|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق93/4/23: زيبايي نجات بخش
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3363
پنج شنبه 18 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2064 23/4/93 > صفحه 9 (ادبيات) > متن
 
      


زيبايي نجات بخش
مقاله اي از جويس كرول اوتس درباره كتابِ «كودكي مسيح» اثرِ جي. ام. كوتزي

نويسنده: محسن كاس نژاد

رمانِ تازه جي. ام. کوتزي، هم چون نخستين نوشته هاي به غايت نمادين اش، از جمله؛ «در انتظارِ بربرها»و «زندگي و زمانه مايکل کي»، يکباره ما را با خود به ژرفناي سرزميني اسرارآميز و رويايي مي کشاند. اما درحالي که آن کتاب ها مربوط به آفريقاي جنوبي، زادگاهِ کوتزي و خشمِ او از آپارتايد بودند و خواننده را در شرايطِ ستمي کمابيش طاقت فرسا قرار مي دادند، «کودکي مسيح» در وضعيتي برزخي و پس-از-مرگ روي مي دهد که در آن غباري از فراموشي غالبِ شخصيت ها را گويي در مه-دودي فلج کننده از پاي درآورده است. در آغازِ داستان، به همراهِ مردي به نام سايمون که کودکي به نام ديويد را زير چترِ حمايتِ خود گرفته است، با قايق به شهري به نام ناويلامي رسيم که در کشوري بي نام ونشان، اما احتمالاجايي در جنوبِ اروپا واقع شده است: «نه نوه ام است، نه پسرم، ولي در قبال اش احساسِ مسووليت مي کنم». در ادامه، روشن مي شود که اين دو مسافر پناهجوي اند: آنها از يک «اردوگاه» آمده اند، از منطقه اي به نام بلستار، که آنجا زبانِ اسپانيايي آموخته و دفترچه حساب پس انداز گرفته اند. کودک را از پدر و مادرش جدا کرده اند. سايمون قوم وخويشي ندارد و هم چون ديگر همراهان اش، در مسيرِ سفر به ناويلا، حافظه اش را به کلي از دست داده است. او از سرزميني ناشناخته سر درآورده است و اينک بايد به زندگي اش سروساماني دهد؛ بايد سرپناهي بيابد و براي تامين زندگي خود و پسرک کاري دست وپا کند. اگر در زندگي پيشين اش حرفه يا کسب وکاري داشت، اينک آن را به ياد نمي آوَرَد و از اينکه به عنوان کارگرِ بارانداز استخدام مي شود بسيار خرسند است، زيرا آن شغل را کاملابا خودش سازگار مي يابد. دغدغه سايمون يافتنِ مادرِ ديويد است، که البته از او رد ونشاني ندارد و حتا نمي داند که به اين ناکجاآبادِ عجيب آمده است يا نه.
    دير يا زود درمي يابيم که «سايمون» و «ديويد» نام هايي اختياري اند؛ هيچکس در اين سرزمين نامِ واقعي خودش را نمي داند؛ حتا سن و تاريخِ تولد نيز بختانه برگزيده مي شوند: «نام هايي که به کار مي بريم را خودمان روي خود مان گذاشته ايم، ... اما مي بايست سني هم براي خودمان انتخاب مي کرديم. عددها و نام ها، به يک اندازه دلبخواهي اند، به يک اندازه تصادفي و به يک اندازه بي اهميت.»
     «کودکي مسيح» رُمانِ دُژستاني (يا پادآرماني) نامعمولي ست که در آن قهرمانِ داستان در پذيرشِ سرنوشتِ خويش بسيار بي کنش است، اما سايمون در واقع هيچ گونه کنجکاوي اي براي چنين تصميم ها يا اينکه چه کساني حقِ تصميم گيري بر سرنوشت اش را دارند، از خود نشان نمي دهد. اما شايد رُمانِ اسرارآميزِ «کودکي مسيح» در اصل دُژستاني نباشد.
    زبانِ رسمي کشورِ جديد اسپانيايي ست و زبان هاي ديگر نه به کار مي آيند و نه آموزش داده مي شوند. هنگامي که ديويد تلاش مي کند خودش را پشتِ غُرولُندِ زيرلب و حرف هاي خصوصي و بي معني پنهان کند، سايمون مي کوشد به او توضيح دهد که: «همه به صورتِ غريبه به اين کشور مي آيند... ما از جاهاي مختلف و با گذشته هاي مختلف به دنبال زندگي تازه اي به اينجا آمده ايم. اما حالاهمه با هم در يک قايق هستيم. پس بايد با هم پيش برويم. يکي از راه هاي پيش روي دوشادوشِ هم، صحبت کردن به زباني مشترک است. اين يک قانون است. قانونِ خوبي هم هست و بايد از آن اطاعت کنيم... اگر از اين قانون سرپيچي کني، اگر نسبت به زبانِ اسپانيايي بي دقت باشي و به حرف زدن به زبانِ خودت ادامه بدهي، به ناچار در دنياي تنهاي خودت باقي خواهي ماند.»
    کشاکش ميان دنياي شخصي، خواب وخيال هاي کودکانه (که ديويد از قهرمانِ رُمانِ «دُن کيشوت» الهام پذيرفته) و دنياي غيرشخصي، عمومي و بزرگ تري که نيازمندِ هم نوايي تمامي شهروندان است، تمِ اصلي «کودکي مسيح» را تشکيل مي دهد.
    در اينجا نه وحشتِ فزاينده و سردِ «1984» اورول حکمفرماست و نه غبارِ خواب آورِ «دنياي شگفت انگيزِ نو»ي هاکسلي ، بلکه وضعيتي نيمه سوسياليستي که در آن هم نوايي، ميان مايگي و گمنامي معيار و برترينِ ارزش ها به شمار مي رود. در اين داستان هيچ ترسي از مجازات به چشم نمي خورد – ترمِ «پليس» تنها يک بار به عنوان بيمداد به کار برده مي شود، آن هم وقتي که ديويد از رفتن به مدرسه مانندِ بچه هاي ديگر سر باز مي زند؛ اما هرگز پاي پليس به داستان باز نمي شود. اين جو مبهمِ رويايي که مينيماليسم وار توصيف مي شود، دربردارنده نماهايي کافکايي يا صحنه هاي ملالت بارِ بکتي است. (فصلِ يکي مانده به آخرِ رُمانِ سال 2003 کوتزي، «اليزابت کاستلو» نيز به چند قطعه منثورِ داستاني از کافکا «تخصيص» داده شده است. کوتزي رساله دکتراي خود را درباره ساموئل بکت نوشته و آشکارا از او تاثير پذيرفته است.)
    ديوان سالاري پنهان اما خوش خيمي زندگي افرادِ جامعه را از فاصله اي قابلِ ملاحظه زيرِ نظر دارد. بيش ترِ شهروندان از کيفيتِ تغذيه و سکونت در بلوک هاي ساختماني هم شکل راضي اند؛ برخي فوتبال تماشا مي کنند و ديگران به اميدِ پيشرفت در زندگي به مدرسه هاي شبانه مي روند. به نظر مي رسد همه به زندگي زيرِ خطي که هنري ديويد ثورو1 آن را «نوميدي مطلق» خوانده، راضي اند. نگران چه هستيد؟ دلزدگي؟ محروميتِ جنسي؟ رنج کشيدن، جان کندن، مرگ؟ يکي از شهروندان به گونه اي نمادين اظهار مي کند: «اگر بميرد، در زندگي بعدي به راه اش ادامه خواهد داد.» سايمون از سازگارشدن با اين شرايط ناتوان است. حافظه اش را از دست داده، اما «خاطره ناراحت کننده داشتنِ حافظه» را در خود نگه داشته است. گرچه مي کوشد با جامعه مورچگانِ کارگر همساز شود، اما نسبت به اتمسفرِ کلي ناويلااحساس بيگانگي مي کند - «خيرخواهي» عمومي، «انبوهي از نيکخواهي». در اينجا هيچ کاري ضرورت ندارد. هيچ چيزي خصوصي نيست. همه چيز همگاني ، مطلق و ناشخصي است.
    کوتزي در نثري يکسر بي آلايش، ساده و يکدست که در آن نشاني از تجملاتِ استعاري، يا کاربردِ چشمگيرِ قواعدِ دستوري، يا حتا واژه اي بيش از چندهجايي نيست، از هيچ گونه ملي گرايي يا آيين پردازي اي پشتيباني نمي کند - در اين کشورِ فرسوده نه کليسايي هست، نه کنشتي و نه مسجدي. پيداست که منطقه اي سکولار و بي ملت است، با سيستمِ اجتماعي اي عمدتا سوسياليستي و فاقدِ تاريخ. تمامي شهروندان فراموشي زده اند. عشق، آرزو، يا حتا دوستي عميق مفاهيمي کمابيش ناشناخته اند.
    سايمون در جمعِ زامبي هاي خيرخواه، شکايت اش را با پرسشي مطرح مي کند: «هرگز از خودتان پرسيده ايد که شايد بهايي که براي اين زندگي جديد مي پردازيم، بهاي فراموشي، نبايد چندان گزاف باشد؟» او تنها کسي است که عليه فقدانِ انسانيتي پررنگ تر به خشم مي آيد: «وقتي که احساسِ گرسنگي را هم در خودمان از بين برديم، مي گوييد، ما ثابت کرده ايم که مي توانيم خودمان را با هر شرايطي سازگار کنيم و از اين پس خوشبخت خواهيم بود، اما من دلم نمي خواهد سگِ گرسنگي ام از گرسنگي تلف شود، مي خواهم سيرش کنم!» در واقع، سايمون دوست دارد گوشت بخورد - «استيکِ گاو با پوره سيب زميني و سُسِ گوشت... استيکِ گاوي که آبِ گوشت از آن بچکد.» او از اين موضوع به شدت ناراضي ست که رژيمِ غذايي در ناويلااغلب بيسکوييتِ بي شکر، نان و يک جور خميرِ لوبياي نيم گرم است؛ در اين اجتماع کمابيش هيچ تنوعي وجود ندارد و مطلقا هيچ طنزي: «خيلي بي رمق است. هر که را مي بينم، زيادي مودب، زيادي مهربان و داراي حُسنِ نيت است. هيچکس فحش نمي دهد يا عصباني نمي شود. کسي مست نمي کند... چطور ممکن است؟ شما به زبان آدميزاد حرف مي زنيد؟ حتا داريد به خودمان هم دروغ مي گوييد؟»
    کوتزي که خودش گياهخواري دوآتشه است، از عادتِ گوشتخواري با جمله هايي تند و کوبنده ياد مي کند. در رمانِ خود سرگذشت نامه اي-اعترافي مجازي اش، «اليزابت کاستلو» تصريح مي کند که هولوکاستِ قرنِ بيستمِ اروپا در اصل تفاوتي با سلاخي هرروزه حيوانات ندارد و گوشتخواران هيچ تفاوتي با نازي هايي ندارند که از بدنِ آدم ها صابون تهيه مي کردند و از پوست شان به عنوانِ نورتابِ لامپ هاي خانه ها شان بهره مي بردند. (برگرفته از سلسله سخنراني هاي 98-1997 کوتزي در دانشگاهِ پرينستون. اين گزيده از کوتزي موجي از ناراحتي و خشم را در ميان اغلبِ دانشجويانِ گوشتخوارِ حاضر در سالنِ همايش برانگيخت. اگر قصدِ کوتزي برهم زدنِ آرامشِ آنها بوده باشد، کاملادر اين کار موفق بوده است. در ضيافتِ شامي که پس از اين همايش برگزار شد، هيچ گونه غذاي گوشتي اي براي ميهمانان سرو نشد.) با اين همه، در اين صحنه از «کودکي مسيح»، همچون ديگر صحنه هاي کتاب، خواننده تصور مي کند که سايمون با ابرازِ احساساتي نادر و خوشايند در رُماني عاري از احساسات، از زبانِ نويسنده حرف مي زند.
    گرچه شايد نارضايتي سايمون ريشه در ياسِ فلسفي داشته باشد، صرفا از نوعِ شهواني يا عشقي نيست، اما پديده اي هيجاني ست که نيازمندِ تجربه کردن است، چنان که در اين خطابه بهانه جويانه از سوي زني «تکيده» القاء مي شود که سايمون با او رابطه عشقي سطحي داشته است: «در گذشته فکر مي کرديم، اندازه داشته ها اهميتي ندارد، زيرا هميشه جاي چيزي خالي است. نامي که بر اين جاي خالي مي گذاريم، عشق است... اين ناخشنودي بي پايان، اين حسرتِ چيزي که جايش خالي است، انديشه اي است که حالااز شرش خلاص شده ايم... ديگر جاي چيزي خالي نيست. ناچيزي که فکر مي کني جاي اش خالي است، توهمي بيش نيست. يعني در خواب وخيال زندگي مي کني.»
    اين عبارت هاي معرفشناسي بودايي و هندو است: دنياي گذراي وابستگي و خواسته ها توهم است و رهانيدن خود از اين چيزها رهيدن از توهم است. اما دست يافتن به اين وارستگي، به بياني چشم پوشيدن از تماميتِ آدميت است؛ که خود نوعي مرگ است. سايمون همچون ابلهي دم به دم سرزنش مي شود. «اين نه دنياي ممکن، بلکه تنها دنياست.»
    سايمون که از زيبايي زنانه و همچنين، استيکِ صبحانه محروم مانده است، مي کوشد جهتِ کامجويي، در سرويسي به نامِ سالن کانفورت ثبت نام کند... و هنگامي که درخواستش رد مي شود، بي هيچ ملاحظه اي به او گوشزد مي کنند که: «از اين چيزها صرف نظر کنيد. ديگر به قدرِ کافي پير شده ايد.» در اين مورد، وضعيتِ سايمون درست شبيه به وضعيتِ «استادِ دانشگاه» در يکي از معروف ترين رمان هاي کوتزي، «رسوايي»است که پذيرفته نشدنش از سوي مستخدمي که براي ساليان او را مي شناخته، سببِ فروپاشي زندگي و علتِ بدنامي اش مي شود.
    روزي از روزها، ناگهان سايمون در حالتي عاري از منطق که به نظر نشانه خاصي هم نداشت، تصميم مي گيرد تا زنِ غريبه اي را که سرگرمِ بازي تنيس است به عنوان مادرِ ديويد برگزيند - «به محضِ اينکه به درونِ چشم هايش نگاه کردم، او را شناختم.» زن که اينس نام دارد، «باکره اي چشم وگوش بسته و ساده دل» است که سايمون مي تواند نقشه شخصي و بسيار منحصربه فردِ خود را روي او پياده سازد. فارغ از اينکه «کودکي مسيح» تنها قصه رماني محال و غيرواقعي است، دانستن اينکه سايمون چگونه و چرا چنين رفتارِعجولانه و بي باکانه اي دارد، دشوار است. او به شايستگي، اينسِ «بي احساس و بي ذوق» را به زندگي کردن در آپارتمانِ خودش و در کنار ديويد ترغيب و راضي مي کند. بدين ترتيب، خانواده اي في البداهه تشکيل مي شود؛ از هيچ.
    در اين نقطه، خواننده ممکن است با خودش فکر کند که اگر ديويد، به تعبيري، کودکي (عيسي) مسيح باشد، آيا اينس هم معادلِ مريمِ پاکدامن در کتابِ مقدس است؟ و در چه صورتي ممکن است سايمون تجسمي از يوسفِ انجيل باشد؟ ...
    «کودکي مسيح» با کشمکشِ طولاني ِ والدينِ قلابي ديويد بر سر اين پسر ادامه پيدا مي کند، که البته، چندان بي شباهت به دعواهاي والدينِ معمولي بر سرِ کودکانِ «مشکل دار» نيست. اينس، ديويد را با حرف هايي چون «نورِ زندگي من» لوس مي کند و دلش مي خواهد او را با خودش در خانه نگه دارد، درحالي که سايمون مي خواهد او را به مدرسه بفرستد. هر دو مُصرانه اطمينان دارند که ديويد کودکي «استثنايي» است.
    به نظر مي رسد ديويد، که کودکي نه چندان باوربرانگيز است، در تصورِ نويسنده نسبت به «کودکي» به مفهومِ رمانتيک و وُردزوُرثي اش2 (يعني، کودک چنان به خداوند نزديک است که «پرچمِ افتخارش برافراشته است») از جايگاهي نمادين برخوردار باشد. در نتيجه، خواننده در ترسيمِ تصويري شفاف و منطقي از او (ديويد) دچار مشکل مي شود. گاه به نظر مي رسد ديويد به لحاظ عاطفي آزرده است، هم چون کودکانِ مبتلابه اوتيسم يا شيزوفرنياي خفيف؛ در مدرسه دوستي ندارد و آموزگارش تشخيص داده که او اساسا تعليم ناپذير است، زيرا نظمِ کلاس را برهم مي زند. با اين همه، رفتارِ ناپخته اش شايد نتيجه لوس بارآمدن توسطِ والدين اش باشد. گاه، به طور نامعمول، از خودش تيزهوشي نشان مي دهد، اما خيلي زود، دوباره به حالتِ خيره سرانه اش بازمي گردد و اين موضوعي خشم برانگيز است.
    اگر مقصود از شخصيتِ ديويد، واقعا مسيحِ کودک بوده باشد، کوتزي پيشينه درخوري براي مسيح قايل نشده است، چرا که دغدغه هاي ديويد تنها منحصر به خودش است و نه ديگران؛ درواقع، ديويد گويي هيچ درکي از حضورِ ديگران ندارد و لجوجانه بر اين باور است که هرچه خودش فکر مي کند مطلقا درست است. (او در پاسخ به اين گفته که اشياء بايد ارزشمند باشند تا بتوان آنها را در موزه گذاشت، مي گويد: «ارزش چيست؟» و استدلال اش، به بياني، انکارناپذير است: «براي من گران بهاست. موزه خودم است، نه شما.»
    کودک به سرعت شروع مي کند به حرف هاي گنده زدن و گزاف گويي: «من نه پدر دارم و نه مادر. پس متعلق به خودم هستم.»
     «من حقيقت هستم.»روان شناسِ متخصصِ کودکان تشخيص مي دهد که اين پسر دچارِ ناسازگاري شخصيتي است. «آن... حقيقي چيزي ست که ديويد در زندگي گم کرده است.
    تجربه فقدانِ چيزي حقيقي، تجربه فقدانِ پدر و مادرِ حقيقي را نيز شامل مي شود. ديويد در زندگي اش چيزي ندارد که او را مهار کند.» اين در حالي است که در ناويلاهيچکس در زندگي اش برخوردار از مهار نيست، زيرا هيچکس خاطره اي پيش از زندگي در ناويلاندارد. درواقع، ناويلاوجودِ خارجي ندارد، گونه اي وهمِ سرسري است، جايي خيالي، مانندِ صحنه اي لُخت از نمايشِ بکت که بازيگران بر آن متن هايي را مي خوانند که درکِ کامل و درستي از آنها ندارند. ميراثِ کارگرداني که همچنان ديرفهم باقي مانده و گويي از مسووليت هاي کارگرداني چشم پوشيده است. در اين بُن بستِ وجودي، حتا سايمون به فريادي از ته دل تنزل پيدا مي کند: «زندگي ام برايم کافي نيست. اي کاش کسي، نجات دهنده اي، از آسمان نازل مي شد.»
    روشن است که «کودکي مسيح» يک تمثيل (يا شايد بشود گفت، يادآورِ «تمثيلِ سهمگين و توان فرسا»ي ملويل3) است، اما اين تمثيل به وضوحِِ تمثيلِ غارِ افلاطون، «سيروسلوکِ زائر» اثرِ جان بانيان4، يا «مزرعه حيواناتِ» اورول نيست. اين کتاب تمثيلي احساسي، روان شناختي و پرچگال مانندِ «در انتظارِ بربرها» يا «زندگي و زمانه مايکل کي.» هم نيست که در کنارِ «رسوايي»، در دنياي واقعي پساآپارتايدِ آفريقاي جنوبي رخ داده و اصلي ترين آثارِ داستاني کوتزي را تشکيل مي دهند. در اين رمان، خواننده با سرنخ هايي معدود، انگشت به دهان مي مانَد که: آيا ناويلايوتوپيايي سوسياليستي ست يا پارودي يوتوپياي سوسياليستي؟ آيا درکي از پارسايي بودايي و ظفرمندي نادلبستگي روحاني بر شهوت هاي جسماني به دست مي دهد؟ يا، بر اساسِ عنوان اش، درباره ترکِ دنياي مسيحيت است؟ آيا ساکنانِ ناويلاپناهندگانِ سياسي اند؟ آيا به راستي زنده اند، يا روح هاي سرگردانِ گمشده؟ آيا اينجا همان مرحله باردو (Bardo)ي پس از مرگ در «کتابِ مردگانِ تبتي» نيست؟ اما چرا آنها حافظه خود را از دست داده اند؟ (به تقليد از رمانِ تمثيلي ژوزه ساراماگو، «کوري»، که اثراتِ کوري همه گير را در شهري بي نام ونشان روايت مي کند؟)
    مدتي گمان مي کردم که «کودکي مسيح» بايد رماني باشد که در آن سکونِ روشنگري بوديسم در برابرِ جدوجهدِ رستگاري مسيحي قرار داده شده است: يکي اساسا دوره اي، ديگري «متوالي»؛ هدفِ يکي نابودي شخصيتِ فردي [و تبديلِ آن] به صورتِ خلافراگيرِ جهاني و هدفِ ديگري «رستگاري» شخصيتِ فردي واحد و تضمينِ زندگي جاودانه و بازپيوستن به عزيزان در بهشت. محتمل تر آن که، «کودکي مسيح» حکايتي الهام گرفته از کافکا و در جست وجوي خودِ معناست: در جست وجوي اينکه چرا وقتي زندگي (غيرِ ديني) فاقدِ شور و هدف است، بايد بر ادامه آن پاي فشرد؟ تنها يک ماموريتِ بوالهوسانه (جست وجو براي يافتنِ مادرِ کودکي يتيم و باورداشتن به نجات بخشي که از آسمان نازل مي شود) به اين زندگي وضوح مي بخشد و در غيراين صورت، بي معنا و تصادفي است.
    اين تصويرِ دلگير و ناهموار يادآورِ پايانِ دردناکِ «رسوايي» است، زيرا به نظر مي رسد در اينجا امکانِ «زندگي جديد» در شهري ديگر، هرچند آرمان گرايانه و دُن کيشوتي، تنها توهمي ديگر باشد. اما نقشِ «دُن کيشوت» در اين رمان چيست؟ زيرا اين «دُن کيشوتِ» سِروانتس نيست، بلکه در يک پيچشِ گيج کننده بورخس وار، نويسنده «مردي ست به نامِ بننيلي» که «ردايي بلند به تن و دستاري بر سر» دارد. شايد، روزي، اليزابت کاستلو خودش ما را از اين موضوع آگاه کند
    
    
     منبع: نيويورک تايمز SavingGrace -Review by JOYCE CAROL OATES، The New York Times - 29 Aug 2013
    
    پي نوشت ها
    [1]. Henry David Thoreau (1817-1862):
    نويسنده، شاعر، فيلسوف و تاريخدان ناتوراليست و آنارشيست آمريکايي که بيشترين شهرتش را به واسطه کتاب «والدن» (1854) –در ستايش زندگي بدوي در طبيعت- و همچنين، مقاله اي با عنوان «نافرماني مدني» (1849) به دست آورده است که تاثيري شگرف بر مرام و ديدگاهِ مشاهيري چون تولستوي، گاندي، پروست، جان باروز، جي. اف. کندي و لوتر کينگ گذارد- مترجم.
     [2]. William Wordsworth (1770-1850):
    ويليام وُردزوُرث، از مهم ترين شاعران رمانتيکِ سده 19 انگلستان
    [3]. منظور، رمانِ «موبي ديک» اثرِ درخشانِ هرمان ملويل
    (Herman Melville – 1819-1891) است.
     [4]. John Bunyan (1688-1628):جان بانيان، نويسنده و موعظه گرِ مسيحي انگليسي و مولفِ نزديک به شصت کتابِ موعظه، که از آن ميان، کتابِ «سيروسلوکِ زائر» برجسته ترين اثرِ تمثيلي ادبياتِ مسيحي برشمرده مي شود.
    
    
    
    زيبايي نجات بخش / مقاله اي از جويس کرول اوتس درباره کتابِ «کودکي مسيح» اثرِ جي. ام. کوتزي
    


 روزنامه شرق، شماره 2064 به تاريخ 23/4/93، صفحه 9 (ادبيات)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 409 بار
    

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله تحقيقات علوم دارويي ايران
شماره 1 (پياپي 66)
 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است