|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران95/3/8: «ارنست همينگوي» روزنامه نگار محبوبم است
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6663
دوشنبه بيستم آذر ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6223 8/3/95 > صفحه 16 (اجتماع) > متن
 
      


«ارنست همينگوي» روزنامه نگار محبوبم است
گفت و گو با زني روستايي كه ماست و شير مي دهد؛ روزنامه مي خرد

نويسنده: زهرا كشوري

ظرف «شير» روي دوشش بود. جاده خلوت بود. سوارش کردم. گفت: پسرم چه کاره اي؟ گفتم: روزنامه نگار. گفت: «همينگوي» هم روزنامه نگار بود... ! همين تعريف براي پيدا کردن زني در بلنداي فيروزکوه که يک روز صبح با ظرف شيري روي دوش، چشم هاي همکار ما را از تعجب گرد کرده است؛ کافي است. هرچند پيدا کردن زني که همينگوي محبوب ترين روزنامه نگارش است، راحت نيست. زني روستايي که سواد زيادي ندارد اما چخوف مي خواند. صبح هايش را با دوشيدن گاوها شروع مي کند در حالي که به سرنوشت «ربکا» فکر مي کند. کشاورز نمونه شده است. لاي کتاب هايش پر از تکه روزنامه هايي درباره نويسندگاني است که دوست دارد. زني دامدار که در چند دقيقه زندگي «بالزاک» را برايت روايت مي کند، نويسندگان روس را دوست دارد اما براي«فرحناز علي مددي» همينگوي چيز ديگري است.
    
    مي خواهيد شمارگان روزنامه را بالاببريد؟
    مشترک مورد نظر در دسترس نيست. آنجا که او زندگي و جهان را به نظاره نشسته است؛ امواج خط نمي دهد. حق دارد که بگويد: «کسي به حرف هاي ما گوش نمي دهد.» جايي در 35 کيلومتري «فيروزکوه». به قول خودش؛مزرعه. خطوط ارتباط بعد از يک هفته راه مي دهد و در ميان جاده اي که او را به سمت مزرعه مي برد؛ پيدايش مي کنم. سريع مي روم سر اصل مطلب. اصل مطلب زني روستايي است که دارد کنار گوسفندهايش «جنگ و صلح» تولستوي را مي خواند. براي او اما اصل چيز ديگري است. مي پرسد: «از روزنامه ايران زنگ مي زني؟ من اين روزها بيشتر «ايران» مي خوانم وجام جم.» وسط سوال هاي من خودش قرار ديدار را مي گذارد: «فردا مي آيم ايران.» فردا تا برسد به طبقه سوم؛گذشته روزنامه را درمي آورد: «ايران 22 ساله شد. سال 73 دو ماه مانده به 74 افتتاح شد.» توي حرف هاي او پر از آدم هايي است که براي او «کتاب» مي آورند. او در مقابل به آنها ماست و شير مي دهد! روزنامه مي دهند و ميوه مي گيرند. نه اينکه آنها چيزي بخواهند او مي خواهد «قدرشناس» باشد: «توي مشتري هايم آدم هاي حسابي زيادي پيدا مي شود.
    دکتر، مهندس. ضبط را روشن نکن.» جاي من و خودش را عوض مي کند: «هدفت از اين کار(مصاحبه) چيه؟» -شما شخصيت جذابي داريد. -آهان مي خواهيد شمارگان روزنامه را بالاببريد و بگويد مثلاً يک زن روستايي هم به «روزنامه» علاقه دارد. اما او بيشتر از يک علاقه مند به روزنامه است. بي شک اگر مسير زندگي اش جور ديگر رقم مي خورد؛ امروز يک روزنامه نگار منتقد بود که قلمش تن و جان هر مدير کم کاري را مي لرزاند! زمستان ها اطراف مزرعه جز او و خانواده اش هيچ پرنده اي پر نمي زند. وقت زياد است براي خواندن. با پدر و پسرش زندگي مي کند. همسايه هاي قديمي اش حالاهمه خوش نشين شده اند: «زمستان ها درآمدي نيست. هوا سرد است و جاي تفريح نيست اما تابستان که هوا گرم مي شود، مردم دسته دسته مي آيند.» چشم هايش برق مي زند. مي گويد: «بالاخره آمدم روزنامه ايران.»
    
    گفتم تو مدير رستوران مي شوي!
    او حرف هاي زيادي دارد که مي توانست در قالب يک مقاله خواندني در صفحه فرهنگي يک روزنامه بنشيند اما جاي او به عنوان يک «روزنامه نگار تخصصي حوزه محيط زيست» هم در رسانه ها خالي است. اجراي طرح ناموفق«طوبي» را آنقدر اشتباه مي داند که از آن به عنوان يک «خيانت» بزرگ ياد مي کند. چرا؟ چون ايران در منطقه خشکسالي است. روي خط است. خودش مي پرسد: «خط چيه؟» جواب هم مي دهد: «خط فلات. جاهايي که فلات هستند آب زير زميني اش کم است. اما در طرح طوبي آمدند و مجوز چاه دادند؛ تمام چشمه ها خشک شد. هيچ کس نيامد بپرسد که اين آب کجا را آبياري مي کند. کدام زمين را سيراب مي کند؟» راه حل هم دارد: «آنها بايد همين چشمه ها را «بهينه» مي کردند و به «بهره وري» مي رساندند. هم کشاورز را نابود کردند هم دست يک عده سودجو را باز گذاشتند.» زني که در آب هاي «سرباز» سيستان و بلوچستان با «گاندوها (تمساح پوزه کوتاه) شنا کرده است. مي گويد: «6سال با پدرم توي جاده بودم.» پدر شوفر جاده ترانزيت بود اما براي کارهايش به کمک احتياج داشت. بنابراين او همپاي جاده شد تا در کنار پدر خيلي چيزها را ياد بگيرد. از سيستان وسرباز دل مي کند و دوباره مي آيد به مراتعي که حالاخشک شده اند: «زمين ها را با اين طرح اشتباه خشک کرده اند حالاهم مي خواهند زمين ها را «ملي» اعلام کنند. 7 سال است که داريم دادگاه مي رويم.» به مسئول منابع طبيعي فيروزکوه درباره وضعيت «هبله رود» هشداري داده است که مي تواند تيتر يکي از گزارش هايش بشود! اگر روزنامه نگار مي شد. مي گويد: «گفتم. زماني که شما در «هبله رود» مجوز تغيير کاربري بدون کارشناسي مي دهيد. ويلاسازي مي شود. روزي مي رسد که تمام منطقه رستوران مي شود و شما مي شويد مدير رستوران. چون منابع طبيعي بي معنا شده است.» چاه ها شيره جان زمين را کشانده اند و زمين کشاورزي و باغ او آب ندارد. شکايت به منابع طبيعي برده است: «به من مي گويند که اين کارها براي محيط زيست است. به آنها گفتم محيط زيست يعني چي؟ وقتي از تهران تا همين فيروزکوه تيغ لودر، بولدوزر و... به جان زمين افتاده است محيط زيست يعني. من اگر 1200 تا «گون» را از بين ببرم1200 تا درخت تحويل شما مي دهم!»
    
    من يک «پيشاهنگم»
    با کاشت درخت «آب» را در زمين ذخيره مي کند. مي گويد: «من يک پيشاهنگم.» اجازه نمي دهد کسي به زبان تفنگ با «کبک ها» حرف بزند. مي گويد: «حتي نمي گذارم؛ کسي «گرگ ها» را بکشد.» حالامخاطب او من هستم: «چرا توي روزنامه چيزهايي که به درد مردم بخورد نمي نويسيد.» -مثلاچي؟ مثلاً همين «دوشان تپه»! شما مي دانيد چرا «آهوها» در «دوشان تپه» «وبا» گرفتند؟ چون «حلقه طبيعت» گم شده است! چون گرگ ها و شغال ها را از بين بردند. نمي دانند گرگ ها و شغال ها «نظافت چي» طبيعت هستند. حيواني که از بين مي رود را مي خورند. اجازه نمي دهند که بيماري انتقال بيابد. چرا در بيمارستان زباله را دفن مي کنند.» توي چشم هاي من زل مي زند و مي گويد: «ببين گرگ به مريض ترين و ضعيف ترين حيوان حمله مي کند.»
    مي پرسم اگر گرگ به گله شما بزند، چه کار مي کنيد؟ -سگ گله، گرگ را «طار»(طرد) مي کند، نمي کشيمش! مثل همه کارشناس هاي محيط زيست ومنابع طبيعي، چراي بي رويه را يکي از علل تخريب منابع طبيعي مي داند: «الان تو منطقه ما مجوز 100 گوسفند داده اند اما 800 گوسفند را براي «چرا» مي آورند. وقتي گوسفند «سرگل» را بخورد، ديگر تخم ريزي نمي کند. همه جا مثل همين «جلگه بجنورد» مي شود. خشک و بي علف.» به منابع طبيعي هم خبر داده اما گفته اند مدرک بياور!: «گفتم: من بيکار نيستم که براي شما مدرک بياورم.» مي گويد: «بايد يک کفش آهني پايش کند تا مدرک براي جنگلباني جمع کند: «قاضي فيلم و عکس و ضبط را قبول نمي کند!» انگار که يادش آمده باشد روزنامه است، مي گويد: «مجله خانواده هم داريد.»
    - نه!
    - مجله خانواده را دوست داريد؟
    - بله.
    - چرا؟
    -چون خيلي چيزهاي قشنگي دارد. خانه داري، آشپزي، حقوق طلاق را مي گويد، بچه داري ياد مي دهد. فقط خدا کند که «فال» نگذارند. فال به درد کسي نمي خورد!
    
    کيهان بچه ها
    اول دبستان شاگرد اول مي شود: «خانم معلم به مادرم گفت که 20 هزار تومان بده تا عکس دخترت را توي کيهان بچه ها چاپ کنيم. مادرم نداشت. مدير خودش پولش را داد.» شوق و ذوق کودکي مي دود در چشمانش که 50 سال دقيق دنيا را برانداز کرده و در هيچ بحثي کم نمي آورد. هرچند حالاچشم هايش «کم سو» شده اند و نتوانسته آخرين کتابي را که خودش خريده است بخواند؛ «ربکا». کلاس سوم - چهارم ابتدايي است که کاريکاتورهاي کيهان بچه ها او را جذب مي کند: «همان کاريکاتورهايي که گوشه اش مي نوشتند.»
    کلاس پنجم ابتدايي شروع مي کند به خواندن پاورقي هاي «پرويز قاضي سعيد» پاورقي نويس روزنامه اطلاعات. نخستين کتاب را از معلمش هديه مي گيرد: «ماهي سياه کوچولو» صمد بهرنگي. او خودش هم در زندگي زنان روستايي يک ماهي سياه کوچولو است که بر عکس جريان آرام زندگي را در يک محيط روستايي، شنا مي کند. مي پرسد؟: «ماه سياه کوچولو رو خواندي؟:
    - بله.
    - قشنگ بود نه!
    بعد از ماهي سياه کوچولو، کتاب ها همه زندگي اش مي شوند. شاهزاده و گدا. مي گويد: «براي يک نويسنده امريکايي بود.» آرزوهاي بزرگ «چارلز ديکنز»... خانم هاويشام. اليورتوييست. جنايات و مکافات.
    - نويسنده هاي روسي خيلي خوبند... بعد کم کم رفتم سراغ «بالزاک. سه تفنگدار. در خاک خفته.» رمان هاي ايراني را زياد دوست ندارد. چرا؟: «چون حرف هايشان گليشه (کليشه)اي است. تکرار است، به درد نمي خورد. وقتي دارند خاطرات را تعريف مي کنند با القاب تعريف مي کنند. اين همه القاب توي زندگي لازم نيست.» تاکيد مي کند: «البته به بعضي از نويسنده ها توهين نشود.» مثلاً «نسرين ثامني» را دوست دارد. «طوبا»ي سيمين دانشور را هم. مي گويد: «سيمين هم زن فهميده بود. خدا بهش(به او) اولاد نداد.» بين پرسيدن و تاييد کردن مردد است، مي گويد: «تو ايران خوابيده(دفن شده).» بحث را مي کشاند به يوش: «نيما، پايه گذار شعر نوين ايران بود. سهراب سپهري، شاملو، فروغ فرخزاد و... همه از نيما اقتباس کردند اما پروين اعتصامي نه. پروين ديوان داشت مثل سعدي و حافظ.»
    وسط حرف هايش ياد زمينش مي افتد: «قاضي ها با مردم تند حرف مي زنند. به قاضي گفتم من شمشير ندارم اما تو داري. گفت: «شمشيرم کجاست؟» گفتم: نوک قلمت.» گفت: «زيادي حرف مي زني.» گفتم: «من جسارت نکردم. آقاي قاضي تو مدارک را مي بيني اما درد مرا درک نمي کني.» زل مي زند به ضبط خبرنگاري. مي گويد: «چقدر ضبط ها کوچک شده اند. کوچک تر هم مي شوند. الان خبرنگارها تو عينک هم ضبط صوت دارند.» لبخند مي زنم و مي گويم: «آره.» مي گويد: «نمي دانستي؟ اين ماهواره را نگاه کن. ببين آخرين تکنولوژي هايي که به بازار آمده چيه؟» حرف هايش را ادامه مي دهد. حواسش به همه چيز هست. مي گويد: «من هيچ وقت چيزهاي بد ماهواره را نگاه نمي کنم. خبر دارد که يک مسلمان پاکستاني شهردار لندن شده است. مي گويد: «شما ببينيد که همسر صادق خان چطور حجابش را حفظ کرده است.» او اگر روزنامه نگار مي شد، روزنامه نگار تاثيرگذاري بود اما خودش آرزوي ديگري داشته است: «دوست داشتم «معلم» بشوم. به بچه ها راحت تر مي شود چيزهاي خوب ياد داد.» پدرش اما تصميم ديگري براي او دارد: «سوم راهنمايي بودم که پدرم گفت ديگر نخوان. بيا کشاورزي کنيم.» پدرش سه ماه درس خوانده است: «پدرم انسان بسيار فهميده اي است. شوفر ترانزيت بوده27 کشور دنيا رفته است.» پدر سر يک اتفاق قطع نخاع مي شود. مي گويد: «شوفرهاي جاده چيزهاي زيادي مي دانند.» فرحناز خانم از همسرش جدا شده است. چيز زيادي نمي گويد: «سر حسادت و چشم و هم چشمي.» دو تا بچه اش با پدر مي ماند و يکي از پسرها با او. مي گويد: «مادر دوست داشت پزشک بشوم. برگه فوت مادر را يک پزشک به اسم «فرحناز صفايي» امضا کرد. هم اسم بوديم. گفتم مادر دم رفتن آرزويت برآورده شد. من امضا نکردم اما هم اسمم که پزشک است، پاي برگه را امضا کرد.»
    
    مراتع را از دست کارخانه ها و جاده ها نجات بدهيم
    حرف هايش پر از «تيتر» است. بين هزار تا دوهزار کتاب دارد. مي گويم: «کتابخانه بزرگي داريد.»
    - نه خانه من پر از موش است. کتاب ها را در صندوقچه نگهداري مي کند. مي پرسم: «کتاب هايي را که از ديگران مي گيرد، پس مي دهيد.»
    - نه. جوانان امروز همه اش توي اينستاگرام، فيسبوک و... هستند. قدر کتاب را نمي دانند. بحث را مي برد به سمت انرژي هاي نو که 15-14 سال پيش خبر آمدن آنها را در روزنامه ها خوانده بود: «مي گفتند انرژي هايي مي آيد که آشپزخانه و حمام خانه از طريق آفتاب گرم مي شود. الان دارد اتفاق مي افتد.» قلمش تيز مي شود: «ما انرژي هاي مجاني مثل باد، آب و... زياد داريم اما استفاده نمي کنيم.» شهرهاي زيادي با پدر رفته است. شهرهايي هم که نرفته پدر آنقدر خوب براي او توصيف کرده است که باور نمي کني نرفته باشد. مي گويد: «زن هاي خالص را مي توان در زاگرس ديد. مداد رنگي هستند.» مي پرسد: «مي داني مداد رنگي يعني چي؟ لباس هاي زنان را مي گويم.» الان در خارج از کشور دارند زندگي زاگرسي ها را دوباره زنده مي کنند. آوازهاي محلي، لباس ها، عزاداري هايشان. سرناي آنها را. اعتقاد دارد که ايران سر عشاير مي چرخد اما کسي حواسش نيست. مي گويد: «شما بهترين غذاي دنيا را درست کن اما اگر يک ذره گوشت در کنارش نباشد، ارزش ندارد.» مي گويد: «مراتع را از دست کارخانه ها و جاده نجات بدهيم تا ايران زشت نشود.»
    
    برايتان پاورقي بنويسم
    تعريف خاص خودش را از قلم و دوربين دارد. تعريفي که مدت هاست در ذهنش جاي گرفته است. بدون مکث و پشت سرهم مي گويد: «دوربين شکارچي زمان است. قلم مغز مردم است. اگر عکس و قلم با هم همراه شوند، طوفاني به پا مي شود که آخرش به ساحل خوشبختي عقايد مي رسد...» چند لحظه سکوت مي کند. دوباره حواسش مي رود به سمت ضبط کوچک خبرنگاري. چند ساعت ضبط مي کند؟... جايزه «پوليتزر» را مي شناسند، هرچند تلفظش کمي برايش سخت است. مي گويد: «جايزه قلم است ديگر.» عکس هاي نشنال جغرافي را خيلي دوست دارد. همينگوي از دهنش نمي افتد. پيرمرد و دريايش را خوانده است. زنگ ها براي که به صدا در مي آيند هم. لبه تيغش را. داستان هاي پاورقي اش را. مي گويد: «اگر مي خواهي روزنامه نگار معروف شوي، بايد اينها را بخواني.» مي پرسد: «چرا روزنامه «تايمز» آنقدر پرفروش است؟ چون داستان هاي دنباله دار مي نويسد. دنبال سوژه هاي ناب باشيد.» سوال هاي زيادي دارد. مثلاً چرا ما يک شبکه تلويزيوني براي روزنامه نگار نداريم؟ «ما 14-13 تا کانال داريم اما جايي براي روزنامه نگاري نيست. دانشگاه روزنامه نگاري نداريم؛ دانشسرا(دانشکده) داريم.»
    مي گويم: «اگر روزنامه نگار بودي، براي نخستين گزارش چه موضوعي انتخاب مي کردي؟» مي گويد: «درباره زنان روستا مي نوشتم. شما انگشت هاي اينها را ببيني وحشت مي کني. هيچ کدام ناخن ندارد. از بس کارکرده اند. گوسفند دوشيده اند. زمين آباد کرده اند. بچه بزرگ کرده اند... . هيچ کس آنها را نمي بيند.» مي گويم: «براي ما مطلب مي نويسيد؟» مي گويد: «پاورقي بنويسم؟»
    «ارنست همينگوي» روزنامه نگار محبوبم است / گفت و گو با زني روستايي که ماست و شير مي دهد؛ روزنامه مي خرد
    


 روزنامه ايران، شماره 6223 به تاريخ 8/3/95، صفحه 16 (اجتماع)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 62 بار
    



آثار ديگري از "زهرا كشوري"

  غافلگيري صرب ها / گزارش «ايران» از حضور گردشگران ايراني در صربستان پس از لغو ويزا
زهرا كشوري، ايران 14/9/96
مشاهده متن    
  عروسك ها در ثلاث رقصيدند / دف نوازان در هفته وحدت به سرپل ذهاب رسيدند
زهرا كشوري، ايران 14/9/96
مشاهده متن    
  هشدار جمعيت امام علي(ع) نسبت به فروكش كردن موج كمك هاي مردمي به مناطق زلزله زده: كمك به زلزله زدگان بايد تا دو سال تداوم يابد
زهرا كشوري، ايران 7/9/96
مشاهده متن    
  زنان و آثار باستاني؛ قرباني بربريت داعش / «ايران» از پيامدهاي حضور تروريست ها در منطقه گزارش مي دهد
زهرا كشوري، ايران 1/9/96
مشاهده متن    
  خيريه هاي كاركشته يا سلبريتي ها؛ چه كساني در زلزله موثرتر بودند
زهرا كشوري، ايران 29/8/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه پژوهش در علوم بهداشتي
متن مطالب شماره 4 (پياپي 42)، 2017را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است