|  درخواست عضويت  |  رمز خود را فراموش کرده ايد؟  |  ورود اعضا [Sign in]
جستجوي پيشرفته مطالب   |  
 جستجو:  
روزنامه ايران96/6/22: هر روز تنبيه مي شويم
magiran.com  > روزنامه ايران >  فهرست مطالب شماره
مشخصات نشريه
آخرين شماره
آرشيو شماره هاي گذشته
جستجوي مطالب
سايت اختصاصي
تماس با نشريه
شماره جديد اين نشريه
شماره 6603
دوشنبه سوم مهر ماه 1396



خدمات سايت




 
MGID2825
magiran.com > روزنامه ايران > شماره 6593 22/6/96 > صفحه 9 (گزارش) > متن
 
      


هر روز تنبيه مي شويم
ماجراي 4 خانواده اي كه در مدرسه متروكه دوران كودكي شان سكونت كرده اند

نويسنده: ترانه بني يعقوب

«هيچ وقت فکر نمي کردم يک روز در همان مدرسه اي که درس خوانده ام، زندگي کنم، آن هم با شوهر و بچه هام.» زن در آشپزخانه کوچکي که خودشان در گوشه اي از اتاق يا بهتر بگويم کلاس درس سابق ساخته اند، ايستاده و توي استکان هاي کمر باريک چاي مي ريزد. چند سالي است در اين مدرسه متروکه زندگي مي کنند،در روستاي آراد حسن آباد قم.
    چند کيلومتري جاده خاکي را رد مي کنيم. آب انبار تاريخي روستا با دو بادگير و گنبد بزرگش در تاريک - روشن عصر، جلوه گري مي کند. به خاطر همين آب انبار و ديگر جاذبه هاي تاريخي است که روستاي آراد را به عنوان روستايي تاريخي اين منطقه مي شناسند.
     دو طرف جاده پلاکارد سازمان زندان ها را مي بينم. محلي ها مي گويند سازمان زندان ها اين زمين ها را خريداري کرده تا زندان فشافويه را بزرگ کند،هرچند اطلاعاتشان کامل نيست و فقط مطمئن هستند زمين هاي خريداري شده متعلق به سازمان زندان هاست. آراد هم ازجمله روستاهاي همجوار زندان فشافويه يا ندامتگاه تهران بزرگ است، با 40 خانوار جمعيت.
     حالا مدرسه متروکه روستا شده محل زندگي 4 خانواده.12 نفري که روزها و شب هاي شان را در کلاس هاي قديمي و نمور مي گذرانند. زير تخته سياه هايي که سعي کرده اند با رنگ سفيد جلايي به آنها بدهند، شام و ناهار مي خورند. از دستشويي هاي مدرسه استفاده مي کنند و گاهي براي پخت و پز و شست و شو از آبخوري گوشه حياط آب برمي دارند، همان آبخوري که بچه هاي روستا روزگاري براي آب خوردن مقابلش صف مي کشيدند. حوض بزرگ وسط حياط خالي است و چند بچه دورش فوتبال بازي مي کنند. بند رخت هاي وسط حياط با آن لباس هايي که رويش خشک مي شوند، چهره عجيبي به اين حياط قديمي داده. طوري که الان نمي داني چه بنامي اش؛ حياط مدرسه يا خانه؟
    کاج بزرگ روي ساختمان قديمي مدرسه سايه انداخته. در ورودي را با پارچه اي قرمزرنگ پوشانده اند. دوچرخه مقابل ساختمان مدرسه در اين عصر تابستاني و زير نور نارنجي رنگ خورشيد همه چيز را غيرواقعي نشان مي دهد، هرچند زندگي اين چند خانواده اينجا در اين مدرسه متروک کاملاً واقعي است، آدم هايي واقعي که ناچارم نامشان را تغيير دهم.
    محمد و همسرش سميه زني که روزگاري پشت ميز و صندلي هاي همين مدرسه خواندن و نوشتن آموخته و دوران ابتدايي اش را گذرانده در خانه را برايمان باز مي کند. زير تخته سياهي که حالا سفيد شده، مي نشينم. دور تا دور اتاق پشتي چيده اند. دو کلاس مدرسه شده محل زندگي اين خانواده. اتاق اصلي محل نشست و برخاست و زندگي است و اتاق دوم بيشتر به انباري مي ماند که گوشه اش آشپزخانه اي کوچک برپا کرده اند.
    سميه دو پسر دارد. دستش را با پر روسري گلدارش پاک مي کند و مي گويد: «خيلي وقته اينجا متروکه شده و ما هم جايي نداشتيم و آمديم. اين اتاق که مي بيني درواقع کلاسه، در اصلي اش هم آن طرفه. ما از اينجا براي خودمان در باز کرديم. اين اتاق رو هم خودمان سفيد کرديم، تخته سياه رو مي بيني؟ مدرسه اس ديگه! نه آشپزخانه داشت نه چيزي. الان هم حمام نداريم، همين جا وسط اتاق لگن مي ذاريم و خودمون رو مي شوييم.»
    محمد 51 ساله همسر سميه است. بعد از دو سال بيکاري چند هفته اي است در بازار تهران کاري براي خودش دست و پا کرده. به قول خودش روي چرخ کار مي کند؛ باربري: «تازه دو هفته است اين کار رو پيدا کردم. دو سال تموم بيکار بودم، مجبور شديم بياييم اينجا. اوايل تهران زندگي مي کرديم. زنم گفت حالا که نمي تونيم جايي رو اجاره کنيم، بياييم تو اين مدرسه زندگي کنيم. هر روز تا برسم بازار تهران و برگردم، سه ساعت تو راهم.»
    سميه و محمد از مشکلات آراد مي گويند: «اينجا هيچ امکاناتي نداريم، نه بيمارستان هست نه امکانات بهداشتي ديگه. اگه ماشين نباشه و کسي مريض بشه تا برسه شهر مي ميره. فقط روستاي خانلق يک مرکز درماني داره. ما قديمي ترين روستاي حسن آباد هستيم اما الان ازنظر امکانات از همه بدتريم. نه پارک داريم نه امکانات تفريحي ديگه. گاز هم که نداريم. همه روستاهاي اطراف گازکشي شدن به غير از روستاي ما.»
     دست هاي محمد پر از تاول است. نگاهم را که روي دست هايش مي بيند با چند سرفه پياپي مي گويد: «شيميايي شدم... جزيره مجنون... عمليات بدر. هيچ وقت دنبال جانبازي ام نرفته بودم. هميشه مي گفتم براي مملکتم رفتم جنگيدم، دليلي نداره برم دنبال جانبازي . توي منگنه افتادم که رفتم دنبالش. اين روزها دست و بالم تنگ شده. بعضي ها قدر ما رو نمي دونن. حتي مي گن مي خواستي نري. بعد از سي سال رفتم دنبالش. اوايل مي گفتند پرونده ات نيست، بعد اسمم توي رايانه بود، نامه اعزامم هم پيدا شد. گفتند شيميايي هستي ولي شديد نيست. مي گويند جانباز هستي اما درصد نمي دهند. ريه ام خيلي خرابه. سخت نفس مي کشم. توي گرما هم که خيلي سخته.» نگاهم به سقف اتاق يا بهتر که بگويم کلاس مي افتد نمدار و پر از لک: «تا به حال 10 بار درستش کرده ام باز ريخته پايين. فايده نداره ديگه. اما بايد بسازيم چاره اي نداريم.»
     سميه و محمد از زخم زبان مردم هم مي گويند که گاهي خنجر مي زند به سينه آدم. نه براي خودشان که بيشتر براي بچه ها ناراحت مي شوند وقتي همبازي ها مسخره مي کنند و مي گويند شما که خانه نداريد توي مدرسه زندگي مي کنيد. سميه آه تلخي مي کشد: «پسرم دو سه هفته رفت مهموني خونه يکي از فاميل ها، مي گفت همين جا راحتم برنمي گردم؛ خونه ما راحت نيست اينجا خيلي راحته. آدم غمش مي گيره.»
    همسايه محمد و سميه زن جواني است که با تنها دخترش در کلاس بغلي زندگي مي کنند. خودشان هم هنوز از عنوان کلاس براي خانه و اتاقشان استفاده مي کنند، حتي بعد از سه سال مدرسه خانه نشده. اتاق شان از تميزي برق مي زند. آشپزخانه را اپن کرده اند. زير تخته سياه، تلويزيون، بخاري و ديگر اسباب و وسايل شان را چيده اند. کنار آشپزخانه، حوض کوچکي درست کرده اند براي حمام کردن. اطراف حوض در و ديواري نيست.
    زن همان نزديک ها در يک شرکت کارگري مي کند. خجالتي است و چشمهايش بيشتر روي گل هاي قالي مي گردد تا صورت من: «من يک زن تنها هستم. ماهي 900 هزار تومان حقوق مي گيرم. با اين پول کجا رو اجاره کنم؟ اينجا حداقل به محل کارم نزديکه. با اين پول کم، ماهي 200 هزار تومان هم براي رفت و آمدم کرايه مي دم. باورت مي شه؟ اين اطراف زندانه اصلاً امن نيست. خيلي از زنداني ها توي زمين هاي کشاورزي کار مي کنند به جاي حبس شون، اما بالاخره زنداني اند، خلافکار بودن. همه مي ترسن. چند وقت پيش يکي از زنداني ها فرار کرد و شب اومد اينجا تو آراد. براي همين سرويس گرفتم. دخترم هم دو روز ديگه مدرسه مي ره بايد براش سرويس بگيرم. آخه از 900هزار تومن چيزي مي مونه بخوام خونه هم اجاره کنم؟»
     زن جوان آرزويي ندارد جز اينکه يک جاي راحت و امن براي زندگي داشته باشند او و تنها دخترش: «حرف و حديث ها هم کم نيست، مي گن توي مدرسه کرايه نمي دن، ولي نمي دونن چه سختي هايي داره. گرم کردنش تو زمستون چقدرسخته. من و دخترم اينجا يک شب سر راحت زمين نمي ذاريم. هر بار آموزش و پرورش مياد ما دست و دلمون مي لرزه. اگه بگن بريد، چکار کنيم؟ کجا بريم؟»
    سقف اتاق پر از لکه و نم است درست مثل کلاس بغلي: «سقف رو ببينيد، کل زمستان لگن مي ذارم، همه جا زرد شده. ترس اين رو داريم يه شب خراب بشه روي سرمون. اون طرفتر جا مي اندازم. گاز هم که نداريم. من زن دست تنها، خسته شدم بس که کپسول جا به جا کردم.»
    مهم ترين خواسته زن اين است که در يک جاي مناسب زندگي کند و به زندگي دخترش هم سر و سامان بدهد: «يک اتاق هم براي من کافيه. اتاقي که بدونم سرپناهمه. جايي زندگي کنم که هر لحظه نترسم. بدونم براي خودمه. تا به ديوار تکيه مي زنم با خودم نگم اين ديوار صاحب داره. يکجا براي خودم که دو رکعت نمازم رو با ترس و لرز نخونم.»
     دو خانواده ديگر در مدرسه نيستند. سميه لباس هايي را که شسته روي بند رخت حياط آويزان مي کند. پسرش به سمت آبخوري مي دود. بچه ها تصوري از روزهايي که اينجا کلاس درس برپا بوده ندارند. خودشان به مدرسه اي در حسن آباد قم مي روند. سميه همين طور که لباس ها را مي تکاند و روي بند پهن مي کند، به آبخوري مدرسه خيره شده. شايد روزهاي مدرسه اش را به ياد مي آورد، روزهايي که اينجا فقط مدرسه اش بود و نه خانه اش.
    
    
    هر روز تنبيه مي شويم / ماجراي 4 خانواده اي که در مدرسه متروکه دوران کودکي شان سکونت کرده اند
    


 روزنامه ايران، شماره 6593 به تاريخ 22/6/96، صفحه 9 (گزارش)

لينک کوتاه به اين مطلب:   
 


    دفعات مطالعه اين مطلب: 19 بار
    



آثار ديگري از "ترانه بني يعقوب"

  «پالون كالي» تركيب دردناك رنگ و رنج / مشاهدات خبرنگار «ايران» از وضعيت آوارگان روهينگيايي در كمپ آوارگان مرز بنگلادش - ميانمار
ترانه بني يعقوب، ايران 3/7/96
مشاهده متن    
  پنجره اتاق ما به آغل باز مي شود / زندگي دردناك در روستاي ابراهيم آباد ري
ترانه بني يعقوب، ايران 28/6/96
مشاهده متن    
  ايران ما را فرزند خود نمي داند؟ / با پناهجويان كرد عراقي در «زيوه» آذربايجان غربي
ترانه بني يعقوب، ايران 25/6/96
مشاهده متن    
  دختران قاليباف ديزج / وقتي رنج و زيبايي به هم بافته مي شود
ترانه بني يعقوب، ايران 23/6/96
مشاهده متن    
  قنبرآباد آب ندارد، ارباب دارد / گردشگري فقر در اطراف تهران و تماشاي روستاهايي كه اهالي اش همچنان رعيّت اند
ترانه بني يعقوب، ايران 15/6/96
مشاهده متن    
بيشتر ...

 

 
 
چاپ مطلب
ارسال مطلب به دوستان

معرفی سايت به ديگران
گزارش اشکال در اطلاعات
اشتراک نشريات ديگر
 جستجوی مطالب
کلمه مورد نظر خود را وارد کنيد

جستجو در:
همه مجلات عضو
مجلات علمی مصوب
آرشيو اين روزنامه
متن روزنامه های عضو
    
جستجوی پيشرفته



 

اعتماد
ايران
جام جم
دنياي اقتصاد
رسالت
شرق
كيهان
 پيشخوان
فصلنامه مديريت دولتي
متن مطالب شماره 29، بهار 1396را در magiran بخوانيد.

 

 

سايت را به دوستان خود معرفی کنيد    
 1396-1380 کليه حقوق متعلق به سايت بانک اطلاعات نشريات کشور است.
اطلاعات مندرج در اين پايگاه فقط جهت مطالعه کاربران با رعايت شرايط اعلام شده است.  کپی برداري و بازنشر اطلاعات به هر روش و با هر هدفی ممنوع و پيگيرد قانوني دارد.
 

پشتيبانی سايت magiran.com (در ساعات اداری): 77512642  021
تهران، صندوق پستی 111-15655
فقط در مورد خدمات سايت با ما تماس بگيريد. در مورد محتوای اخبار و مطالب منتشر شده در مجلات و روزنامه ها اطلاعی نداريم!
 


توجه:
magiran.com پايگاهی مرجع است که با هدف اطلاع رسانی و دسترسی به همه مجلات کشور توسط بخش خصوصی و به صورت مستقل اداره می شود. همکاری نشريات عضو تنها مشارکت در تکميل و توسعه سايت است و مسئوليت چگونگی ارايه خدمات سايت بر عهده ايشان نمی باشد.



تمامي خدمات پایگاه magiran.com ، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است