|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق94/5/3: گفت وگو با سعيد دبيري موزيسين و ترانه سرا: تنها گروه فارسي خوان بوديم
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3365
چهار شنبه 24 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2354 3/5/94 > صفحه 11 (هنر) > متن
 
      


گفت وگو با سعيد دبيري موزيسين و ترانه سرا: تنها گروه فارسي خوان بوديم


نويسنده: مرجان صائبي

اوايل دهه ٤٠ در ايران گروه هايي به تقليد از موسيقي راک و بلوز -که آن دوره در غرب رواج داشت- شکل گرفتند. اين گروه ها اغلب کارهاي «بيتلز»، «رولينگ استونز»، «ري چارلز» و... را کپي مي کردند؛ گروه هايي مثل: «اعجوبه ها»، «بلک کتز»، «گلدن رينگ»، «شبح»، «تکخال ها»، «ربلز» و... . به مرور خلاقيت هايي در اين گروه ها اتفاق افتاد. يک سري شروع به تلفيق اشعار فارسي با استايل غربي کردند و برخي گام ها را تغيير دادند اما صدا دهي اين گروه ها بيشتر به موسيقي پاپ نزديک شد و با اين که در جذب قشر جوان موفق بودند اما فعاليتشان تداوم پيدا نکرد ؛ اکثر بندها منحل شدند و بيشتر نوازنده ها به سمت همکاري با ستاره هاي پاپ گرايش پيدا کردند. شايد اگر بخواهيم تصويري از روند موسيقي راک در ايران ارائه دهيم، فرهاد مهراد بهترين نمونه باشد که بعد از فعاليت در گروه «بلک کتز» به صورت فردي اين مسير را ادامه داد و موفق ترين و مهم ترين تجربيات موسيقايي در اين سبک را از خود به يادگار گذاشت.
     سعيد دبيري را بيشتر به عنوان ترانه سرا مي شناسيم و البته بيراه هم نيست چون ترانه هاي معروفي مثل: «زمستان» ، «فرنگيس» ، «خدا چرا عاشق شدم» ، «پرنده»، «آوازه خوان نه آواز»، «قاصدک»، «مجسمه»، «جزيره» و... سروده، اما در اصل او يکي از کساني است که در دهه٤٠ گروه «گلدن رينگ» را تشکيل داد که از معدود گروه ها يا به قول سعيد دبيري، تنها گروهي بوده که استايل موسيقي غربي را با ترانه هاي فارسي که اعضاي گروه مي سرودند ادغام مي کرد. او يکي از چهره هاي مهم در شکل گيري جرياني بود که تحت عنوان راک فارسي مي شناسيم، اما اتفاقات اجتماعي سال هاست او را از متن جريان موسيقي دور کرده و عمده فعاليت او در سال هاي گذشته به تدريس موسيقي محدود شده. اين گفت وگو بسيار طولاني تر از آن چيزي بود که در ادامه مي خوانيد که به دلايلي، به بخش هايي درباره شکل گيري گروه گلدن رينگ و خاطراتي از فرهاد مهراد، سرگذشت ترانه زمستان و همکاري با واروژان اکتفا کرديم. باشد که بعدها فرصتي براي چاپ بخش هاي ديگر فراهم شود.
    
    خانواده و موسيقي
     دهه ٤٠ موسيقي مدرن در ايران خيلي باب نبود. شايد تنها آموزشگاه گيتار براي عباس مهرپويا بود. قبل از تشکيل گروه «گلدن رينگ» چطور با موسيقي پيوند خورديد؟

     در خانواده ما کسي نبود که به موسيقي علاقه مند باشد. پدرم روحاني بود و در حوزه علميه تهران در مدرسه« صدر» تدريس مي کرد و مايل بود من پزشکي بخوانم. در چنين خانواده اي کسي انتظار نداشت من دنبال موسيقي بروم. ١١، ١٢ساله بودم که خواهرم ازدواج کرد و اتاقش به من رسيد. خودم با چوب و سيم، ساز درست کرده بودم و با همان يک چيزهايي مي زدم. منزلمان جواديه بود؛ جنوبي ترين نقطه تهران. آن زمان گيتار به آن صورت باب نبود. من هم پول خريدش را نداشتم. فقط اورين موره و مهرپويا بودند که گيتار تدريس مي کردند. (بعدها وقتي که ١٧سالم شد در کلاس هاي عباس مهرپويا معلم گيتار شدم). درواقع يکي از دوستانم گيتاري داشت که استفاده نمي کرد و آن را به من داد. آن زمان نه تيونر داشتم نه دياپوزون بود. يک نُت را کوک مي کردم -که شايد درست نبود - و نت هاي بعدي را براساس آن گوش مي کردم. يک معلم خصوصي ارمني داشتم و روزهايي که پدرم نبود با پول هايي که جمع کرده بودم هفته اي يکي، دو روز به خانه ما مي آمد. تا اينکه پدرم متوجه شد. همان موقع در کلوپ ليدو هم گيتار مي زدم و اين شرايط براي خانواده من قابل قبول نبود. درواقع ديگر در آن خانه جايي نداشتم. در خيابان جمهوري يک اتاق از يک آپارتمان را اجاره کردم و به مدرسه عالي روزنامه نگاري دکتر مصباح زاده رفتم و اما بعد از دو سال به خاطر موزيک رهايش کردم.
    
     چطور به سمت ترانه سرايي رفتيد؟
     در کلوپ «ليدو» آهنگ هاي ديگران مثل پرويز وکيلي را مي نوشتم و با ترانه هاي خودم مي خواندم. گويا قنبري نقدي براي ترانه هاي (بيت بند) گلدن رينگ نوشته بود و چون نوشتن ترانه ها معمولابا من بود، اسمم به عنوان ترانه سرا مطرح شد (البته کار ما کارگروهي بود، چهار نفري با هم ترانه اي مي نوشتيم که با ملودي هماهنگ باشد. درواقع ترانه نبود، يک پيام دسته جمعي بود که با چند صدا (فاصله) سوم و پنجم اجرا مي کرديم.) يک شب آقاي فتح الله رياحي نزد ما آمد و گفت خانمي هست که صداي خوبي دارد اما بي سواد است و مي خواهيم اين خانم را معروف کنيم، الان در لاله زار کار مي کند. ترانه: «دوست دارم مي دوني اين کار دله...» را همان جا سر ميز گفتم. بعد از آن هم ترانه «دختر ديوونه». بعد از آن مرحوم امير پازوکي گفت فيلمي دارم که قرار است ايرج در آن ترانه بخواند و من ترانه «آي آدماي خوشبخت» را نوشتم و ايرج به جاي فردين در فيلم «مردان خشن» خواند. بعد از مدتي متوجه شدم درحال رفتن به سمت موسيقي لاله زار هستم. براي همين خودم را از اين حيطه بيرون کشيدم و به اتريش رفتم چون هدفم بالاتر بود.
    
     بازگشت از اتريش و تشکيل گلدن رينگ
     درواقع تشکيل گلدن رينگ زماني بود که دوره آهنگ سازي را گذرانده بوديد؟

     ١٨سالم بود که از اتريش برگشتم. آن زمان گروه بازي در ايران مُد شده بود. قبل از آن هم گروهي به نام «سعيدها» داشتيم؛ يک سعيد ديگر مثل خودم پيدا کرده بودم و با هم گروه «سعيدها» را تشکيل داده بوديم. (مي خندد) اما تشنه تحصيل بودم. مي خواستم وقتي مي نوازم، بتوانم بفهمم و بنويسم. وقتي به ايران برگشتم با جمشيد زندي گروه «گلدن رينگ» را تشکيل داديم. آپارتماني را آکوستيک کرده بوديم و در آن کار مي کرديم. درواقع اسپانسرمان هم دايي جمشيد زندي بود. آهنگ «اي يار بلا» را که ساختيم خيلي معروف شد و با درآمدي که داشتيم، بدهي هايمان را پرداخت کرديم. در اين گروه من (گيتار)، جمشيد زندي (کيبورد) و فريبرز فرهودي (درام) مي زد. واروژ هم خواننده مان بود که در جواني فوت کرد و صداي فوق العاده زيبايي داشت.
    
     چطور به پست هم خورده بوديد؟
     از طريق آگهي روزنامه که جمشيد زندي منتشر کرده بود، همديگر را شناختيم. زماني هم بود که بيتل ها در ايران خيلي گل کرده بود. وقتي بيتل ها، رولينگ استونز و اني مالز مطرح شدند، ايران پر از گروه موسيقي شده بود که «اعجوبه ها» معروف ترينشان بود. اما ما تنها گروهي بوديم که شايد ٢٠ کار اورجينال منتشر کرديم يعني کارهايمان کاور نبود. البته اعجوبه ها هم که متشکل از جمشيد علي مراد و فريدون رياحي بود، دو، سه آهنگ اورجينال داشتند. اما بيشتر کارهايشان ترانه هاي فولک بود که آنها را با سازهاي غربي و چندصدايي مي خواندند.
     بقيه هم خارجي بودند مثل گروه «بلک کتز»، «شبح»و «هارد استونز» که براي فريبرز لاچيني بود؛ چون در اروپا گروه «رولينگ استونز» مشهور شده بود، اينها هم اسم گروهشان را گذاشته بودند «هارد استونز» و همان کارها را کاور مي کردند و به لاتين در کلوپ ها مي خواندند.
     گروه فارسي خوان فقط ما بوديم، ما فقط ريتم ايراني استفاده کرديم. چون ريتم شش و هشت در لاتين هست اما شش و هشت ما باباکرمي است و فقط متعلق به ايران است، مثلاموسيقي غربي نيم پرده بوده و کاري در اين مورد نکرده ايم. تنها کاري که به اشتباه انجام داده اند، اين است که بعضي ها روي نيم پرده ها ربع پرده درست کردند؛ قضيه شترمرغ که نه شتر است و نه مرغ. تنها کاري که ما را با گروه هاي ديگر متمايز مي کرد اين است که خودمان آهنگ مي ساختيم و بقيه کاور مي کردند. چهار سال در گلدن رينگ بودم تا اينکه اين گروه منحل شد و به گروه «ربلز» رفتم.
    
     فرهاد، مرد بي مانند موسيقي
     همان زمان بود که فرهاد در کوچيني مي خواند؟

     بله، فرهاد صداي زيبايي داشت، مثل آرميک گيتار نمي زد اما با همان چند آکورد، خيلي از آهنگ هاي معروف را مي زد و مي خواند. روزهاي جمعه راديو برنامه اي داشت که گروه هايي که به اصطلاح نوآور بودند را دعوت مي کرد؛ فرهاد آنجا هم برنامه داشت. زماني که از همسرم « بتي» جدا شدم در خيابان خواجه نصير طوسي (شريعتي فعلي) زندگي مي کردم و خانه فرهاد در خيابان آمل بود. يک کوچه با خانه من فاصله داشت و چون من مجرد بودم يک کليد به او داده بودم و هر شب حتي زماني که من خانه نبودم به خانه ام مي آمد و بعضي اوقات آنجا گيتار مي نواخت و مي خواند. با اينکه مشکل دارويي داشت اما من از فرهاد چيزهايي ديدم که شايد فقط در قصه ها بشنويد. فرهاد استغناي روحي عجيبي داشت، يعني تا اندازه اي بي پول بود که پول سيگارش را از مادرش مي گرفت اما حاضر نبود در کلوپ هاي شبانه بخواند. در کوچيني هم که مي خواند، کوچيني کلوپ نبود، بيشتر پاتوق هنرمندان بود و فرهاد فقط آنجا مي خواند.
     يادم هست در پارک ارم که محل نمايش بود، کنار استخر يک خانم روي صورت يکي از خواننده ها اسيد پاشيده بود. صاحب آنجا مي خواست يک نفر را جايگزين خواننده کند و همان شب دو نفر سراغ ما آمدند و يک ساعت با فرهاد صحبت کردند و حتي چک سفيد امضا دادند و خواستند به جاي آن خواننده بخواند. اما قبول نکرد. با اينکه اين قدر بي پول بود، زير بار اين قضيه نرفت. بعد که دليل کارش را پرسيدم، گفت: هر کاري که دوست دارم انجام مي دهم. چند سال قبل هم که فرهاد زنده بود اتفاقي گذرم به خيابان شريعتي افتاد، فرهاد را ديدم که يک دشداشه سفيد پوشيده و يک کليد بزرگ گردنش انداخته. مي خواست از خيابان رد شود و من را ببيند که همان زمان ماموران او را به عنوان معتاد گرفتند. هميشه اين شکلي بود؛ يک پيراهن سفيد روي شلوار سفيدش مي انداخت و يک کليد بزرگ هم به گردنش مي انداخت. يعني حالت نرمالي نداشت. آن زمان با يک خانم که ظاهرا دکتر بود ازدواج کرده و ترک کرده بود. به ماموران گفتم ايشان خواننده معروف «فرهاد» است. وقتي او را شناختند احترام گذاشتند و رفتند. با هم که صحبت کرديم متوجه شدم منزلش همان حوالي است و وقتي تلفنش را خواستم، گفت نمي توانم تلفنم را به تو بدهم. تلفن همسرش را داد و گفت با همسرم تماس بگير و ايشان اگر خواست تلفن من را به تو مي دهد. تا اين حد استتار شده بود. البته خوب بود چون ترک کرده بود و به بيمارستان هاي ترک اعتياد سر مي زد و کمک مي کرد.
    
     سيمين غانم و عماد رام... .
     ترانه «قلک چشات» هم براي شماست. سيمين غانم در اصل با اين ترانه معروف شد؟

     الان ستاره هاي موسيقي پاپ هرچه بخوانند ديگر مهم نيست چون معروف شده اند. اما اگر بتوان با يک ملودي يک نفر را معروف کرد، مهم است. فريبرز لاچيني خيلي مايل بود که آهنگ ساز شود. او را نزد فريدون فروغي بردم و گفتم قبلادر گروه «هارد استونز» بوده. از اينجا با هم رفيق شديم. پس از مدتي رفت وآمد يک ترانه از من خواست، سيمين غانم هم از فاميل هايشان بود. شعر را به فريبرز دادم و شعر «قلک چشات» اين طور ساخته شد.
     ترانه «فرنگيس» را خيلي قبل تر نوشتيد. من هميشه فکر مي کردم اين ترانه را اول عماد رام خوانده است... .
     آهنگ فرنگيس اصلاربطي به او نداشت. با ارکستر خودش آن را خوانده بود. اين کار که معروف شد در تلويزيون فرهنگ وهنر خواند و گفت تمام آهنگ و ترانه متعلق به خودم است! بعد که ما ناراحت شديم و خودش هم متوجه اشتباهش شد، گفت من هول شدم! اين طور معذرت خواهي کرد. ما هم فراموش کرديم. بعد فهميدم کارش همين است، مثلاچند آهنگ که همشهريانش از شمال فرستاده بودند به نام خودش پخش کرده بود.
    
     زمستان و نابغه تنظيم
     در چه حال وهوايي بوديد که ترانه «زمستان» را گفتيد؟

     زماني که «زمستان» را گفتم، شناخته شده بودم. وليعصر آن زمان مانند طاق نصرتي از درخت ها بود. جاي کوچکي نزديک تجريش بود که تراس قشنگي داشت و آقايي هم بود که صداي خوبي داشت و آنجا مي خواند. يکي از شب ها با دوستان به آنجا رفته بوديم موقع حساب کردن متوجه شديم همان خواننده که «افشين» بود ميز ما را حساب کرده. فکر مي کنم مو اضافه کرده بود چون اين کار مُد شده بود. به ايشان گفتم صدايت خيلي خوب است دوست داري يک اسم براي خودت داشته باشي؟ گفت از اين وعده ها به من داده اند اما من خوشحالم که به اندازه يک پول ميز حساب کردن و گپ زدن با شما آشنا شده ام. با گرفتن تلفن با هم دوست شديم و بعد از آن افشين در تولد دوستان و فاميل ما مي خواند.
     ترانه زمستان حدودا سال ٥٥ به بار نشست. در اصل اين ترانه را تحت تاثير دوران کودکي ام و فقر خانواده ام نوشته بودم. گاهي شما زمستان را در اسکي و کنار شومينه تجربه مي کنيد، اما براي من که با کتاني پاره دنبال يک توپ پلاستيکي مي دويدم و پاهايم يخ مي کرد و خانه گرمي نداشتم، اين طور نبود. درواقع اين ترانه براي من کاملاشخصي بود. يک روز به افشين گفتم من شعري به نام «زمستان» دارم. مي خواهم تو آن را بخواني. با سياوش هم رفيق بوديم. سياوش با اينکه سواد موسيقي ندارد ملودي ساز خيلي خوبي است. از او خواستم روي اين ترانه ملودي بسازد. سياوش هم گفت چه چيزي به من مي رسد؟ گفتم اگر ميهماني داشته باشي، افشين برايت مي خواند. خلاصه يک ملودي براي «زمستان» نوشت. نزد واروژان رفتم و گفتم يک خواننده هست که معروف نيست اما خيلي زيبا مي خواند. واروژان قبول کرد کار را تنظيم کند. روز اول موقعي که واروژان به استوديو آمد و افشين را با آن موها ديد، از طرز نگاهش متوجه شدم ناراحت است، چون سياوش هم قيافه جالبي نداشت، البته الان قيافه بهتري دارد. لابد واروژان در دلش گفته اينها مرا به بازي گرفته اند. اسم واروژان استرس مي آورد، خيلي سخت بود که يک جوان ٢٥ساله و گمنام بخواهد روبه روي واروژان که مدام با ستاره هاي موسيقي کار مي کرد، بخواند. اما افشين آن قدر اعتمادبه نفس داشت که بدون اينکه استرس داشته باشد، خواند و واروژان با لهجه ارمني گفت: «دستت درد نکنه، چقدر قشنگ مي خونه». افشين خودش باور نمي کرد که يک پول شام حساب کردن به اينجا منجر شود. افشين وقتي که «زمستان» را خواند به يک چهره بدل شد.
    
     اينکه دنبال واروژان رفتيد به خاطر اهميتي بود که شعر «زمستان» برايتان داشت؟
     بله در صورتي که آن زمان تنظيم کننده هايي مانند آندو، اريک و منوچهر چشم آذر هم بودند. من نمک گير افشين بودم چون آدم خوبي بود. «زمستان» هم زندگي خودم بود. انگار مي خواستم اين کار را از قلب خودم جدا کنم. خط به خط «زمستان» هم من و بچگي هايم را به ذهنم مي آورد.
    
     با خانواده تان ارتباط داشتيد؟
     زماني که معروف نشده بودم مادرم يواشکي به من پول مي داد و برايم غذا مي آورد چون سنم کم بود. زماني که يک مقدار معروف شدم و برنامه معروفي من را دعوت کرد، بعد پدرم با من تماس گرفت و گفت اسمت را در راديو شنيده ام و خيلي خوشحال شدم. گفت يک مقدار از «زَرَند» بگو. (جايي که پدرم به دنيا آمده و چند چاه زده و کمک کرده بود) پدرم گفت از کارهاي من در راديو بگو و از آن به بعد عيدها اگر خارج از ايران نبودم، يکديگر را مي ديديم.
    
     تنظيم «پرنده» را هم آقاي واروژان انجام داد؟
     نه، تنظيم هاي واروژان با چهار، پنج ساز انجام نمي شد. دستمزد واروژان خيلي زياد بود. البته خيلي وقت ها هم پولش را نمي دادند. واروژان هم واقعا چيزي نمي گفت. برعکس پازوکي و خيلي ها که اول پول را مي ديدند، اصلابه اين چيزها توجه نداشت. يادم هست قلب واروژان ناراحت بود و ظاهرا ١٠ هزار تومان هزينه جراحي اش بود. به خواننده زني که بيشتر کارهايش را تنظيم کرده بود و وانيک و وارطان گفت اين پول را به او دهند ولي کسي قبول نکرده بود و اين طور فوت کرد. با هنري که او داشت نصف تهران بايد متعلق به او مي بود. کارهاي واروژان موسيقي ايران را متحول کرد. شارل ازناور، آوازه خوان صاحب نام فرانسوي، وقتي به تهران آمد به دعوت واروژان به استوديو (الکوردبس) که يک زيرزمين کوچک زير شيريني فروشي (نانسي) واقع در عباس آباد و بهشتي فعلي بود،رفت. وقتي موسيقي واروژان را شنيده بود باور نکرده بود اين قطعات در اين اتاق کوچک ضبط شده باشد.
    
     واقعا عاشق خواننده اي شده بود که کارهايش را تنظيم مي کرد؟
     نه اصلااهل اين حرف ها نبود. اصلامتوجه نبود چه کسي کنارش ايستاده. فقط موسيقي را مي ديد. مدام با ساز بود يا فقط به خواننده اشاره مي کرد. نه با خواننده ها زدوبندي داشت و نه به منزلشان مي رفت. چون خيلي از آهنگ سازان هستند که در ميهماني هاي خواننده ها شرکت مي کنند. اما واروژان اهل اين حرف ها نبود.
    
     افشين بعد از زمستان چه کرد؟
     زماني که معروف شد، شعر «دو خونه» را برايش گفتم. بعد يکي، دو کار از پازوکي خواند مثل «تو آخرين طبيبي». و يک سري از کارهاي قديمي فرشيد رمزي «زنگوله ها» را بازخواني کرد. اما هيچ کدام مثل زمستان نشد. شبي که فوت کرد آن طور که شنيدم، ١٢ شب در استوديو پاپ با خواهش به ناصر چشم آذر گفته بود به من ١٠ دقيقه وقت بدهيد که يک تِرَکي که مانده را بخوانم. بعد هم يکراست رفته بود خانه زني که صيغه اش بود و يک فرزند هم از او داشت. بعد به خانه برادرش ناصر آهنيان مقدم رفت. ناصر تعريف مي کرد که آن موقع شب آمده بود از من خداحافظي کند. زکايي سردبير مجله جوانان با ما تماس گرفتند که افشين در جاده هراز تصادف کرده است. در ارکستر افشين پسري به نام رضا بود که فلوت مي زد بعد که او را ديدم، گفت افشين يک ساعت در جاده خون ريزي داشت و کسي او را به بيمارستان نبرد. وقتي خواسته بود سبقت بگيرد ميله فرمان وارد سينه اش شده بود و اگر يک ماشين او را به بيمارستان مي برد شايد زنده مي ماند چون همه زنده مانده بودند. در اصل از خون ريزي زياد فوت کرده بود.
    
     بعد از انقلاب
     وقتي انقلاب شد از ايران رفتيد؟

     در شلوغي قبل از شکل گيري انقلاب، عده اي منتظر بودند تا از آب گل آلود ماهي بگيرند. به منزل ما ريختند و کل ساز، آلبوم، آرشيو موسيقي و کارهاي من را سرقت کردند و يک کد پيگيري دروغي دادند که جعلي بود. بعد از ايران رفتيم چون اوايل انقلاب از تمام هنرمندان مخصوصا در رشته موسيقي در دادستاني انقلاب تعهد کتبي گرفتند که کارشان را ادامه ندهند. من و همسر اولم از ايران رفتيم. آنجا پاسپورت نداشتيم و مدام منتظر بوديم که بتوانيم به ايران برگرديم. پنج، شش سال بعد از انقلاب پدرم بيمار شد و من برگشتم. بعد از مدتي حال پدرم خوب شد و تا چند سال قبل هم زنده بود. من هم در ايران ماندگار شدم. چند سال بعد دوباره ازدواج کردم. موسيقي هم قدغن بود و من مغازه اي اجاره کردم که عطر مي فروختم. اما در اين مدت هميشه به صورت خصوصي موسيقي درس مي دادم. جوان ترها مي گويند ما نسل سوخته هستيم. اتفاقا نسل سوخته ما هستيم. چون زماني که ٣٠ساله و زحمت هايم را کشيده بودم و مي خواستم از معروفيتم استفاده کنم، ممنوع الکار شدم.
    گفت وگو با سعيد دبيري موزيسين و ترانه سرا: تنها گروه فارسي خوان بوديم
    


 روزنامه شرق، شماره 2354 به تاريخ 3/5/94، صفحه 11 (هنر)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 1707 بار
    



آثار ديگري از "مرجان صائبي"

  از طرح هاي سينمايي بابك زنجاني تا ابهام در منابع مالي <شهرزاد> / گزارش «ايران» از اعتراض ها به ورود «پول هاي مشكوك» به سينما و شبكه نمايش خانگي
مرجان صائبي، ايران 15/9/95
مشاهده متن    
  موسيقي در افغانستان سانسور نمي شود / گفت و گو با مسعود حسن زاده خواننده، نوازنده و ترانه سراي گروه موسيقي مورچه ها
مرجان صائبي، شرق 23/4/95
مشاهده متن    
  موج سواري با نامه اي منتسب به «حبيب»
مرجان صائبي، شرق 31/3/95
مشاهده متن    
  فرزند فروغ بودن / گفت وگو با كاميار شاپور
مرجان صائبي، شرق 22/2/95
مشاهده متن    
  موسيقي شهري مي سازم نه تلفيقي / گفت وگو با «رامين بهنا»، آغازگر جريان موسوم به تلفيقي
مرجان صائبي، شرق 8/2/95
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
مجله روانشناسي و روانپزشكي شناخت
متن مطالب شماره 6 (پياپي 506)، 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است