|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق 95/10/19: هر دو بدترند
magiran.com  > روزنامه شرق  >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 2779
سه شنبه بيست و هشتم دي ماه 1395



خدمات سايت




 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2771 19/10/95 > صفحه 10 (انديشه) > متن
 
      


هر دو بدترند
درباره كلينتون، ترامپ و معضل چپ

نويسنده: اسلاوي ژيژك
مترجم: جواد گنجي
برگرفته از: In These Times

گروه انديشه: مقاله حاضر دو روز پيش از انتخابات آمريکا و چند روز بعد از اعلام نظر جنجالي ژيژک منتشر شده است. ژيژک در گفت وگويي دودقيقه اي با شبکه چهار بريتانيا گفته بود: «اگر آمريکايي بودم به ترامپ راي مي دادم». او در اين مقاله ادعاي جدلي خود را توضيح مي دهد.
    کتاب «بينايي» اثر ژوزه ساراماگو داستان وقايع عجيبي را روايت مي کند که در پايتخت بي نام ونشان يک کشور دموکراتيک نامعلوم روي مي دهند. وقتي صبح روز انتخابات از آسمان باران هاي سيل آسا مي بارد، تعداد راي دهندگان به طرز نگران کننده اي پايين است، ولي حوالي بعدازظهر آسمان صاف مي شود و سيل جمعيت مردم به ايستگاه هاي راي گيري هجوم مي آورند. اما، آرامش خاطر حکومت دوامي ندارد، زيرا بعد از شمارش آرا معلوم مي شود در پايتخت بيش از ۷۰ درصد برگه هاي رايي که به صندوق ها ريخته شده سفيدند. حکومت، گيج و مبهوت از اين لغزش مدني، فرصتي دوباره به شهروندان مي دهد تا درست يک هفته بعد در انتخاباتي ديگر شرکت کنند و خطاي خود را اصلاح کنند. اين بار نتايج وخيم تر است: تعداد برگه هاي راي سفيد حالا۸۳ درصد است. آيا اين دسيسه اي سازمان يافته براي سرنگوني نه فقط دستگاه حاکم بلکه کل نظام دموکراتيک است؟ اگر چنين است، چه کسي آن را هدايت مي کند، و چگونه آنها موفق شدند بي آنکه کسي بويي ببرد هزاران نفر را براي اين نوع براندازي سازماندهي کنند؟ فعاليت هاي اين شهر در تمام مدت تقريبا بي هيچ مشکلي جريان دارد، و مردم در قالب وحدتي توصيف ناپذير و با سطحي حقيقتا گاندي وار از مقاومت مسالمت آميز تک تک ضربات و حمله هاي حکومت را دفع مي کنند. درسي که از اين تجربه فکري مي آموزيم روشن است: امروزه خطر اصلي نه انفعال بلکه شبهِ فعاليت است، يعني ميل مبرم به «فعال بودن» و «مشارکت کردن»، آن هم به منظور سرپوش نهادن بر پوچي و بلاهت حاکم بر وضعيت. مردم هميشه در حال مداخله اند. مردم «خود را به کاري مشغول مي کنند». دانشگاهيان در مباحثات بي معني شرکت مي جويند، و مواردي از اين قبيل. کار حقيقتا دشوار کناره گرفتن و عقب نشيني است. کساني که در راس قدرت اند اغلب حتي مشارکت «انتقادي» و گفت وگو را به سکوت ترجيح مي دهند، زيرا درگيرکردن مان در گفت وگو به آنها اطمينان مي دهد که انفعال شوم ما درهم شکسته است. ازاين رو، آراء ممتنع راي دهندگان در داستان فوق يک عمل سياسي راستين است: اين عمل به شکلي نيرومند ما را با پوچي دموکراسي هاي امروزي مواجه مي کند. وقتي شهروندان با انتخاب ميان هيلاري کلينتون و دونالد ترامپ مواجه مي شوند نيز دقيقا بايد به همين شيوه عمل کنند. در اواخر دهه ۱۹۲۰ وقتي از استالين پرسيدند که کدام انحراف بدتر است، انحراف راست گرايانه يا انحراف چپ گرايانه، او فورا در پاسخ گفت: هردوي آنها بدترند! آيا انتخاب پيش روي راي دهندگان آمريکايي در انتخابات رياست جمهوري ۲۰۱۶ از همين جنس نيست؟ ترامپ به وضوح «بدتر» است. او فساد و اضمحلال اخلاق عمومي را به نمايش مي گذارد. او وعده يک چرخش راست گرايانه مي دهد. اما دست کم مي توان گفت او وعده تغيير مي دهد. هيلاري «بدتر» است زيرا او تغييرنکردن را مطلوب جلوه مي دهد. با وجود چنين انتخابي، نبايد دست وپاي خود را گم کنيم بلکه بايد دست به انتخاب «بدترين» بزنيم، که به معناي تغيير است - حتي اگر تغييري خطرناک باشد - زيرا اين تغيير فضايي مي گشايد براي تغييري متفاوت و اصيل تر.
    ازهمين رو نکته اساسي راي دادن به ترامپ نيست – نه فقط نبايد به چنين موجود کثافتي راي داد، حتي نبايد در چنين انتخاب هايي مشارکت کرد. نکته اين است که با سردي به سراغ اين پرسش برويم: پيروزي کدام يک براي سرنوشت پروژه رهايي بخش راديکال بهتر است، کلينتون يا ترامپ؟
    ترامپ مي خواهد آمريکا را دوباره بزرگ و باعظمت سازد، و اوباما هم در پاسخ به او مي گويد که آمريکا همين حالاهم باعظمت است. اما آيا واقعا چنين است؟ آيا واقعا مي توان کشوري را که در آن شخصي چون ترامپ فرصت رئيس جمهورشدن مي يابد باعظمت دانست؟ خطرات ناشي از رياست جمهوري ترامپ اظهرمن الشمس است: او نه تنها وعده مي دهد که قضات محافظه کار را به ديوانعالي بفرستد؛ بلكه سياه ترين محافل سفيدپوستان برتري طلب را بسيج کرده است و علنا با نيروهاي نژادپرست ضدمهاجر لاس مي زند؛ او قواعد بنيادي نزاکت را زير پا مي گذارد و نمادي است از فروپاشي معيارهاي بنيادي اخلاقي؛ و در همان حال که براي فلاکت مردم عادي دل مي سوزاند، عملاحامي يک خط مشي نئوليبرالي خشن است که شامل معافيت هاي مالياتي براي ثروتمندان، مقررات زدايي بيشتر و نظاير اين ها مي شود.
    ترامپ يک فرصت طلب مبتذل است، ولي به هرحال هنوز يک آدم محسوب مي شود (در تقابل با موجوداتي چون تد کروز و ريک سانتروم که به گمان من بيگانگان فضايي اند).
    ترامپ هرچه باشد قطعا يک سرمايه دار موفق مولد و مبتکر نيست - او در ورشکسته شدن از همه سبقت مي گيرد و سپس کاري مي کند که ماليات دهندگان بدهي هاي او را لاپوشاني کنند.
    ليبرال هاي وحشت زده از حضور ترامپ اين ايده را رد مي کنند که پيروزي ترامپ مي تواند فرايندي را راه بيندازد که يک چپ اصيل از دل آن ظهور خواهد کرد. استدلال موردعلاقه آنها در مخالفت با اين ايده اشاره به ظهور پديده هيتلر است. بسياري از کمونيست هاي آلمان از به قدرت رسيدن نازي ها در ۱۹۳۳ استقبال کردند و آن را فرصتي دانستند براي چپ راديکال به عنوان تنها نيرويي که مي تواند آنها را شکست دهد. چنانکه مي دانيم، برآورد آنها از ظهور هيتلر يک اشتباه فاجعه بار بود. پرسش اين است: آيا در مورد ترامپ هم اوضاع از همين قرار است؟ آيا ترامپ همان خطري است که همچون هيتلر موجب تشکيل جبهه اي گسترده خواهد شد، جبهه اي که در آن محافظه کاران «بانزاکت» و آزادي خواهان به همراه جريان اصلي ليبرال هاي پيشرو و بازمانده هاي چپ راديکال دوشادوش هم مي جنگند؟ فردريک جيمسون حق داشت هشدار دهد که نبايد شتابزده عمل کنيم و جنبش ترامپ را به عنوان فاشيسم جديد معرفي کنيم: «مردم حالامي گويند اين يک فاشيسم جديد است ولي اگر از من بپرسند مي گويم نه هنوز. اما خب، اگر ترامپ به قدرت برسد، قضيه فرق مي کند».
    (دست بر قضا، اصطلاح «فاشيسم» امروزه غالبا به عنوان يک واژه تهي به کار مي رود، يعني وقتي سروکله چيزي آشکارا خطرناک در صحنه سياسي پيدا مي شود اما ما درک درستي از آن نداريم. خير، پوپوليست هاي راست گراي امروزي را نمي توان به سادگي فاشيست ناميد!) چرا هنوز نه؟
    اولا، اين ترس که پيروزي ترامپ ايالات متحده را به دولتي فاشيستي تبديل خواهد کرد مبالغه اي مضحک بيش نيست. ايالات متحده داراي بافتي چنان غني از نهادهاي مدني و سياسي گوناگون است که يک دست سازي [Gleichschaltung] آنها (يعني يک دست کردن نهادهاي سياسي و اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي به شيوه اي که در دولت هاي اقتدارگرا پياده مي شود) قابل اجرا نيست. پس، اين ترس از کجا ناشي مي شود؟ کارکرد اين ترس آشکارا متحدکردن همه ما عليه ترامپ و ازهمين رو مبهم ساختن شکاف هاي سياسي حقيقي است، يعني شکاف هاي ميان جريان چپ، که سندرز آن را احيا کرده، و کلينتون که کانديداي دم ودستگاه حاکم است و حامي اش ائتلافي رنگين کماني است متشکل از نئوکان هاي مدافع جنگ عراق نظير پل ولفويتز قائم مقام وزارت دفاع جورج بوش و مداخله جوياني چون ريچارد آرميتاژ دستيار وزير دفاع رونالد ريگان در امور سياست امنيت بين المللي.
    ثانيا، اين واقعيت همچنان باقي است که ترامپ از همان خشمي کمک مي گيرد که برني سندرز به ياري آن هواداران اش را بسيج مي کرد. اکثريت حاميان ترامپ او را کانديدايي ضدحاکميت مي دانند و هرگز نبايد فراموش کرد که خشم مردمي بنا به ماهيتش شناور است و مي توان آن را به مسيرهاي مختلف هدايت کرد. ليبرال هايي که از پيروزي ترامپ هراس دارند واقعا از يک چرخش راست گرايانه راديکال نمي ترسند. به تعبير روبسپير، آنها به بي عدالتي هاي حاکم بر زندگي اجتماعي ما معترف اند (و صادقانه نگران اند)، اما آنها مي خواهند اين بي عدالتي ها را با يک «انقلاب بدون انقلاب» علاج کنند (دقيقا شبيه به مصرف گرايي امروزي که قهوه بدون کافئين، شکلات بدون شکر، آبجوي بدون الکل، تکثر فرهنگي بدون تنش، و غيره عرضه مي کند): روياي تغيير اجتماعي بدون هرگونه تغيير واقعي، تغييري که در آن خون از دماغ کسي جاري نمي شود و ليبرال هاي خيرخواه در جزاير امن و باثبات خود پنهان مي شوند. در سال ۱۹۳۷، جورج اورول نوشت: «ما همگي از تمايزات طبقاتي مي ناليم، اما بسيار اندک اند افرادي که حقيقتا خواهان برچيدن اين تمايزات اند. در اينجا شما به اين واقعيت مهم برمي خوريد که هر عقيده انقلابي بخشي از قوت خود را از اين اعتقاد پنهاني مي گيرد که هيچ چيزي قابل تغيير نيست».
    حرف اورول اين است که نيروهاي راديکال دست به دامن نياز به تغيير انقلابي مي شوند، آن هم به مثابه نوعي نشانه خرافي که لزوما به قطب مخالف اش منجر مي شود يعني جلوگيري از وقوع يگانه تغييري که واقعا مهم است؛ تغيير در کساني که بر ما حکومت مي کنند. در ايالات متحده واقعا چه کساني حکومت مي کنند؟ آيا از همين حالانمي توان زمزمه جلسات مخفي اي را شنيد که در آن ها اعضاي «نخبگان» مالي و ديگر نخبگان سرگرم مذاکره بر سر توزيع مناصب کليدي در دولت کلينتون اند؟ براي اينکه بفهميد اين مذاکرات چگونه در تاريکي عمل مي کنند، کافي است ايميل هاي جان پودستا يا کتاب «هيلاري کلينتون: سخنراني هاي گلدن ساکس» را بخوانيد (کتابي با مقدمه اي از ژوليان آسانژ که به زودي منتشر مي شود).
    پيروزي هيلاري کلينتون پيروزي وضع موجودي خواهد بود که چشم انداز يک جنگ جهاني جديد بر آن سايه انداخته است (و هيلاري قطعا نمونه بارز يک جنگجوي جنگ سرد است)، وضع موجودي که در آن ما به تدريج اما ناگزير به ورطه فجايع محيط زيستي، اقتصادي، بشردوستانه و ديگر فجايع درمي غلتيم. براي همين است که نقد «چپ گرايانه » يان استاينمن از موضع من به غايت کلبي مسلکانه است. او مي نويسد: «با اينکه چندان نمي توانيم پيش بيني کنيم که چه خواهد شد، اما مي دانيم که نيروي چپ براي مداخله در يک بحران بايد سازماندهي و آماده شود و از طبقه کارگر و ستمديدگان کمک بگيرد. ما به هيچ وجه نمي توانيم از نژادپرستي و زن ستيزي اي تجليل کنيم که بين ما تفرقه مي اندازد و مبارزه مان را تضعيف مي کند. ما همواره بايد طرف ستمديدگان را بگيريم و مستقل باشيم، و براي رسيدن به يک راه خروج واقعي و چپ گرايانه از بحران بجنگيم. حتي اگر ترامپ براي طبقه حاکم فاجعه به بار آورد، براي ما نيز نتيجه اي جز فاجعه نخواهد داشت اگر بنيادي براي مداخله مان نريخته باشيم». بديهي است چپ «بايد سازماندهي و آماده شود و از طبقه کارگر و ستمديدگان کمک بگيرد» - اما در اين مورد، پرسش اصلي اين خواهد بود: پيروزي کدام کانديدا سهم بيشتري در سازماندهي چپ و گسترش آن خواهد داشت؟ آيا روشن نيست که ترامپ بسي بيش از هيلاري «بنيادي براي مداخله مان خواهد ريخت»؟ بله، خطر بزرگي در پيروزي ترامپ نهفته است، اما چپ «فقط» از طريق اين نوع تهديد فاجعه جمع خواهد شد. اگر ما لختي و سکون وضع موجود را تداوم بخشيم، بي شک هيچ نوع اجتماع چپ گرايانه اي در کار نخواهد بود. به نقل از هولدرلين: «فقط جايي که خطر وجود دارد نيروي منجي نيز خواهد باليد». در انتخاب ميان کلينتون و ترامپ، هيچ يک «طرف ستمديدگان را نمي گيرد»، بنابراين انتخاب واقعي اين است: پرهيز از راي دادن يا انتخاب کسي که، با وجود بي ارزش بودن اش، فرصت بيشتري فراهم مي آورد براي آزادکردن پويش هاي سياسي جديدي که مي توانند به راديکاليزه شدن گسترده چپ منجر شوند. به هواداران ترامپ که ضددستگاه حاکم اند فکر کنيد، هواداراني که ناگزير از رياست جمهوري ترامپ ناراحت خواهند شد. برخي از آنها به سندرز روي مي آورند تا راهي براي بيرون ريختن خشم خود بيابند. به دموکرات هاي سرخورده اي فکر کنيد که مي بينند چگونه استراتژي ميانه روي کلينتون حتي نتوانست بر چهره اي افراطي چون ترامپ پيروز شود. درسي که آنها خواهند آموخت آن است که گاهي، برنده شدن، يا استراتژي «ما همه با هم هستيم» جواب نمي دهد و در عوض بايد شکافي ريشه اي ايجاد کنيم. بسياري از راي دهندگان فقير مدعي اند که ترامپ حرف دل آنها را مي زند. چگونه آنها مي توانند خود را در صداي شخص ميلياردري بازشناسند که بورس بازي ها و شکست هايش يکي از علت هاي فلاکت شان است؟ راه هاي ايدئولوژي، رازآميزند. وقتي حاميان ترامپ را با تعبيري چون «white trash» [سفيدپوستان فقير و حاشيه نشين، به ويژه در جنوب آمريکا] تقبيح مي کنند، به سادگي مي توان در اين تعبير ترس از طبقات فرودست را تشخيص داد، ترسي که مشخصه بارز نخبگان دموکرات است.
    عنوان و زير عنوان يکي از گزارش هاي روزنامه گاردين درباره يکي از ميتينگ هاي انتخاباتي ترامپ، ماجرا را بدين شيوه بيان مي کند: «درون گردهمايي دونالد ترامپ: مردمي خوب و شريف در مدار بسته اي از پارانويا و نفرت. جماعت حامي ترامپ پُر است از مردمان صادق و محترم - اما فحاشي جمهوري خواهان تاثيري وحشتناک بر طرفداران شوي يک نفره او دارد». اما ترامپ چگونه به صداي چنين جمع کثيري از مردمان «صادق و محترم» تبديل شد؟ ترامپ يک تنه حزب جمهوري خواه را ويران کرد، و هم دم ودستگاه حزبي قديمي و هم بنيادگرايان مسيحي را دشمن خود کرد - هسته باقيمانده حاميان او اينک حاملان خشم پوپوليستي بر ضد دستگاه حاکم اند، و ليبرال ها اين هسته را با توسل به عبارت «white trash» انکار مي کنند - اما آيا آنها دقيقا همان هايي نيستند که بايد جذب آرمان چپ راديکال شوند (کاري که برني سندرز قادر به انجام اش بود).بايد خود را از شر وحشت کاذب خلاص کرد، يعني ترس از پيروزي ترامپ به عنوان وحشتي غايي که موجب مي شود ما به رغم معايب آشکار کلينتون از او حمايت کنيم. اگرچه ظاهرا ترامپ مبارزه را باخته است، اما پيروزي او مي تواند يک وضعيت سياسي کاملاجديد خلق کند که فرصت هاي تازه اي براي چپ راديکال تر فراهم مي سازد - يا، به نقل از مائو: «همه چيز زير اين آسمان در هرج ومرج محض است؛ وضعيت، عالي است».
    
    
    هر دو بدترند / درباره کلينتون، ترامپ و معضل چپ
    


 روزنامه شرق ، شماره 2771 به تاريخ 19/10/95، صفحه 10 (انديشه)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 33 بار
    



آثار ديگري از "اسلاوي ژيژك"

  بازگشت ابتذال به عرصه عمومي
اسلاوي ژيژك، شرق 6/4/95
مشاهده متن    
  نشانه هاي بد / تاملي درباب پوپوليسم
اسلاوي ژيژك، اعتماد 3/4/94
مشاهده متن    
  ضرورت پيروزي سيريزا در يونان
اسلاوي ژيژك، شرق 5/11/93
مشاهده متن    
  آمريكا چطور يكه تازي مي كند؟
اسلاوي ژيژك، شرق 7/10/93
مشاهده متن    
  «داعش»، مايه سرافكندگي بنيادگرايي حقيقي
اسلاوي ژيژك، شرق 16/6/93
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

تبليغات

پايان نامه

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه آمايش محيط
متن مطالب شماره 34، پاییز 1395را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1395-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است