را هم بايد تعريف کنم. سال 1981، دوسال بعد از انقلاب دومين شب اجرايم با ارکستر فيلارمونيک برلين بود؛ يعني معروف ترين ارکستر دنيا در آن زمان؛ سمفوني پنجم شومان را رهبري کردم. آقاي «فون کارايان»، بزرگ ترين رهبر قرن، از ابتدا تا انتهاي کنسرت در سالن ماند؛ کاري که معمولانمي کردند مثلا10دقيقه از اجراي يک رهبر را تماشا مي کردند و مي رفتند. بعد از آن اجرا من و خانمم به اتفاق آقاي کارايان و آقاي «آلکسي ونسن برگ»، يکي از معروف ترين پيانيست هاي دنيا در آن زمان، ميهمان شام آقاي «پيتر گيرت» مدير اجرايي همين ارکستر در هتل «شوايسرهوف» بوديم. بعد از اتمام کنسرت کمي در سالن معطل شديم و به اتفاق آقاي کارايان از در پشتي سالن بيرون آمديم تا به سمت هتل برويم. آقاي کارايان به من گفتند انگار آن طرف خيابان چندنفر منتظر شما هستند. قيافه شان شبيه ايراني هاست. حتما خيلي منتظر شما شده اند؛ لطفا شما برويد پيششان. من هم دويدم و پيششان رفتم. يادم هست که سه نفر بودند. نفر وسطي که شايد تقريبا 35 ساله بود با يک لحن بسيار بد و لاتي به من گفت: «جناب رهبري ميشه بگيد شما بعد از اينکه از ايران رفتيد، چي کار کرديد که ارکستر فيلارمونيک برلين شما را سه بار دعوت کرده؟». من جواب آنها را دادم، اما خيلي خيلي خجالت کشيدم و ناراحت شدم و تمام روزهاي بد ايرانم به يادم افتاد. برگشتم. آقاي کارايان گفتند خوشحال باش که هموطناني داري که اينقدر برايت صبر مي کنند. گفتم بله از خوشحالي گريه ام گرفته.
    
     با وجود تمام اين اتفاقاتي که افتاده، اگر از شما براي رهبري دايم ارکستر سمفونيک يا حتي رهبري ميهمان دعوت کنند، قبول مي کنيد؟
    فکر نمي کنم. چون آنقدر مرا ناراحت کرده اند که حد ندارد. شايد امکاناتي که حاضر بودم براي شش ماه پيش در اختيار اين ارکستر بگذارم، ديگر نداشته باشم. من علاقه اي را که با پيشنهاد عده اي موسيقيدان باارزش ايراني مقيم اروپا به آقاي مرادخاني و نوازندگان براي درست کردن ارکستر داشتم، رسما پس مي گيرم و کار را براي تمام کساني که به آمدن من به ايران علاقه اي ندارند، راحت مي کنم.
    من فکر مي کنم براي ارکستر سمفونيک تهران کاسه داغ تر از آش شدم، در رسانه ها هم اعلام کردم که مي آيم و کمک مي کنم. کسان بسياري در خارج از ايران هستند که مثل من فکر مي کنند، مي شود وضعيت آينده و جوان ها را درست کرد. اما متاسفانه انگار بسياري به خصوص از ميان دوستان خودمان نمي خواهند وضعيت درست شود. شايد تنها کسي که واقعا دلش مي خواست من برگردم، استاد پورتراب بود. شايد حق با همان استاد دهلوي بود که به من مي گفت نمي خواهد برگردي.
    
    چرا استاد دهلوي موافق برگشت شما نبودند؟
    چون هم سطح کار مرا و برنامه هايم را در اروپا مي دانست و هم آنکه با جو موسيقي کلاسيک در ايران و کساني که امروز در ايران عنوان استاد را دارند، کاملاآشنا بودند.
    گاهي فکر مي کنم اين اتفاقات تقصير مديران ما نيست. متاسفانه برخي از مسوولان ما آنقدر ناآگاه هستند که اصلااز چيزي خبر ندارند و از نظر حرفه اي تفاوتي ميان کار خوب و بد قايل نيستند. اينها فکر مي کنند رهبري رهبري است، حالاميان اين رهبر و آن يکي چه فرقي هست. اگر آنطور نگاه کنيم که بله يک نوازنده هم مي تواند يک ارکستر را رهبري کند درست مثل اين است که شما بگوييد هر راننده اي مي تواند رانندگي کند، اما هر راننده اي که آقاي شوماخر نمي شود.
    شايد مديران بهانه بياورند که ما مي خواهيم سطح کار ارکستر سمفونيک را از پايين شروع کنيم. سطح پايين ارکستر سمفونيک 70سال است که ادامه پيدا کرده. ارکستر سمفونيک تهران، اصولاچه زماني سطحش بالاو نزديک به استانداردهاي جهاني بوده. من از روز اول گفتم در عرض يک هفته مي شود ارکستر سمفونيک تهران را درست کرد، اما بعضي نمي خواهند؛ همه چيز بايد در حد خودشان متوسط باقي بماند. مگر همين بچه هاي ارکستر زهي پارسيان، نوازنده ايراني نيستند که خوب کار مي کنند. ارکستر سمفونيک تهران هم مي تواند. حالامعلوم نيست چه برنامه اي مي خواهند سر بچه هاي ارکستر پياده کنند؛ آزمون بگيرند و هزار بازي ديگر. اينها که موش آزمايشگاهي نيستند که دايم رويشان آزمايش و خطا مي کنيد. تا وقتي استادان نابلد و متوسط وضعيت موسيقي کلاسيک ايراني را مديريت مي کنند، اوضاع تغييري نخواهد کرد. برخلاف وضعيت موسيقي سنتي در ايران که اينقدر خوب است و آقاياني مثل عليزاده از استادان شان هم بهتر کار مي کنند.
    
    گلايه ها و پاسخ علي (الکساندر) رهبري به اتهام ها:براي «ارکستر سمفونيک» کاسه داغ تر از آش شدم
    


 روزنامه شرق، شماره 2010 به تاريخ 17/2/93، صفحه 8 (موسيقي ايران)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 575 بار
    



آثار ديگري از "طاهره رحيمي"

  پيروز ارجمند، مدير دفتر موسيقي وزارت ارشاد در گفت وگو با «شرق»:از طرف هيچ نهادي تحت فشار نيستيم
طاهره رحيمي، شرق 31/2/93
مشاهده متن    
  خانه اي از آن ملت / گذري كوتاه در تاريخ خانه مشروطه تبريز
طاهره رحيمي، شرق 31/1/93
مشاهده متن    
  در ايران، كنار روح پدرانم هستم
طاهره رحيمي، شرق 30/11/92
مشاهده متن    
  نيم قرن فعاليت موسيقي همايون خرم در گفت وگو با «رضا خرم»:«سايه»، «تو اي پري كجايي» را براي ملودي پدرم نوشت
طاهره رحيمي، شرق 28/10/92
مشاهده متن    
  ماندلا، «تابو» بود / روايت علي (الكساندر) رهبري از رهبري اركستر در آفريقاي جنوبي
طاهره رحيمي، شرق 18/9/92
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
نشريه پرستاري ايران
متن مطالب شماره 114، آبان 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است