|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه شرق96/1/28: گفت وگو با پروانه اعتمادي :تا خراب نكني نمي تواني بسازي
magiran.com  > روزنامه شرق >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 3364
سه شنبه 23 بهمن 1397


 راهنمای موضوعی نشريات
اين نشريه در گروه(های) زير قرار گرفته است:

?????


 
MGID2387
magiran.com > روزنامه شرق > شماره 2841 28/1/96 > صفحه 9 (هنري) > متن
 
      


گفت وگو با پروانه اعتمادي :تا خراب نكني نمي تواني بسازي


نويسنده: پرويز براتي

پروانه اعتمادي به گفته خود سليقه اش را از بهمن محصص به يادگار برده و جسارتش را از جلال آل احمد. صريح است اما صراحت تنها، وجهي از شخصيت اوست. او صورت بندي رايج از شناخت را به چالش مي کشد و مفاهيم ديرآشنا را با مدلول هاي تازه بيان مي کند. همين موضوع، اظهارنظرهايش را با واکنش هاي مثبت و منفي روبه رو مي کند. سال گذشته يازدهمين فهرست ٥٠٠ هنرمند برگزيده جهان در حالي منتشر شد که نام اعتمادي و چهار هنرمند ديگر ايراني هم در اين فهرست به چشم مي خورد. هر سال ماه اکتبر، «فياک» - موسسه نمايشگاه هاي بين المللي پاريس- در کنار «آرت پرايس»- مهم ترين مرجع مارکت هنر جهان- گزارشي را منتشر مي کند که معياري است براي تحليل و بررسي وضعيت هنر معاصر جهان، از دو بُعد اقتصادي و هنري. در فهرست اخير، غير از اعتمادي، نام فرهاد مشيري، رضا درخشاني، علي بني صدر و شيرين نشاط هم ديده مي شد. در حراج سال گذشته تهران هم، اثري بدون عنوان از اين هنرمند به رقم ٢٤٠ ميليون تومان به فروش رفت. اعتمادي کمتر حاضر به گفت وگو مي شود. بااين حال همه اين بهانه ها و البته بهانه بزرگ تر؛ يعني پنجاهمين سال فعاليت نقاشي اش انگيزه گفت وگويي شد که مي خوانيد. جا دارد از همکاري شکوفه ملک کياني تشکر کنيم.
    
    
    استوديو پروانه
    
    يکي از زواياي کمترديده شده کار شما، کلاس هاي آزاد نقاشي بود که از سال هاي دهه ٥٠ به بعد به مدت ٢٥ سال برپا کرديد. اين کلاس ها از چه زماني و کجا آغاز شد؟
    اين کلاس هاي نقاشي را من ابتدا در يک آتليه واقع در خيابان سعدي، کوچه خانقاه راه انداختم. هميشه کارگاهم در منزلم بود؛ ولي اين بار من بااطمينان خودم را نقاش حرفه اي دانستم و آتليه نقاشي را راه انداختم که بعد ورک شاپ من شد؛ يعني کساني براي يادگرفتن نقاشي يا خريد کارهاي خودم مراجعه مي کردند.
    
    چرا آنجا را انتخاب کرديد؟
    خيلي اتفاقي، يک نفر آشنا، مِلکش را که انبار چاپخانه اي بود براي آتليه در اختيار من گذاشت. چون آدم باانصافي بود، با من که هيچ درآمدي نداشتم قرار گذاشت هر ماه به جاي اجاره، يک اثر به او بدهم. وقتي خواست ملکش را بفروشد، به جاي فعلي در يوسف آباد منتقل شدم که در آن دو ميز کار و پنج سه پايه وجود داشت ولاغير.
    من شاگردانم را به شيوه اي هدايت مي کردم که خودشان بودند نه به شيوه اي که خودم بودم. خيلي ها آن قدر طراحي هاي مدادرنگي من را دوست داشتند که فقط مي خواستند مثل من نقاشي کنند، به آنها هم راهنمايي دادم که اقلا کپي ها را دقيق تر و درست تر بسازيد. آنها آزاد بودند از هر متريال يا وسيله اي که مي خواستند استفاده کنند. من فقط نظاره گر آنها بودم و در اجرا راهنمايي شان مي کردم. من به آنها فن «ديدن» را مي آموختم؛ يافتن شباهت ها و اختلاف ها، جابه جاکردن پديده ها در ذهن به جايي و زماني ديگر و اينکه هنر، کشف و اختراع مداوم است و براي تمرين گاهي آثار را واژگون نگاه مي کرديم تا از بند عادت رها شويم و حساب وکتاب هاي ديگر را در نظر بگيريم.
    
     درواقع شما يک «آنتي دانشکده هنر» راه انداختيد... .
    آنجا که من بودم و شما اسمش را هرچه مي گذاريد آکادمي نبود، ورک شاپي بود که هرکس با دانش يا بينشي مي توانست در آنجا کار کند، توسعه پيدا کند و اين تغييرات را خودش مي ديد و ارج مي نهاد و تشويق مي شد. البته که تمرين هاي نسبتا خوب طول دوره را در گالري سيحون به نمايش مي گذاشتيم و اين طوري پول شهريه شان درمي آمد و چيزي براي خريد متريال و وسيله کار برايشان مي ماند که غنيمتي بود. اين طوري کم کم با شيوه هاي مختلف حرفه اي شدن هم آشنا مي شدند. تاريخ هنر تدريس نمي کردم زيرا فکر مي کردم توقع آنها از خودشان بالا مي رود و سرخورده مي شوند؛ از اينکه آن توانايي ها را ندارند. آنها با استادان هنر مثل قديسان رفتار مي کردند، انگار از جهاني ماورايي آمده اند که چنان شاهکارهايي ر اساخته اند و در آخر اينکه، زماني که اين همه اغتشاش و سوءتفاهم بين اثر هنري و هنرمند و مفسر وجود دارد چگونه خودم از تفسيرهايم مطمئن باشم؟.
    از شاگردانم راضي بودم. هرروز از ديد يکايک آنها جهان را مي ديدم و سرم گرم مي شد، چندتايي از آنها خوش درخشيدند. از گذراندن اوقات کار با آويش خبره زاده که چند سال پيش مدال طلاي بي ينال ونيز را برد يا با مهندس رضا دانشمير يا صادق تيرافکن و چندتاي ديگرشان. اينها کساني هستند که ازشان آموخته ام. براي يافتن جواب سوالاتشان انديشيده ام. بايد از عقايدشان، احساساتشان و ديدگاهشان آشنايي مي داشتم که بتوانم قدم هايم را با آنها بردارم و به نتيجه برسم. آنها هم از کارکردن با من راضي بودند وگرنه هيچ دليلي نداشت که با من بمانند و با مهر بروند دنبال کارشان.
    
    گويا ورود به استوديوي شما خيلي سخت بوده... .
    بله، امتحان ورودي صداقت داشتم.
    
    چطور امتحانشان مي کرديد؟
    لباس پوشيدنشان برايم مهم بود. هيچ کس نبايد سرووضع بهتري از ديگري مي داشت، مسابقه زرق وبرق نبود. صداقت را با يک گفت وگوي ساده و لبخند، اعتماد متقابل و حتي شيريني دستپخت خودشان و ... و خلاصه شاگردهاي شخصي، خيلي فردي دائم محک مي خورند. بعضي ها با آنچنان مغز متحجري مي آمدند و مي خواستند نقاشي ياد بگيرند. مي گفتند ما طراحي را خوانده ايم، حالا آمده ايم نقاشي ياد بگيريم. من با آنها گفت وگو مي کردم درباره اصول طراحي که دامنه اش تا طراحي غذا و لباس و... مي رسد و تازه آنها متوجه موضوع مي شدند. گاهي مجبور شده ام ميزان خلاقيت يک شاگرد را از ساختن غذايي از کرفس و سيب زميني و پياز به يک چشم به هم زدن تخمين بزنم. اگر پيکاسو نمي توانست نيمرو درست کند، هنرش را بايد مي خورد.
    
    دوره حضور شاگردان در اين استوديو چه مدت بود؟
    ٢٥ سال. البته همه شان ٢٥ سال نبودند. راستش هرکس هرقدر که مي خواست مي ماند، به ميل خودش؛ ولي ٢٥ سال هر روز اينجا اين کارها را پا به پاي ديگران انجام مي دادم.
    
    به آنها مدرکي هم مي داديد؟
    خير، موفقيت مالي و معنوي که به دست مي آورند، بهترين و شيرين ترين مدرک بود.
    
    هم زمان به دانشکده هنر هم مي رفتند؟
    راستش من دانشکده رفته ها را قبول نمي کردم؛ زيرا زيادي درباره هنر توقع داشتند؛ چه هنر خودشان، چه اصل ماجراي هنر. سعي مي کردم آدم هاي بي تجربه تر و کم سن وسال تر را انتخاب کنم.
    
    از سنين پايين مراجعه کرده بودند؟
    از همه سنين؛ مثلا يکي از شاگردانم خانمي ميانسال با همسر کارخانه دارش بود.
    
     رضا دانشمير يا آويش خبره زاده از چه سني نزد شما آمدند؟
    خانم خبره زاده ١٣ساله بود که پدرش او را به اينجا آورد. دختر ١٢ساله اي هم بود که با مادرش مي آمد و هر دو نفر کار مي کردند؛ ولي مهندس دانشمير در رشته معماري، هنوز دانشجو بود.
    
    
    تالار، تالارِ قندريز
    
     قبل از آنکه استوديوتان را در سعدي راه بيندازيد، در تالار قندريز فعاليت مي کرديد؟ اين بينش خاص نسبت به آموزش، حاصل تفکر حاکم بر اين تالار نبود؟
    اينها به سليقه قبل از تالار قندريز برمي گردد که من هنرجوي هنرهاي زيبا بودم. خاطرم هست يک روز وارد شدم و خانم بهجت صدر که استاد آتليه مان بود، گفت تو بهتر است زودتر دانشکده را ول کني و بروي دنبال کار خودت و البته بي راه نمي گفت. استعداد خراب کن بود. آنجا معمولا نيم مانسيون يا مردود مي گرفتم و کارهايم را استثنائي قلمداد مي کردند که قابل قضاوت با بقيه نمي شد. دانشکده را رها کردم و به تالار نقاشان قندريز پيوستم که روبه روي دانشگاه بود و به خودم باليدم که تنها زن عضو تالار بودم. خلاصه در جست وجوي هنر واقعي پا به پايشان کار کردم، شايد هم کمي بيشتر. مواقعي مي شد که نمايشگاهي جابه جا مي شد و من تقبل مي کردم کمبود را جبران کنم.
    
     در بررسي تحولات هنري دهه هاي ٤٠ و ٥٠ سه پارادايم ملي گرايي، چپ گرايي و سنت گرايي، در تحولات کلي نقاشي معاصر ايران نقش بزرگي ايفا کرده اند. در اين ميان رابطه تالار قندريز با جريان هاي چپ برجسته بوده. تالار قندريز به نوعي در تضاد با سياست کلي ناسيوناليسمي بود که يکي از اساسي ترين دکترين هاي حکومت پهلوي محسوب مي شد؛ خصوصا ناسيوناليسم سکولاري که در فرهنگ رسمي دوره پهلوي وجود داشت. با اين تحليل موافقيد؟
    اين سوال شما من را ياد فيلم هاي رمانتيک نيروهاي مبارز عليه فاشيسم فرانسه با نازي ها که ترکيبي از چريک و هنرمند هستند و رابطه هاي رمانتيک انقلابي و... دارند، مي اندازد. آقاي براتي عزيز زماني که بنده در تالار قندريز بودم، شب ها تا نزديک صبح فقط درباره کونستراکتيويسم صحبت مي کرديم و اگر هم اعصابي مانده بود، به آناليز ماتريال کارهاي کارلوس فونتانا و واسيلي کاندينسکي مي پرداختيم و خسته و خشنود به خانه هايمان مي رفتيم. جلسه بعدش احتمالا نشان دادن کارهاي جديدمان به يکديگر و کندن پوست و کشيدن مو از ماست و نقد هنري و ... بوده است و بس.
    
     دليل دشمني تالار قندريز با جنبش سقاخانه چه بود؟
    راستش من از اول از جنبش سقاخانه خوشم نمي آمد. اگر چيزي به نام مکتب سقاخانه وجود داشته باشد، عبارت است از کپي از مجموعه ترکيب بندي هاي جادو و جنبل و خرافات و ... که از اِفه هاي بصري جذابي برخوردارند که به ويژه به چشم فرنگي ها خيلي بومي و اورجينال مي آيند. اگر کار معاصر مي کنيم، به سنت هاي خرافي يا سنتي چه کار داريم. آيا داريم يک سري توليدات توريست پسند به نوعي عمل نمي کنيم!
    
     اهالي تالار مي گفتند در پي انقلاب هنري هستند، درست است؟
    هنرمند اساسا فردي است انقلابي. انقلاب در ذات اوست. انقلاب عليه ساختارهاي قديمي و تعديل آنها به اميد ساختن مجدد. برخي هنرها تاريخ مصرف دارند و با گذشت زمان و تغيير محيط و شرايط، ذره ذره کهنه و دفع مي شوند.
    
    زماني که استوديو پروانه را راه انداختيد، ارتباطي با تالار قندريز نداشتيد؟
    دو سال قبل از انقلاب، تالار، از خيابان جمهوري به بخارست، ميدان آرژانتين منتقل شد و به خاطر گرفتاري هاي بقيه، مديريت تالار را برعهده گرفتم. به بقيه قبولاندم که براي توسعه کار لازم است کارها را به فروش برسانيم و از پورسانتاژ ها براي مصارف و مخارج تالار استفاده کنيم، دوسالي تالار برپا بود و به کارش ادامه مي داد؛ اما در دوره حکومت نظامي هاي پيش از انقلاب آنجا را تعطيل کرديم.
    
    
    تفکيک هنر و خلاقيت
    
    شما هنر و خلاقيت را از هم تفکيک مي کنيد؟
    بله.
    
    زماني که بچه ها را آموزش مي داديد، هم اين تفکر را داشتيد؟
    با بچه ها شيوه هاي ديگر آموزش پداگوژيکي هست. بچه هاي هشت تا ١٢ساله که من با آنها کار کرده ام، قبل از اينکه بدانند هنر چه مي تواند باشد، مي خواهند و بايد بشناسند. از دوروبر خودشان، از طبيعت قابل دسترسشان استفاده مي کردم. فقط براي تحريک و آموزش کنجکاوي هاي شخصي بچه ها و حفظ علاقه شان با سرگرمي هاي عملي. بعد از اين دوره ها معمولا مادران بچه ها به من اطلاع مي دادند که علوم بچه ها خيلي خوب شده و به علوم علاقه مند شده اند. حتي اگر آن بچه ها هنرمند نشده باشند، حداقل به دنياي ديگري جذب شده اند. خيلي ها لقب هنرمند دارند و اثر ظاهرا هنري مي سازند. مشتري هايي هستند که آثار زيبا را مي خرند و در منزل نگهداري مي کنند، ولي درست نمي دانيم آيا اين اثر، قلم يک خلاق هنرمند است يا يک هنرور زيرک. آنجاست که وجود کارشناس لازم مي شود و اطلاعات فني عمومي به کار مي آيد. يک آدم خلاق با توجه به نسبت موضوع قابل جست وجويش پويايي وسواس گونه پيدا مي کند که تا به هدف نرسد، رهايش نمي کند.
    
    چرا استوديو را تعطيل کرديد؟
    خسته شدم. هرچه توانستم آموختم و رفتم دنبال کارهاي خودم. کلاژهاي «جهيزيه دختر شاه پريون» را ساختم. براي چاپ غلط هاي آثار چاپ شده از مدادرنگي هايم استفاده کردم. همه آن همه رنگ و فرم را در فيگورهاي لباس هاي رقصنده در باد درآوردم و مجموعه را در فرهنگ سراي نياوران نمايش دادم و تعدادي هم رفت خارج از ايران.
    
     تنوع رسانه ها در کارتان؛ از مدادرنگي تا ويدئو و سيمان خيلي حائزاهميت است. به شاگردانتان هم اين توصيه ها را داشتيد؟
    اوه بله. در کلاس هم هميشه آينده نقاشي را نقاشي متحرک مي دانستم و مي دانم. يکي، دو نفرشان را به کانون پرورشي فرستادم که با نفيسه رياحي کار کنند و فنون کار را بدانند. آويش در طراحي هاي جامدش نقاشي متحرک را خوب جا انداخته. خب البته در رشته ها و شيوه هاي ديگر هم همه يک جوري حرکت کرده اند. الزامي نبود که در کلاس من همه نقاش شوند.
    
    واقعا الزامي نبود که حتما نقاش شوند؟
    در هر کاري که بيشتر استعداد داشتند جنبه هنري اش را نشانشان مي دادند.
    
    در پي اين نبوديد که خودتان را تکثير کنيد؟
    خودم روي دست خودم مانده ام (باخنده).
    
     مهرداد، پسرتان، از همان ابتدا در اين استوديو بود؟
    بله، بين همين بچه ها بزرگ شد.
    
     براي حضور در استوديوي شما اطلاعيه و فراخواني منتشر مي شد؟
    احتياجي به اين کار نبود، چون وقت اينکه دنبال مجوز بروم نداشتم. پس از چند سال، وزارت ارشاد خودش يک رتبه يک برايم فرستاد که هنوز در يکي از کشوها موجود است. براي آمدن به کلاس من، توصيه يک آشنا کافي بود.
    
    شهريه کلاس هايتان چقدر بود؟
    از ٨٠٠ تومان براي ماه شروع مي شد و به ١٠ هزار تومان رسيد.
    
     مدرکي هم به شاگردانتان مي داديد؟
    مگر خودم مدرک دارم (باخنده). از مدرک هيچ وقت نه ورزشکار به وجود مي آيد، نه هنرمند.
    
    در محضر بهمن محصص
    
     شما شاگردي مرحوم محصص را کرديد. ايشان هم همين نگاه را در آموزش شما داشت؟
    من نقش را به او داده بودم. هميشه به شاگردانم مي گفتم اين شماييد که ياد مي گيريد، من چيزي به شما ياد نمي دهم. آدم تا دريافت کننده براي مطلبي نداشته باشد، خودبه خود ياد نمي گيرد. آدم خودش از توانايي هاي خودش ياد مي گيرد. معلم گاهي چيزي را يادش مي اندازد و باقي را ذهن خودت جمع وجور مي کند. محصص روزهايي که با من کلاس داشت گاهي با دوست يا همراهي مي آمد و در طول مدت طراحي من با آنها صحبت مي کردند، خب من درست است که دست هايم کار مي کرد، ولي گوش هايم هم بي کار نبودند! خودش بعدها مي خنديد و مي گفت: پاکت پول را که دريافت مي کرده با همراه به کافه نادري مي رفتند و خرج مي کردند.
    
    آقاي محصص کجا بود؟
    صفي عليشاه منزل مادرش بود و طبقه دوم منزل در اختيار او بود، ولي براي تدريس من، به منزلمان مي آمد.
    
    
     هند، محصص و رازها
    
    اولين بار کي هند را کشف کرديد؟
    ١٨ يا ١٩سالگي. با خواندن دو يا سه کتاب، عاشق هند شده بودم؛ يکي «نگاهي به تاريخ جهان» از نهرو و کتاب ديگري که خاطرم نيست. اولين بار که وارد فضاي هند شدم، بوي هندوستان را لحظه خروج از هواپيما استشمام کردم. انبوهي از رطوبت و بوي نيشکر و کتان و ادويه به صورتم خورد و پايم سست شد. عمامه هاي رنگي و آهارخورده و درخت جامون که فضا را بنفش رنگ کرده بود، من را آنجا نگه داشت. همان روز با عده اي هندي آشنا شدم و ديگر دائم يک پا در تهران و يک پا در هند بودم. در اين رفت وآمدها با دنياي هنرمندان آن زمان آشنا شدم و دراين ميان يک سري نقاشي مشترک اجرا کرديم که بسيار موفق بود.
    
    
     نقاشي با مدادرنگي
    
    چطور به مدادرنگي رسيديد؟
    بهمن محصص مي گفت در هر آتليه بايد يک سه پايه و يک جعبه مدادرنگي شش تايي باشد. حتي اگر آرتيست روي زمين، ميز، يا هر چيز ديگري کار کند. در آتليه من هم مدادرنگي موجود بود، من هم با آنها کارکردن را شروع کردم و از بازي با آن احساس آرامش و لذت مي کردم، شاگرد قديمم، دکتر مهدي جدلي هم بسيار زيبا کار مي کرد و نمايشگاه هاي موفق در تهران و دوبي داشت. گمان نکنم کس ديگري حوصله و جرئت استفاده از مداد را داشته باشد.
    
    کارهايتان را به گالري ها مي فروختيد؟
    نه، اوايل که گالري نبود و بعد هم، هر که حوصله اش سرمي رفت يک گالري در گاراژ خانه اش باز مي کرد. براي مدتي من نقاشي هاي مدادرنگي ام را به رستوران آبي در جاده چالوس مي فرستادم و هرکدام را مدتي نمايش مي دادم، ولي در آتليه ام کار مي فروختم.
    
     در اين دوره از زندگي چه تفسيري از هنر داريد؟
    جهان در حال تغيير است و هنر هم به همراهش.
    به قول هندي ها، دوران رستاخيز «کالي» است؛ الهه تخريب و خلاقيت.
    بدون شک، از دل اين همه خرابي و ويراني حتما رنسانس بيرون خواهد آمد که توشه اي از اکتشاف و اختراع و خلاقيت را به دوش مي کشد.
    گفت وگو با پروانه اعتمادي :تا خراب نکني نمي تواني بسازي
    


 روزنامه شرق، شماره 2841 به تاريخ 28/1/96، صفحه 9 (هنري)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 47 بار
    



آثار ديگري از "پرويز براتي"

  كيارستمي اسطوره اي حذف شد / گفت و گو با نيكي كريمي درباره عكس هايش
پرويز براتي، شرق 17/12/96
مشاهده متن    
  در پاتافور احمدي نژاد
پرويز براتي، اعتماد 6/12/96
مشاهده متن    
  زندگي پرملال نقاش طبقه متوسط / زندگي و زمانه «هوشنگ پزشك نيا» در گفت و گو با محمودرضا بهمن پور
پرويز براتي، شرق 1/9/96
مشاهده متن    
  اشباح در سالن
پرويز براتي*، شرق 27/7/96
مشاهده متن    
  اعتراض هايي از جنس نقاشي / گفت و گو با حسين محجوبي
پرويز براتي، شرق 22/6/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر



 

اعتماد
ايران
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
ماهنامه مبدل گرمايي
متن مطالب شماره 95، دي 1397را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1397-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است