|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه اعتماد93/4/29: ديگر نمي دانيم خط قرمزها كجاست
magiran.com  > روزنامه اعتماد >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3974
چهارشنبه بيست و دوم آذر ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID3291
magiran.com > روزنامه اعتماد > شماره 3013 29/4/93 > صفحه 7 (ادب و هنر) > متن
 
      


ديگر نمي دانيم خط قرمزها كجاست
گفت وگو با «محمد محمدعلي» به بهانه چاپ آثار تازه و بازگشتش به ايران

نويسنده: سيد فرزام حسيني


    در ايران به هزار دليل و سابقه مبارزاتي كه داريم تا قرن ها به عنوان يك كشور مبدا در منطقه يك گوشه يي از كار با ما است، نمي توانيم خودمان را دست كم بگيريم و نمي توانيم حواس مان نباشد. جنبش روشنفكري هم در ايران از همه منطقه جلوتر بوده است. پيش از انقلاب اكتبر روسيه، ما نهضت مشروطه را داشتيم. اين مسائل در ضمير روشنفكر ايراني مانده و فراموش نمي شود
     محمد محمدعلي- متولد 1327-از داستان نويسان برجسته و پركار دهه 50 تا اين سال هاست. گرچه نخستين كتابش سال 54 منتشر شده اما محمدعلي پس از انقلاب است كه نامش مطرح مي شود. چه به عنوان داستان نويس چه در قامت روزنامه نگاري كه دو جُنگ ادبي معتبر «برج» و «مس» را منتشر كرده و بعدها عضوي از تحريريه مجله «كارنامه» شد. محمدعلي سال 88 كشور را به مقصد تورنتو ترك كرد و سال 93 به ايران بازگشت. اين بازگشت مصادف بود با نمايشگاه كتاب و چاپ و تجديد چاپ آثارش پس از چند سال توقيف و ماندن در وزارت ارشاد. از محمدعلي تاكنون كتاب هاي «بازنشستگي و داستان هاي ديگر (1366)، «چشم دوم» (1373)، «دريغ از روبه رو» (1378)، «برهنه در باد» (1379)، «قصه تهمينه» (1382) و سه گانه هاي «آدم و حوا» (1382)، «جمشيد و جمك» 1383«مشي و مشيانه» (1386). از جمله كارهاي مهم ديگر محمدعلي كه در اين گفت وگو نيز مختصري به آنها پرداخته ايم مي توان به كتاب مصاحبه «شاملويي كه من شناختم» اشاره كرد كه محصول گفت وگوي محمدعلي با احمد شاملو است كه در دهه 60 و پس از چند سال غيبت با وي انجام شده است و بخش هايي از آن با تيتر «چراغ من در اين خانه مي سوزد» در «آدينه» منتشر شد. در اين گفت وگو بود كه شاملو لقب شاعر ملي را گرفت. يك صبح ارديبهشتي در دفتر انتشارات «كتابسراي تنديس» روبه روي محمدعلي نشستم تا او از تجربه مهاجرت، ادبيات مهاجرت، كارگاه داستان نويسي و وضعيت ادبيات ايران بگويد .
    امكان ندارد شما كلاسيك ها را درست نخوانده باشيد و بتوانيد به راحتي به سوررئاليسم برسيد. كسي اينها را درك مي كند كه آنها را خوب خوانده باشد، تا بتواند با ابزار كلاسيك ها كار تازه يي به وجود بياورد. نيما و هدايت دو نوآور بزرگ معاصر ما هستند كه آثار گذشته را خوب خواندند تا توانستند تغيير ايجاد كنند. نمي شود يكباره گفت اين ما هستيم و شعر زير پاي ما است! ادبيات اين تز را به اين صورت قبول نمي كند
    
    آقاي محمدعلي فكر مي كنم بهتر است گفت وگو را از اينجا شروع كنيم كه اساسا چه شد كه رفتيد و چه شد كه به ايران برگشتيد؟
    من به ضرورت مسائل خانوادگي رفتم، نيازي كه خانواده خارج از كشور به من داشت و پذيرفتم كه بروم. بسيار هم برايشان مفيد بودم. شايد بتوان گفت محمد محمدعلي، اهل خانواده، رفت كه به بچه هايش كمك كند.
    
    پس مهاجرت تان از سر آزردگي نبود؟
    نه، من پوست كلفت تر از اين حرف ها هستم. با اينكه دل خوشي ندارم، اما اينجا مملكت من است. من از راه زبان فارسي بخشي از امورات زندگي ام را مي چرخانم، خودم را نويسنده يي حرفه يي مي دانم، هم به معناي مادي و هم به معناي معنوي. علت رفتنم آزردگي نبود گو كه آزرده ام، اميدوار هستم كه به زودي براي هميشه برگردم.
    
    چراغ شما هم در همين خانه مي سوزد؟
    بله، چراغم در همين خانه مي سوزد. البته احمد شاملو وضعيت من را نداشت، وضعيت خانوادگي شاملو با من متفاوت بود، من بايد به خانواده ام كمك مي كردم، او در شرايط كمك نبود. 30 سال خانواده ام به من كمك كردند، ما از خيلي چيزها محروم شديم تا من اين كتاب ها را بنويسم. رفتن من به نوعي حق شناسي از آنها بود.
    
    شما در ايران هم كارگاه داستان نويسي كارنامه را اداره مي كرديد، اين كارگاه آن طرف هم ادامه پيدا كرد؟
    ارتباط با جوان ها هميشه مد نظر من بوده است، آنجا هم بعد از دو، سه ماه ديدم كه غصه خوردن هيچ فايده يي ندارد، خودم را آماده كردم، تصميم راه اندازي كارگاه را با تعداد زيادي از دوستاني كه از قبل مي شناختم، در ميان گذاشتم تا اينكه دو، سه كارگاه عكاسي و نقاشي سراغم آمدند كه اگر مي خواهي بيا و در آتليه ما كارگاه برگزار كن. سرانجام خطاطي به نام «مسعود كريمايي» كه خانه فرهنگ و هنر را در ونكوور داشت و كلاس هاي موسيقي و خط برگزار مي كرد پا فشاري مي كرد، رفتم و با هم صحبت كرديم، او شرايط مرا پذيرفت و مشغول كار شديم. بيشتر اعضاي كارگاه من از دانشجويان ايراني ساكن ونكوور بودند، كم كم بازتاب كارگاه در شهر ديده شد و افراد بيشتري ثبت نام كردند.
    
    شما جزو معدود نويسندگاني هستيد كه هم در ايران كارگاه برگزار كرديد و هم در غربت. كارگاه تان در كانادا هم مثل ايران بازخورد داشت؟
    بله، اتفاقا بازخوردهاي خوبي داشت. اعضاي كارگاه من در كارنامه كه چند جايزه معتبر از جمله گلشيري و روزي روزگاري را كسب كردند. آنجا هم در حد خودش موفقيت هايي داشت. اين نكته را لحاظ كنيد كه اينجا با جمعيت تهران چنين وضعيتي داشت و آنجا با جمعيت ونكوور- و نه كانادا- قطعا نمي توان انتظار يكساني از اين دو داشت. آنجا قبل از من كسي كارگاه تشكيل نداده بود، آقاي «مهدي مصطفوي كاشاني» نفر اول جايزه هدايت از بچه هاي كلاس من بود، نفر چهارم سال قبل اين جايزه هم از بچه هاي كلاس من بود، همچنين نفر سوم فستيوال تيرگان در تورتنو. تعداد زيادي داستان هم از دانشجويان كارگاه من اين طرف و آن طرف چاپ شده است.
    
    با اين اوصاف بيشتر اعضاي كارگاه شما در ونكوور را دانشجويان ايراني تشكيل مي دهند؟
    به صورت ميانگين بله. كساني كه آنجا فوق ليسانس مي خوانند. البته ميان شان كساني هم هستند كه مثلاآنجا 15 سال اقامت داشتند. با آمدن من اين كارگاه ها راه افتاد. با آمدن آقاي رحمانيان و خانم مهتاب نصيرپور در همين شهر، كارگاه هاي بازيگري راه افتاد، تعدادي از بچه هاي من به كارگاه و تعدادي از بچه هاي آنها به كارگاه من جذب شدند. در واقع در ونكوور يك فضاي كوچك اما در عين حال پرجنب و جوشي به وجود آورديم.
    
    از نسل مهاجراني كه بعد از انقلاب يا در دهه 70 داشتيم، خيلي هاشان آن توليدي كه بايد را نداشتند، اگر توليدي هم داشتند، آثارشان نسبت به گذشته در سطح پايين تري قرار گرفت. اما اين طور كه شما مي گوييد نسل بعدتر از شما، تغيير كرده و سطح توليدش هم بالارفته است. مي شود اين مساله را مبنا قرار داد و گفت كه با گردش نسل، كيفيت هم ارتقا پيدا كرده؟
    بله، به نظر من مي شود: چند سرفصل مي توانيم برايش تعريف كنيم. نوع مهاجران چند سال گذشته اساسا با آن مهاجران قبلي خيلي متفاوت است: آنها- نسل گذشته-با انديشه هاي عمدتا سياسي مهاجرت كردند و متعلق به يك دوره خاصي هم بودند كه تغيير در آن كمتر وارد مي شد. ولي مهاجران چهار سال گذشته-كه خود من هم انگار همراه با آنها رفتم: چون تقريبا دو روز مانده بود به انتخابات رسما از كشور خارج شدم- اگر قضاوتي درباره انديشه هاي آنها نداشته باشيم، ولي در مجموع كساني بودند كه حال و هواي ايران را كاملادرك كرده اند، خوب خوانده اند، آثاري كه در ايران منتشر مي شد را ديده اند. در حالي كه مهاجران نسل قبل آثار منتشر شده در ايران را عمدتا نديدند. مثلاوقتي به نسل مهاجران اخير مي گويم «خانه هنرمندان» اينها مي دانند چيست و كجاست، آن نسل اما اساسا با چنين مكاني بيگانه است. وقتي مي گفتم موسسه فرهنگي «كارنامه» تعدادي يادشان بود كه «كارنامه» دفترش كجا بود. در واقع جمعي به مهاجران پيوست كه اين نسل قبل را نو كرد. نسل اخير بچه هاي باهوش و زرنگي هستند. از طرفي اينترنت و گسترش شبكه هاي اجتماعي هم كمك كرد. قديمي ترها هم وقتي ديدند كه مثلامن عضو فيس بوك هستم و با جوان ها ارتباط دارم، ترغيب شدند. از قديمي هاي ما كساني در خارج بودند كه حتي تايپ فارسي هم ديگر نمي دانستند. من اينها را وادار كردم كه فارسي تايپ كنند.
    
    يعني معتقديد اين مسائل در كار خلاقه هم تاثير دارد؟ در واقع صرف مهاجرت نيست كه سطح توليد كيفي نويسنده را پايين مي آورد؟
    قطعا، وقتي آدم خودش را به روز نگه دارد، ابتدا با افسردگي مقابله مي كند. بخش عظيمي از بچه هايي كه مهاجرت كردند، به دليل نداشتن همزبان و در دسترس نبودن كتابخانه دچار افسردگي مي شدند. تا حدود زيادي بستگي به جنم مهاجر هم دارد، اينكه مي خواهد بماند يا مي خواهد دچار افسردگي شود: به هر حال اقامت در غربت و گذران زندگي كار بسيار سختي است. آنجا دانشجو واقعا شبانه روز كار دارد، به زبان ديگري بايد حرف بزند و فكر كند. وقتي به يك زبان ديگري فكر مي كني خيلي وقت ات گرفته مي شود، در حالي كه اينجا دانشجوي ما مي تواند از كلاس جيم شود، آنجا جيم شدن نداريم! كسي آنجا نمي تواند از كلاس جيم شود، جيم شود كه كجا برود؟ كار آدم لنگ مي شود. در نتيجه كسي كه آنجا كار مي كند و به فارسي مي نويسد واقعا هنر مي كند، بايد بهش احترام گذاشت و امتياز اضافه هم به او داد.
    
    پس از مهاجرت خودتان هم از نوشتن باز نمانديد؟
    نخير، يك رمان آماده چاپ دارم. يك بازخواني از شاهنامه و بيرون كشيدن نكات مهمش را در دست دارم. كتاب ديگري هم با عنوان «اجزا و عناصر داستاني» آنجا كار كردم. من آنجا كار زياد كردم.
    
    پس خللي وارد نشد و كليت كارتان زير سوال نرفت؟
    نه، تا اندكي البته خلل ايجاد شد، ولي كليت كارم تحت الشعاع قرار نگرفت. چندتايي مقاله نوشتم، در تاسيس انجمن هنر و ادبيات موثر بودم، سخنراني هايي درباره شاعران معاصر از جمله فروغ و سهراب داشتم.
    
    در اين مدت كارهايي كه در ايران منتشر مي شد را پيگيري مي كرديد؟
    تقريبا پيگير بودم.
    
    وضعيت آثار منتشر شده را از نظر كيفي چطور مي بينيد؟ در اين سال ها داستان نويسي ايران روندي رو به جلو داشته؟
    از نظر من رو به جلو بود. انتظار داشتم كه بعد از اتفاقات چند سال گذشته كه به نظرم واقعه مهمي بود، در ادبيات هم اثر بگذارد و چه بسا به قسمت هايي كه نپرداختيم، بپردازيم. مثلاما در ادبيات زندان، ادبيات جنايي، ادبيات پليسي و ادبيات جادو كارهاي شاخصي نكرده ايم و نويسندگان مطرحي جز چند مورد نداريم. كسي پيدا نشد بعد از سه گانه هاي من بيايد آن را به يك شكل ديگري عنوان كند، ما ادبيات اسطوره يي نداريم. در اين زمينه ها كار نشده، در طنز مثلابعد از عمران صلاحي به آن صورت كار جدي نشده است.
    
    فكر مي كنيد اين نسل تازه اين تجربه هاي كمتر پرداخته شده را مي تواند اجرا كند؟
    من مطمئنم كه مي تواند. همين شور و شوق هانشانه است. جريان هاي پست مدرن در ايران به نظرم در حال برداشتن قدم هاي اوليه است يا حتي بگويم كه برداشته اند، من غير از اين فكر نمي كنم. خودم هم سعي كرده ام با نسل جديد همراه باشم.
    
    در مورد شعر چطور؟ حركت رو به جلو داشته ايم؟
    در شعر به آن صورت نه. ولي باز هم بودند بچه هايي كه كارهاي تازه ارائه كنند، البته بهتر است اسم نياورم.
    
    شعر را تعمدا پرسيدم: از آنجايي كه شما در كارنامه كاري تان سابقه كار روزنامه نگاري هم داريد و دو مجله موفق «مس» و «برج» را سردبيري كرده ايد، نقش ژورناليسم را در هدايت و شكوفايي فضاي ادبيات چگونه مي بينيد؟
    اين سوال، پاسخ مشخصي ندارد. براي من وارد مقوله شعر شدن كمي دشوار است. اما به طور كلي شايد در مورد شعر ما در حال ورق زدن مكتب هاي ادبي هستيم، از جريان هاي سمبوليسم تا سوررئاليسم. علايمي مي بينيم از عصيان، عصياني كه دلش مي خواهد خودش را از دوره هاي قبل متمايز كند و بنياد جديدي را بنا بگذارد كه متاسفانه اكثرا موفق هم نيستند. اما هر كدام از اين جريان هاي زودگذر، هر كدام يكي، دو جمله از خودشان به يادگار براي نسل بعدي گذاشته اند. فرض كنيد كسي مثل نرودا مي آيد و يكسري شعرهاي شكلي را مطرح مي كند، خب ما مي بينيم در 10، 20 سال گذشته مان علايمي از آن نوع شعر پيدا مي شود. اما جرات نكرديم به جوانان اين فرصت را بدهيم كه آثارشان را به نمايش بگذارند. حالافرض كنيد يكهو چشم مان به شاعري مثل «مهرداد فلاح» بازمي شود، در واقع به يك نظر كساني مثل فلاح خطر كردند و خطرشان را بايد ارج بگذاريم. فضا بايد طوري باشد كه تئوري ها منتشر شوند تا جوان ها خودشان را يك جايي از اين حركت وسيع پيدا كنند، آن فضا را كه بايد ايجاد كند؟ تحمل همه ما در بسط آن فضا شريك است. بايد به داستان نويس و شاعر فضا بدهيم تا تجربه كند.قبل از فروغ، سهراب و... ما صرفا از شاعراني مانند مشيري مصراع هايي داريم. در حالي كه امروز وقتي من نگاه مي كنم كساني مانند سيدعلي صالحي، شمس لنگرودي، حافظ موسوي و چند نفري ديگر از جوان ترها سطرهاشان در دهان ها مي چرخد. البته من جزو كساني هستم كه دوست دارم پشت يك شعر صرفا بيان يك جمله زيبا نباشد، پشتش احقاق حقوق فردي و وجدان بشري نهفته باشد. يك پيام عمومي داشته باشد، شايد پيام واژه مناسبي نباشد، اما از نيما ياد گرفته ايم كه پيام در سراسر شعر بايد وجود داشته باشد، نه در يك جمله. بحث بر سر كم كردن بازيگوشي هاي اضافه است. من انتظار دارم وقتي فرم را به خوبي درمي آوري، يك حرفي هم وجود داشته باشد كه لااقل بر اطلاعات و لذت خواننده اضافه شود. من به يك معنا به ادبيات محفلي و نخبه گرا اعتقاد ندارم. من مخاطب خودم را كليه دانشجويان رشته علوم انساني در سراسر كشور فرض مي كنم و فكر مي كنم حرف بايد در سطح ملي بيان شود. وقتي كه اين طور نباشد، من مي گويم خب بخشي از نسل جديد انگار كلاسيك ها را خوب نخوانده است.
    
    در واقع از اهميت خواندن كلاسيك ها صحبت مي كنيد...
    امكان ندارد شما كلاسيك ها را درست نخوانده باشيد و بتوانيد به راحتي به سوررئاليسم برسيد. كسي اينها را درك مي كند كه آنها را خوب خوانده باشد، تا بتواند با ابزار كلاسيك ها كار تازه يي به وجود بياورد. نيما و هدايت دو نوآور بزرگ معاصر ما هستند كه آثار گذشته را خوب خواندند تا توانستند تغيير ايجاد كنند. نمي شود يكباره گفت اين ما هستيم و شعر زير پاي ما است! ادبيات اين تز را به اين صورت قبول نمي كند.
    
    به نوعي علت و ضرورت نشستن شما روبه روي شاملو و اخوان در همين مساله نهفته بود؟
    بخشي اش به همين دليل بود. من رفتم به قول قديمي ها «هل من مبارز» بطلبم. من نماينده يك نسل بودم، مي پرسم آقاي شاملو! شما فلاني را مي شناسيد؟ مي گويد نه، من كتاب را برايش مي برم و او مي خواند، اينكه مي گويد نه، از صداقتش است. ضمن اينكه شاملو به كسي نمي گويد نخوانده ام، اما مرا مي شناسند و به من اعتماد دارد، چون با او كار كرده ام. دلش مي خواهد ساعدي را جاي ماركز بنشاند و من دليل مي آورم كه اين طور نيست.
    
    در واقع شما صرف گفت وگوكننده نبوديد مقابل شاملو، نظر خودتان را هم داشتيد و بيان مي كرديد...
    خب من رفتم كه واقعيتي را روشن كنيم، من مصاحبه نكردم من گفت و گو كردم .مباحثه و مجادله نكردم.من . من با حفظ احترام گفت وگو كردم. هر كدام هم به فراخور كار خودشان. سال 65 كسي نمي دانست شاملو اساسا زنده است يا مرده. آن كار هم جنبه روزنامه نگاري داشت و هم فني بود .
    
    از سال 65 و آن گفت وگو نزديك به 30 سال مي گذرد، من روبه روي شما نشسته ام، بدون اينكه قياسي در كار باشد، محمدعلي داستان نويس امروز فكر مي كند بايد در معرض چه سوالي قرار بگيريد؟
    سوال خوبي است: اما اينكه من بخواهم سوالش را تعيين كنم، كار را سخت مي كنم. مساله يي را به شما بگويم، مساله يي كه در كتاب هاي سه گانه من است: آن سه گانه 15 سال وقت مرا گرفت. بازتاب خوبي هم داشت، ولي آن حرف نهايي را كه بايد كسي به من مي زد، نزد. همه اش تاييد بود، ولي آن 15 سال را اكثر دوستان جوان نديدند، اينكه چرا من اين كار را كردم، عده يي گفتند الزامات دروني يا بيروني بوده است. اما حسي كه من داشتم اين بود كه مي خواستم جاي خالي يك ژانر را پر كنم، حتي شما هم از من سوال نكردي، نرفتيم در وادي ادبيات، بيشتر سوالات اجتماعي بود. من توانستم يكي تعدادي از خوانندگان بالقوه علوم انساني را جذب كنم. ما ژانر نداريم، ما از محدوديت ژانر رنج مي بريم، اين را اينقدر گفته ام و باز هم مي گويم تا شايد نسل شما يك گوشه كار را بگيرد.
    
    اما به عنوان بحث آخر: با روي كار آمدن دولت جديد بحث هايي مطرح شد در باب سپردن مميزي به ناشران و بعدتر سپردن مميزي به خود نويسندگان. سپردن مميزي به دست ناشران طبق گفته هاي مدير اداره كتاب هنوز هم در دست بررسي است، شما فكر مي كنيد راه حل اين قضيه چيست؟ آيا امكان اين كار وجود دارد؟ آيا راه درستي است؟
    به اين صورت امكان ندارد، مساله حل نمي شود. بحث مميزي كتاب در كشور ما از مشروطه به بعد و با روي كار آمدن حكومت پهلوي شكل واضح، روشن و قانوني به خود گرفت. تاريخ ما نشان مي دهد كه به هر حال از صفويه به اين طرف، بعضي ها طبق سليقه خودشان چيزهايي را نمي پسنديدند و با يك دستور مجوز اثر را ملغي مي كردند. از دوره رضاشاه هم به صورت جدي تر با مساله مميزي مواجه هستيم. مميزي در ذهن روشنفكر ايراني جا خوش كرده و همواره با آن درگير بوده است. تا رسيدم به محمدرضا پهلوي كه آن دوره ديگر ما از نزديك شاهد و درگير مميزي بوديم: مساله يي است كه به اين راحتي، به دلايل گوناگون تاريخي نمي توانيم فراموشش كنيم، مساله يي است كه روي دوش روشنفكر ايراني سنگيني است. در ايران به هزار دليل و سابقه مبارزاتي كه داريم تا قرن ها به عنوان يك كشور مبدا در منطقه يك گوشه يي از كار با ما است، نمي توانيم خودمان را دست كم بگيريم و نمي توانيم حواس مان نباشد. جنبش روشنفكري هم در ايران از همه منطقه جلوتر بوده است. پيش از انقلاب اكتبر روسيه، ما نهضت مشروطه را داشتيم. اين مسائل در ضمير روشنفكر ايراني مانده و فراموش نمي شود. حكومت پهلوي عوض اينكه راه حل پيدا كند، سانسور را دولتي كرد و با وجود غرب زدگي در پايان يك متحجر بيشتر نبود.
    امروز هم با مساله مميزي روبه رو هستيم و فكر مي كنم تا دنيا دنياست اين مساله به نتيجه نخواهد رسيد. ما به اين نتيجه رسيديم كه يك خرد جمعي بايد اين مساله را حل و فصل كند. اساسنامه اوليه كانون هم روي اين مساله كتاب تاكيد دارد و نه مطبوعات و راديو. در نتيجه ما مي توانيم مساله كتاب را يك جور حل كنيم. حالادر اين ميان بعضي ها راه حل هاي بعضا خوشبينانه و با صداقتي هم مطرح مي كنند، ولي هيچ كدام به فكر عملي شدن آن نيستند. شايسته است كه ما اين مساله را حل كنيم و اين مساله بدون مشاركت دستگاه هاي ذي ربط حل نمي شود. يك بار جايي گفتم به صورت كدخدامنشي بايد اين مشكل را حل كرد. برويم با آقاي «سيد عباس صالحي» كه تحصيلات حوزوي دارد و زبان حوزه را هم مي داند، صحبت كنيم تا يك راه حلي پيدا شود. مثلادولت بگويد فلان موارد جزو مميزي است، البته مي دانم كه دولت هم نمي تواند رسما اعلام كند اما شايد بشود با كدخدامنشي مساله را به مجمع تشخيص مصلحت كشاند تا آنها پادرمياني كنند، فتوا بگيرند و مميزي رها شود. من نظرم اين است كه ارشاد خودش را بكشد كنار از اين ماجرا و درگير مساله مميزي نشود.
    
    به نظر شما ناشر مميزي را برعهده بگيرد يا نويسنده؟ كدام كارآمدتر است؟
    هيچ كدام با توجه به وضعيت امروز جواب نخواهد داد. زمينه بايد فراهم شود تا نويسنده و ناشر احساس امنيت كند. وقتي احساس امنيت وجود نداشته باشد، من چطور مي توانم قبول كنم كه مميزي به عهده من است؟ جواب مجازات من چيست؟ من حتي نمي دانم دقيقا خط قرمز كجاست؟ خط قرمزها بايد مشخص شوند، البته باز هم مي گويم اين كار براي هر دولتي بدنامي دارد ولي بالاخره يك دولت بايد يك بار براي هميشه اين بدنامي را بپذيرد و طبق قانون اساسي رفتار شود.
    ديگر نمي دانيم خط قرمزها كجاست / گفت وگو با «محمد محمدعلي» به بهانه چاپ آثار تازه و بازگشتش به ايران
    


 روزنامه اعتماد، شماره 3013 به تاريخ 29/4/93، صفحه 7 (ادب و هنر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 145 بار
    



آثار ديگري از "سيد فرزام حسيني"

  شعر السمان را مي توان در ادبيات مقاومت دسته بندي كرد / گفت وگو با «عبدالحسين فرزاد» به بهانه ترجمه مجموعه شعري از «غاد\ السمان»
سيد فرزام حسيني، اعتماد 22/1/94
مشاهده متن    
  رسيدن به روايت محض و خالص / گفت وگو با «محمود حسيني زاد» به بهانه انتشار مجموعه «سرش را گذاشت روي فلز سرد»
سيد فرزام حسيني، اعتماد 6/12/93
مشاهده متن    
  اگر كسي از مردن لذت نبرد آدم بدبختي است / گفت وگو با «هوشنگ مرادي كرماني» به بهانه چاپ مجموعه داستان «ته خيار»
سيد فرزام حسيني، اعتماد 29/11/93
مشاهده متن    
  سياسي شدن نويسنده و شعاري شدن ادبيات / گفت وگو با بيژن اشتري درباره تاثير ادبيات روسيه بر ادبيات ايران
سيد فرزام حسيني، اعتماد 27/11/93
مشاهده متن    
  پرسه در مه
سيد فرزام حسيني، اعتماد 26/11/93
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه برزگر
متن مطالب شماره 1127، آبان 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است