|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران93/4/16: پاياني برسرگرداني فلسفه
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6999
شنبه 27 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 5688 16/4/93 > صفحه 17 (انديشه) > متن
 
      


پاياني برسرگرداني فلسفه
تاملي درباره امكان تقريب مكاتب فلسفه تحليلي و قاره اي

برگرفته از: سايت اينترنتي نيويورك تايمز

گري گوتينگ
     ترجمه : علي پيرحياتي

     گري گوتينگ استاد فلسفه دانشگاه نوتردام و عضو هيات تحريريه مجله نقد آثار فلسفي نوتردام است. او اخيراً کتاب «انديشيدن به غيرممکن: فلسفه فرانسه از دهه ۱۹۶۰ تاکنون» را منتشر کرده و مرتباً مقالاتي براي وبلاگ استون (وبلاگ فلسفه نيويورک تايمز) مي نويسد. گوتينگ که کتابي از او درباره فوکو به فارسي ترجمه شده، در مقاله حاضر، به نقاط اشتراک و افتراق فلسفه تحليلي و فلسفه قاره اي و امکان گفت و گو ميان اين دو مکتب مي پردازد
     بسياري از فيلسوفان در دانشکده هاي فلسفه امريکا، متخصص متافيزيک يعني پژوهش درباره عام ترين جنبه هاي واقعيت از جمله «هستي» و «زمان» هستند. مهم ترين اثر يکي از برجسته ترين فيلسوفان قرن بيستم يعني مارتين هايدگر، کتاب «هستي و زمان» است که به بررسي بنيادي اين دو موضوع مي پردازد. با اين حال، تقريباً هيچ کدام از متافيزيک پژوهان امريکايي، توجه جدي به کتاب هايدگر ندارند.
    تبيين متعارف اين نابهنجاري آن است که متافيزيک پژوهان، فيلسوفان تحليلي هستند، حال آن که هايدگر فيلسوف قاره اي است. اگرچه اين دو دسته فيلسوف به ندرت آثار يکديگر را مي خوانند، حتي هنگامي که چنين مي کنند، نتايج نامطلوبي به بار مي آيد. مباحثه معروف ميان ژاک دريدا (فيلسوف قاره اي) و جان سرل (فيلسوف تحليلي) در نهايت به اينجا ختم شد که سرل، دريدا را به «مبهم انديشي» محکوم کرد و دريدا، انديشه هاي سرل را «سطحي» دانست.
    تمايز ميان فيلسوفان تحليلي و قاره اي، در وهله اول، از اين نظر عجيب است که يک ويژگي جغرافيايي (فلسفه قاره اروپا بخصوص آلمان و فرانسه) در تقابل با يک ويژگي روشي (تفلسف با تحليل مفاهيم) قرار گرفته است. چنانکه برنارد ويليامز اشاره مي کند، اين تمايز شبيه طبقه بندي اتومبيل ها به دو دسته «دو ديفرانسيل» و «ساخت ژاپن» است. مساله هنگامي عجيب تر مي شود که بدانيم برخي از بنيانگذاران فلسفه تحليلي (مثل فرگه و کارنپ) اروپايي بودند؛همچنين بسياري از قطب هاي برجسته فلسفه قاره اي در دانشگاه هاي امريکا قرار دارند و بسياري از فيلسوفان تحليلي اساساً به تحليل مفاهيم نمي پردازند.
    
     تمايز فلسفه قاره اي و تحليلي چگونه شکل گرفت؟
     شايد نگاهي به تاريخ بتواند در درک اين تمايز به ما کمک کند. در اوايل قرن بيستم، برخي فيلسوفان در انگلستان (راسل، مور، ويتگنشتاين) و آلمان و اتريش (کارنپ، رايشنباخ، همپل که همگي با ظهور نازي ها به امريکا مهاجرت کردند) مکتبي را بنيان نهادند که به زعم خودشان، رويکردي اساساً جديد به فلسفه را پي مي گرفت و بر پايه تکنيک هاي جديد منطق نمادين که حاصل کار فرگه و راسل بود، پيش مي رفت.
    ايده اصلي آن بود که مسائل فلسفي را مي توان با تحليل منطقي اصطلاحات، مفاهيم يا گزاره هاي کليدي حل (يا منحل) کرد. تحليل راسل از توصيف مشخصِ آنچه وجود ندارد همچنان الگوي چنين رويکردي به شمار مي آيد. رفته رفته، روش هاي مختلف تحليل منطقي، زباني و مفهومي با هدف برطرف کردن آشفتگي ها در انديشه فلسفي گذشته، تدوين و به عنوان نمونه فلسفه تحليلي معرفي شد. نهايتاً برخي فيلسوفان بويژه کواين، خودِ ايده «تحليل» را به عنوان روش فلسفي شاخص، زير سوال بردند. اما رسيدن به دقت، وضوح و انتظام منطقي همچنان معيارهاي تعريف آن نوع فلسفه اي است که خود را تحليلي مي نامد و در کشورهاي انگليسي زبان، طرفداران بسياري دارد.
    تقريباً همان زماني که فلسفه تحليلي به تدريج شکل مي گرفت، ادموند هوسرل در حال تدوين رويکرد «پديدارشناسانه» به فلسفه بود. او هم بر معيارهاي اساسي دقت و وضوح تاکيد مي کرد و با برخي فيلسوفان تحليلي مانند فرگه هم گفت و گوهاي موثري داشت. با اين حال، هوسرل معيارهاي دقت و وضوح را عمدتاً در توصيف دقيق تجربه بي واسطه انسان (پديدارها) به کار مي برد، نه در تحليل منطقي مفاهيم يا زبان. او روش پديدارشناسي خود را ناظر به سطح بنيادي معرفت مي دانست که هر حقيقتِ منتج از تحليل مفهومي يا زباني بايد بر آن مبتني باشد. هايدگر که شاگرد هوسرل بود، در «هستي و زمان»، پديدارشناسي را به پرسش هاي وجودي درباره آزادي، دغدغه(angst) و مرگ معطوف کرد. پس از آن، متفکران فرانسوي متاثر از هوسرل و هايدگر، بويژه سارتر و مرلوپونتي، برداشت هاي خاص خود از اگزيستانسياليسم بر مبناي پديدارشناسي را شکل دادند.
    اصطلاح «فلسفه تحليلي»، چنانکه سيمون کريچلي و سيمون گلندينينگ خاطرنشان مي کنند، بيشتر حاصل تلاش فيلسوفان تحليلي اواسط قرن بيستم بر متمايز ساختن خود از پديدارشناسان و اگزيستانسياليست هاي اروپاي قاره اي بود. اين فيلسوفان تحليلي (گيلبرت رايل از پيشگامان آن ها بود) توجه فلسفه قاره اي به تجربه بي واسطه را منشا ابهام و انتزاع يا ذهنيت مي دانستند که دقيقاً در مقابل ايده آل هاي خودشان يعني عينيت و وضوح منطقي قرار مي گرفت. تمايز قاره اي-تحليلي در سال ۱۹۶۲ نهادينه شد، يعني زماني که طرفداران امريکايي فلسفه قاره اي، ارگان حرفه اي خود يعني «انجمن پديدارشناسي و فلسفه وجودي» (SPEP) را در برابر نهاد عمدتاً (و نه فقط) تحليلي «انجمن فلسفي امريکا» (APA) پايه گذاري کردند.
    طي پنجاه سال گذشته، اصطلاح «فلسفه تحليلي» به بسياري از جنبش هاي اروپايي ديگر مانند ايده آليسم هگلي، مارکسيسم، هرمنوتيک و بخصوص پساساختارگرايي و واسازي نيز تعميم يافته است. اين موارد عمدتاً در تقابل با پديدارشناسي و اگزيستانسياليسم هستند، اما فيلسوفان تحليلي، آن ها را بسيار دور از معيارها يا وضوح و انتظام مي بينند. در نتيجه، چنانکه برايان لايتر تاکيد مي کند، «امروز فلسفه قاره اي عبارت است از يک سري سنت هاي فلسفي که گاهي همپوشي دارند، اما برخي از چهره هايش اساساً هيچ نقطه مشترکي با يکديگر ندارند.»
    
     محدوده فلسفه تحليلي
     محدوده فلسفه تحليلي هم به تدريج گسترش يافته است. در دهه ۱۹۵۰، اين فلسفه عمدتاً به شکل پوزيتيويسم منطقي يا فلسفه زبان متعارف، نمود مي يافت که هر کدام به يک شيوه خاص تحليل (تسامحاً روش کارنپ در برابر روش ويتگنشتاين) و نيز ديدگاه هاي فلسفي اصولي، متعهد بودند. از جمله اين ديدگاه ها، طرد بخش عمده فلسفه سنتي (بويژه متافيزيک و اخلاق) و بي معنا دانستن آن بود. بويژه، جايي براي اعتقاد ديني يا هنجارهاي اخلاقي عيني وجود نداشت. امروزه فيلسوفان تحليلي از روش هاي بسيار گسترده تري (شامل استنتاج نيمه علمي از راه بهترين تبيين و شيوه هاي توصيف پديدارشناسانه خاص خود) استفاده مي کنند. همچنين در برخي آثار فلسفه تحليلي، بسياري از ديدگاه هاي فلسفي سنتي شامل وجود خدا، دوگانه انگاري ذهن-بدن و هنجارهاي اخلاقي عيني، مورد بحث و دفاع قرار مي گيرند.
    اشکال مختلف تجربه گرايي و طبيعت گرايي همچنان ديدگاه هاي عمده به شمار مي آيند، اما هر ديدگاه فلسفي را مي توان با استفاده از ابزار فلسفه تحليلي، به شکلي موثر بيان کرد. برخي پيروان فلسفه توميستي و هگلي، فيلسوفان تحليلي محسوب مي شوند و حتي آثار قابل ملاحظه اي به شرح مفصل فيلسوفان قاره اي برجسته با رويکرد تحليلي اختصاص يافته است. ديگر اين ادعا که کار در سنت تحليلي، محدوده پژوهش فلسفي را محدود مي کند،
     هيچ مبنايي ندارد.
    به اين ترتيب، امروزه اين اعتقاد صحيح نيست که فيلسوفان تحليلي، به قول سانتياگو زابالا، به «مسائل بنيادي که هزاران سال است فيلسوفان را به خود مشغول کرده اند»، نمي پردازند. چنين اعتقادي در دوران پوزيتيويسم درست بود، اما ديگر صحت ندارد. ادعاي زابالامبني بر آن که فيلسوفان تحليلي به «پژوهش تاريخي عميق» نپرداخته اند، نيز به دوران گذشته مربوط مي شود. اين ادعا زماني درست بود که محبوبيت کتاب «تاريخ فلسفه غرب» اثر راسل، رويگرداني سنت تحليلي از تاريخ جدي را نشان مي داد. اما امروز، گرچه بسياري از فيلسوفان تحليلي علاقه چنداني به تاريخ ندارند، ولي بسياري از بهترين تاريخ نگاران فلسفه از روش هاي مفهومي و استدلالي فلسفه تحليلي استفاده مي کنند.
    به دليل اين تحولات، لايتر معتقد است که ديگر هيچ تفاوت فلسفي عمده اي بين فلسفه تحليلي و قاره اي وجود ندارد، اگرچه گاهي تفاوت هاي مهمي از نظر «سبک» به چشم مي خورد. او همچنين اعتقاد دارد که تنها شکاف اصولي بين اين دو مکتب، جامعه شناختي است، يعني فيلسوفان يک مکتب، کار ديگري را فقط به خاطر اين که سليقه شان با منطق نمادين يا بحث هاي متني و تاريخي مفصل سازگار نيست، کم ارزش مي دانند.
    
     «تجربه» و «عقل»؛ دو معيار ارزشيابي فلسفي
     من با بيشتر آنچه لايتر مي گويد، موافقم، اما گمان مي کنم هنوز تفاوت هاي فلسفي مهمي بين فلسفه تحليلي و فلسفه قاره اي در تمام شاخه هاي امروزي شان وجود دارد. اين تفاوت ها مربوط به برداشت آن ها از تجربه و عقل به عنوان معيارهاي ارزشيابي است. معمولاً فلسفه تحليلي تجربه را به مثابه شهود عقل مشترک (و نيز تحولات و دگرگوني اش در علم) و عقل را به مثابه قواعد معيار استنتاج منطقي، مورد تاکيد قرار مي دهد. برخي رويکردهاي قاره اي مدعي دسترسي به يک حوزه ممتاز تجربه هستند که عميق تر از نماي ظاهري عقل مشترک و تجربه علمي است. مثلاً پديدارشناساني مانند هوسرل، هايدگر متقدم، سارتر و مرلوپونتي تلاش مي کنند تجربه زيسته انضمامي را توصيف کنند؛ تجربه اي که عقل مشترک/تجربه علمي تنها انتزاعي بي رمق و تحريف شده از آن است، درست مانند بسامدهاي عددي که در علم نورشناسي، جايگزين نورهايي مي شود که در جهان مي بينيم. به همين ترتيب، نحله هاي گوناگون نوکانتيسم و ايده آليسم بر نوعي آگاهي استعلايي يا مطلق تاکيد مي کنند که معنا و مفهوم کامل تري از تجارب متعارف ما ارائه مي دهد.
    ساير شاخه هاي تفکر قاره اي، وظيفه اساسي عقل را، نه انتظام منطقي انديشه، بلکه کارکرد خلاقانه قوه خيال فکري است. اين ديدگاه، مشخصه اصلي مهم ترين فيلسوفان فرانسوي از دهه ۱۹۶۰ به بعد از جمله فوکو، دريدا و دلوز است. آن ها معتقدند منطق معيار که مورد استفاده فيلسوفان تحليلي است، فقط مي تواند مولفه هاي ضمني مفاهيمي را توضيح دهد که اتفاقاً با آن ها کار را آغاز مي کنيم؛ چنين منطقي براي کار فلسفي بنيادين که آن ها اعتقاد دارند به تدريج تفکر در وراي اين مفاهيم را مي آموزد، به کار نمي آيد.
    فلسفه هاي قاره اي تجربه تلاش مي کنند لايه زيرين مفاهيمِ تجربه روزمره را مورد کنکاش قرار دهند تا معاني زيربنايي آن ها را کشف کنند و شرايط امکان پذير شدنِ اين مفاهيم را دريابند. از سوي ديگر، فلسفه هاي قاره اي قوه خيال مي کوشند به فراسوي اين مفاهيم بينديشند تا به تعبيري، آنچه را غيرممکن است، دريابند.
    فلسفه هاي تجربه و فلسفه هاي قوه خيال همواره درگير تنش با يکديگر هستند، چون قطعيت هاي شهودي تجربه در واقع مرزهاي قوه خيال فکري خلاق هستند و خودِ اين قوه خيال، آن مرزها را به چالش مي کشد. ميشل فوکو، اين تنش را آنگاه به خوبي شرح مي دهد که از طرح هاي فلسفي نقد که با يکديگر در رقابت هستند، صحبت مي کند، يعني «دانستن آنچه شناخت را محدود مي سازد، مستلزم چشم پوشي از فراروي است» و «نقدي عملي که به مثابه فراروي احتمالي است». با اين حال، مي توان گفت چند فيلسوف فرانسوي متاخر مثلاً (لويناس، ريکور، بديو و ماريون) در حال پرداختن به فلسفه هايي هستند که تجربه پديدارشناختي و خلاقيت واسازانه را با يکديگر ترکيب مي کنند.
    بديهي است فيلسوفان تحليلي و قاره اي، با توجه به تفاوت هاي فلسفي مهم شان، مي توانند از طريق آشنايي بيشتر با کارهاي يکديگر، بهره وري بيشتري داشته باشند و گفت وگو ميان اين دو مکتب مي تواند جهان فلسفي بهتري پديد آورد. با وجود اين، اکنون نوعي عدم تقارن جدي بين انديشه قاره اي و تحليلي وجود دارد. دليل اين امر، شفافيت نسبي بخش عمده آثار تحليلي در مقابل ابهام در بيشتر آثار قاره اي است.
    
     ادبيات شفاف فلاسفه تحليلي
     فلسفه تحليلي به دليل تقيد به شفافيت، يک زبان ميانجي موثر براي تمام ايده هاي فلسفي است. حتي دشوارترين نويسندگان تحليلي مانند سلارز و ديويدسون پيرواني دارند که به شرح نويسي و شفاف سازي آثار آن ها مي پردازند. علاوه بر اين، همواره شاهد نياز به شرح نويسي تحليلي بر چهره هاي برجسته فلسفه قاره اي هستيم. از سوي ديگر، بديهي است که چرا شرح نويسي بر کواين، رالز يا کريپکي با تعابير و اصطلاحات هايدگر، دريدا يا دلوز، خريداري ندارد. با وجود به رسميت شناختن محدوديت هاي آنچه نمي توان با شفافيت کامل گفت، آموختن فلسفه تحليلي، نحوه نگارش بيشتر فيلسوفان قاره اي را ارتقا خواهد داد.
    البته فيلسوفان تحليلي اغلب مي توانند از درگير شدن با ايده هاي قاره اي بهره ببرند. مثلاً معرفت شناسان مي توانند درس هاي زيادي از تحليل هاي پديدارشناختي هوسرل و مرلوپونتي بياموزند و متافيزيک پژوهان مي توانند از تاملات تاريخي هايدگر و دريدا بهره مند شوند. اما با توجه به دشواري غيرضروري بخش عمده آثار قاره اي، بيشتر فيلسوفان تحليلي مي توانند از طريق آثار ثانويه معتبر و قابل فهم، بر آشنايي غيرمستقيم متکي باشند.
    شايد گنگ ترين آثار قاره اي (مثلاً آثار هايدگر متاخر و اکثر فيلسوفان فرانسوي از دهه ۱۹۶۰ به بعد)، در حقيقت، شکلي از بيان ادبي باشد که با دگرگون سازي خلاق مفاهيم فلسفي، نوعي شعر انتزاعي خلق مي کند. اين مساله مي تواند توضيح دهد که چرا پژوهش آکادميک درباره اين آثار تدريجاً به گروه هاي دانشگاهي زبان انگليسي و ساير زبان ها منتقل شد. به هر حال، به نظر نمي رسد با شرح نويسي تحليلي بر آثار هايدگر، دريدا و ديگران، ارزش فلسفي جدي اي در اين آثار از دست
     رفته باشد.
    اخيراً نشانه هاي اميدوارکننده اي وجود دارد مبني بر آن که فيلسوفان، صرفنظر از روش، جهت گيري يا سبک، به پيگيري مسائل فلسفي در هر جا که به نحو شايسته بحث شود، مي پردازند. اما متون اصلي فيلسوفان برجسته قاره اي همچنان چالش هايي غيرضروري براي کساني است که مي خواهند با آن ها کنار بيايند. شکاف ميان فلسفه تحليلي و فلسفه قاره اي، تنها هنگامي از بين مي رود که متفکران برجسته سنت قاره اي به روشن نويسي
     رو بياورند.
    پاياني برسرگرداني فلسفه / تاملي درباره امکان تقريب مکاتب فلسفه تحليلي و قاره اي
    


 روزنامه ايران، شماره 5688 به تاريخ 16/4/93، صفحه 17 (انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 492 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله ساخت و توليد
متن مطالب شماره 76، 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است